تبليغاتX
تبصیر
 
تبصیر

نقدهای نوین در مسائل دینی - اعتقادی -اجتماعی
            
 

برای ورود به مطالب به آرشیو موضوعی رجوع کنید


1- برهان وجود خدا


2- بررسی مصداق شرعی قصد


3- حجاب وعفاف:

مقدمه - استدلال به جای شعار- فلسفه حجاب - ریشه عشق وعرفان در فرهنگ محجوبیت است- - حجاب قلعه است نه زندان - زن ونمود جنسی او - اتمام حجت شرعی - نمونه هایی از وعده های عذاب - ریشه های بدحجابی-اعتماد به نفس زن بودن - فرق حجاب وعفت -حجاب فاصله بین عفت وفساد را زیاد می کند- حد پوشش ونقد آیه حجاب- استثنائات با ب حجاب- هر حجابی نشانه عفت نیست- خداوند نیز حجاب دارد- حجاب وزیبایی - مراتب عفت -چه کسی مسئول وناظر است؟- گرته برداری فرهنگی - رکود در ترویج سنتها - حجاب اقلیتهای مذهبی - حجاب وعفت جامعه سن ازدواج را کاهش می دهد - فطری بودن مسئله حجاب- پیامدهای بدحجابی- چرا فساد جنسی در قدیم کمتر بوده؟ - آیا چادر پوششی واجب است ؟ - هر فحشایی به خود انسان برمی گردد- بحران عفت در غرب- پوشش مردان - آیا سختگیری بر حجاب باشرایط فعلی جامعه سازگار است؟


4-نقدهایی نوین در مسئله ولایت فقیه:

ضرورت وجود حکومت در جامعه- اثبات اولویت حکومت فقیه در جامعه مسلمان ونقد ادله نقلی وعقلی - شرایط تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت -بررسی مشروعیت حکومت اسلامی در عصر غیبت - دلیل اختلاف فقها در شعوب مسئله ولایت فقیه - آیا انتقاد از رهبر جایز است ؟ - دلیل ضرورت آزادی بیان برای صاحب نظران دینی- آیا رهبر نایب امام زمان علیه السلام است؟ - ولایت مطلقه - ولایت تکوینی - نقد واشکال در مسئله تنفیذ حکم ریاست جمهوری-ولایت تشریعی- ولایت سیاسی ومدیریتی صرف - ولایت شرعی- حکم حکومتی- دفاع ناشیانه- نسبت بین ولایتها-لزوم شورا ومشورت در امر حکومت- مطلقهء مشروطه !- اشکال تناقض-ولایت تکوینی وتشریعی قابل تفویض نیست- آیا ولایت مطلقه مستند به دلیل نقلی یا عقلی است؟- بررسی یک دیدگاه - فرق بین مقوله رهبری ، مرجعیت وولایت فقیه- خلط مقوله سیاست وتکلیف- غلو کنندگان-  رهبر در چه صورت عزل می گردد؟-صور دیگر رهبری در جامعه- یک اشکال در اختیارات رهبری-ماهیت مجلس خبرگان-نقداشکالات وارد به مجلس خبرگان- نگاهی به آماردوره های مختلف خبرگان- بخشی از اعلانیه یکی از احزاب ترکمن- نقد یک مقاله - دفع شبهه دور- نقد اشکالات وارده از دکتررحیم بروجردی- آیا مجلس خبرگان معصوم از خطاست؟- رهبری ومجمع تشخیص مصلحت - مسئله تمکین قوا نسبت به حکم یا فتوای رهبری


5- بررسی مسئله لعن در اسلام

قصورعلمای شیعه در ورود جدی به این مبحث-لعن کافر-کافر ملی وفطری-محدوده دلالت آیات- کافر معین وغیر معین -علت مستثنی بودن کافر معین نزد اهل سنت-انحصارجواز لعن از لسان معصوم-اصل فقهی در مسئله مورد بحث - سب مسلمان-دلایل عدم جواز لعن مسلمان- دلیل عدم جواز لعن مخالفین ولایت فقیه - نگاهی دقیق تر به شعار مرگ بر آمریکا - آتش زدن پرچم مقدس یک ملت چه توجیهی دارد؟ -جوابیه آقای شریعتمداری به آیت الله هاشمی رفسنجانی-جوابیه ما به آقای شریعتمداری-بخشی از سخنان آقای منتظری در ذم سیاستهای آمریکا ومسئله شعار-اشکال بر نظریه دیگراهل سنت-معنی حقیقی شعار-پاسخ به چند اشکال وسوال

6- رابطه ایران وآمریکا -چالش ها وراهبردها


7- حکم شرعی استفاده از ماهواره


8- حکومت اسلامی وبیماریهای سیاسی

آزادی بیان در ایران - دیکتاتوری رسانه ای - نکاتی در باره رهبری- تولید ضد انقلاب توسط حکومت - حاکمیت تعصب وشعار - توهین به کرامت انسانها در نظام جمهوری اسلامی - مالک واقعی انقلاب- آیا کشور ایران مملکت امام زمان است؟ تقلید در تفکر- اهداف انقلاب اسلامی - آفات حکومت از دیدگاه امیر مومنان - خطر اسلام خوارجی- فقد صداقت واخلاق در خدمتگذاری- استبداد فکری - عملکرد صدا وسیما- تبلیغ انقلاب -مصادیق استکبار - اسلام ایرانی کاسه داغ تر از آش -محدوده اسلام مصلحتی - ریشه اختلافات - مرجعیت خط قرمز است- طرد روحانیت از صحنه گردانی اسلام - آخرین نسخه دموکراسی - افراط گری - برداشت از جیب ملت- هدف حق ومسیر ناحق- جایگاه پُست ومقام در نظام جمهوری اسلامی - نژاد پرستی در ایران -تقابل اسلام وغرب- بحران هسته ای - ناگفته هایی ازجنگ- آیا مجلس خبرگان مجلس فرمایشی است؟ -


9- بررسی نظام معادل در حوزه


10- حکم نماز وروزه در قطب وفضا


11- حکم ریش زدن از نظر شرع


12- حکم شرعی نقل وبرداشتهای علمی وادبی


13- بررسی مفهوم عدالت در فقه امامیه:

تعریف عدل در معنای فقهی ،کلامی ولغوی -عدالت ظاهری ونفس الامری- منظور از کبیره چیست -چرانمی توان عندالشک اصل را بر عدالت قرار داد-راههای احراز عدالت-حد معتبر در معارفه -عدل در باب شهادت -عدم اعتبار عدالت در مدعی ومنکر-علت عدم کفایت یک شاهد در باب قضا-علت عدم کفایت ثقه-اصل مثبت در تصدیق شاهد-قسم وتحلیف در احراز عدالت-چرا فقط در مورد مدعی شاهد لازم است-تعارض در شهادت-استثنائات باب شهادت - آیا لزوم شاهد حکم تکلیفی است یا وضعی؟- شهادت کافر در مورد مسلمان -عدالت در مورد قاضی وامام جماعت- عدالت در باب رهبری ومرجعیت- عدالت در باب نقل روایت -و....


14- حکم نماز قضاهای جمعی


15- آزارهای مذهبی!!


16- نقد فقهی وجوب نماز وروزه پدر بر فرزند ارشد


17- حقیقت " دعا":

تعریف وجایگاه دعا- دعای مادی ومعنوی- فلسفه دعا - دعا ومصالح الهی - چهار نکته درمورد آیه دعوت -وجه معنوی ومشترک مخلوقات-آیا اصرار در دعا جایز است -وسیله در دعا واجابت -وسیله در دعا واجابت- دلایل عدم استجابت -کسانی که دعایشان مستجاب است - اهمیت دعا در حق دیگران- علل عدم تاثیر ذکرها ودعاهای ماثور-تکلیف دعای مستجاب نشده -لزوم اهتمام به دعاهای ماثور - دعا نیاز اشتراکی همه انسانها-فرق دعا وطلسم-زبان ناز ونیاز-بهترین زمان ،مکان وحالت در دعا -بهترین دعاها - فرق استخاره وتفال - فرق فال وتطیر - خرافه بودن انواع فال از جمله فال حافظ


18- سیری در سوره عصر


19- اسلام ومجازات اعدام:

فلسفه اعدام - انواع قتل وحکم آنها - نکاتی در مورد دیه- فلسفه قصاص- تخفیف اسلام در مسئله قصاص- امتیازات ظاهری مانع از قصاص نیست - بررسی نوع دوم قتل عمد - چرا حق قصاص فقط برای اولیای شخص است؟ - فساد فی الارض واشکالات موجود در قانون - دلیل قتل مرتد - دلیل قتل ساحر - حکم سب کنندگان معصومین علیهم السلام - مقایسه ایران وجهان در مسئله اعدام - اسلام وعدالت - مخالفان اعدام وادله آنها -بررسی مسئله اعدام زیر 18 سال - حکم عجیب دستگاه قضایی کشور ونکات مهم دیگر ......



20 - الهی نامه


21-گفتاری در باب طنز

تعریف طنز- طنز واقعیات آن روی سکه - طنز پردازان مشهور- انواع طنز -فرق شوخی وطنز - جایگاه شوخی وطنزدر فرهنگ دینی - شوخی وطنز در فرهنگ ایرانی - بررسی مسئله هجو در اسلام - شادی واقعی وصوری - خلا طنز در جامعه - اهمیت روان شناختی شادی وخنده - فرق طنز وهزل - قهرمانان طنز


22- سروده های شخصی


23- دانستنیهایی از جن 

ماهیت جن- عالم جنیان - جن چگونه مجسم می شود؟ - اعتقادات عوام در مورد اجنه- مهر طاعت چیست؟ - آیا اجنه از غیب مطلعند؟ - آیا ازدواج انسان وجن  امکان  پذیر است؟ - جمعیت اجنه- چرا آنها با ما ارتباط بر قرار نمی کنند؟  - آیا جن موجودی مخوف است؟ - همزاد چیست؟- آیا تسخیر جن امکان پذیر است؟ -چرا جنیان از میان خود پیامبر وامام ندارند؟ - آیا اجنه کسب وکار دارند؟ - زبان وخط وتعلیم وتعلم در میان اجنه -محل زندگی جنیان


24- جواب به شبهات رضا فاضلی

شبهه پاک ونجس - آیات ضد زن در قرآن -؟!! تورات وپیامبر آخرالزمان- آیا اسلام دین جنگ است ؟ -اصحاب سبت و دلیل مسخ شدن آنها - گفتارهای علی علیه السلام درمورد زن -فلسفه تغییر قبله -معنی دبر ودابر در قرآن-لوح محفوظ وناسخ ومنسوخ- علم الهی واختبار وامتحان انسانها - دفع چند شبهه در مورد داستان قوم ثمود - هامان ایرانی ومصری - معنی مکار بودن خداوند -چرا نزول آیات بر مبنای فعل پیامبر بوده ؟-چرا خدا برای نجات پیامبران خویش کاری نکرد؟-نظام خداسالاری!!- آیا حق نسبی است؟-آیا مفسرین به دنبال شهرت ومقام بوده اند؟ -غارت کاروان ابوسفیان توسط پیامبر!!!!- تردیدهای تاریخی در مورد واقعه بنی قریظه - اسلام ونظام برده داری - آیا نهج البلاغه سندیت دارد؟ شان نزول آیه وضو وتیمم از دیدگاه فاضلی !!- آیا شیعه مشرک است؟ - سوره واقعه وشراب بهشتی - تنظیم قرآن توسط چه کسی صورت گرفته ؟ - فلسفه محلل در باب طلاق -ترجمه های غلط در قرآن - تنزل مقامی در کلام خداوند - قرآن ونظریه تکامل - ریشه واژه نکاح - تاریخ خلقت حضرت آدم-



25- جایگاه اصلاح طلبی در اسلام

تعریف اصلاح طلبی- ریشه چپ وراست- احزاب ملاک حق وباطل نیستند- لزوم تفقه در حرکت اصلاح طلبانه- اسلام دوحزبی است - مراحل اصلاحات در حکومت اسلامی- وظیفه مردم در آشوب های سیاسی


26- یادداشت های روزانه

فرهنگ نمونه - احیای سنتها - اخلاق گدامنشی- ادبیات مفتضح - افاغنه- گردوخاک امید - دنیای ذهن- اقبال اسم وعنوان - بهار جوانی - اعتماد به نفس- ترافیک علمی -ریشه مشکلات شخصیتی


27- آیا اسلام تنبیه زن را جایز می داند؟

دلایل قرآنی- معنای نشوز -شرایط جواز تنبیه بدنی - تشویق وتنبیه از لوازم مدیریت است- چرا اسلام مدیریت خانواده را به مرد داده است؟- آیا تنبیه بدنی مستوجب دیه است؟ آیا تنبیه باکرامت وجایگاه زن سازگاری دارد؟ حدود نافرمانی- حق تقاص


28- اسلام وجایگاه اجتماعی زن

زن ومسئله ریاست - جایگاه زن در مشاغل اجتماعی -جایگاه زن درفعالیتهای اجتماعی


29- راهنمای تدریس پرورشی (در دست نگارش)


30- پیرامون مهدویت

منزلت امامت( فلسفه سجده ملائک بر حضرت آدم- حدیث سلسله الذهب- امامت منزلت استحقاقی است نه تبعیضی- امامت نعمتی است قابل منت- سیطره ولایت امام بر همه کائنات است) - شناسنامه امام زمان- فلسفه غیبت- اهداف ظهور- عصر غیبت میدان درماندگی مدعیان - غیبت از مصائب عظمی است - حقیقت انتظار-نقش عینی حضرت در حفظ اسلام واداره جامعه- مادر دعاها- عامل غیبت وظهور، مردمند- فلسفه 313 - قیامت صغری- جامعه ما جامعه منتظر نیست - دنیای لبریز از جهل مرکب - دو حقیقت تلخ - پر غنیمت ترین زمان- فلسفه رجعت- چگونه همه او را دیده اند؟- چند نکته در باب علائم ظهور- رابطه دیانت، عقلانیت وعدالت- تاریخ معدوم - دلیل استقبال مردم از حکومت امام عصر- منزلت دعای عهد- انتقام حضرت از بزرگترین ظلم تاریخ- فلسفه ظهور عیسی علیه السلام- چرا کوفه؟ - هیچ یک از یاران حضرت، زن نیستند- هشت انقلاب اساسی در عصر ظهور -


31 - معارفی از عاشورا

کربلا بزرگترین تراژدی تاریخ - کربلا حقیقتی فرازمانی وفرامکانی - محبت حسین حقیقتی فطری است- عاشورا روز قدر است - یاد حسین ختم کننده تردید وآسان کننده صعوبت- کربلا مجمع ضدترین قطبها- همه بشریت در قتل حسین شریکند- عاشورا حماسه است نه جنگ - عاشورا ایستادگی است نه قیام - عاشورا تفسیر عملی قرآن - چرا یاران حسین وفادارترین وبهترینند- کربلا اولین تجربه مشهود غلبه خون بر شمشیر- فرق ذلت ومظلومیت - فقد مطلق جوانمردی در کربلا -انقلاب اشک واحساس- پیوند عاشورا ومهدویت- کربلا بزرگترین میدان امتحان- امر به معروف ونهی از منکر - اتمام حجت -  آسیب های عاشورایی- تعداد کشته شدگان سپاه دشمن- نماد شیر در روز عاشورا - آیا اجنه به یاری امام آمدند؟


32- حقیقت عشق

عشق وخطای دید - عشق چیست؟ - علت ظهور عشق - آیا بین عقل وعشق نا سازگاری است؟ - عشق زمینی وملکوتی - آیا عشق ناسوتی مجازی است؟ - راههای درمان عشق - عشق ومسئله جمال- ماهیت زیبایی - آیا معشوق ها جفاکارند؟ - فرجام عشق - آیا دو عشق در یک دل قابل جمعند ؟ عشق نسبت به خلیفه الله عین توحید است - پله پله تا خدا - خطای بعضی شعرا در اصالی دانستن عشق ناسوتی- عشق از منظر قرآن - آخرین منزل


33- ازدواج موقت:(جامعترین مقاله اینترنتی در زمینه ازدواج موقت )

قسمت اول : مقدمه - بحران ونیاز - تعصبات افراطی - راه حل اسلام ودیگران - دفع شبهه تضییع کرامت زن - متعه، مبدل حرام به حلال - گفتاری از شهید مطهری - گفتاری از آیت الله مکارم شیرازی - دفع شبهه تزلزل بنیان خانواده - دفع شبهه شرعی شدن روابط جنسی - فرهنگ دو بعدی اسلام - اشکال ودفع شبهه در مورد آیه" عفت "

قسمت دوم :
هر کس به دین خود عمل می کند - کجا و چگونه ؟! - ایرادی بر دستگاه انتظامی کشور - ریشه های بد حجابی وارتباط آن با متعه - فلسفه متعه تنها به بعد جنسی خلاصه نمی شود - سن ازدواج دختران وارتباط آن با بحث متعه- نتایج یک نظر سنجی - افراط در وابستگی - طرفداران جواب دهند!!! - ریشه قبح در فرهنگ جاهلیت - مسلمان نمایان -
قسمت سوم:
نکاح مسیار چیست؟ - فرض خلاف - آیا با ازدواج موقت بحران حل می شود؟ ازدواج موقت وتعدد زوجات - فرقهای ازدواج موقت وغیر موقت -آیا ازدواج موقت بدعت مذهبیون است؟!!!- ریاضت جنسی افتخار وکمال نسیت -
قسمت چهارم:
ماهیت شخصیتی مخالفان متعه - حاکمیت احساسات وتعصبات بر عقلانیت!! - خلق الفاظ عجیب!! - تصاحب آسان؟ !! - قیاس مع الفارق -عواقب دنیایی واخروی زناوفحشا - احکام وسنتها تا قیامت جاودانند (بررسی مسئله نسخ)- آیا انکار متعه ارتداد محسوب می شود؟ - ازدواج دائم نیز نوعی ازدواج موقت است!!
قسمت بنجم:
آسان بگیریم تا آسان شود - فرق روابط جنسی اسلامی وغربی - ازدواج موقت وبیامدهای عشقی وعاطفی - متعه یاصیغه؟ - دفع شبهه ای دیگر - آیاازدواج موقت فرار از مسئولیت است؟ - موقت ودائم رویه عادی زندگی است - اسلام وقانون زیر 18 سال ؟!!- اتمام نعمت - نذر برترک متعه باطل است
قسمت ششم:
ضرورت متعه در آخرالزمان - متعه در قرآن - ازدواج موقت از دیدگاه متفکران غرب - ضرورت متعه در عصر حاضر - انسداد راه گناه - راههای فرارو - حکم ابتدایی وثانوی متعه - مستحب شرعی ومکروه عرفی - علت قبح عرفی - چرا استقبال متاهلین بیشتر است- احکام اسلام برای عمل کردن است نه روی صفحه ماندن- مشکل با رویه کنونی حل نمی شود - استقبال روشنفکران - اصل اولیه در اسلام آزادی ولذت جویی است - افراط وتفریط دو مشکل جامعه ایران - علت فضیلت متعه - جامعه ومشکلات عشقی وجنسی
قسمت هفتم:
. - متعه مخصوص زنان ومردان با تقوا ست- همسریابی های اینترنتی - طرح اصولی- شعار اسلام : اول غریزه بعد فریضه - اثرات مثبت متعه-شرایط شرعی وقانونی- مقصر اصلی کیست؟ ....

بخش احکام:
ضرورت فراگیری احکام شرعی برای هر مسلمان - شرایط افراد برای عقد متعه - نحوه خواندن عقد - احکام عقد {بیش از 80 مسئله} - ادله عدم لزوم ماذون بودن باکره -جواب به سوالات ونظرات- ونکات دیگر..

بخش اخبار مرتبط: نقد فیلم للخطایا ثمن- گزارش سازمان بهزیستی- تاکید وزیر سابق کشور برامر ترویج متعه -ازدواج موقت وکاهش ایدز- سوء استفاده از متعه در قاچاق دختران - سخنان حجه الاسلام قرائتی -اظهارات خانم نوبخت-آمار ازدواج موقت- لزوم نهادینه شدن ازدواج موقت در دانشگاهها - و نکات دیگر ....

تذکر:

 مطالب  تحلیلی  این وبلاگ شخصی  وعاری از اقتباس و استخراج است  لذا هر گونه نقل وبر داشت فقط با ذکر منبع یا نام نویسنده جایز است


نویسنده:

احمد ابراهیمی نژاد{طلبه}





-         




-         
جن (2)

چرا اجنه از میان خود پیامبر وامام ندارند؟

اجنه مانند ما خوب وبد و کافر ومسلمان دارند   مسلمین  جن پیامبر وامام از خود ندارند بلکه پیغمبر وامام آنان  همان پیامبر وائمه معصومین ما هستند  در سلام به امام زمان می گوییم :" السلام علیک یا امام الانس والجان"  یعنی سلام بر تو ای امام انس وجن .....

در عصرپیامبر ومعصومین علیهم السلام ، گاه بعضی از جنیان مسلمان  خدمت ایشان  می رسیند ومشکلات یا سوالات  خود را با ایشان  مطرح می کرده اند آنها درست مثل ما موظف به اطاعت ومحبت نسبت به ایشانند.

سوال:  آیا غیبت امام عصر علیه السلام  فقط  مربوط به انسان است یا انسان مجن  وایشان نسبت به آنها نیز امام غایب محسوب می شوند؟ 

جواب: به نظر می رسد که این غیبت شامل هر دو گروه می شود  چون مسائل  وحقایق اصول دین که امامت نیز جزو آن است بین ما وآنها یکی است وتمام خصوصیات ووقایع مربوط به امامت شامل حال هر دو می شود  هر چند که جن موجودی  باطن بین  است وخیلی چیزها که از علم ودید ما غایب است برای او مکشوف می باشد ولی درهر مسئله ای  که خداوند مانع ایجاد کند آگاهی و اطلاع آنها محدود می شود همان گونه که در مسئله آگاهی ایشان از اخبار ماورا وسری محدودیت ایجاد نموده است چون زمانی بود که اجنه وشیاطین به فضای بسیار بالا صعود می کردند و اخبار عالم را از گفتگو وآمد وشد فرشتگان  می شنیدند اما بعدا خداوند به وسیله شهاب آنان را در معرض ترس قراروگریزقرار داد  وعلم وآگاهی آنان را محدود در این وادی محدود  نمود   " وانا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شدیدا وشهبا- وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع  فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا"

اما اینکه  جن به مقام امامت یا نبوت نمی رسد به خاطر این نیست که او استعداد وقوه این رشد وترقی را ندارد بلکه به این جهت است که اجنه عملا  هیچ گاه سختی ها ومصائبشان به اندازه انسان نیست در حالی که  رشد وکمال معنوی  لازم که لازمه این مقامهاست از راه سختی وصبر محقق می شود

در خود انسانها به تجربه می بینید کسانی که سختی  ها ومصائبشان کم است  به کمالات  روحی و معنوی بالا نمی رسند

انسان  طبق آیه:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" از آنجا که جوهره اش  با کدح ورنج و تلاطم وسختی  گره خورده روح وروانش  بیشتر صیقل دیده و راه رشدش سریعتر میسر می گردد جن  رفاه وهم شادی اش از انسان بیشتر است غم وغصه ومصائب  آنها کمتر از ماست و چون اجنه این فراز ونشیب ها وسختی ها رادر این حد  ندارند به آن حد از کمال نمی رسند که بتوانند صلاحیت امامت ونبوت را بیابند بنابراین  بهترین ومومن ترین آنها مثل مومنین عادی ما هستند

آیا اجنه کسب وکار دارند؟

خیر آنها مانند ما انسانها نیاز به کسب وکار ندارند ولی کم حرکت  وافسرده هم نیستند بر عکس خیلی پر جنب وجوش تر و شاد ترند  ما انسانها که نیاز به کار داریم برای این است که پول در بیاوریم وپول در آوردن هم یا برای خریدن خوراک است یا پوشاک ولوازم زندگی یا خرید وسیله نقلیه ویا خانه و.... در حالی که اجنه نیاز به هیچ یک از این جیزها ندارند آنها جسم نیستند که پوشش داشته باشند غذا هم نمی خورندچون  موجودی که جسم نیست غذا هم نمی خورد بلکه تغذیه آنها از راه بویایی است  نیاز به وسیله نقلیه هم ندارند چون آنها سریع السیرند وطی الارض دارند ومی توانند مسافت درازی را در عرض مدت کوتاهی طی کنند نیاز به وسایل گرمایشی وسرمایشی هم ندارند چون آنها اصلا سرما وگرما را حس نمی کنند وحرارت وبرودت تاثیری در آنها ندارد نیاز به فرش وپتو و مبلمان هم ندارند چون آنها جسم نیستند که زمین برایشان هموار وناهمواری داشته باشد نیاز به خانه هم ندارند چون ما که نیاز به خانه داریم یا برای این است که از سرما وگرما حفظ شویم ویا برای این است که وسایلمان را از دستبرد دزد حفظ کنیم در حالی که اجنه نیاز به هیچ وسیله وابزاری ندارند تا آن را از دستبرد دزد حفظ کنند علاوه بر این  آنها از میان سخت ترین چیزها مثل دیوار ودرنیز  عبور می کنند وچیزی به اسم مانع برای آنها وجود ندارد پس اگر خانه هم بسازند فایده ای برایشان ندارد

تعلیم وتعلم وخط وزبان وصورت وچهره اجنه :

آنها دانشگاه ومدرسه ندارند زیرا بسیاری از علومی که ما می خوانیم نزد آنها مکشوف است  علاوه براین به خیلی از علوم ما نیازی هم ندارند مثلا آنها چه نیازی به علم ریاضی وفیزیک وشیمی وزیست شناسی  وبرق و راه وساختمان و غیره....دارند در حالی که این علوم مربوط به عالم ماده است وآنها نه مادی اند ونه با ماده سروکار دارند مگر در علوم  معرفتی که در این علوم مثل ماتعلیم وتعلم دارند اما این تعلیم وتعلم به صورت کلاسیک ودانشگاه ومدرسه ومدرک نیست یادگیری آنها خیلی سریعتر از ما انسانهاست رشد وبلوغ آنها هم خیلی سریعتر از ما ست  زبان خاص خود را دارند اما ما صدای  آنها را نمی شنویم چون تکلم آنها ماوراء صوت است در اینکه آیا آنها نوشتار هم دارند من در این مورد شک دارم بعید است چون نوشتار باید به صورت جسم باشد کاغذ وصفحه می خواهد اگر اجنه نوشتارشان مثل ماست  پس می باید این نوشته ها به دست انسانها پیدا می شد واگر جسمانی نیست وبر روی صفحه وکاغذ وجسم نوشته نمی شود  پس دیگر نوشتار امکان ندارد  آنها زبان خاص خود را دارند اما به زبان انسان هم می توانند تکلم کرده وبا او حرف بزنند بعضی می گویند اجنه هر منطقه فقط به زبان انسا نهای همان منطقه تکلم می کنند صورت آنها مطابق با درجه ایمان وعمل آنهاست یعنی کفارشان موجوداتی زشت ومومنینشان زیباترند این ایده را بعضی ها دارند ومن هم قبول دارم زیرا عالم نفس حجاب عالم جسم راندارد بنابراین باطن ها مکشوف است همان چیزی که ما آن را چهره برزخی می نامیم  اما این صورت صورت ابتدایی واصیل جنیان است در عین حال آنها می توانند به هر صورتی که خود بخواهند در آیندآنها مثل ما انسانها به نژادها وطوایف مختلف تقسیم می شوند که استاد  اوسعی تا حدود 170 طایفه از آنها را به وسیله علم مربعات (که شاخه ای از علوم غریبه است) کشف ونام آنها را ضبط نموده است

جن ووسوسه:

آنها می توانند در وجود ما وسوسه ایجاد کنند بدون اینکه ما بدانیم منشا این وسوسه جن است  واین وسوسه هم می تواند بر انجام کار خوب باشد وهم کار بد اما آنها بی جهت این کار را نمی کنند البته کسانی که عامل طلسم هستند وجن در تسخیر خود دارند می توانند جن را برای ایجاد وسوسه درعشق یا تنفریا غیره  به کار گیرند  مثلا کسی را عاشق دیگری کرده یا از او جدا کنند ،  جنی که در تسخیر است اختیاری از خود برای نافرمانی از انسان ندارد لکن گناه کار او بر عهده تسخیر کننده است

 البته طایفه  شیاطین  مدام کارشان وسوسه انسان بر امور شر است  شیاطین طایفه ای از جنیانند که کافر ترین  وموذی ترین آنهایند بعضی می گویند عمر شیاطین ابدی است اما من دلیلی براین حرف نمی بینم بلکه ظاهر این است که فقط عمر ابلیس رجیم ابدی است آن هم نه ابدی  بلکه تا وقت معلومی که خدا در قرآن متذکر شده است


آنها مثل ما اجتماعی   ودارای قوانین وآدابند  رئیس وفرمانروا دارند  خلقیات وآداب هر فرد یا گروه ونژادشان مثل ما انسانها از هم متفاوت است و نسبت به یکدیگر وبه خصوص خانواده خود با وفاتر وعاطفی تراز ما انسانهایند  و جنگ ونزاع در میان آنها خیلی کم تر از ماست  شاید برایتان عجیب باشد اگر بگوییم آنها کم آزارتر از ما انسانهایند واگر  بعضی هایشان گاه سر به سر انسانی می گذارند به خاطر آن است که  فکر می کنند تعهدی در این باب ندارند و  گناه محسوب نمی شود همان گونه که شما سنگی به یک حیوان می زنید خیلی فرق می کند تا سنگی به یک انسان بزنید آنها هم نسبت به خود متعهدند ولی نسبت به انسان دیدشان فرق می کند بعد هم غالبا زمانی آنها موجب اذیت انسان می شوند که انسان به آنها نزدیک شود یا بخواهد وارد حیطه آنها گردد البته در صورتی که کسی  بخواهد با آنها تماس بر قرار کند همیشه  اذیت نمی کنند بلکه گاه چنان دوستدار او می شوند که ممکن است همه چیز هم برایش فراهم کنند 

محل زندگی اجنه:

آنها هر جا زندگی می کنند دردرون شکافهای زمین تا نوک کوهها وحتی روی هوا هم راه می روند

گفته می شود جن بیشتر در حمامها وسردابها زندگی می کند این گونه نیست جن همه جا هست حال اینکه یک آقایی در حمام یا سرداب جن دیده دلیل بر این نمی شود که محل زندگی آنها اینجاهاست معمولا جن زمانی خود را به انسان نشان می دهد یا با او رابطه ایجاد می کند که انسان تنها باشد برای همین است که در این مکانها که انسان تنها می رود بیشتر از جاههای دیگر جن می بیندآنها سعی می کنند از انسانها ومحل زندگی آنها فاصله گیرند ولی اگر هم کنار ما زندگی کنند هیچ تداخل ومزاحمتی نه ما برای آنها خواهیم داشت ونه آنها برای ما شاید در خانه ما عده زیادی از جنیان  زندگی می کنند در حالی که از وجود آنها کاملا بی خبریم همان طور که امواج همیشه بغل گوش ما هستند وما از وجود آنها بی خبریم اجنه هم همین گونه اند البته آنها وابسته به مکان وجسم نیستند این که مثلا جنی در خانه ما باشد نه این است که او نیاز به خانه ومکان جسمانی دارد بلکه این صرفا از دید ماست



منابع: ندارد







-        دانستنیهایی از جن 


بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع رساله:

بررسی مفهوم عدالت در فقه امامیه

روش تحقیق:

توصیفی- تحلیلی

فصل اول:

تبیین مسئله وضرورت تحقیق

بحث عدالت از مباحث  مهمی است که در جای جای فقه مطرح ومورد بحث بوده  وخاص یک باب  نیست منظور از عدالت فقهی عدالتی است که مربوط به فعل مکلف می شود که  موضوع برای تحقق  وفعلیت احکام شرعی است  بعضی مفاهیم مربوط به یک باب فقه است وبعضی مفاهیم عامند وودر ابواب متعدد  مطرح می شوند که " عدالت" از این جمله است  لکن این واژه یک مفهوم  ثابت در همه ابواب نداردودر هر کجا محدوده  آن فرق می کند بنابراین از آنجا که فقه ما یک فقه کاملا مستدل وموشکافانه است لازم است که مفهوم عدالت از بعد کلی ومبهم در هر بخش خارج شود  

بحث از عدالت سه  جایگاه دارد  یکی جایگاه کلامی است که عمدتا  موضوع آن فعل خداست ودیگری عدالت در معنای فقهی است که عمدتا مربوط به فعل مکلف است ودیگری عدالت در معنای لغوی است که مربوط به فعل مجری قانون وحکومت است

 بحث ما در این مبحث سه جهت دارد یک  بحث عدالت فردی است که  موضوع برای فعلیت حکم شرعی است  و مهمترین وپر شاخ وبرگ ترین  بحث  ما در این باب خواهد بود جهت دوم ،  اثبات عینیت عدل  با قوانین شریعت است که این مبحث در واقع نتیجه اثبات عدل در معنای کلامی است وکاربرد فقهی نیز دارد از مباحث بسیار مهمی که در بخش دوم  وجود دارد مصالح واحکام ثانوی است که بر بعضی قوانین شریعت  حمل می شود ما بعد از اثبات عینیت تمام قوانین  شرع با عدالت  ،شروط ومحدوده جواز  برای تغییر قوانین  شرع را بررسی خواهیم کرد.

آنچه تا کنون در بحث عدالت مورد بحث واقع شده بیشتر پیرامون عدالت کلامی  یا لغوی بوده وعدالت فقهی کمتر مورد بحث واقع شده است شرط عدالت به طور کلی در بسیاری از ابواب مثل شهادت- قضاوت - مرجعیت و... وجود دارد ولی نکته ایتجاست که در هر باب محدوده ای از عدالت شرط است وبحث عدالت در همه آنها حدی یکسان ندارد وهدف ما دست یافتن به این مفاهیم ومحدوده هاست

ما در این مقاله عدالت را  از دیدگاه فقه  اهل سنت نیز  بررسی می کنیم چون این مبحث در فقه اهل سنت حدود وثغورش متفاوت است ما  دلایل آنها را در تعاریفی که از عدل دارند  می شنویم وبه آنها جواب می دهیم

" این رساله  با جامعیت بحثی که خواهد داشت کاری جدید ونو در پیش رو دارد"

فصل دوم

 معنای عدالت فقهی 

فرق بین عدالت فقهی با عدالت در معنای لغوی چیست؟

فرق بین عدالت فقهی با عدالت در معنای کلامی چیست؟

آیا عدالت در تمام ابواب فقه یک  مفهوم دارد؟

فرضیه:

عدالت کلامی مربوط به فعل خدا وعدالت لغوی مربوط به فعل قانون وحکومت وعدالت فقهی مربوط به فعل انسان است ثمرات عملی هر کدام از این دو مبحث گسترده و منفک از یکدیگرند در کلام، این بحث بیشتر ثمره نظری واعتقادی دارد ولی در فقه ثمره این مبحث عملی است بنابراین موضوعا از یکدیگر جدایند.... 

 بین عدل در معنای فقهی با عدل در معنای لغوی نیز تفاوت وجود دارد عدالت مورد بحث فقه در مقابل ظلم به معنای اعم است که از آندر فقه به فسق تعبیر می شود هم ظلم وهم عدالت در معنای شرعی اعم از معنای لغوی است عدالت، در لغت به معنی قسط وداد وظلم به معنی عدم رعایت حق نسبت به غیر است بنابراین منحصر در بعد حق الناس بوده وبیشتر هم متبادر ومرتکز در بعد حکومتی وقضایی است ولی در شرع ،عدل وظلم شامل حق الله وحق النفس نیز می شود.......

نکته بعد اینکه عدالت در ابواب مختلف فقه یک حد ومفهوم  ثابت ندارد قبل از هر چیز این عقل است که حکم می کند  که  مسئله عدالت بین امر اهم ومهم دارای یک جایگاه واهمیت نیست مثلا بین عدالت در باب شهادت مربوط به نفوس با عدالت در مسئله شبهات موضوعی   تفاوت وفرق است وآن اهتمام واهمیت ومرتبه ای که در مسئله شهادت در عرض ونفوس است در باب شبهات موضوعی نیست......

فصل  سوم:

عینیت دین وعدل

اثبات مسئله

چه رابطه ای بین مقوله عدالت وانصاف وجود دارد؟

مصلحت بینی تا چه حد مشمول مقوله عدل است؟

فرضیه: 

نتیجه بحث کلامی عدالت این خواهد بود  که آنچه خدا  به عنوان قانون  وتشریع انجام داده عادل ترین صورت ممکن است  وآنچه مجری قانون شریعت  نیز انجام می دهد عادل ترین فعل ممکن است .....

اما می دانیم که در قوانین جزایی همیشه شروط مختلفی باید برای فعلیت جمع باشد وصرف فعل در تحقق حد شرعی کافی نیست مثلا در باب قطع دست دزد ما حدود 20 شرط دارین در باب تحقق حد سنگسار شروط مختلفی داریم  در واقع قوانین جزایی اسلام تبصره های زیادی را در کنار خود داردکه داخل در مقوله انصاف است ما می خواهیم بگوییم که عفو وتخفیف  خود داخل مقوله عدل است نه اینکه از قاعده عدل استثنا شده باشند حال بعضی از این تخفیف ها خود به صورت قانون در شریعت اعمال شده است وبعضی به مجری قانون سپرده شده است در باب تعزیرات این اصل وقاعده بسیار کار برد دارد چون یک جرم هر چند که در جرم بودن قابل تشکیک نیست ولی فاعل جرم همیشه در یک شرایط ثابت قرار ندارد...... .

مبحث بسیار مهم دیگر مسئله   مصلحت بینی در قوانین شریعت است شرایطی که واقعا یک قانون صریح دینی می تواند عوض شود چیست ؟ بعضی مسائل در دین مسکوت عنه است یا اینکه  حکمش مورد اختلاف فقهاست در اینجا حکومت می تواند آن فتوایی را که بیشتر بر وفق مصالح جامعه  است را به عنوان قانون در آورد ولی چیزهایی که نص صریح شریعت است یا اختلافی بین فقها در حکم آن نیست حسابش کاملا با موارد اول فرق می کند ما معتقدیم که تغییر قانون فقط در شرایط عسر وحرج نوعی یا اختلال  نظام  وهرج ومرج قابل انجام است در حالی که بسیاری از قوانینی که امروز به اسم مصلحت گرایی مورد تغییر قرار می گیرد حاصل استحسان واجتهاد غیر محجج در مقابل نص است مثلا بعضی از مواردی که  به عنوان عسر وحرج نام می برند ماهیتش این گونه است یعنی از صدر اسلام که این قانون تشریع شده این عسر وحرج بوده  بنابراین این عسر وحرج عارضی نیست  ثانیا عسر وحرجی که مغیر حکم شریعت است  به اتفاق فقها  عسر وحرج شخصی است نه نوعی بنابراین ایجاد قانونی که آن را شامل همه افراد کند خلاف عدالت است ثالثا: عسر وحرج یا اختلال نظام  قانون را تا زمانی تغییر می دهد که این قوانین مصداقی از مفاهیم یاد  شده  باشد  ونمی توان قانون را به صورت مادام العمر تغییر داد وگرنه چنین قانونی از مسیر عدالت خارج خواهد بود.......

فصل چهارم:

احراز عدالت

آیا منظور از عدالت  ، احراز ظاهری است یا نفس الامری؟

آیا اصاله العداله اصلی قابل قبول است؟

فرق بین اصاله العداله با  اصاله الصحه فی قول او فعل المسلم

آیا اصول عملی در مقولات  اجتهادی قابل اجراست؟

راههای احراز عدالت کدامند؟

آیا در عدالت حال فعلی ملاک است یا اعم از فعلی وما سبق؟

احراز عدالت منوط به چه حد از معارفه زمانی است؟

آیا احراز عدالت  از طریق عملی مانند احراز نقلی وعینی حجت آور است؟

در چه صورتی شهرت ملاک احراز عدالت است؟

محدودیت  حجیت عدالت عرفی  در بحث عدالت تا چه اندازه است؟

معنی گناه کبیره در بحث عدالت فقهی چیست؟

فرق بین عدالت وتقوی چیست؟

آیا مصادیق عدل وتقوی در روایات یکی اند ؟

آیا مروءه از مصادیق عدالت است؟

ملاک تشخیص کبیره از صغیره چیست؟

فرضیه:

عدالت شرعی به معنی عدالت واقعی ونفس الامری نیست (واین مربوط به تمام مواردی است که شرط عدالت در آنها ذکر شده)بلکه مانند خیلی از مصادیق شرعی دیگر احرازش مبتنی برظاهر است نه یقین وظن ،در غیر این صورت با اختلال و تعطیل یا عسر وحرج مواجه می گردیم......


عدالت از مقوله هاییست که اکتسابی واجتهادی است واز مسائل شایع وغالبی هم نیست بنابراین  عندالشک  در عدالت فرد اصل بر عدم عدالت تعلق می گیرد (مگر با دلیل)مثل مسئله ایمان که آنجا هم اصل بر عدم ایمان است بر خلاف اسلام که مثلا اگر شک کنیم فردی که اسلام آورده آیا اسلامش حقیقی است یا ساختگی یا اینکه اگر شک کنیم شخص از اسلام خارج شده یا نه اصل بر اسلام گذاشته می شود زیرا اسلام جزو ملکات ومصادیق کثیر وشایع است واجتهادی نیست بنابراین اصول عملی در مقولات اجتهادی قابل جریان نیست.....

مسئله گفته شده مربوط به کلیت عدل است اما در جزییات افعال ،اصل بر صحت قول وفعل وعدم گناه مسلمان گذاشته می شود مثلا اگر شک کنیم فردی که غیبت کسی را گوش می کند آیا شخص را می شناسد یا نه، اصل برعدم آن گذاشته می شود یا اگر ببینیم شخصی ، دیگری را تنبیه می کند وشک کنیم آیا تنبیه او به حق است یا ناحق اصل را برحق بودن می گذاریم یا اگر ببینیم مردی با زنی مصافحه کرد وشک کنیم که آیا بر او محرم بوده یا نه حکم به محرمیت می کنیم و...

راههای احراز عدالت:  که در تمام ابواب مبحث عدالت جاری است از چهار راه به دست می آید 1- عینی2- - نقلی(شهادت  دو عادل) 3-عملی( مثل اقتدای جمعی از عدول به امامی که در عدالت او شک داشته ایم)4- شهرت (به شرط آنکه بدانیم این شهرت بواسطه احرازخود اشخاص صورت گرفته نه اینکه از یکدیگر شنیده باشند).....

حال فعلی یا  ما سبق؟:  در مسئله  عدالت حال فعلی ملاک است نه ماسبق مثلا شخصی که کافر بوده وحال مسلمان شده قطعا در هیچ حکمی با او معامله کافر نمی شود در مورد شخصی هم که گناهکار بوده وتوبه کرده وبعد از توبه هم هیچ گناهی از او مشاهده نگردیده همین حال جاری است در فقه بحثی داریم با عنوان مجاز یا حقیقت بودن تلبس مشتق به ذات عما انقضی عنه که در آنجا قول اصح برمجاز بودن چنین حملی یعنی نسبت دادن مشتق به حالی است که فعلا آن حال منقضی شده مگر در اموری که ملکه ای هستند لکن عادل دانستن چنین شخصی در صورتی است که در معرض اتهام نباشد....

معارفه زمانی:  باید به حدی باشد که عرفا شناخت ومعارفه محسوب شود مثلا اگر شما یک ساعت با کسی باشید وازاو گناه نبینید نمی توانید عدالت اورا تصدیق کنید بلکه باید این شناخت در حدی باشد که شما بتوانید عدالت یا فسق اوراثبوتا تایید کنید یا اینکه شخص مشهور به عدالت باشد در این صورت نیز شما می توانید به شهرت تکیه کنید وعدالت را در مورد او جاری کنید چه اینکه این شهرت زبانی باشد یا عملی........

احراز عدالت از راه عملی:  مثلا در مورد امام جماعت گفته شده شما اگر دیدید عده ای پشت سر کسی اقتدا کرده ونماز می خوانند شما لازم نیست که عدالت اورا به صورت شخصی احراز کنید بلکه می توانید به فعل مسلمین اعتماد کرده وبه او اقتدا کنید.......

شهرت: شهرت  عدالت فرد در میان غیر عدول حجت است به شرط آنکه بدانیم این شهرت محصول ارتباط خود اشخاص با فرد باشد  نه اینکه از یکدیگر شنیده باشند ثانیا: این عدالت در فعل یا افعال خاصی نباشد مثلا اگر شخص مشهور به بخشندگی یا حسن خلق یا غیبت نکردن یا خمس دادن و...باشد عدالتش ثابت نمی شود بلکه مردم باید اذعان کنند که ابدا گناه کبیره یا اصرار بر صغیره از شخص ندیده اند ثالثا: دراین شهرت باید اطمینان داشته باشیم که تبانی اشخاص بر کذب عادتاغیر محتمل است.....

حجیت عدالت  عرف: منظور این است که گاه عرف ملاک جداگانه ای با شرع دارد ممکن است گاه یک فعل از نظر هر دو مخل به عدالت باشد ممکن است جایی چیزی از نظر شرع گناه باشد ولی عرف آن را جیز عادی یا حتی معروف بداند وممکن است بر عکس چیزی از نظر شرع مسکوت عنه یا حتی مستحب وواجب باشد ولی عرف آن را تقبیح کند مسلما در مورد سوم عرف کاملا کنار می رود وهیچ حجیتی ندارد ودر مورد حالت سوم نیز قائل به این می شویم که باز ملاک عدالت شرعی است.....

معنی کبیره:خیلی ها کفته اند گناه کبیره آنست که وعده عذاب به مرتکب آن داده شده باشد اما به نظر این نمی تواند ملاک تشخیص کبیره از صغیره باشد چون همه گناهان مستوجب عذاب الهی هستند وبا این حساب همه گناهان کبیره محسوب می شوند در کتاب گناهان کبیره مرحوم دستغیب دهها گناه به عنوان گناه کبیره ذکر شده ولی بابراندازی ومقایسه بین این گناهان می توان فهمید که همه آنها در یک سطح نیستند پس همه این گناهان نمی تواننند گناه کبیره باشند مثلا آیا استمنا با زنا در یک سطحند؟ قطعا خیر ، در حالی که هر دو را جزو گناهان کبیره ذکر نموده است یا آیا آدم کشی با غیبت و دروغ با کفر در یک سطحند؟ لذاما در این مقاله ملاکهای دیگری را برای تشخیص صغیره از کبیره ارائه خواهیم داد .....

فرق عدالت وتقوی: تعریف شرعی وروایی معمول عدالت در فقه عبارت است از " اجتناب از گناه کبیره وعدم اصرار بر صغیره " واین اخص از مفهوم کلی تقواست زیرا تقوی مراتب مختلفی دارد که در معنای فقهی مرتبه خاصی از آن مراد است وبرای آنکه بین این دو مفهوم در فقه فرق ایجاد شود از آن تعبیر به عدالت گردیده.....

آیا مروئه از مصادیق عدالت است؟ آنچه از بعضی روایات استناد می شود مروئه از مصادیق عدالت است لکن اشکال اینجاست که اگر گناه صغیره مخل به عدالت نیست پس چرا مروئه را مخل بدانیم لذا ما در این مقاله ثابت خواهیم کرد که این مسئله جنبه عرفی دارد ودر عرف از گناه صغیره جایگاهش مهم تر است واز آنجا که شرع نظرش روی عرف نیز هست برای همین آن را مخل به عدالت دانسته است......

فصل پتجم:

مفهوم عدالت در باب شهادت :

فقه کدام نوع شهادت را حجت می داند؟

کدام نوع  عدالت در باب شهادت حجت آور است؟

چرا  عدالت مدعی یا منکر تاثیری در قبول قول آنها ندارد؟

در صورت تعذر از احراز عدالت وجود چند شاهد  عادل بر عدالت شهود لازم است؟

چرا نمی توان در ابواب شهادت به ثقه اکتفا کرد؟

اسنثنائات عدالت در باب شهادت کدامند؟

عدالت در مورد غیر مسلمان به چه معناست؟

حد عدالت در باب شهادت در شبهات موضوعی چیست؟

فرضیه:

شهادتی که در آن عدالت شرط است شهادت لغیره یا علی غیره است که شرعا یکی از امارات معتبر وظنهای موضوعی است (در برابر ظن طریقی)که شروط خاصی برای حجیت آن وجود دارد وشامل هر نوع شهادتی نمی شود بنابراین هر چند که ممکن است بگوییم در تعریف شهادت ،همان مفهوم لغوی وعرفی مراد است لکن در مصداق ،موضوعی وشرعی است.......

مسلما چون شهادت یک امر وسیع وعموما هم مربوط به افراد عادی می شود نه خواص لذا همان تعریف معمول عدالت یعنی اجتناب از کبیره وعدم اصرار بر صغیره در اینجا کافی می باشد به خصوص اینکه  اهم موضوع روایاتی را که برای عدالت تعریف فوق را معنا کرده اند مربوط به شهادت می شود ......

ز آنجا که مدعی ومنکر در معرض اتهامند لذا عدالت در آنجا کار برد ندارد برخلاف شاهدان که از رای مشهود عادتا سودی نمی برند علاوه بر این از آنجا که قول مدعی ومنکر با قول طرف دیگر در تعارض واقع می شود نمی توان عدالت آنها را ملاک حکم قرار داد......

 از آنجا که در تمام ابواب  شهادت حداقل دو شاهد عادل باید در کار باشد در صورت تعذر از احراز عدالت از طرق غیر شهادت وجود دو شاهد عادل بر عدالت فرد شزط می باشد .......

داشتن ملکه عدالت لازمه اش آن است که اگر شخص خصلتهایی مثل کینه یاحسدوطمع ... داشته باشد باز حاضر به دروغ گفتن نشود بر خلاف آنجا که تنها به خصلت راستگویی وثقه بودن  تکیه شود چون انسان هرچند که راستگو باشد اما اگرملکه عدالت نداشته باشد میتواند به راحتی صداقت خود را زیرپا بگذارد.....

در باب شهادت ولزوم وجود بینه برای مدعی ،استثنائاتی وجود دارد یک مورد جاییست که وجود شاهد عادتا محال باشد به عنوان مثال زنی ادعا می کند که در زمان طلاق مبتلا به عادت ماهیانه بوده وطلاق باطل می باشد ومرد منکر این مسئله است در اینجا چون وجود شاهد غیر ممکن است وزن به حال خود آگاه تراز مرد است لزوم بینه از مدعی ساقط می گردد وبه ادله دیگر رجوع می شودیا اینکه مثلا زنی شوهرش فوت نموده وحال مطالبه مهریه خود را کرده ومدعی است که در طول عقد دخول نیز انجام شده ومستحق تمام مهر می باشد در اینجا نیز چون وجود شاهد عادتا محال است از اومطالبه شاهد نمی شود وبه لدله بعدی رجوع می شود از موارد خاص دیگر ، مسئله لعان می باشد به این صورت که مردی مدعی زنا کار بودن همسر خود می شود در اینجا چون اقرار او علیه نفس خویش است ودر عین حال شاهد هم ندارد شرع حکمی ویژه در این مورد ایجاد کرده به این صورت که مرد موظف است که پنج بار اقرارکرده وقسم یاد کند ودر صورتی که زن هم منکر باشد وبه همین صورت او نیز عمل کند حکم زنا از او برداشته می شود لکن آن دو بر یکدیگر حرام می شوند بنابراین این مسئله هم حکم موضوعی ومستثنی از قواعد کلی فقهی است نکته مهم اینجاست که در این موارد ، عادل بودن مدعی، شرط نمی باشدیعنی این گونه نیست که بگوییم چون وجود شاهد محال یا معفواست حداقل باید خود او عادل باشد تا قولش مورد توجه قرار گیرد........

مسلما معیارها ی عدالت مورد بحث ما قابل انطباق بر کافر نیست واز آنجا که یکی از شروط شهادت ایمان یعنی تشیع است سنی وفرقه های غیر شیعه را هم شامل نمی شود چه رسد به کافر ولی این مسئله در باب وصیت (به خاطر مهم بودن امر وصیت مسلمان)استثنا گردیده وآن هم فقط در جایی است که شخص در حال احتضار باشد وهیچ مسلمان عادلی را برای شهادت نیابد (بنابراین محذوریت زمانی که در باب وصیت ممکن است به وجود آید درابواب دیگری که وجود شاهد در آن شرط است وجود ندارد )در این صورت مانعی ازشاهد قرار گرفتن کافر وحجیت قول او بعد از ادای شهادت وجود ندارد ومستند این قول آیه 106 و107 سوره مائده می باشد......

مسلم است که در امور غیر قضایی مثل باب عبادات اهمیت عدالت به اندازه باب شهادت نیست مثل شهادت بر جهت قبله یا طاهر بودن لباس یا دخول وقت و.. بنابراین عدالت را در این باب شاید فقط بتوان به ثقه بودن منحصر کرد از آنجا که روایاتی که عدالت را تعریف کرده اند معمولا ناظر به باب خاصی نیستند لذا این عرف فقهی است که باید میزان لزوم عدالت را در هر باب به مقتضای نیاز تشخیص دهد ودر باب عبادات ظاهر این است که ما به حدی بیش از ثقه بودن واعتماد بر راستگویی افراد نیاز نداریم........

فصل ششم:

مفهوم عدالت در باب قضاوت وامامت جماعت:

چرا عدالت برای امام جماعت  وقاضی شرط است؟

حد عدالت در این  دو باب باب کدام است؟

فرضیه:

اما اینکه چرا در مورد امام جماعت عدالت شرط شده به خاطر لزوم مقام و مرتبه ای تکوینی است که شخص باید صلاحیت امام ومقتدی بودن بایدبر اساس آن دارا باشد و بتواند عهده دار مسئولیت معنوی و تحمل بار عبادی دیگران گردد کسی می تواند مقتدای مردم درامور معنوی باشد که خود او روحانیت ومعنویت واعمالش در حد مقبول باشد مسلما وقتی شما از کسی گناه ببینید دیگر میل وانگیزه ای نخواهید داشت که او را مقتدای خود قرار دهید لکن  لازم نیست که خود امام فی نفسه خود را عادل بداند این شرطیت از طرف مامومین است ........

ممکن است بگوییم انتظار وتوقع از امام جماعت بر عدالت بیش از یک شاهد عادی است بنابراین باید حد بالاتری یعنی لازم بودن تر ک صغیره را هم برای او منظور کرد این قول زمانی قوی می شود که ما نظر عرف را در تعیین مصداق عدالت دخیل بدانیم براین اساس موافق احتیاط این خواهد بود که مرتکب صغیره را داخل در مصادیق عادل در این باب ندانیم ......

فصل هفتم:

مفهوم عدالت در باب مرجعیت ورهبری :

چرا در این دو باب بالاترین حد از عدالت شرط می باشد؟

محدوده دلالت آیات وروایات وعقل در این دو باب چیست؟

فرضیه:

 درمسئله مرجعیت  فقط بحث علمی وتقلید نیست واصلا اعلمیت هیچ ربطی به لزوم عدالت ندارد بلکه طبق حدیث" اما الحوادث الواقه فارجعوا الی روات حدیثنا" چون بحث رجوع به نحو مطلق مطرح است مسلما هر چه عدالت وتقوای مجتهدودر نتیجه ولایت تکوینی او بالاتر باشد اطاعت جامعه ازاو ومحبوبیت او در میان مردم بیشتر خواهد بود مسلم است اگرمرجعیت گناه وفسق آشکار داشته باشد از محبوبیت و اطاعت پذیری ساقط می شود بنا براین اگر کسی بخواهد ولی معنوی وتشریعی جامعه باشد قبل از هر چیز خود بایداهل اطاعت از فرامین الهی باشد ومی توان گفت در بحث مرجعیت، عدالت شامل گناه مطلق وحتی ترک مکروه نیز می شود زیرا با توجه به روایت "اما من الفقها من کان صائما لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهوا ه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه " باید گفت هر چند که باز عدالت نفس الامری شرط نیست اما لفظ مخالفا لهواه ومطیعا لامر مولاه به صورت مطلق ذکر شده است واین کلیت ،عدالت تعریف شده در روایات دیگر را تخصیص می زند واصح همین است زیرا در مورد مرجعیت ،جامعه انتظار وتوقعی ما فوق یک شاهد یا امام جماعت یا قاضی دارد می توان به حدیثی ازامام صادق علیه السلام اشاره نمود که در خصوص کسانی است که مردم احکام دینشان را ار آنها فرا می گیرندامام در این حدیث شرایطی را عنوان می کنند
...ان تعرفوه بالسّتر و العفاف و کفّ البطن و الفرج و اليد و اللّسان و يعرف باجتناب الکبائر...
در این حدیث عدالت در حد گسترده تری از صرف ترک کبیره ذکر شده ستر وعفاف وکف نفس از گناه شکم و شهوت ودست وزبان ومعروف بودن به اجتناب از کبیره
یعنی ترک کبیره به عنوان یک طرف وموارد دیگرکه اعم از کبیره وصغیره است در طرف دیگر قرار گرفته است

ظاهرا این حدیث در باب تقلید است نه صرفا فراگیری احکام ،چون عقلا کسی نمی تواند شرط عدالت را به این نحو برای یک معلم احکام یا منبری لازم بداند و دلیلی وجود ندارد که در مرجعیت همان تعریفی از عدالت شرط است که در باب شهادت گفتیم چون اولا بین اشخاصی که انسان معالم دین خود را از ایشان می آموزد از لحاظ رتبه ودرجه ومقام فرق است وچون مرجعیت در بالاترین مرتبه قرار دارد حقیقتا عدالتی را که باید در این باب در نظر گرفت باید بالاترین حد ونوع خود باشد حتی از عدالت رهبر جامعه هم بالاتر زیرا رهبری بیشتر مقام مدیریتی است در حالی که مرجعیت عمدتا مقامی معنوی والهی است ثانیا اشتهار به ترک کبیره به معنی عدم لزوم ترک صغیره نیست به خصوص با توجه به صدر روایت که کف مطلق زبان وبطن وشهوت ودست را شرط می داند تقریبا ترک همه گناهان را شرط قرار داده به خصوص با توجه به اینکه علما ی دین ورثه انبیا معرفی شده اند لازم است که ورثه وخلیفه از هر لحاظ شان مخلف را دارا باشند وهمان گونه که اعلمیت در مرجعیت شرط می باشد اعدلیت هم شرط است یعنی اگر دو نفر در اعلمیت مساوی باشند در مرحله بعدی باید سراغ کسی رفت که در عادل بودن بالاتر باشد
به خصوص اینکه در مورد انبیا وائمه معصومین ما قائل به این هستیم که عصمت آنها باید نفس الامری باشد چون تنها مسئله اطاعت جامعه از ایشان مطرح نیست بلکه مسئله ظرفیت کسب وحی ومقام امامت نیز هست که این جز با عصمت مطلق آن هم به صورت نفس الامری به دست نمی آید در مورد فقاهت ومرجعیت باید گفت که هر چند عصمت نفس الامری ملاک نیست اما اگر قائل به این شویم که عصمت ظاهری به طور مطلق لازم است هیچ دلیلی بر رد آن وجود نخواهد داشت چون شان فقاهت ومرجعیت آن قدر بالا هست که ایجاب عصمت ظاهری را در حد مطلق لازم بدانیم بنابراین عدالت در مورد مرجعیت به معنای عدم ارتکاب به گناه اعم از صغیره وکبیره است علاوه برآن حتی می توان این مسئله را به مکروهات نیز تسری داد زیرا ولی معنوی باید اعلی از همه در اطاعت باشد حتی در مستحبات ومکروهات

بر خلاف باب امام جماعت که اصل بر تسامح در عدالت بود در اینجا بر عکس این مسئله از جدیت مضاعف بر خوردار است.......

شرط عدالتی را که قانون اساسی برای رهبر قرار داده است به چه معناست؟
باید دید که منظور از رهبری وولایت فقیه چیست؟ نیز منظور از عدالت آیا صرف معنای حکومتی است یا اعم از آن است اگر منظور ولایت مدیریتی وشرعی باشد که قطعا همین است( وما در باب ولایت فقیه این مطلب را کاملا توضیح داده ام)اینجا علاوه بر اثبات حد اولیه عدالت باید انتظار وتوقع جامعه را نیز در نظر گرفت که شان رهبری در چه حد است ؟ ومردم در چه حد از او انتظار دارند؟ مسلما باید گفت هر چند که رهبری در واقع ولی سیاسی است اما با توجه به فقیه بودن ودر راس جامعه بودن او لازم می آید که از عدالت ومعنویت محرزی بر خوردار باشد واگر مسئله فقاهت او نبود می تواتنستیم همان عدالتی را که در باب شهادت گفتیم در او نیز جاری بدانیم وبه هر حال انتظاری که جامعه از فقیه دارد از غیر او ندارد
لکن این گونه هم نمی توان گفت که مثلا رهبر با یک گناه صغیره از مقام خود عزل می شود چون تعهد او صرفا در بعد مدیریت جامعه است وقانون هم جز این را از او نمی خواهد وچون این گونه است لذا همان عدالت ابتدایی منظور نظر است وبیش از این مربوط به مقام وشان اختصاصی ومعنوی اوست علاوه بر آنکه این عدالت علاوه بر معنای شرعی که لازمه فقاهت است به معنی عدالت حکومتی نیز هست بنابراین عدالت در حدی که برای یک قاضی لازم است برای او هم لازم می باشد......

فصل هشتم:

مفهوم عدالت در باب نقل روایت :

در چه مواردی  اخذ روایت منوط به احراز عدالت است؟

چرا در باب روایت اصل بر اخذ است نه دفع؟

فرقهای بین باب روایت و باب شهادت  چیست؟

آیا ثقه بودن با اصل عملی قابل تایید است؟

 آیا عادل وثقه بودن  در همه ابواب روایی در یک حد از اهمیت است؟

آیا دلالت آیه نبا مربوط به باب خبر است یا اعم از خبر وشهادت ؟

فرضیه:

هر چند که عدالت، شرط منحصر در اخذ روایت نیست اما بحث عدالت در این باب نیز جایگاه مهمی دارد شکی نیست که اخذ روایت راوی که عدالت او محرزتر وبالاتراست ارجح می باشد ویکی از راهکارهای بیرون آمدن از تعارض ادله همین است ...

اصل در باب روایت براخذ است نه دفع یعنی با توجه به اینکه فقه ما در این باب عطش ونیاز مبرم دارد اصل این است که روایت از معصوم صادر شده مگر آنکه با قواعد عقلی یا نقلی یا مضمون روایات وآیات ناسازگار باشد یا راوی مشهور به کذب یا ضعف وعدم حفظ وضبط باشد  2- احراز عدالت راویان به خصوص با گذشت قرنها از زندگی آنان امکان بذیر نیست ودرسلسله های بسیاری از احادیث حداقل یکی دو نفر یافت می شوند که مجهول بوده یا عادل بودنشان مورد شک باشد لذا اگر شرط عدالت در این باب قید شود جز اندکی از احادیت معتبر وقابل اخذ نخواهند بود که در آن صورت فقه واجتهاد دیگر از رونق خواهد افتاد 3- در باب شهادت گفتیم که شرط عدالت بیشتر از آن جهت است که مسئله تطمیع یا تبانی در کار باشد ولی در مسئله روایت معمولا این گونه نیست مگر آنکه قرینه ای در این باب در کار باشد.... 

آیا ثقه بودن را می توان با اصل تایید کرد؟
جواب: در صورتی که در معرض اتهام نباشد (از موارد گفته شده) روایت او در باب عبادات مورد قبول است واین اعم است از اینکه راوی معلوم باشد ولی صداقت اومعلوم نباشد یا اصلا حدیث مثلا مقطوعه یا مرفوعه باشد یعنی اصلا راوی معلوم نباشد(1) که چه کسی بوده است لکن قول او در باب حق الناس ودم ومعاملات مالی مورد قبول نیست( به خاطر مهم بودن این ابواب)......

در فقه بحث عمیق وطولانی راجع به آیه نبا  مبنی برباب نقل روایت و حجیت خبر واحد شده است که عمده بحث روی مفهوم آیه است یعنی اگر غیر فاسقی خبری برای شما آورد تحقیق لازم نیست هر چند اشکال عمده در آن بحث این است که مفهوم آیه چیز دیگری است واصلا ربط به منظور ومطلوب ندارداما دو نکته ای که فقها روی آن بحث جدی نکرده اند یکی لفظ "نبا" ودیگری لفظ "ان تصیبوا قوما "است که ظاهر این دو می رساند که مسئله مربوط به باب شهادت است نه نقل روایت ومربوط به جایی است که ضرری مالی یا جانی یا ناموسی در کار باشد

سوال: آیا نمی توان طبق قاعده "الاعتبار بعموم المطلب لا بخصوص المورد " گفت که وقتی حرف از عدم اعتبار قول فاسق می شود فرقی بین انواع قول او نیست چه شهادت باشد چه روایت واینکه قرآن بحث شهادت را آورده از باب مثال وشان ماوقع بوده جواب: این قاعده مربوط به شان نزول است به عبارت دیگر این آیه مربوط به مسئله شهادت فاسق مورد بحث نیست بلکه شامل تمام فساق می شود بنابراین قاعده مذکور عمومیت واتساع در مصداق ایجاد می مند نه مفهوم در واقع ما هم قاعده مذکور را قبول داریم ولی این قاعده عمومیت در افراد تحت نوع به وجود می آو.رد نه عمومیت در انواع مباین واگر ما این مسئله را از باب شهادت به نقل روایت سرایت دهیم در واقع عمومیت در مفهوم وتسری از یک نوع به نوع دیگر ایجاد کرده ایم......

فصل نهم:

مفهوم عدالت درفقه اهل سنت

ما با اهل سنت در در عدالت در معنای کلامی اختلاف داریم وهم در معنای فقهی که در این مقاله موارد اختلاف وریشه این اختلافات  بحث خواهد شد




-        عدالت 
حکم شرعی ریش تراشیدن

ریشه اختلاف نظر فقها در فتوا به مسئله حجیت یا عدم حجیب بعضی معیارها وشاخصه ها نزد آنان بر می گردداموری که حجیت آنها بین فقها اتفاقی واجماعی است به حدی نیست که آنها را در اکثر فتواها به سوی دیدکاه یکسان سوق دهد اگر جایی بین همه فقها اتفاق نظر می بینید یا به خاطر آن است که قانون استباطی برای استخراج حکم نزد همه آنها یکسان وتوافقی است ویا به جهت مصرح ومنصوص ویا متواتر بودن خبری است که نیاز به استباط وجهد چندانی ندارد

یکی از مسائل اختلافی بحث ازاله محاسن است اکثر علمای امروز در این مسئله حکم به احتیاط واجب می دهند زیرا از سویی دلایل جوازداریم واز سویی نیز دلایل حرمت نزد اکثریت فقها به حد حجیت نمی رسند وبا یکدیگر متعارض می شوند لکن با این حال از آنجا که فتوای جواز مخالف اصل احتیاط در این گونه موارد است نه می توان حکم صریح به جواز داد ونه حرمت وتنها راهکار حکم به احتیاط واجب است ولی بعضی طلبه ها مثل من گاه می خواهند در مسئله ای به رای نهایی برسند ومسئله را آن قدر موشکافی کنند تا از حیطه احتیاط واجب به حکم صریح برسند

دلایل جواز:

1-

بعضی احکام فقط در حدیث ذکر شده اند بعضی احکام هم در حدیث ذکر گردیده اند وهم در قرآن اگر حکم از نوع دوم باشد نشانه اهتمام جدی شریعت را نسبت به آن است وامر ونهی در صورت نبودن قرینه تعیین کننده حمل بر وجوب وحرمت می شود اگر از نوع اول باشدامر ونهی در درجه اول نمی تواند حمل بر حرمت یا وجوب باشد مگر آنکه قرینه ای صریح بر آن دلالت کند

حال هر کدام از این دو نوع نیز یا به گونه ای هستند که عقل یا عقلا فساد یا صلاح جدی را در آن درک می کند که باز امر ونهی حمل بر وجوب وحرمت می شود یا در مورد آن سکوت اختیار می کنند در این صورت نوع اول نمی تواند حمل بر وجوب یا حرمت باشد فتوای مورد بحث ما نیز از همین قسم است یعنی حکمی است که در حدیث آمده ولی در قرآن نیامده در عین حال نیز عقل یا عقلا مفسده ای را (بدون لحاظ حکم شریعت ) نسبت به این امر درک نمی کنند (بین حکم عقل وعقلا فرق است اولی حجت است ودومی موید او لی امری برهانی است ودومی عرفی)



2-

اصل در اسلام آزادی است مگر آنکه دلیلی این آزادی را از میان بر دارد واین دلیل باید قوی باشدبنابراین در مسئله مورد بحث به یقین نرسیده ایم که آیا شرع این آزادی را از میان برداشته است یا خیر واستصحاب عدم منع جاری می شود


3-

اسلام معمولا در مسائلی که مربوط به جسم وروان شخص وزندگی خصوصی اوست حکم وجوب یا حرمت کم دارد واکثر این احکام یا مستحبند یا مکروه مثل مسواک زدن - عطر زدن- نظافت شخصی- نوع وطرز لباس پوشیدن - خوابیدن - خوردن - حرف زدن و...

مسئله ریش گذاشتن یا نگذاشتن در ظاهر یک امر شخصی است نهایتا چیزی را که می توان قانع کننده دانست اینکه این نهی حمل بر کراهت می شود

4-

بعضی احکام در شرایع قبل نبوده ودر اسلام تاسیس شده اند ولی خیلی احکام مشترک است آنچه در امتهای قبل نبوده برای اثبات وجوب یا حرمت آنها در دین اسلام دلیل قوی نیاز است چون اگر حرمت ذاتی داشت در امتهای قبل هم حرام می شد تنها یک روایت از علی علیه السلام داریم که می تواند دال بر حرام بودن این مسئله در امتهای قبل از اسلام باشد که آن حدیث هم مورد خدشه است

دو نکته:

نکته اول

اینکه فقها صیغه امر ونهی را دال بر حرمت ووجوب می دانند این حرف را به این صورت کلی وبدون قید نمی توان قبول کرد

هر نهی قرآنی وحدیثی در وهله اول حمل بر حرمت نمی شود حرمت دلیل می خواهد وصیغه نهی به

تنهایی کافی نیست مثلا خود قرآن بعضی جاهها لفظ حرمت ومحرم علیکم دارد یا آن نهی را تاکیدی آورده یاوعده عذاب داده اینها حمل بر حرمت می شود نهیی هم هست که دال بر حرمت نیست مثل " ولا تقل لهما اف" یا مثل" ولا تجهر بصلاتک" این قرینه ها یا عقلی است یا نقلی

نهی هایی می تواند دال بر حرمت باشد که

1- یا در حدیث وقرآن هر دو نهی موجود باشد

2- یا اینکه عقل هم این نهی را تایید کند وبرای آن مفسده قائل باشد

3- یا قرینه ای مبنی بر مجازات دنیوی یا اخروی برآن باشد

4- یا اینکه لفظ حرام در جمله نهی باشد یا مرتکب آن از زبان خدا یا معصوم یا فرشتگان مشمول لعن باشد

اما راههای ثبوت حرمت هم دو مرحله دارد 1- اینکه آیا چنین حکمی از ناحیه معصوم وارد شده یا خیر دوم اینکه بر فرض محرز شدن صدور ، آیا این نهی دال بر وجوب است یا کراهت؟

نکته دوم:

بعضی واجبات ومحرمات واحکام عبادی وحقوقی در قرآن نیست قرآن اهم مسائل وکلیات امورواصول را بیان کرده بخشی از اسلام از زبان خداوند وبخشی دیگر از زبان پیامبر وامامان معصوم برای مردم بیان شده است مثلا الان علما با استناد به احادیث ، تیغ زدن ریش را اشکال می دانند بعضی از انواع موسیقی را حرام می دانند سگ وخوک وشراب را نجس می دانند در حالی که در قرآن نه چیزی در مورد موسیقی آمده نه تراشیدن ریش ونه نجس بودن سگ وخوک وخیلی چیزهای دیگر بنابراین بخش عظیمی از اسلام از زبان پیامبر بیان شده وگرنه می باید قرآن در صد جلد نازل شود نه یک جلد آنچه از زبان پیغمبر نیز بیان شده درست مثل قرآن حجت است که خود قرآن می فرماید " ما آتاکم الرسول فخذوه وما نهاکم عنه فانتهوا "بنابراین اگر ثابت شود که امر ونهیی از جانب معصوم واردشده ولو اینکه در قرآن نباشد واجب الاتباع است بنابر این اینکه بعضی اشکال می کنند که اگر ریش تراشیدن در اسلام حرام است کجای قران این حرف را زده است اشکال باطلی است

ادله حرمت:

دلیل اول :

اجماع منقول

یکی از مستندات حرمت در این باب، اجماع منقول است که بوسیله بعضی علما مثل شیخ بهایی ومحقق داماد علیهماالرحمه بیان شده است چنین اجماعاتی نمی تواند حجت شرعی باشد چون ثابت شده که بیشتر چیزهایی که علمای قدیم آن را مجمع علیه دانسته اند یا بر اساس استقرای ناقص و یا بر داشتی ظنی بوده مثلا این عالم دیده همه علمای عصر او بر مسئله ای اتفاق نظر دارند گفته لابد همه علمای قدیم هم همین نظر را داشته اند یا فتوای عده ای را بررسی کرده ودیده همه آنها در مسئله ای اتفاق نظر دارند و وبعد ادعای اجماع نموده با این ظن که لابد بقیه علما نیز همین فتوا رادارند بنابراین این گونه ادعاهای اجماع حجت نیست همان اجماع محصل هم چیز بعیدی است مگر آنکه شخص در زمان معصوم یا قرین به روز گار معصوم زندگی می کرده وتوانسته تمام آرا را تتبع کند یا به اجماع حدسی رسیده باشد علاوه بر این اگر دلیل یا ادله روایی اجماع کنندگان بیش از آن چیزی بوده که امروز در دست ماست اگر در حد توتر بوده قطعا به دست ما هم می رسید پس خبر واحد بوده ومعلوم نیست که اگر به دست علمای امروز هم می رسید آن را حرام می دانستند یا خیربنابراین با توجه به تغییر بعضی مبانی اصول فقه بین علمای امروز وقدیم چه بسا اگر حدیث یا احادیث احتمالی به دست ما می رسید حجیت برای اثبات حرمت نداشت

ما چهار حدیث محتمل بر اثبات حرمت در این باب داریم ولی معلوم نیست که مستند اهل اجماع همینهاست یا اضافه تر از اینها اگر همین چهار حدیث باشد که دیگر ما کاری به اجماع نداریم ولی اگر شک باشد باید روی اجماع یک حساب احتیاطی مستقل باز نمود لکن با توجه به عدم حجیت اجماع منقول این بحث فقط یک موید خواهد بود واصل صحت اجماع مخدوش ومقدوح است

ر اما بحث ثقریرکه از اساس در این مورد بی معنی است


دلیل دوم:

حدیث

احادیث در این باب زیاد است بنده احادیث وادله این باب را اجمالا مطالعه کردم و جز چهاردلیل بقیه ادله را برای حرمت خلق لحیه ناکافی می دانم بلکه نهایتا دال بر کراهت ریش تراشیدن ویا مستحب بودن ریش گذاشتن هستند مثل

«ان المجوس جزوا الحاهم و وفروا شواربهم و انا نحن نجز الشوارب و نعفى اللحى و هى الفطرة؛ مجوس ريش خود را مى‏تراشند و شارب‏هاى خود را بلند مى‏گذارند واما ما شوارب را مى‏زنيم و ريش مى‏گذاريم كه مطابق فطرت است»


رسول الله(ص): "الشیب نور المؤمن من أراد أن یطفئه فلیطفئه" یعنی ریش نور مؤمن است. پس هر كس خواست نورش خاموش كند چنین كند.


امام صادق(ع) می فرمایند: "هنگامی كه انسان مو و ریش در صورتش می روید، این حالت علامت و نشانه مردانگی اوست، و عظمت و ابهت او را می رساند و او را از حد و مرز بچه ها و شباهت به زنان خارج می سازد."

امام رضا(ع) فرموده اند: "خداوند مردان را به وسیله محاسن زینت داده است، ریش فضیلتی برای مردان است، و بوسیله ریش مردان از زنان شناخته می شوند."

جماعتی نیز به فرموده خداى سبحان در سوره نساء آيه 119 ـ حكايت شيطان ـ استشهاد نمود ه اند : (و لاَمرُنهّم فَلَيُغيِرَنَّ خَلْقَ الله); و وادارشان مى كنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند.

ولی این هم دلیل برای حرمت نمی تواند باشد چون تغییر خلقت مصادیق ضعیف وشدیدی دارد ومعلوم نیست که ریش تراشیدن جزو کدام است

دلایل بهداشتی وپزشکی نیز در این امر بیان شده ولی اینها به قدری مفسده ندارد که بتواند اثبات کننده حرمت باشد

ولی احادیثی که می تواند دال بر حرمت باشد چهار حدیث بیشتر نیست



1- رسو ل اسلام: خلق اللحية من المثلة، و من مثل فعليه لعنة الله؛ ريش تراشي يک نوع مثله است و کسي که مثله کند، لعنت خدا بر او باد!» (المستدرك , ج 1, ص 59).

در این حدیث ازمثله سخن به میان آمده اگر منظور از مثله آزار وشکنجه جسم باشد پس معلوم می شود در آن زمان تراشیدن ریش به گونه ای که صدق ریش بر آن نباشد با مشقت ودرد وآزار همراه بوده پس این مربوط به زمان ما نیست ولی اگر منظور از مثله ازاله چیزی است که نباید ازاله شود واینکه ریش عضوی از اعضای مرد است وموی زائد محسوب نمی شود این حدیث می تواند دال بر حرمت باشد از آن جهت که در آن لعن آمده است چون درترک امر مستحب لعن وجود ندارد وتمام احادیثی که از این نوع هستند بای توجیه دیگری برای آنها آورد {بنابراین اینکه گفته می شود مثلا خواب بین الطلوعین مستوجب لعن ملائک است یا حدیث اشکال دارد یا منظور خواب عمدی است که موجب تاخیر نماز وسبک کردن آن است بسیار بعید است که ترک امر مستحب مستوجب لعن باشد }

2-رسول گرامی اسلام:

حفوا الشوارب، و اعفوا اللحى، و لاتشبهوا باليهود; شارب ها را كوتاه كنيد و ريش‏هارا پرپشت بگذاريد و خود را شبيه به یهود مكنيد! وسائل الشيعه , ج 1, باب


تشبه به کفار در صورتی حرام است که اولا آن فعل مخصوص کفار باشد و اگر زمانی آن فعل در میان مسلمانان به گونه ای همگانی شود که دیگر خصوصیت ویژه کفار محسوب نشود حرمت نخواهد داشت ثانیا این امر در امور مباح نیست چون امور مباح چه فاعل آن کافر باشد چه نباشد اخذ کردنش هیچ اشکال ندارد بلکه در اموری است که انجام آن یا موجب تقبیح مسلمانان از سوی کفار شود یا خلاف سنت اسلام باشد که در صورت دوم امر تاکیدی خواهد بود مثلا ازدواج سنت مستحب اسلام هست کفار هم این سنت را دارند حال اگر مثلا یک گروه از کفار اصلا ازدواج نکنند کراهت ازدواج نکردن بیشتر خواهد بود چون هم خلاف سنت اسلام عمل کرده ایم وهم خود را شبیه کفار نموده ایم ووقتی که تمرد وتشبه کنار هم قرار گیرند بعید نیست که حرمت ایجاد شود صرف شباهت را نمی توان دلیل حرمت دانست چون در روایت دیگر هم رسول اسلام امر به رنگ زدن موی سفید کرده اند ودر آنجه هم همین دلیل یعنی فاصله گرفتن از شباهت به یهود را ذکر کرده اند در حالی که کسی آنجا نگفته که رنگ زدن مو واجب است

علاوه براین این بعید نیست که منظور از کفار تمام کفار نباشند بلکه منظور کفاری باشند که با اسلام ومسلمانان دشمنند

ثانیا اگر این حدیث دال بر حرمت هم باشد در صورتی است که مسلمان ریش بتراشد وشارب را بلند بگذارد چون یهود این گونه می کرده اند لذ ا اگر هر دو را کوتاه کند دیگر شباهت به سنت یهود نیست

3-- قول علي (ع ): اقوامي بودند كه حلق لحيه نمودند و شارب را گذاشتند سپس مسخ شدند. وسائل الشيعه , ج 1, باب 56,

البته ناگفته نماند که بعضی فقها به هر سه حدیث یا از لحاظ سند یا دلالت اشکال وارد نموده اند

4- روايتي صحيح داريم از بزنطي كه از خدمت امام رضا(ع ) سؤال شد: آيا براي مرد صلاح است كه ريشش را بزند. امام فرمود: اما از جوانب آن , اشكالي ندارد. و اما از جلوي آن جايز نيست .وسائل الشيعه , ج 1, باب 52

این حدیث می تواند مثبت حکم حرمت باشد واشکالی در آن نیست

دلیل سوم:

حرمت تشبه مرد به زن وبالعکس :

با توجه به احادیث کلی وروایتی که از امام رضا وامام صادق علیهما السلام گذشت می توان یکی از دلایل حرمت در این باب را مسئله حرمت تشبه مرد به زن دانست لباس یا وضع ظاهری که مرد را انگشت نما ومحقر کند جزو حرمتهاست اما این هم مسئله ای نسبی است ممکن است در زمانی لباس یا وضع ظاهری ،غیر معمول ودر زمانی دیگر همگانی وعادی شود همان گونه که در مورد ریش تراشیدن می توان گفت که امروز دیگر این مسئله شهرت محسوب نمی شود ممکن است لباسی در زمانی لباس مخصوص زن باشد ودر زمانی دیگر هم زنانه وهم مردانه محسوب شود یا اصلا لباس مخصوص مرد محسوب شود در این امور باید تابع عرف بود از این حرمتهای نسبی در اسلام متعدد است مثلا همین مسئله شطرنج ممکن است در زمانی به بازی شرط بندی وقمار اشتهار داشته باشد بنابراین حرام ودر زمانی دیگر این گونه نباشد پس حرمتش برداشته می شود همچنین بعضی احکام ممکن است در زمانی مصداق حلال نداشته باشد بنابراین از ریشه حرام است ودر بعضی زمانهای دیگر مصداق حلال هم پیدا کند مثل موسیقی این بحث که آیا موسیقی حلال است یا حرام از یک سو نهی از موسیقی از سوی اسلام مطلق است از سویی دیگر ما امروز موسیقی هایی داریم که عقل نمی تواند دلیلی برای عوم جواز آن ارائه دهد بنابراین نتیجه این می شود که بگوییم در صدر اسلام که موسیقی مطلقا حرام بود به خاطر این بوده که آن زمان موسیقی مصداق مجاز نداشته ومنحصرا در لهو ولعب به کار می رفته ولی امروز این موسیقی از آن حالت انحصار خارج شده است البته حرمتهایی مثل شرب خمر که در صورتی که مشمول حدیث رفع وآیاتی مثل " الا ما اظطررتم " واقع شوند و حکمشان برداشته شود جزو حرمتهای نسبی محسوب نمی شوند چون مفاد حدیث رفع واستثنای اظطرار از باب بیان حدود حرام است نه استثنای مصادیق آن بنابراین اظطرار یا اکراه وغیره استثنا محسوب نمی شوند لذا حرامهایی مثل قمار وشرب خمر حکمشان مطلق است

لکن یک اشکال وجود دارد واین که اگر ریش تراشیدن از باب تشبه مرد به زن باشد همیشه این شباهت وجود دارد ونسبی نیست هر چند که خیلی هم فراگیر باشد بنابراین اینجا هم حرمت مطلق است باز دو بحث اینجاست یکی انگشت نما شدن یکی تشبه ، حال می گوییم به دلیل کثرت این فعل دیگر تراشیدن ریش یک امر همگانی شده و چنین شخصی در جامعه یک شخص انگشت نما ومورد تحقیر نیست ولی مسئله تشبه همچنان به قوت خود باقی است البته در این مسئله هم باید گفت تراشیدن ریش وشارب هر دو شباهت به زن ایجاد می کند نه فقط تراشیدن ریش


نتیجه:

دلیل اول در این باب دلیل موید است

دلیل دوم:

تنها حدیث چهارم صریح در حرمت است آن هم فقط دال بر تراشیدن جلوی صورت است حدیث اول نیز در صورتی که سند آن محکم باشد می تواند صریح در حرمت باشد که البته جمع بین این دو حدیث تفوق مصداقی حدیث اول بر حدیث دوم است

دلیل سوم:

این شباهت در صورتی حاصل می شود که مرد هم شارب وهم لحیه را بتراشد

بنابراین با توجه به آنچه گفته شد صدق ریش به دو صورت است اینکه مرد همه ریش خود را کوتاه کند اما نه در حدی که موی او معلوم نباشد ودوم اینکه اطراف گونه خود را در حد کامل کوتاه کند ولی جلوی صورت وچانه واطراف آن را در حدی که صدق ریش کند بلند بگذارد

نکته:

همان گونه که تراشیدن ریش مورد نهی است بلند گذاشتن آن بیش از یک قبضه مشت نیزمورد نهی می باشد

سوال:

آیا می توان در مسئله مورد بحث برای اثبات حرمت قائل به تواتر اجمالی شد؟

جواب: خیر ، تواتر اجمالی در جاییست که همه احادیث در دلالت یکی باشند هر چند از لحاظ سندیت وصدور شدت وضعف داشته باشند در مسئله مورد بحث دلالت احادیث مختلف است بعضی دال بر کراهت وبعضی دال بر حرمتند




-        . 
شیوه شعری

ما به طور مستقل نمی توانیم لغتی را بگوییم فصیح است یا غیر فصیح فصاحت یک کلمه مربوط به ترکیب وجایگاه آن در کلام است چه بسا یک کلمه در جایی قرار گیرد که غیر فصیح باشد ودر جای دیگر قرار گیرد که فصیح گردد بنابراین فصاحت کلمه امری نسبی است ونمی توان روی کلمه ای خارج از کلام انگشت گذاشت وگفت که این فصیح یا غیر فصیح است گاه یک کلمه در ظاهر غریب به گونه ای در کلام واقع می شود که فصیح می گردد وگاه یک کلمه قریب به گوونه ای در کلام واقع می شود که غیر فصیح می شود


انسان برای بیان هر معنایی که در ذهن دارد هر وزن وقافیه ای را می تواند انتخاب کند واز آن بهره ببرد


از جاههای که شعر حافظ دچار اشکال است:

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید.....

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

اینها خلاف عقل وشریعت است کلام فصیح مانند یک آهنگ موزون موسیقی می ماند که اگر نتی جابجا شود کل آهنگ خدشه دار می شود


برای شاعر موفق بودن علاوه بر عقل وعشق وعرفان باید زمینه ادبی در شخص قوی باشد وذاتی نیز باشد

فصاحت شعری آن است که هنگام خواندن شعر حرکتی نرم ومانند موج داشته باشذ نه مانند حرکتی که یک دفعه به یک سرعت گیر یا چاله یا دست انداز می افتد یا به سنگ بزرگی برخورد می کند


شعرهایی از حافظ که جنبه دینی یا عقلی ندارد



آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست .....

من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را برو خود را باش(غرور فکری)

واعظان کاین جلوه( رد وعظ ومنبر)

هر آنکه در این حلقه نیست زنده به عشق(کدام عشق)

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت(شراب مست کننده)مواردی که در دیوان حافظ باید بررسی شود

1-عشقهای زمینی

2- عشقهایی که معلوم نیست از کدام دسته اند که در صورت عشق زمینی بودن باطل ودر صورت عشق آسمانی بودن درستند یا بر عکس

3- ابیاتی که خلاف حقیقت شرع ثیا عقلند

4- شعرهایی که دارای ابهام واطنابند آن هم بی فایده که مغزها را بی خود به خود مشغول می کند مثل: پیر ما گفت خطا برقلم صنع نرفت...

5- تفسیرهای غیر مستند وظنی مثل شعر : عزم دیدار تو دارد جانککک ( که حمل بر لم نجد له عزما شده است یا شعر ستاره ای بدرخشید و... که گفته شده مال پیامبر است یا شعر بخت ار مدد دهد که کشم گفته شده اشاره به " قولوا لا اله الاالله تفلحوا است یا شعر مرا چشمیست خون افشان .. حمل بر حضرت علی اکب یا شعر: ناگهان پرده بر انداخته ای... حمل بر خلقت جهان آفرینش ر

حتی در بعضی جاهها شعر حافظ را غلط معنا می کنند یک جا دیدم نوشته معنی وظیفه گر برسد مصرفش گل است ونبید را این گونه معنا نموده : وظیفه بهاران این است که سبزه بدمد در حالی که وظیفه در اینجا به معنی مقرری است

ممکن است شاعر در حال وهوای دیگر این شعر ها را گفته باشد لکن بر چیزهای دیگر هم قابل تطبیق است من که قول ناصحان را خواندمی....اینکه بگوییم همان بر داشتی که ما داریم همان در ذهن حافظ بوده خیر این گونه نیست خود حافظ هم اباتی را از دیگران اخذ کرده که مفهوم ومراد را در معنا عوض نموده مثل: الایا ایها الساقی ادر کاسا ...

در هر کلامی غیر از قران اختلاف مشاهده می کنی یک فقیه یک شاعر یک دانشمند همیشه روی همه حرفهای خود تا آخر عمر نمی ماند بعضی پس می گسرد همین حافظ گاه در عشق زمینی غوطه می خورد وعشق زمینی را اصیل فرض می کند یا ناصحان را رد می کند ولی بعد به هر دو اشتباه خود پی می برد

طره شاهد دنیا ...


شعر مانند یک موسیقی است هر کلمه یک نت است باید بدانید که کلمات چه طور پشت سر هم واقع شوند که نشکیل یک موسیقی کامل وزیبا را بدهد یک نت اگر ناهماهنگ باشد موسیقی دیگر کامل وخوب نیست

بعضی تفسیر می کنند که شعر : ناگهان پرده بر انداخته ای... در مورد خلقت خداست


یا شعر : کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود...  در مورد خلقت حضرت آدم




-         
قرآن شناسی

من به خوبی مشاهده کرده ام که قرآن برای هر بحثی که من خودم وارد آن شده ام سنگ تمام گذاشته هیچ موضوع مورد نیاز یا مورد اختلاف بشر نیست که در قرآن بیان نشده باشد آن هم به زیباترین ومستدل ترین وجه خود من در تمام مباحث مستندترین پشتوانه ام قرآن بوده معجزه بودن قرآن یعنی همین حالا بعضی ها هی دنبال آمار وارقام و ابجد می گردند کهاز آن طریق رمز وراز به دست آورند نه نیاز نیست رمز وراز یعنی همین که یک کتاب تمام اختلافات بشری را جواب داده وتمام راهکارهای روحی ومعنوی را فرا رو گذاشته ویک اشتباه وغلط هم در آن وجود ندارد

کلام قرآن نه آن گونه ساده است که با کلام دیگران مشتبه ومقایسه شود ونه آن گونه سنگین است که قابل فهم برای نوع مردم نباشد خ داوند زیباترین کلمات عرب را به اضافه کلماتی دیگر از دیگر زبانها به خدمت گرفته واینها را در بهترین وزیباترین ترکیبها بیان نموده است در واقع بهترین گفتارها در بهتریم کلمات وبهترین کلمات در بهترین ترکیبها

ترتیب بعضی آیات در ظاهر با هم همخوانی ندارد مثل آیه الیوم اکملت لکم دینکم با آیات قبل از آن

همچنین گاه در خود یک آیه قصد ومراد یا دو مضمون در ظاهر متفاوت وجود دارد مثل آیه 3 سوره نسا وآیه 33 سوره احزاب که در هر دو آیه

محکم ومتشابه به دو چیز می گویند:1- یک معنی ظاهر وباطن بیشتر نداشته باشد 2- جزو اصول لایتغیر باشد وحکم ثانوی را بردندارد



خداوندبوده که در طول تاریخ بشریت انسانها را کارگردانی کرده واشعار وگفتارها و نوشته های آنان را هدایت نموده حال انسانهای اهل معرفت مشتاقند که ببینند این که این همه سخن را هدایت وکارگردانی کرده خودش وقتی بخواهد سخن بگوید چگونه می کند واز چه جیز می گوید وهر کس مشتاق گفتار اوست باید به قرآن رجوع کند


باطن قرآن رسیدنی است نه گفتنی ترجمه غیر از تفسیر است وتفسیر غیر از باطن

معجزه بودن قرآن 1- قرآن مثل یک موتور ماشین می ماند که هر آیه آن را برداریدوچیز دیگر را بگذارید دیگر کار نمی کند وناقص می شود

2- در قرآن حرف لغویا اشتباه وافراط وتفریطی که حاصل احساسات باشد نیست در حالی که هر شاعر ونویسنده وخطیبی به هر حال در کنار حرفهای درست ومنطقی حرف لغو وبیهوده هم زده است

3- در قرآن اختلاف وتناقض وجود ندارد

4- قرآن تبیانا لکل شی است " ما فرطنا فی الکتاب من شی"

اعجاز اصلی قران: ما فرطناه فی الکتاب من شی

هدف بیانی قرآن در چه چیز هاییست یعنی قرآن در یک تقسیم کلی چه چیزهایی را بین کرده

اصول لازم اعتقادی = اصول دین

بهترین وسیله ها

1- عبادت= نماز - روزه خمس - زکات حج - ذکر - دعا - مناجات -

2- توسل ومحبت اولیا واهل بیت

3- تقوی = محرمات - واجبات - مستحبات - مکروهات - مباحات ولزوم بهره وری از آنها

4- اخلاص

هدف این چهار مورد

1-عقل

2- عرفان

3- عصمت

بهترین محرکها

1- علم

2- عشق

روان شناسی انسانها

صفات متقین - مسلمین - منافقین - مشرکین وکفار

نحوه بیان

خطابه

جدل

ضرب المثل

کنایه

تشبیه

تمثیل

تنظیر

داستان

شعر(آیاتی که شباهت به شعر دارند)

گفتار بزرگان(پیامبران غیر پیامبران)

دعا

کلمات بدیع ونو

اشاره وتلمیح(لغز)

لطیفه گویی

احساسی ورمانتیک

محتوای بیان

عشق

عرفان

حکمت(عقل)

موعظه

مدح وذم



در قران تکرار وجود دارد واین هم می خواهد برساند که خیلی وقتها خیلی چیزها باید برای مردم تکرار وتاکید شود


د رقران گاه ابتدا مردم سوال کرده اند وخدا جواب می دهد مثل سوال از حیض وروح وگاه خود پروردگار ابتدا به بیان  می کند



-         
عاشورا(1)

کربلا بزرگترین تراژدی تاریخ:

کربلا بزرگترین تراژدی تاریخ است هیچ داستان نویسی نتوانسته ونمی توند ماجرایی مانند آن را به تصور کشیده و خلق کندآنجا که خدا می خواهد واقعه خلق نماید کسی پیشتازتر از او در تصور وترسیم نیست عاشورا داستانی است که نویسنده آن خدا وکارگردان آن حسین ونقش آفرینان آن بهترین وبر گزیده ترینند چه خوب نویسنده ای وچه خوب کارگردانی وچه خوب بازیگرانی اگرهمه قصه پردازان جمع وهمه قلمها یک قلم گردند مانند عاشورا نمی توانند خلق کنند کربلا عصاره تمام تاریخ بشر است آنچه درهمه تاریخ وجود دارد یکجا در کربلا جمع آمده است کربلا قلب تاریخ است که تمام رگ ها و شریانها وخونها از آن سرچشمه گرفته وبدان نیز ختم می شوند بی تپش این قلب تاریخ مجسمه ای ساکن وراکد یا دوار وبی سوو هدف است همه تاریخ با کربلا تاریخ می شود ومفهوم می گیرد

اسلام با وحی ونبوت تاسیس وبا کربلا تثبیت گردید کربلا ترجمان هر مفهوم سربسته ذهن وروح بشر است

برای حسین یک تاسوعا وعاشورا کم است چون حق حسین وکربلای او بر مردم به وسعت همه تاریخ ووسعت همه اشک هاست ودرس عاشورا درس مقطعی نیست وحقیقت کربلا حقیقت فرا مکانی وزمانی است ودر معارف آن نهایتی متصور نیست

این راه را نهایت صورت کجا توان بست/ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

در طول تاریخ خیلی ها بوده اند که درمقابل جبهه ظلم ایستاده وکشته شده اند اما راز ماندگاری واشتهار حسین ویاران او در عمق و گستره صفات مثبت و کاملی است که هیچ کس را یارای رسیدن به حد آنان نیست

کربلا نماد عطش وحرکت است عطش کربلا زنده کننده عطش روح ویاد آور نیاز وفقر درون انسان است وتا عطش ونیاز زنده نگردد کسی به دنبال آب نمی رود حسین تشنه آب وما تشنه اوییم او بر چه تشنه وما بر چه تشنه ایم !

اصل کربلا جنگ ونبرد نیست جنگ قالب وظرف است مظروف حسن وکمال وجمال و عشق محض است که در قالب حادثه ای مثل کربلا به ترسیم وجلوه آمده است

کربلا یک زمان ومکان نیست همان گونه که کعبه نماد وجلوه است کربلا نیز یک نماد است همان گونه که خدا فرا از مکان وزمان است کربلا نیز فراتر از بعد زمان ومکان است ودر شریان های عالم همیشه وهر زمان جاری است کربلا پایان ناپذیر است وچون آتشی است که هر چه از آن شعله بر گیرند تمام شدنی نیست چون حق وباطل تمام شدنی نیست چون ارزشها وحسنها نابود شدنی نیستند چون کربلا وجه خداست ووجه ماندنی است " کل شی هالک الا وجهه" حسنها وانسانهای کربلا همانی اند که هر انسان در درون خود می جوید وآن را گمشده خویش می یبد " ذلک ما کنا نبغ" او عاشق کربلا می شود چون کربلا همان حقیقت گمگشته درون او ومطابق بیرونی جمال وکمال درون است وکربلا هر ساله این غبار را کنار زده ودر واقع انسان بیش از آنکه به کربلا برسد به خویش می رسد حق حسین ومظلومیت او با اشکها ولباس سیاه دو روزه وده روزه یکساله ادا نمی شود مگر آنکه هر روز عاشورا باشد وهر زمین کرببلا

کربلا زیباترین نماد است اگر کربلا تبدیل به یک نقاشی شود زیباترین نقاشی واگر تبدیل به یک آهنگ شود هارمونی ترین آهنگ واگر تبدیل به یک چهره شود زیباترین چهره واگر تبدیل به شعر شود زیباترین شعر دنیا خواهد بود اینکه زینب فرمود " ما رایت الا جمیلا" نشان از اوج عرفان این بانوی بزرگوار دارد که علی رغم مصیبت عظمای کربلا درون وحقیقت را هم می بیند و اشک وماتم او را از توجه به بعد عرفانی وزیبای کربلا غافل نمی کند چرا زینب نگوید ما رایت الا جمیلا در حالی که در کربلا جز آنچه باید باشد نبود مگر زیبایی غیر از تناسب وهارمونی است واگر معنی این است آنچه می بینیم همه در جای خود قرار گرفته اند مگر وفا زیبا نیست مگر جوانمردی ورشادت زیبا نیست مگر زیر بار ذلت نرفتن زیبا نیست مگر زیباتر از شهادت وایثار وجود دارد مگر اطاعت وعشق وپاکی وعبادت وعصمت آنچه نیست که باید باشد ؟ مگر صدها میلیون محب وهواخواه حسین حبشان به حسین وکربلا دلیلی غیر از جمال دارد که یوسف را زلیخا دید وعاشق شد ولی حسین را ندیده عاشق می شوند عاشق ترین انسان روی زمین مجنون بود که نهایت زور وبازوی حسن لیلی توانست یک نفر را به کام عشق خود بکشد ولی حسین عالمی را به کام عشق خود کشانده است حسین جادوگر عشق است وکربلایش مغناطیسی است که هیچ کس از آن نمی گذرد الا آن که در آن جذب وگرفتار می شود راز ماندگاری وکهنه نشدن کربلا همان است که زینب گفت صفت زیبا مثل صورت زیبا است که هر چه انسان ببیند سیر نمی شود

کربلا هر ساله میلیونها انسان را به جنبش وحرکت وا می دارد عاشورا یعنی حرکت ومبارزه با سکون که یاد آور اصل حرکت وحماسه خلقت است که فرمود: کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلت لکی اعرف" عاشورا هر ساله باید تکرار گردد زیرا انسان فراموشکارتر از آن است که با یک بار یاد آوری وامر ونهی متنبه شود آنچنانکه نماز هر روز تکرار می شود ونیاز به آب وغذا همیشگی است عاشورا نیزنیاز هر ساعت وهر روز روح وزیر بنای تفکرهر مسلمان است و باید هر سال تکرار شود ونه هر سال بلکه هر روز وهر ساعت " کل شهر محرم وکل  یوم عاشورا وکل ارض کرب وبلا"

محبت حسین حقیقتی فطری است:
اگر به تاریخ و بدو وشروع تصورات وتصدیقات وجود ی خود بنگریم ریشه همه آنها رادر اکتساب وحواس پنجگانه خواهیم یافت بنابراین آغاز تمام شناخت ها وتصور وتصدیق ها بعد از تولد ماست ولی معدود حقایقی هستند که شناخت ما از آنها نوعی یاد آوری محسوب می شوند لکن اصل وحقیقت آنها ازلی است ما به همان اندازه ای که عمر کرده ایم انساب واطراف خویش را می شناسیم ولی بعضی چیزها هست که وقتی در آنها دقیق می شویم می بینیم که آشنایی وشناخت ما با آن یک پیوند وآشنایی ازلی است وگویا صدها و هزاران سال است که با آن سرو کار داریم که اساس یروز وظهور عشق ریشه درهمین مسئله دارد

عشق من بالب شیرین تو امروزی نیست/ دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم
حتی وقتی به اطرافیان ونزدیکترین انساب وعشیره خود می نگریم می بینیم که تاریخ شناخت ما از ایشان به همان اندازه تاریخ زندگی مان است ولی وقتی به سراغ حسین می رویم گویا حسین را از قبل از تولد می شناسیم روز عاشورا حضور خود را در کربلای او احساس می کنیم و حوادث آن چنان برایمان مانوس وملموس است که گویا ما نیز در کربلا وتمام حوادث آن حضور داشته ایم بلکه احساس می کنیم عاشورا همین الان در حال اتفاق افتادن است حسین وکربلا در وجود ما یک حقیقت ازلی وابدی ونسخه پیچیده شده و یک ساختار فطری است و تنها یک شناخت وآگاهی اکتسابی نیست " ان للحسین محبه ًمکنونهً فی قلوب المونین لاتبرد ابدا"
خیال روی تو در هر طریق همره ماست/ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
همان گونه که خدا حقیقتی فطری در وجود انسان است محبت حسین نیز حبی فطری است واین حب تا آنجا با جان ما سرشته شده که حسین را از پدر ومادر وفرزند به خود نزدیک تر می دانیم ودر عزای او چنان می گرییم که در عزای نزدیکان خود شاید آنچنان ضجه نزنیم واشک نریزیم بنابراین سر اینکه چرا چشم مست او به هر گوشه خرابی دارد وروی او کس ندیده است وهزارش رقیب هست یکی درشدت وعمق محاسن وصفات وجودی حسین است که یاد آورحقیقت " قالوا بلی" هر انسانی است که از آن غافل شده وبامطالعه در حسین به آن حقیقت گم شده دست می یابد ودیگری در اتحاد وپیوند ی است که در نظام خلقت اهل بیت و شیعیان آنها وجود دارد واینکه امام فرمود " لا یذکرنی مومن الابکی" هیچ مومنی نیست که یاد مرا کند ونگرید نشان ازیادآوری و خاطره وپیوندی نا خود آگاه دارد که روح ما به طور غریزی به آن حساسیت نشان می دهد ودر گرداب تلاطم وانقلاب می افتد بدون آنکه آن را در این مسیر پرورش خاصی داده باشیم
می خور که عاشقی نه به کسب است واختیار/ این موهبت رسید زمیراث فطرتم

سر ازلی بودن این حب در چیست؟

روزی مفضل از امام صادق علیه السلام سوال نمود که شما قبل از خلقت آسمانها وزمین کجا بوده اید امام فرمود:کنا أنوارا نسبح الله تعالى ونقدسه حتى خلق الله الملائکة فقال لهم الله عز وجل: سبحوا. فقالت: أی ربنا لا علم لنا، فقال لنا: سبحوا فسبحنا فسبحت الملائکة بتسبیحنا، ألا إنا خلقنا أنوارا وخلقت شیعتنا من شعاع ذلک النور فلذلک سمیت شیعة، فإذا کان یوم القیامة التحقت السفلى بالعلیا، ....(بخار الانوار ج 26 ص349)

ما نوری بودیم که خدا را تسبیح و تقدیس می کردیم تا اینکه خداوند ملائکه را آفرید و به آنها نیز فرمان تسبیح داد ولی آنها گفتند که ما نمی دانیم، آنجا بود که به دستور خدا، ملائکه از ما تسبیح را آموختند. باید بدانی که ما به صورت انواری خلق شدیم و پیروان ما از شعاع آن نور آفریده شده‌اند و به همین خاطر است که آنان شیعه نامیده شده‌اند وزمانی که قیامت فرا رسد سافل به عالی (وشعاع به نور) می رسد
حسین از آن همه بشریت است:

حسین محبوب همه بشریت است محبت وارادت نسبت به او منحصر دروجود مومنین نیست کربلای او چنان گدازش وجذبه ای دارد که کسی را یارای آن نیست که بر آن گذر کند وبی اختیارمحبت وارادت حسین را در دل نگیرد لکن حب او در وجود مومن فطری ودر وجود دیگران محصول مطالعه است پیامبر گرامی اسلام به امیر مومنان می فرماید: لا یحبک الا مومن ولا یبغضک الا منافق" ای علی تو را کسی جز مومن دوست وجز منافق دشمن نمی دارد "

ممکن است یک انسان کافر به حقایت امیر مونان معترف باشد اما نه به عنوان عاشق ومحب مگر آنکه در دین خود اهل ایمان کامل باشد محبت امیر مونان محبتی اجتهادی است یعنی انسان باید مراتب معرفتش را نسبت به او بالا ببرد بعد محب او شود ولی حب امام حسین حبی عام وگسترده است وخاص مومن ومسلمان هم نیست شما در مقابل امیر مومنان جبهه دشمن زیاد می شناسید ولی در مورد امام حسین علیه السلام خیر جز همانهایی که در کربلا در مقابل او قرار گرفتند وتازه همانها هم خیلی هایشان با خود حسین دشمن نبودند یکی به نیت پست ومقام یکی به نیت غنیمت یکی ترس از حکومت و آجر شدن آب ونان یکی به نیت انتقام از علی علیه السلام ویکی به انتقام از جنگ بدر ...رودرروی حسین قرار گرفتند در حالی که خیلی هایشان به حقانیت حسین اذعان داشتند وحتی برای اواشک هم می ریختند دلشان با او ولی شمشیرشان علیه وی بودهر که روح او هم سنخ با آزادگی و ظلم گریزی و جهل ستیزی باشد وحسین را در این مسیر بشناسد قطعا محب ودلبسته او خواهد شد واو را به عنوان سرور ومراد خویش بر می گزیند

مهاتما گاندی رهبر استقلال هند :
من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خوانده‌ام و توجّه کافی به صفحات کربلا کرده‌ام بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، باید از امام حسین پیروی کند

واشنگتن ایرونیگ (تاریخ‌نگار امریکایی):
در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ‌های تفتیده عراق، روح حسین فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین

ل. م. بوید : در طول قرون، افراد بشر همیشه جرات و پردلی، عظمت روح و بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشته‌اند و به خاطر همین‌هاست که آزادی و عدالت ‌هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمی‌شودو من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا می‌گویند، شرکت کرده‌ام، هر چند که 1300 سال از آن تاریخ گذشته است.
عاشورا روز قدر است:
ما دوزمان عظیم وثقیل داریم که درک کنه آنها نیاز به جهد وتفکر و مراقبه عمیق دارد یکی شب قدر ودیگری روز عاشورا این دو زمان اوج بیداری فکری ومعنوی برای هر مومن واوج بهانه برای بخشش وشفاعت انسانهاست
شب قدر وعاشورا بهترین بهانه ودام برای کشش انسان به سوی جمال وجلال وکمال حقیقی اند در این دو زمان ما کار چندانی نمی کنیم بلکه جذبه ورحمت وتفکر و کرامت و حقیقت خود به ما نزدیک شده وجود ما را در بر می گیرد شرط ورود در این جذب وکشش نه عقل است نه عرفان حداقل آن احساس واصل حضور است که زحمتی بر انسان ندارد آنجا که انسان برای رفتن به سوی خدا وحقیقت پیشقدم نمی شود وزمان را به تاخیر می افمند خداخود با هر بهانه ولو گریز ناپذیرترین آن انسان را در دام خود گرفتار می کند داستان کربلا به گونه ای ترسیم شده که کسی را یارای آن نیست که از کنار آن بگذرد وجاذبه قوی آن او را جذب نکند گرفتار شدن همان ومستحق کرامت گشتن همان ،
کربلا خلق شده تا انسان مخاطب" اثاقلتم الی الارض" که از خطاب عقل به خود نمی آید از باب احساس وعشق به سوی حقیقت جذب شودکربلا بهترین دام خدا برای کشش انسان به سوی خویش است
هر کسی که در کربلای حسین وارد شود دست خالی بر نمی گرددکربلا آبشخوری است که هر کس به وسع وظرفیت خود از آن بهره می برد آن کس که فقط احساس دارد حداقل ،ثواب وشفاعت را نصیب خود می کند آن کس که ظرفیت بالاتر دارد کمالات وارزشهای بالاتر کسب می کند به هر حال برای بعضی مصباح هدی وبرای بعضی سفینه نجات است بعضی فقط به مقام شفاعت می رسند بعضی علاوه بر این از کربلا هدایت ودرسهای عظیم عرفان نیز می گیرند درست مثل قران ،یک عامی قران می خواندفقط ثواب می برد دیگری از قرلن معارف وکسب بالاتری دارد قران ظاهر وباطنی دارد ظاهر آن بیانی وگفتنی وباطن آن رسیدنی ودیدنی است کربلا هم ظاهر وباطن دارد ظاهرش شنیدنی وگفتنی است وباطنش رسیدنی همین جمله امام صادق علیه السلام که "کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا "یک ظاهری دارد که همین است ویک باطنی دارد که فهم آن مخصوص عارفین است وفقط آنها می توانند حقیقت وگستره زمانی ومکانی کربلا رابر تمام وجود به چشم دل ببینند وبین این دو خیلی فاصله وفرق است
گفته شده آن کس که در شب قدر بخشیده نشود باید به انتظار روز عرفه بنشیند ولی دیگر بیش از این را نگفته اند که اگر در روز عرفه بخشیده نشود چه؟ من می خواهم بگویم آن روز روز عاشورا است که کاراتر از اشک وماتم بر حسین برای شفاعت وبخشش وجود ندارد حتی دراعمال شب قدر نیز زیارت امام حسین وارد شده است واین یعنی اینکه شفاعت گری امام حسین بالاتر از همه وسیله ها وابزار برای بخشش انسان است کربلا یک ظاهر دارد ویک باطن ،ظاهر آن حب واحساس واشک وماتم وباطن مجاهدت - عقلانیت -عرفان وعشق است احساس وسیله رسیدن به عقلانیت وعرفان است کسی که در وادی احساس بماند ثواب می بیند اما به کمال نمی رسد کسی که از وادی احساس وحب به عرفان وعشق برسد هم به ثواب رسیده وهم به کمال وبین حب واحساس وعشق وعرفان فرق وفاصله عمیق است

کربلا بهشتی است که ابوابش به اندازه شهدای آن است وفرق نمی کند از کدام باب وارد شوی انسانهای کربلا متنوعند تا هر کس هر کدام را که مایل است برای ورود انتخاب کند یکی دامان عباس را می گیرد دیگری علی اکبر را یکی علی اصغر را یکی حبیب بن مظاهر رایکی مسلم را .....

یاد حسین آسان کننده صعوبت وختم کننده تردید :

خون حسین هر خونی را درکنار خود کمرنگ می کند تشنگی او تحمل هر تشنگی را آسان می نماید ماتم او تحمل هر ماتم را سهل می کند آنکه باید خون بدهد وآنکه در راه حق باید سختی می بیند وآنکه ماتم بر او وارد می شود تا می خواهد زبان به شکوه یا منت بگشاید چون به یاد حسین افتد زبان فرو می بندد وشرمسار می شود همه مصیبت ها وسختی ها وماتم ها باید به کربلای حسین ختم شوند تا هم تحملش آسان گردد وهم حق معرفت را ادا کرده باشیم

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی/ او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی

اجر وعظمتی که خداوند درقبال جانبازی حسین تقدیم او کرده دیگران را نیز به میدان سبقت سوق داده ودل آنان را به آیه:

"ذلک بانهم لا یصیبهم ظما ولا نصب ولا مخمصه فی سبیل الله ولا یطوون موطئا یغیظ الکفار ولا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجر المحسنین"

مانوس و ویقینشان را در راه حق مضاعف نموده است.

آنکه می خواهد از حق عقب بنشیند یادحسین او را به جلو می راندحسین بن بست های غیرت وجرات وهمت و شجاعت را برروی انسان گشود قلبهای یخ زده رانه تنها آب کرد بلکه به جوشش در آورد وبه خواب زمستانی طویل انسان پایان داد راز اینکه بهترین انسان باید قربانی شود این است که دیگران خود را در جنب او خس وخاشاکی بیش نبینند وخون خود را رنگین تر از خون حسین ندانند وآنجا که تردید ووسوسه در گذشتن از جان ومال ونان وآب وآبرو دارند یاد حسین وتصویر خون سرخ او عرق شرم بر جبینشان بنشاند وبه این تردید ووسوسه پایان دهد حسین پیش قدم می شود تا صف شکن تردید وباز کننده راه پر مانع بشریت شود تاحجت برهمگان تمام گردد وعذری بر کسی باقی نماند حسین آمده تا این خصلت وعادت بد بشر یعنی " جعل فتنه الناس کعذاب الله" را تغییر دهد وبه دنبال حسین زینب آمده تا با صبر خود مردان بی صبر تاریخ را شرمنده کندو عادت " اذا مسه الشر جزوعا" را از میان ببرد زینب به حق در کشیده ترین وصبورترین بشر تاریخ است وصبر او قله ای ست که هنوز کسی به درک وفتح آن نائل نشده است فراموش نکنیم که زینب یک زن است واین به صبر او عظمت وارتقای مضاعف می دهد اززبان حال او نیک گفته اند که : ساصبر حتی یعجز الصبر عن صبری " کربلا میدانی است که همه با یک تیر چند نشان می زنند زینب هم زن مسلمان را شناساند وهم حقیقت صبر را

کربلا مجمع ضدترین قطبها:

در تاریخ اسلام تقابل جبهه حق وباطل همیشه بوده اما هیچ گاه جبهه های حق با یکدیگر مساوی وجبهه های باطل نیز در یک ردیف نیستند در زمان پیغمبروامیر مومنان جبهه حق وجنگ علیه باطل زیاد داشته ایم اما هیچ سپاهی در این دو عصر بعد تقوا وفکر وعرفان وعشقشان نسبت به رهبر وهدف به اندازه یاران امام حسین نبوده از آن طرف رذالت هیچ جببه باطلی نیز در این دو عصر وبلکه در تاریخ به اندازه جبهه باطل در کربلا نبوده است

اگر کسی می خواهد بهترین جامعه شناس یا بهترین تاریخ دان یا بهترین عارف یا قران شناس شود باید کربلا را مطالعه کند چون در کربلا همه تاریخ وهمه قران وتمام جامعه شناسی وتمام انسان شناسی مندرج است جون تمام انسانها واوصاف در آن جمع است

یاران حسین سعادتمندترین ویاران یزید خاسرترین انسانهای تاریخند نه به سعادتمندی این گروه ونه به شقاوت آن گروه هیچ طیفی را در تاریخ پیدا نمی کنید اینها تنها سعادتمندان عصر کوفه وسال 61 هجری نیستند اینها سعادتمندترین سعادتمندان تاریخ و شقی ترین اشقیای تاریخند که از قضا در یک عصر وزمان جمع شده ورودر روی یکدیگر قرار گرفته اند هیچ فضیلت وکرامت وحسن و بعد ارزشی نیست که در کر بلا پیدا نشود وهیچ رذیلت وصفت ضد ارزشی هم نیست که در کربلا یافت نشود تمام صفات وجودی وعدمی آن هم به نحو اشد در کربلا جمع شده اند هیچ واقعه ای در تاریخ برای بشر تفکر بر انگیز تر از مسئله کربلا نیست انسان در این وادی نه به عمق وکنه جبهه فضیلت ره می برد ونه به کنه جبهه رذیلت . در کربلا همه نوع انسانی از اسفل السافلین تا اعلی علیین وجود دارند از "اولئک کالانعام بل هم اضل" تا " السابقون السابقون" از جاهل متنسک تا فقیه متهتک واز پایداران در ایمان وکفر تا سیاهی لشکرها و"مذبذبین بین ذلک "
کربلا تقابل همه ایمان دربرابر همه کفر است آن جمله ای که پیامبر دررزم علی بن ابی طالب با عمربن عبدود درجنگ خندق بیان کرد که " برز الایمان کله مع الکفر کله " در جنگ عاشورا نیز همین تحقق البته به نحو وسیع تر تجلی یافت چون کربلا تنها جنگ میان ایمان وکفر نبود بلکه تقابل میان تمام ایمان وتوحید واخلاص وعقل با تمام کفر وشرک ونفاق وجهل بود علی علیه السلام با سه گروه نفاق یعنی قاسطین مارقین وناکثین در سه جبهه جداگانه جنگید اما حسین با این سه جبهه یک جا جنگ نمود زیرا سپاه دشمن متشکل از هم کسانی بود که قبلا سابقه اسلام وولایت پذیری یا رزم و مجاهدت داشتند ولی بعد به علت کینه یا حب قدرت در مقابل حسین قرار گرفتند هم کسانی که برای حفظ قدرت وتاج وتخت در مقابل حسین قرار داشتند واو را اصلی ترین رقیب ومزاحم در سر راه قدرت ومنافع خود می دانستند وهم کسانی که خود را مسلمان ترو هدایت یافته تر از حسین می دانستند وبه خیال خودشان با یک خارجی وکافر آمده بودند بجنگند ودر نماز ظهر عاشورا حسین را ریشخند می کردند که هر چه دلت می خواهد نماز بخوان که نمازت قبول نیست این سه گروه از آنجا که متظاهر به اسلام بودند در جبهه نفاق داخلند

اما شرک وکفر هر دو توام در نفاقند شرک در کربلا همان حب امارت وحکومت ودنیا وما فیها وشریک قرار دادن این حب وبلکه برتری دادن آن برخداودین وحقیقت است وکفر همان جمله معروف یزید است که گفت : لعبت هاشم بالملم فلا / خبر جاء ولا وحیُ نزل

هیچ یک ازاین گروهها از دایره کفر یا شرک خارج نیستند چون کسی که در مقابل امام قرار می گیرد یا او را نفی می کند یا به حقانیتش معترف است ولی با او می جنگد درصورت اول کافر است ودر صورت دوم مشرک" من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک"

پس تمام جبهه هایی که پیامبر وعلی علیه السلام در آنها جنگ کردند یعنی شرک - کفر ونفاق (در هر سه قسم )حسین یکجا با آنها جنگ نمود

کربلا رکورد دار تمام صفات خوب وبد است کسانی که سردمدار جبهه شهادت ورشادت بودند پرچم خود را به حسین وکسانی مثل فرعون که سردمدار جبهه ظلم در تاریخ وقرآن بودند پرچم خود را به یزید سپردند قبل از امام حسین عنوان سید الشهداء از آن حمزه عموی پیامبر بود که به خاطر رشادت در جنگ احد ومظلومیت بعد از شهادت ، پیامبر به او لقب سید الشهدا داد ولی زمانی که پای رشادت وشهادت ومظلومیت کربلا پیش می آآید این عنوان برازنده حسین می گردد
همه بشریت در قتل امام حسین شریکند:
آیا عاشورا باید حتما به وقوع بپیوندد آیا راه جایگزینی وجود ندارد ؟ چرا خداوند وقوع کربلا را جزومقدرات حتمی وغیر قابل بر گشت قرار داده است ؟ جواب این پرسش را باید در وجود بشریت جست واو را مقصر دانست نه خدا را اگر بشر موجودی فراموشکار وخواب آلود نبود واگر با کلام وبیان حق کار تمام می شدوبعد از امنیت وآرامش چرت وخواب آنها را فرا نمی گرفت(
ثم انزل علیکم من بعد الغم امنه نعاسا یغشی طایفه منکم ...) خداوند مجبور نمی شد برای آگاه کردن او و تنبیه وبیداری که دیگر بعد از آن خوابی در کار نباشد بهترین انسان را قربانی کند مشکل از نوع بشر است که برای بیداری اش راهی جز ریخته شدن خون حسین وجود ندارد اگر ما نیز شائبه ای از صفت خواب آلودگی وغفلت وجهالت را داریم که داریم پس ما هم شریک در قتل حسینیم لکن به نحو ضعیف تر وغیر ملموس تر یکی رو در و حسین را می کشد یکی هم دورادور حال برای زدودن این لکه ننگ از خود راهی جز این نداریم که همه ساله در عزای او بر سر وسینه بزنیم به او تولی واز دشمنانش تبری جوییم تا بلکه این ارادت واشک عذر تقصیری به پیشگاه حسین وخدای او باشد ونشان توبه ای بر ظلوما جهولای خویش

این اشک وماتم بشر هم بر مظلومیت وغربت ورزیه عظیم حسین وکربلای اوست وهم بر ظلمی است که اودر حق حسین روا داشته است کسی که باعث کشته شدن یک انسان پاک وبی گناه می شود اگر وجدانش بیدار باشد تا عمر دارد عذر خواهی وتوبه می کند وهیچ گاه از اشگ وماتم خود را قانع نمی بیند
عاشورا حماسه است نه جنگ:
عاشورا حماسه است نه جنگ دفاعی یا ابتدایی وگرنه امام به یاران خود در شب عاشورا برای ترک کربلا اذن نمی داد اگر جایی تکلیف الهی بر دوش کسی باشد امام به خود اجازه آن را نمی دهد که در حکم الهی تصرف وتغییر ایجاد کند پس این جنگ از نوع جهاد واجب نبوده حماسه ای بوده که فقط اهل آن می باید در آن شرکت کنند بنابراین بحث امتحان شدن مطرح نبوده بلکه مسئله این است که فقط امتحان شدگان و راسخین باید در کنار امام قرار گیرند واینجا مانند آیه " لم اذنت لهم حتی یتبین لک الذین صدقوا وتعلم الکاذبین" نیست در طول حرکت ،امام در پی گرد آوری سپاه نمی باشد از هر کسی هم در خواست نمی کند بعضی را خود امام حسین به دنبالشان می فرستد با آنکه شخصا کناره گیری می کنند بعضی مسلمانند اما امام چیزی برای حضور آنان در کنار خود در خواست نمی کند ولی گذر او بر یک خانواده مسیحی می افتد وآنان را به اسلام وحرکت وهمراهی در کنار خود فرا می خواند امام به باطن افراد می نگرد وفقط کسانی که شایستگی خلق این حماسه را دارند در کنار خود قرار می دهد در طول مسیر حرکت امام از مکه به کربلا امام به افراد زیادی بر خورد کردند که اینها برای امام واقعا دل می سوزاندند واو را ممانعت می کردند شیعه اهل بیت هم بودند اما امام چیزی به ایشان برای همراهی گوشزد نمی نمودند امام به مقدر الهی پای بند بودند خدا می خواهد امام با حد اقل وبهترین یاران ودر اوج مظلومیت شهید شود وگرنه زمینه لشکر کشی برای امام ممتنع نبود.
در همین سفر فردی به نام طرماح خدمت امام رسید وگفت که من در رکاب تو کثرتی نمی بینم اینک قدم رنجه فرمای که تو را در این کوه اجا که منزل برخی از بطون قبیله طی است فرود آورم واز اجات وکوه سلمی بیست هزار مرد شمشیر زن در رکاب تو حاضر سازم امام فرمود: جزاک الله وقومک خیرا ای طرماح میانه ما واین قوم مقاله ای در گذشته است که ما را از این راه قدرت انصراف نیست ( منتهی الامال)

در جای دیگر حبیب بن مظاهر از امام اذن می گیرد که با یکی از طوایف نزدیک در باره پیوستن به امام گفتگو کند امام برای اتمام حجت واینکه در تاریخ نگویند مقصر در کشته شدن امام خود او بود که از یار گیری اجتناب نمود با این امر موافقت نمودند حبیب به میان ایشان رفت ودر سخنرانی غرائی آنان را به شرکت در جنگ تهییج نمود وایشان نیز حمایت خود ررا اعلام کرده وبرای پیوستن به امام بسیج شدند اما خبر به لشکر یزید رسید و گروهی برای سرکوب بیعت کنندگان رهسپار شدند وآنان را در هم کوبیدند

بنابراین آنچه امام در طول این مسیر انجام داد بر اساس مقدر وفرمان الهی بوده است در گزینش افراد نیز امام همان کاری را کرد که خداوند مقدر نموده بود بعضی کسانی که آدم فکر می کند امام باید از آنها در خواست یاری نماید عملا مورد در خواست واقع نمی شوند وبعضی را که به فکر انسان نمی رسد امام خود پیش قدم در دعوت آنان می گردد دعوت امام چهره به چهره وتن به تن وگزینشی است نه گروهی وجمعی البته بعضی خود به حسین ملحق شدند بدون آنکه امام از ایشان در خواستی کرده باشدبلکه شوق وعشق به امام خود محرک آنان به سوی کربلا بودوهر کس که هم که آمدهمانهایی بودند که باید می آمدند وآمدنشان هم از روی شناخت ودرک بود وتا آخر خط را خوانده بودند
اذن امام در شب عاشورا یک مسئله تعارفی نیست یک اذن حقیقی است واگر کسی آن شب کربلا را ترک می کرد گناهکار هم نبود چون امام اذن به گناه نمی دهد نهایتا ازفوز عظیمی بی بهره می شد البته این ترخیص تا قبل از واقع شدن در نبرد است چون خود امام فرمود کسی که فریاد استغاثه ومظلومیت ما رابشنود وما را یاری نکند البته خدا او را هلاک خواهد کرد در واقع حرف امام این بود که شما خود را سبک وسنگین کنید ببینید حماسی هستیدیانه

در جنگ کمیت وتعداد افراد مهم است اما در در حماسه کیفیت وارزشها ملاکند ولو این افراد انگشت شمار باشند بنابراین نه جنگ دفاعی در کار است ونه ابتدایی بلکه شهادت طلب وحماسه گروخلق کننده ارزش نیاز است وکسی می تواند خلق کننده ارزش باشد که خود جامع تمام ارزشها به نحو مطلوب باشد وگرنه" ذات نایافته از هستی بخش . کی تواند که شود هستی بخش" بنابراین شما اگر نیک بنگرید خیلی از یاران امام انسانهای جنگجوودارای سابقه جنگ آوری ورزم نبودند ولی همه حماسی بودند محرک انسان به سوی جنگ تکلیف ولی محرک به سوی حماسه عشق است خداوند در بحث جنگ ملاک کمی در قرآن ارائه می نماید که اگر انسانهای محکم وصابری باشید 20 نفر شما بر دویست نفر غلبه می کنید هر چند که در آیه بعد به خاطر ضعف وسستی که ممکن است دامنگیر آنها شود 100 نفر را پیروز بر دویست نفر وهزار نفر را پیروز بر 2000 نفر می داند
" ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین وان یکن منکم مائه یغلبوا الفا من الذین کفروا........

این قاعده کمی در باب جنگ است نه حماسه در حماسه گاه یک نفر می تواند پیروز بر هزار نفر شود کما اینکه در کربلا کمتر از صد نفر بر در مقابل سی هزار نفر قرار گرفته وپیروزی حقیقی را از آن خود کردند چون در حماسه تقابل ارزش وضد ارزش است ولی در جنگ تقابل نفرات و آلات است در جنگ نگاهها معطوف شمشیر است ودر حماسه نگاه معطوف به شمشیر زننده شرکت در جنگ زور وبازو می خواهد وشرکت در حماسه ایمان وعقیده در جنگ از هر درجه ای شرکت می کنند ولی در حماسه فقط بر گزیدگان وپاکان لیاقت حضور می یابند کسانی که تا شب عاشورا به حسین ملحق شدند بهترین انسانهای روی زمین بودند وغیر از آنها کسی لایق آن حماسه نبود در حالی که خیلی از اینها یکدیگر را هم نمی شناختندوتقریبا همه آنها جزو انسانهای گمنام بودند واین یاد آور شب ظهور است که یاران حجت با اراده الهی در مکه جمع می شوند بدون آنکه قبلا خود از این سرنوشت باخبر باشند وبدون اینکه هم مسلکان خود را قبل از آن شناخته باشند آنان بهترین وبر گزیده ترین وگمنام ترین انسانهایند که خداوند آنها را با یکدیگر ملاقات می دهد و حماسه مهدوی را در کنار امام بر پا می نمایند"وهو علی جمعهم اذا یشاء قدیر"

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم/ کاینچنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

امام عصر علیه السلام زمانی ظهور می کند که 313 یار مانند اصحاب عاشورا پیدا کند پس اگر می خواهید بدانید یاران مهدی چه کسانی اند زندگی وشخصیت یاران امام حسین مطالعه کنند یارانی که نه از روی احساس ونه از روی تعصب بلکه از روی عقل وعرفان کامل او را یاری کنند افرادی که جامع تمام کمالات بوده نه آنکه از جهتی کامل واز جهتی ناقص باشند

عاشورا ایستادگی است نه قیام :
آنچه امام حسین کرد قیام نبود بلکه یک تاکتیک بود حسین بر عدم بیعت مصر بود واز جنگ کناره گیر ،
عدم بیعت لازمه اش لزوم وگریز ناپذیری جنگ نیست شعار امام این بود که من بیعت نمی کنم وزیر بار ذلت نمی روم ولو آنکه کشته شوم لازمه این عقیده آن نیست که او باید مصر برجنگ وقیام باشد در واقع عدم بیعت با کناره گیری از رویارویی وجنگ هیچ منافاتی ندارد

اینکه امام از مکه به قصد کوفه خارج شد برای جنگ نبود بلکه برای اجابت دعوت اهل کوفه بود زمانی که امام بالشکر حر روبرو شد درخطابه ای که ایراد نمود فرمود: که من به سوی شما نیامدم مگر به جهت نامه های متواتر ی که برایم نوشتید واکنون اگر بر سر پیمان خود نیستید من از همان راهی که آمده ام بر می گردم وحتی امام عملا هم قصد باز گشت وتغییر مسیر راداشت که با ممانعت حر مواجه گردید در روز عاشورا زمانی که دختر نازنین امام از پدر می خواهد که بیا از این سرزمین برویم وبه مدینه باز گردیم امام در جواب او می فرماید : لو ترک القطا لیلا لنام" این یک اصطلاح در عرب است یعنی اگر پرنده قطا را شبی آزاد بگذارنداو در آشیانه خود می خوابدوآرام می گیرد امام با این کلام می خواهد بگوید که ما در چنگ دشمنی هستیم که اگر ما را آزاد می گذاشت ما به آشیان خود باز می گشتیم ما کاری به آنها نداریم بلکه آنها ما را رها نمی کنند علاوه بر این یکی از دلایل حرکت امام از مکه به سمت کوفه آن بود که با قتل او در مکه که حتما اتفاق می افتاد حرمت حریم خدا شکسته نگرددواصلا این حرکت در ذهن امام به عنوان قیام اصطلاحی مطرح نبوده است اگر امام در صدد کودتا وقیام علیه طاغوت بود حتما برای تهیه سپاه اقدام جدی به خرج می داد وزنان وکودکان را نیز همراه خود نمی برد بنابراین قیام در اینجا معنا ندارد بعضی مصرند برای شرعیت دادن به قیام علیه ظلم در زمان غیبت بر مسئله کربلا نام قیام بگذارند در حالی که کربلا نه قیام مستقیم علیه ظلم است ونه اصلا قیام است

درست است که امام سیاستش کناره گیری از جنگ در حد امکان است اما زمانی که می داند قطعا به قتل خواهد رسید وگریزی از شهادت نیست به گونه ای عمل می کند که از شهادت او بهترین استفاده برای اسلام شود اگر امام در مدینه یا مکه می ماند وشهید می شد این شهادت تاثیر چندانی برای اسلام نداشت او به دنبال آن بود که شهادت او انقلابی بر پا کندکه بانگش در تمام تاریخ بپیچد وحال که قرار است کشته شود صحنه ای خلق کند که علاوه بر فیض شهادت اسلام را نیز از مرگ واقعی نجات دهد واین خون به پای درخت اسلام ریخته شود نه روی خاک بی اثر مثل امام به کسی می ماند که در وقت مرگ می گوید حال که قرار است بمیرم اعضای خود را به دیگری هدیه دهم وبا مرگ من دیگری حیات گرفته واز مرگ نجات پیدا کند هیچ خونی غیر از خون حسین برای حیات ونجات اسلام از مرگ موثرتر نبود گروه خونی اسلام جز با خون انسان بر گزیده ومعصوم و پاک وقدیس سازگاری ندارد

همه ائمه جوهره حسین را دارند واگر آنان نیز در شرایط امام حسین قرار می گرفتند همان حسین بودنوهمان کربلا را خلق می کردند ائمه اطهار میدانی برای به نمایش گذاشتن عظمت امامت خود به آن صورت در دست نداشتند این میدان بیشتر برای علی علیه السلام وامام حسین وامام صادق علیه السلام فراهم شد وبقیه ائمه اطهار این میدان وجولان را به اندازه این سه بزرگوار نداشتند وگرنه ما از امامت دهها برابر آنچه را می دانیم مشاهده می نمودیم امام حسین حرکت کرد وبا حرکت او بخش عظیمی از منزلت وجایگاه رفیع امامت شناخته شد البته هیچ یک از ایشان در برابر حکومت طاغوت منفعل نبوده اند لکن شیوه شان مختلف بوده چون شرایط گوناگون بوده ومصلحت جامعه وحفظ اسلام هر زمان بر محور سیاستی خاص رقم می خورده است گاه صلح می کرده اند گاه مانند حسین زیر بار صلح نرفتند وگاه تقیه می نموده اند چون هدف آنها تنها مبارزه با ظلم نبوده بلکه حفظ اسلام نیز بوده واگر سیاستی اشتباه اتخاذ می نمودند حیات اسلام به خطر می افتاد قیام در جایی بر امام لازم می آید که افراد کافی برای ساقط کردن حکومت آن هم نه افراد عادی بلکه خاص واستثنایی ومحکم وپایدار وجود داشته باشند ودوم اینکه جامعه از حکومت امام استقبال وحمایت کند که چنین شرایط واتمام حجتی جز در زمان امیر مونان به وجود نیامد بنابراین شرایط قیام علیه ظلم به هیچ وجه در زمان امام حسین وجود نداشت و مسئله کربلا وعدم کوتاه آمدن امام در برابریزید وترجیح دادن شهادت بر بیعت ریشه در مسئله ای دیگر دارد وگرنه معاویه نیز مانند یزید ظالم بود وامام ده سال از عمر شریف خود را در زمان او سپری نمود ولی هیچ اقدامی به عنوان قیام علیه او انجام نداد گاه در جامعه ظلم وجود دارد وشاخ وبرگ اسلام مورد حمله است اما ریشه محفوظ است در اینجا امام برای اسلام احساس خطر نمی کند وچون دو شرط قبلی نیز فراهم نیست قیام صورت نمی دهد ولی گاه اصل اسلام مورد خطر است وریشه مورد تهدید در اینجا امام وظیفه خود می داند که به هر نحو ممکن کاری انجام دهد وتقیه را بر خود حرام می داند ولو آنکه دو شرط قبلی نیز فراهم نباشد یعنی نه یاران کافی برای ساقط کردن حکومت داشته باشد نه جامعه ازحرکت او استقبال کند در اینجا امام اصل حرکت را لازم دانسته ونوع حرکت را با توجه به شرایط با بهترین تدبیر بر می گزیند شرایط زمان امام حسین علیه السلام از همین نوع است مسئله ظلم نیست چون هر ظلمی مساوی با انهدام اسلام نمی باشد بلکه خیلی حکام بوده اند که علی رغم ظلم خود را پای بند به اسلام دانسته وخدمات شایانی هم برای اسلام انجام می داده اند بلکه مسئله اولا این است که یزید هدف خود را انهدام اسلام قرار داده وثانیا همان گونه که در زیارت اربعین بدان اشاره شده هدف امام رویارویی با مسئله جهل است که این مسئله خطرش برای اسلام از ظلم بالاتر است بنابراین خطر انهدام اسلام فقط در زمان امام حسین علیه السلام شکل گرفت که ریشه در دو چیز داشت یکی مقابله حکومت با اصل اسلام ودیگری جهالت وغفلت عمیق جامعه وجهالتی که حسین با آن جنگید هم جهالت دینی وعلمی بود وهم جهالت عقلانی هر کجا که جهل هست ظلم پذیری عه هست هر چه انسانها جاهل تر باشند ظلم پذیرترند در میان عاقلان وآگاهان باید تفرقه اندالخت تا بتوان حکومت کرد اما در میان جاهلان نیاز به کاری نیست وحسین از همین می ترسید او سنگ بزرگی را به نام بیداری جلوی حکومت انداخت حسین مبارزه مستقیم با جهل وغیر مستقیم با ظلم دارد جهل که کنار برود ظلم ستیزی خود در جامعغه رشد ونمو می یابد ومردم عملا در برابر آن تسلیم ناپذیر می شوند

قیام مستقیم امام علیه ظلم نبود بلکه علیه جهالت بود امام درحرکت خود ظلم را ساقط نکرد بلکه جهالت را ساقط نمود اگر صرف وجود ظلم باعث وجوب قیام بود می باید امام در زمان معاویه قیام می کرد خطر جهل بدتر از ظلم است اسلام ودین آن گونه که با جهل مورد تهدید واقع می شود با ظلم مورد تهدید نیست قیام علیه ظلم شرایط واحوال خاصی می طلبد که غابا در زمان ائمه الطهار فراهم نبود دفقط امام زمان علیه السلام است که قیام وحرکتش هم علیه ظلم است وهم جهل هم ظلم را ساقط می کند وهم جهل را

ممکن است سوال شود از یک طرف افعال امام نشان می داد که از جنگ کناره گبری می کند واز طرف دیگرلازمه خطر انهدام اسلام وغفلتی که اسلام را به سوی مرگ پیش می برد آن است که حسین نباید راه دیگری غیر از رو در رویی با یزید پیش گیرد

جواب این است که از طرفی امام نمی خواهد در چشم مردم وتاریخ یک فرد ماجراجو وقدرت طلب معرفی شود و کناره گیری او حجتی است که نشان دهد او با کسی سر جنگ ندارد بلکه دشمن است که کمر به قتل او بسته است ثانیا امام تنها راه نجات اسلام را در کشته شدن می داند نه کشتن{چون اولا ساقط کردن حکومت ممکن نیست ثانیا تاثیری که از کشته شدن حاصل می شود بیشتر ازکشتن وساقط کردن است} بنابراین حرکت او در جهت ساقط کردن حکومت نیست بلکه به میدان کشیدن خود و دشمن برای معلوم شدن چهره واقعی حق وباطل است

کربلا تفسیر عملی قرآن:

هدف قران وکربلا چهار چیز است رسیدن انسان به 1- عقل 2- عرفان 3- تقوی 4- عشق

تمام افراد ی که ذکریا روان شناسی آنها در قران آمده همه در کربلا موجودند

امام قرآن ناطق است وزمانی که در وادی عمل وحرکت قرار می گیرد چیزی جز قرآن از او تشعشع نمی یابد وقتی می گوییم قرآن تفسیر عملی کربلاست منظورتنها خود کربلا نیست بلکه تمام حوادث ورویدادهای مربوط به کربلاست از زمان بیعت خواهی یزید تا قیام مختار وآنچه در عصر ظهور مربوط به مسئله عاشورا می شود همه را باید جزو کربلا آورد ومنظور از تفسیر عملی قرآن مربوط به همه این زمانها ورویدادهای آن می شود

وقتی که می گوییم کربلا تفسیر عملی قرآن است پس تمام صفات وویژگیهای کلی که برای قرآن متصور است برای کربلا نیز هست از جمله اینکه:

هردو کهنه نشدنی اند

هر دو اتمام حجت بر انسانند

هردو میزان برای تشخیص حق وباطلند

هر دو برای مومنین بشارت ورحمت وبرای ظالمین خسارتند

کربلا وقران دو تبیانا لکل شی اند

همان گونه که معارف قرآن پایان ناپذیر است " لا تفنی عجائبه ولا تنقضی غرائبه" معارف کربلا هم پایان ناپذیر است

هردو ظاهر دارند وباطن ظاهر هردو انیق وباطن هر دو عمیق است

چرا یاران حسین وفادارترین وبهترینند؟
اما م د ر شب عاشورا بعد از تثبیت بیعت یاران با ایشان ،سخنانی ایراد نمودند که نکته بر جسته آن معرفی اصحاب خویش به عنوان بهترین وبا وفاترین اصحاب ویاران است
"انی لا اعلم اصحاباًاوفی ولا خیرا من اصحابی "
بهترین ووفادارترین نسبت به یاران همه اوصیا وپیامبران ورهبران تاریخ از اولین تا آخرین است چون جمله لا اعلم حاصل سیر امام در تمام تاریخ ویاوران جبهه حق است منظور از بهترین آن چیزی است که اینها از شخصیت وکمال عملی و عقلانی وعرفانی سوای مسئله کربلا و عاشورا دارند ومنظور از با وفاترین سیره ای است که ایشان نسبت به امام داشتند به هرحال کمال عملی حاصل کمال فکری واعتقادی است هر چه فکر ودین وعقل وعرفان وجایگاه اعتقادی شخص بالاتر باشد در مرحله فعل نیز عمل بزرگتر و کامل تری از خود به جای می گذارد

در نگاه اول شاید برای ما این جمله خیلی قابل هضم نباشد وبگوییم هر کس دیگر هم بود وحتی خود ما نیز اگر در کربلا حضور داشتیم تا نفس آخر در کنار امام می جنگیدیم وشهید می شدیم اما به این سادگی هم نیست اینکه امروز ما جزو محبین حسینیم وبرای او لباس عزا می پوشیم وبر سر وسینه می زنیم دلیل بر این نمی شود که اگر در زمان او نیز حضور داشتیم در کربلای او لیاقت حضور را پیدا می کردیم یا اگر لیاقت حضور را پیدا می کردیم مانند یاران حسین عمل می نمودیم در همان زمان هم خیلی ها برای حسین دل می سوزاندند واز رفتن او به کوفه نگران بودند واو را ممانعت می نمودند وبه حقانیت او معترف بودند اما در عین حال توفیق ولیاقت کربلایی شدن را نیز نداشتند پس باید دید چه فرقی بین یاران حسین با دیگران است

1- اینکه ما می گوییم که اگر در کربلا بودیم مانند یاران حسین عاشقانه می جنگیدیم وکشته می شدیم بیشتر به خاطر این است که امروز عظمت کار آنها را فهمیده ایم وتاریخ نام آنان را در صفحه زرین خود به نیکوترین وجه ثبت کرده است " بنابراین ندای " یا لیتنی کنت معهم" ما برای این است که محصول وثمره وپاداش کار آنان را می بینیم هنر این است که انسان در جایی با حق همراهی کند که نمی داند نامی از او به جا می ماند یانه یاران حسین خود نمی دانستندکه نامشان از این بیابان سوزان کربلا فراتر می رود وچون می دانستند که همه کشته می شوند پس پیام رسانی برای خود نمی دیدند اگر ما بودیم وقتی می خواستیم چنان صحنه عظیم وحماسه ای را خلق کنیم می گفتیم خیلی حیف است کار بسیار بزرگی انجام دهیم ولی هیچ تاریخ نگار یا دوربینی اینجا نباشد تا حماسه مارا ثبت وضبط کند واین نشان از اوج اخلاص وعشق یاران حسین دارد با عرفان ومحبت معمولی نمی توان در کنار حسین قرار گرفت وحماسه گری کردخیلی ها در عصر امام حسین لایق جنگ در رکاب او بودند ولی لایق حماسه نبودند تعداد یاران برای حسین مهم نبوده بلکه ماهیت ونوع یاران مهم بوده است

2- امام در شب عاشورا بیعت خود را از ایشان بر گرفت و بر گرفتن بیعت به معنی این بود که اگر کسی هم واقعا آنجا را ترک می کرد گناهکار نبود نهایتا از فیض شهادت محروم می گشت ولی همه ماندند علاوه بر این همه می دانستند که کشته می شوند ولی باز نرفتند در جنگها خیلی از سربازان کارزار می کنند اما در عین حال از مرگ نیز دوری می جویند وهنوز دوست دارند چند صباحی دیگر زنده باشند ودر زمانی که خودشان دوست دارند شهید شوند اگر به کسی بگویند حتما کشته می شوی واو بماند وکشته شود ارزش کارش بالاتر از کسی است که نمی داند کشته می شود درست است که شهادت فیض عظیمی است اما حب دنیا وبقا نیز ان گونه نیست که به راحتی سایه خود را از روح انسان کوتاه کند خیلی ها به فیض شهادت آگاهند اما چون این فیض را به چشم دل ندیده اند وعارف بدان نشده اند چندان خود را هم آغوش این سرنوشت نمی کنند حب وتعلقات ووابستگی ها مثل زن وفرزند وحب بقا نمی گذارد که آنها شهادت طلب به معنی حقیقی شوند وحداقل بین این دو تساوی قائل می شوند کربلایی ها کسانی بودند که بین این دو حب تساوی قائل نشدند وبا آگاهی کامل کشته شدن را انتخاب نمودند انسان کامل کسی است که هر زمان او را برای مرگ فرا خوانند آمادگی داشته باشد نه اینکه در زمانی عاشق مرگ ودر زمانی مردد در آن باشد یاران امام ،زمانی که توسط ایشان از حتمی بودن شهادت خویش آگاه شدند هیچ یک نه تنها تردید به خود راه ندادند بلکه شهادت را عاشقانه انتخاب نمودند درست مثل کسی که خبر آزادی او را از زندان می دهند وچون حسین ایمان ویقین آنان را دانست وایشان حضور خود را برای امام مسجل نمودند امام نیز برای تشویق وپاداش وازدیاد ایمان ویقینشان جایگاه ایشان رادر بهشت به آنان نمود تا با ازدیاد مقام یقین با اجر وکمال بالاتر به شهادت رسند " هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم" و اینکه گفته شده آنان در زیر ضربات شمشیر دردی را حس نمی نمودند در همین است چون کسی که در اوج لذت عشق ویقین است مسلما درد را حس نمی کند همان گونه که علی علیه السلام در وقت عبادت بیرون آورد خار را از پای خویش حس نکرد اینکه هیچ یک از اصحاب کربلا را ترک نکردند نتیجه می دهد که اینها همه حماسی بوده اند و آمدنشان با اذن الهی و توفیقی بوده وگلچین شده های وادی معرفت وعشق بوده اند وگرنه اگر صرفا جنگجو بودند قطعا با آن شرایط واحوال بعضی ها خود را در آن شان ومقام ندانسته وکربلا را ترک می کردند نکته مهمی که در مسئله اذن امام وجود دارد این است که امام می خواهد به تاریخ نشان دهد که یاران او با اختیار ومعرفت کامل راه خود را برگزیدند واینگونه نبوده که در مقابل کار واقع شده قرار گیرند وراه هر گونه تصور استیصال وعدم گریز را به روی تاریخ ببندد ودر واقع این مسئله نمایشی زیبا بوده که طی آن امام عظمت وشهامت و عشق ووفاداری اصحاب خود را به رخ تاریخ می کشد

3- معمولا انسان در کنار کسی می جنگد که آن شخص یا فرمانروا باشد یا انسان امید به این داشته باشد که او.به حکومت وقدرت برسد در جنگی که همه می دانند کشته می شوند وفرمانده آنان نیز نه حاکم جامعه است ونه به حکومت خواهد رسید انگیزه وآرمانی بسیار قوی لازم دارد تا انسان بماند وکشته شود هیچ هم نگوید

4--یاران حسین نسبت به امام نه در مقام یک سرباز جنگی ونه در مقام یک ارادتمند ومحب ونه در مقام یک عاشق معمولی بلکه در مقام فنا بودند حتی یک بار هم جایی در تاریخ کربلا نقل نشده که آنها نظری از خود برای امام بیان کنند یا اشکالی بگیرند یا اظهار خستگی وتردید کنند به هر قالبی که حسین می خواسته آنها در می آمدند آنها هیچ منتی بر امام نمی گذاشتند فنای آنان فنی احساسی نبوده بلکه فنای عرفانی است فنایی که هنوز در آن خود بدهکار حسین می بینند ودر لیاقت حضور خود در کنار وی در تردیدند

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان/ همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

وفاداری که از روی معرفت باشد ارزش دارد نه از روی احساس آنها چون مومی در دست حسین بودند که به هر سازی که او می زد به رقص می آمدند واختیار وعنان خود را به وجه مطلق به او سپرده بودند

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت/ کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد

در بسیاری از جنگها سربازان گاه نق هایی می زنند یا اظهار خستگی می کنند یا تعیین تلکیف می خواهند یا به هر نحوی منتی می گذارندیا حتی مثل جنگ احد سستی و نافرمانی می کنند ولی در این جنگ حتی یک مورد از چنین مسائلی به چشم نمی خورد بنابراین چنین مقامی مقام فناست وکسی که در این مقام نباشد ممکن است بماند وکشته هم شود اما نق خود را می زند ومنتی حداقل در دل بر خدا وپیشوای خود می گذارد در زیارت عاشورا " جمله وعلی الارواح التی حلت بفنائک" را داریم یعنی روحهایی که خود را حل در آستان تو کردند در اینجا کلمه روح دارد یعنی آنکه ایشان نه از تن بلکه به جان فدایی حسین بوده اند وکلمه حلت نیز بیان گر فنا وانطباق وانحلال کامل در ولایت است یاران حسین با آنکه بهترین انسانهای روی زمین بودند اما خود را در مقابل حسین چیزی قابل ذکری نمی دانستند واین هنر است کسی که واقعا چیزی نیست خود را هیچ بیانگارد با کسی که خیلی چیزهاست ولی خود فانی در بهتر از خویش کند در یک رده نیستند شخصیتهایی در کربلا بودند که در زهد وعبادت نمونه نداشتندبه عنوان مثال بریربن خضیر شخصی بود که در حق او گفته اند آن چنان اهل تهجد بود که چهل سال نماز صبح را به وضوی نماز عشاء می خواند درمورد حبیب بن مظاهر که از حاملین علوم اهل بیت واز خواص امیر مونان به شما رمی رفته آمده که چون شهید شدامام بر بالای سر او آمد وفرمود" لله درک یا حبیب" همانا تو مردی صاحب فضل بودی که در یک شب ختم قرآن می نمودی . کربلا سرزمین مواج بلاست هر مدعی بلاجویی نمی تواند با کربلا کنار بیاید مردم سه دسته اند: کسانی که از بلا فرار می کنند دوم کسانی اند که نه فرار می کنند ونه استقبال ودسته سوم کسانی اند که خود را در کام بلا می اندازند وبه سوی او آغوش می گشایند یاران حسین در این دسته واردند

بنابراین لازمه مسلمان بودن این نیست که انسان لیاقت حضور در هر صحنه ومقامی را داشته باشد این لیاقت براساس درجه ومنزلت رقم می خورد اسلام یک درجه است لکن خوددرجات پست وبالا دارد شهادت یک درجه است اما خود درجات بالا وپایین دارد وهر کس به مقتضای عرفان وعقلانیت وتقوا لیاقت درجه ای خاص از این فیض را داردعاشورا بالاترین درجه شهادت ظلبی وایمان وصبر وتقوا وعرفان وعقل را می طلبد پس باید بهترین ها وبرترین ها در این مقام حضور یابند

چند نمونه از مصادیف ارادت - وفا وعشق :

این یاران در شجاعت وعشق به هدف وپیشوا آن چنان بودند که هر کس یک تنه با ایشان وارد جنگ می شد کشته می گردید تا جایی که عمروبن الحجاج ملعون چون این دلاوری ها را دید بر لشکر بانگ زد: که ای مردم احمق آیا می دانید با چه کسانی جنگ می کنید ؟ همانا این جماعت فرسان اهل مصرند واز پستان شجاعت شیر مکیده اند وطالب مرگند احدی یک تنه به مبارزه ایشان نرود که بی درنگ هلاک می شود وعمربن سعد ملعون نیز همین رای را پسندید ودستور دادکه کسی از لشکر اجازه ندارد یک تنه به مبارزه با ایشان برود

آنها نسبت به امام در اوج ادب وتواضع واطاعت وعشق و عرفان بودند حتی برای کارزار می آمدند از امام اذن می گرفتند وبدون اذن به قلب دشمن نمی زدند دریافت اذن آنان درواقع در یافت مهر تایید بندگی ولیاقت کشته شدن در رکاب امام است حتی مثل عمروبن قرظه زمانی که جراحات سنگین بر داشته وبا مرگ فاصله چندانی ندارد هنوز در گذاردن عهد خود نسبت به امام تردید دارد وبرای یقین ازاین امر از حسین می پرسد آیا من به عهد ووظیفه خود عمل کردم؟

یا حبیب زمانی که از کوفه به صورت مخفی خارج می شود وبعد از چندین روز با هزار زحمت خود را به امام می رساند از اسب پیاده می شود زانومی زندگریه می کندپای امام را می بوسدازآنسوی زینب سرازکجاوه بیرون می آورد ومی پرسد: کیست این سواره که ازراه رسیده؟ می گویند: حبیب بن مظاهر، تبسمی شیرین برچهره زینب می نشیند ومی فرماید سلام مرا به اوبرسانیدهنوزمحاسن حبیب ازاشک خیس است که می شنودبانوزینب به او سلام رسانده حبیب روی زمین می نشیندو گریه اش از نو شروع می شود می پرسند چرا گریه می کنی؟ می گوید گریه ام برای مظلومیت حسین(علیه السلام)است که یک نفر که برای یاری حسین می آید، زینب دختر علی سلامش می دهد خاک برسرمن! من کی ام که زینب، بانوی بانوان .دخترامیرمؤمنان به من سلام برساند

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

در جایی دیگر مادر وهب بن عبدالله که از زنان حاضر در کربلا بود زمانی که فرزندش از کارزار بر می گردد از مادر می پرسد آیا از من راضی شدی؟ او در جواب می گوید: نه تا در راه فرزند رسول خدا کشته نشوی از تو راضی نمی شوم واو باز می گردد وبعد از مدتی نبرد به شهادت می رسد دشمن که از حضور مادر عبداللّه‏ در سپاه امام آگاه بودسر بریده او را به طرف خیمه‏ها پرتاب کرد. مادر عبداللّه‏ از خیمه بیرون آمد و سر بریده عزیزش را در آغوش گرفت و دوباره با بیان این جمله که «حالا از تو راضی شدم اما ما قربانی‏ای که در راه خدا داده‏ایم پس نمی‏گیریم.» سر را به طرف دشمن پرتاب کرد.

شما بنگرید یک نوجوان سیزده ساله چه قدر باید معرفت وکمالش این قدر عظیم باشد وراه دهها ساله عشق وعرفان را در این مدت کوتاه عمر طی کرده باشد که شهادت در مذاق او از عسل شیرین تر بشد واقعا انسان در می ماند که اینها چه دیده اند وچه شنیده اند چه چشیده اند وبه چه رسیده اندوقتی جون غلام سیه چرده می آید اذن برای جنگ می گیرد وامام می فرماید تو تا کنون خدمت خاندان ما را نموده ای بیش از این تکلیفی بر تو نیست وخود را در بلای ما گرفتار مکن غلام به روی پای امام علیه السلام افتاد و گفت: من در ایام راحتی و خوشی در سایه شما در رفاه و آسایش بودم، انصاف نمیدانم که امروز که روز سختی و شدت است شما را تنها گذارم و بروم. درست است که شأن ونسب وشجره من اساسا پست و رنگ من به راستی سیاه است. اما دوست دارم که لایق همنشینی شما در بهشت باشم و شرافت یابم و رو سفید شوم. به خدا قسم از شما جدا نمی شوم تا خون سیاهم با خون های شما آمیخته شود.

کربلا میدان امتحانی است است که بسا ذلیل عزت می یابند و بسا عزیز ذلیل می شوند درست است که جون نسبش پست است اما خود سرمنشا نسل ونسبی می شود که مایه افتخار آنها تا قیامت می گردد اینان همان یارانی اند که زمانی علی بن ابی طالب آرزوی داشتن ده تا از اینها را داشت

جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) :
وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل امام حسین و مأمور به خون‌ریزی تشویق می‌‌کرد، آن‌ها می‌گفتند: چه مبلغی به ما می‌دهی؟ امّا انصارحسین
به او گفتند: ما با تو هستیم و اگر هزار بار کشته شویم، باز می‌خواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.

در هر حال امثال این نمونه ها را اگر در جای دیگری از تاریخ پیدا کردید آنگاه حسین حرفش را که گفت با وفادارتر وبهتر از یاران خود ندیده ام پس خواهد گرفت



-        معارفی از عاشورا 
عاشورا



-        معارفی از عاشورا 
جایگاه اجتماعی زن

در اینجا سه مبحث داریم که باید جداگانه بحث شوند وهیچ یک را نباید بادیگری خلط نمود


1- زن و ریاست:

سوال این است که هدف از انتخاب زن برای ریاست ومسئولیت چیست؟

یا جواب این است که هیچ مردی را بهتر از فلان زن در محیط وشهر وجامعه پیدا نکرده ایم که در فلان اداره یا انجمن وتشکیلات بگماریم که حرفی است اغراق آمیز وغلط ویا جواب این است که همردیف و مثل زن از نوع مرد وجود دارد لکن ما می خواهیم ثابت کنیم که زن می تواند

جواب:

1-بین توانستن ونتوانستن و ومی باید ونمی باید فرق است

روزی یک آقایی می آید پیش یک شیخ می گوید آقا اینکه شمامی گویید آدم با خاله وعمه اش نمی تواند ازدواج کند حرف دروغی است شیخ پرسید:به چه علت؟

گفت برای اینکه من خودم ازدواج کرد م وشد شما چه طور می گویثید نمی شود؟!

حال اینجا بحث این است که اینکه سپردن ریاست به زن طبق روایت وعرف اسلام مکروه است از باب این نیست که زن نمی تواند بله اکثر زنان ضعیفند ونمی توانند اما اگر یکی دو زن هم پیدا شوند که مثل مرد مدیریت داشته باشند باز هم می گوییم تا مردی هم سطح او وجود دارد دلیلی ندارد که ریاست ها ومسئولیت های اجتماعی به زن واگذار شود ومرد ان زنان را بر خود ولی وقیم کنند چرا که این ترجیح بلا مرجح است (الرجال قوامون علی النساء) هر کار توانستنی بایستنی نیست وقتی که خدا ریاست خانواده که پایین ترین نظام جامعه است را به مرد داده به نحو اولی ریاست در یک مسئولیت اجتماعی یا سیاسی که بسیار پیچیده تر از مسئولیت خانواده است از آن مرد خواهد بودچگونه ریاست در خانواده حق مرد است ودر اجتماع زن ومرد در این امر مساوی اند؟

ریاست زن بر زن اشکال ندارد واین درست همان فلسفه امامت جماعت وقضاوت را دارد زن بر زن می تواند امام شود ولی بر مرد نه در قضاوت نمی تواند قرار گیرد زیرا تابع احساسات است ( پس در ریاست هم مانند مرد نخواهد بود) اینها جزو اصول لایتغیر اسلام است ومربوط به تمام اعصار وشرایط می باشد وریشه در ساختارهای فطری وماهوی بین این دو دارد(ولیس الذکر کالانثی)

2- درسپردن مسئولیت به فرد ، تنها مدیریت شرط نیست بلکه ابهت واقتدار نیز شرط است که معمولا زنان از این مسئله بهره شان کمتر از مرد است وغرور مرد نیز اجازه فرمانبرداری کامل را از زن نمی دهد واکثر مردان این مسئله را برای خود کوچکی وذلت می دانند

حضرت علی علیه السلام می فرمایند : المراه ریحانه ولیست بقهرمانه " زن ریحانه وگل است نه قهرمان ، قهرمان در لغت به معنی مدبر ومدیر ومسئول است یعنی اینکه زن برای مدیریت و مسئولیت خلق نشده واز همه اینها معاف گردیده چون لطافت وجوهره انوثیت او با این مسائل تناسب وهارمونی ندارد

حتی در محیطی که همه یا اکثر کارکنان آن زنند باز اولویت برای آن مسئولیت با مرد است زیرا اقتدار مرد محیط را بهتر می گرداند وزن نیز از مرد اطاعت پذیری بیشتر دارد تا زن

مسلما تا ابهت کافی ولازم در کار نباشد زیر دستان حساب نمی برند علاوه بر این زن در هر جایگاهی که باشد همیشه عمده تعریفش در نظر مرد تعریفی جنسی است وهر قدر هم که جامعه پاک وسالم باشد این دید وتعریف از بین نمی رودممکن است در غرب نه این نوع نگاه مرد به زن عیب باشد ونه زن از اینکه در چشم دیگران با این نوع جنبه ودید معرفی شود ابایی داشته باشد ولی در فرهنگ دینی ما این مسئله عیب وننگ است

در اسلام شان وشخصیت زن ومردبر اساس تقوا در یک ردیف است اما لازمه این مسئله تساوی در تمام امور نیست که بگوییم چون می خواهیم به زن احترام بگذاریم بیاییم به او مسئولیت وریاست بدهیم این دو هیچ لازم وملزوم یکدیگر نیستند ولازمه شان وشخصیت وکرامت رئیس یا مرئوس بودن نیست بعضی به غلط گمان می کنند بحث تساوی زن ومرد در دکترین اسلامی به معنی عدم وجود تفاوت است در حالی که این تساوی به معنی عدم وجود تبعیض است نه تفاوت حال مصادیق تبعیض وتفاوت را خود اسلام بیان نموده وما هم موظفیم به آنچه اسلام گفته گردن نهیم چون اگر ما بخواهیم از پیش خود مصداق ومفهوم تعیین کنیم به دلیل عدم آگاهی وسیطره بر حقیقت وجودی زن و حکمتهای نهفته در نظام ذکوریت وانوثیت دچار خطا می شویم

قرار گرفتن زن در مسئولیتها موجب تمایل وانحراف ذهن وجامعه زنان از وظیفه اصلی و فطری خواهد شد وبین آنان به جای توجه ورقابت در فضائل زنانگی رقابت در حضور بیشتر وبدون ضرورت در اجتماع ورسیدن به پست ومقام را ایجاد خواهد نمود وابعادی که در حقیقت برای زن فخر وحسن محسوب نمی شود به عنوان ارزش نمودار خواهد شد وبر عکس ابعاد ارزشی زنانگی کمرنگ تر خواهد شد


ریاست ارزشی ذاتی نیست :

ریاست یک ارزش ذاتی در اسلام نیست ارزش آن فقط آلی و ابزاری است بنا بر این کنار گذاشتن زن از مسئولیت سلب حق از او نیست چون از همان ابتدا چنین حقی برای او ثابت نبوده است سلب مسئولیت از زن معافیت است نه محرومیت محرومیت جایی است که ماکسی را از حقش که یک ارزش وامتیاز محسوب می شود منع کنیم در حالی که نه نظام طبیعت ونه فطرت ونه شریعت هیچ کدام مسئولیت را برای زن ، حق عنوان نمی کنند شما ببینید در میان تمام 124 هزار پیامبر حتی یکی از آنها زن نبوده نه اینکه هیچ زنی لایق مقام نبوت یا امامت نیوده اما ما دو نوع نبوت داریم نبوت استحقاقی وتکوینی ونبوت تشریعی و عملی ، زن ممکن است به مقام نبوت تکوینی دست یابد ولی نبوت تشریعی یک مسئولیت اجتماعی وسنگین است آنچه هم که ارزش اصلی است همان نبوت تکوینی است نبوت تشریعی صرفا یک زحمت ومسئولیت است در قرآن نوع فرمانهایی که به این دو گروه داده می شود متفاوت است به مرد امر سنگین ودر خور خود وبه زن نیز امر در تناسب خود می دهد به پیامبر می گوید:

قم فانذر

یا ایهاالنبی جاهد الکفار والمنافقین

واغلظ علیهم

واستقم کما امرت
......

خوب اینها اوامر سنگینی هستند که از عهده زن که روح وجسم لطیف دارد بر نمی آید .زن برای این حیطه ساخته نشده است

اما جایگاهی که برای زن در قرآن بیان می شود همان خواست فطرت وتبیین جایگاه حقیقی اوست مثل:

یا مریم اقنتی لربک واسجدی وارکعی مع الراکعین

وقرن فی بیوتکن

ومن آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها

......

در عین اینکه اسلام اصل کلی را بر تساوی زن ومرد قرار داده است اما در عین حال در بسیاری از احکام وباید ونبایدها فرقهایی بین آن دو قائل شده است پس معلوم می شود تساوی به معنی عدم تبعیض است نه عدم تفاوت، تفاوت احکام گاه بر مبنای تفاوتهای جنسیتی است وگاه روحی ودر واقع عدم وجود این تفاوتهاست که ظلم به حساب می آید گاه ما می خواهیم از حق زن دفاع کنیم ولی از آن طرف به حق مرد اجحاف می نماییم اسلام خود بهتر از همه به حق زن ومرد آگاه بوده وآنچه قانون وباید ونباید در این زمینه وضع نموده همه بر طبق مصلحت وحکمت بوده حق ومساوات در جایی است که هر دو به یک عملی که ارزش ذاتی دارد اقدام نموده اند مثل عبادت وطاعت در این صورت هر دو در احقاق حق مساوی اند نه اینکه فکر کنیم آنها باید در تمام احکام شرعی یا اختیارات وجایگاه اجتماعی با هم مساوی باشند گاه تساوی خود عین تبعض وظلم است بنابراین اختلاف احکام میان این دو بر اساس تفاوت است نه تبعیض متاسفانه در سالهای اخیر یک الگو بر داری از غرب در جامعه ما به چشم می خورد که بدون تطبیق با معیارهای دینی بعضی سعی بر آن دارند که قوانین وعرفیات غرب را در مورد زن به عینه در جامعه پیاده کنندزن روحیاتی داردکه هیچ گاه با گذشت زمان آن فطرت وروحیه عوض نمی شود مثلا روحیه غلبه احساس همیشه در زن بوده وهست وجزو فطرت اوست یا اینکه وقتی می فرماید " وقرن فی بیوتکن" همان خواست فطری ودرونی زن را متذکر شده وهیچ گاه زمانی نخواهد آمد که این خواسته درونی زن عوض شود یا اینکه خدا حرفش را پس گیرد خداوند زن را در یک حیطه وجایگاه ومرد را در یک حیطه وجایگاه خلق کرده وظایف آن دو در بسیاری از امور با هم فرق می کند هم کاسه کردن وظایف زن ومرد یک بدعتی است که موجب اختلال جامعه ونظام خانواده می شود

معلوم نیست چرا بعضی مردان می خواهند زن را به جایگاهی برسانند که خود زنها خواسته ای برای رسیدن به آن جایگاه ندارند یا چیز هایی را جزو حقوق زن بدانند که خود زنها آن مسائل را جزو حقوق خود قلمداد نمی کنندوبرای زنان کاسه داغ تر از آش شده اند

"چند روز پیش مجلس مالی به اسم دفاع از حقوق زنان قوانینی را تصویب کرد که بسیاری از زنان مالی به این امر اعتراض نموده وتجمعاتی بر پا کرده واین قوانین را خلاف اسلام بر شمردند

بر اساس این قانون به زنان در ازدواج حق مساوی با مردان داده شده است همچنین بر اساس این قانون سهم الارث زنان افزایش می یابد.

با این وجود ، اکثریت زنان مسلمان "مالی" ، علی رغم حمایت اقلیت روشنفکر و پیشروی زنان این کشور از این قانون، به تصویب آن اعتراض دارند و ده ها هزار تن از آنان در باماکو، پایتخت و دیگر شهرهای این کشور در اعتراض به تصویب قانون جدید زنان دست به تظاهرات زدند.


مهم ترین سازمان مخالف این قانون که تظاهرات اعتراضی را سازمان دهی می کند " اتحادیه ملی انجمن های اسلامی زنان " مالی است .

این اتحادیه معتقد است که این قانون با اصول دین اسلام مغایرت دارد و از رییس جمهور مالی خواسته است تا این مصوبه پارلمان را به توشیح نرساند.

یکی از جدی ترین انتقادی که زنان مسلمان مالی به قانون جدید دارند آوردن ماده ای در آن است که تمکین از شوهر را غیر الزامی می سازد .

یکی از زنان مسلمان این کشور در این باره به بی بی سی می گوید : " ما باید از اسلام اطاعت کنیم ... بر اساس اصول اسلام مرد باید از همسرش محافظت کند و در مقابل زن نیز باید از شوهرش اطاعت کند."

وی می افزاید : " تنها اقلیت کوچکی از زنان مالی که روشنفکر هستند خواستار این قانون جدید ند. در حالی که زنان فقیر این کشور که مسلمانان واقعی هستند، با این قانون مخالفند . "

در دولت دهم کشور خودمان نیز که برای اولین بار بحث جدی وزارت زن مطرح شد وسه نفر از زنان به مجلس معرفی شدند وبسیاری از مراجع به این مسئله اشکال جدی وارد نمودند

عضو فراکسیون روحانیون مجلس با انتقاد از رئیس جمهور به خاطرمعرفی سه وزیر زن گفت: به خاطر

فرهنگ خاصی ایرانی ها، مردها حاضر به اطاعت از زنان نیستند.


حجت الاسلام والمسلمین سلمان ذاکر نماینده ارومیه با بیان اینکه انتخارئیس جمهور اد در معرفی

سه وزیر زن نشان دهنده ظرفیت بالای اصولگرایان واحترام خاص این جریان به جایگاه زنان است اظها

ر داشت: به خاطر فرهنگ خاص ایرانی ها مردها حاضر به اطاعت از زنان نیستند و این امر اداره وزارت

خانه هایی که توسط زنان مدیریت می شوند را با چالش مواجهه می کند .



وی خاطرنشان کرد : سخت کوشی وانجام کار جهادی از عهده زنان خارج است وبهتر بود ایشان در

خصوص انتخاب سه وزیر زن تامل بیشتری انجام می داد .




مراجع به وزیر شدن زنان شبهه دارند:

رییس فراکسیون روحانیون مجلس از نارضایتی علما ومراجع تقلید قم از انتخاب سه وزیر زن از سوی

احمدی نژاد برای کابینه دولت دهم خبر داد.


وی اظهار داشت :براساس اطلاعاتی که دریافت کردم بسیاری ازعلما ومراجع تقلید از جمله آیت الل

ه صافی گلپایگانی و آیت الله مکارم شیرازی نسبت به انتخاب وزیر زن شبهه فقهی دارند





عکس العمل امام جمعه مشهد



امام جمعه مشهد با بیان اینکه می گویند 50 نفر از 313 یار امام زمان (عج) زن هستند، گفت: شایعه در

اطراف موضوع امام عصر (عج) زیاد است اما در همه روایات پیرامون این موضع آمده است که این

313 نفر مرد هستند و باید در این زمینه به علما مراجعه کرد.


امام جمعه مشهد در بخش دیگری از سخنانش که گویا در اعتراض به انتخاب وزیر زن برای کابینه بود با

اشاره به اعلامیه امام راحل در پاییز 1341 که فرمودند برابر دانستن زن و مرد بدعت است، عنوان کرد:

وظیفه ما به عنوان یک طلبه تذکر دینی دادن است و هدف تضعیف دولت نیست.



انتقاد امام جمعه اصفهان از توجیه رییس جمهور:

امام جمعه اصفهان نیز از توجیهات رئیس‌جمهور برای انتخاب وزیر زن انتقاد کرد.

او گفت: به نظر من مجلس باید به برخی از وزاری پیشنهادیرئیس جمهور رای ندهد.

وی بیان کرد: در هر صورت انتظار می رود که توجیهات رئیس جمهور و نکاتی که وی در مورد وزیران

زن ارائه کرد مورد توجه مجلس قرار نگیرد.

وی بیان کرد: : مجلس باید برای انتخاب وزرای پیشنهادی رئیس‌جمهور به این توجیهات توجه نکند و نباید

این بدعت گذاشته شود و انتظار می‌رود حواس مجلسی‌ها جمع باشد.


امام جمعه اصفهان با اشاره به اینکه قطعا نیت رئیس جمهور خدمت و خدمت‌رسانی به مردم است، ادام

ه داد: اما باید از همه جهات اسلام را رعایت کرد زیرا قطعا زنی که وزیر شود باید بطور مرتب با مردان

و معاونان خود در ارتباط باشد و نمی‌تواند جنبه‌های دینی را به طوز کامل رعایت کند."

(منبع دو خبر بالا: عصر ایران)

نقد مقاله اول سایت عصر ایران:

یک جا دیدم یک آقایی در دفاع از مسئله ریاست زن در جامعه وعدم اشکال ولایت او بر مرد به قصه بلقیس مثال زده که در قرآن شرح حال او آمده ملکه سبا زنی بود که برسرزمینی فرمانروایی می کرده اما آمدن این قصه در قرآن به معنی تایید وصحه قرآن بر ریاست وفرمانروایی او نیست او فرمانروایی بوده که خود او وقومش در جهالت زندگی می کرده اند وخورشید را می پرستیدند نتیجه آن هم این شد که حضرت سلیمان غیرتش از فرمانروایی یک زن وشرک او وقومش چنان به جوش آمد که با ذلت وخواری او را توسط عفریت دربار خود حاضر کرد و ابهت واقتدار دستگاه عظیم والهی خود را به رخش کشید واو را تسلیم امر خدا نمود وبه سلطنتش پایان دادامام حسین علیه السلام در مسیر عاشورا زمانی که اباهره ازدی از علت خروج وی از مکه وحرکت به سوی کوفه سوال نمود فرمودند: ای اباهره بنی امیه مالم را گرفتندصبر نمودم وهتک حرمتم کردند وصبر نمودم وچون خواستند خونم را بریزند ازآنها گریختم وبه خدا سوگند که این گروه یاغی مرا شهید خواهند کرد وخداوند لباس ذلت بر تن ایشان خواهد پوشاند وبرایشان مسلط خواهد نمود کسی را که ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا که زنی فرمانروای ایشان بود

صاحب مقاله در جای دیگر می گوید:

اگر مدیریت های اجرایی زنان را مترادف با ولایت آنان بر مردان قلمداد کنیم ، نه تنها آنها نباید وزیر و معاون رئیس جمهور شوند ، بلکه حتی در مدارس دخترانه نیز نباید مدیر زن داشته باشیم زیرا در همان مدارس نیز مردانی مانند سرایدار مدرسه کار می کنند که تحت امر مدیر هستند و از آنجا که طبق این نظریه نباید زنان بر مردان ولایت داشته باشند ، باید مدیر نیز مرد باشد و الا کجای اسلامی که آقایان مدعی آن هستند ، آمده است که اگر مردی سرایدار بود ، زنان می توانند بر او ولایت داشته باشند؟!

جواب:

بین وزارت ومدیریت یک مدسه فرق زیاد وجود دارد ریاست بر یک سرایدار کجا وریاست بر یک وزارتخانه وولایت بر دهها هزار مرد کجا علاوه بر این ریاست بر سرایدار ضمنی و ریاست بر جمعیت مردان یک دستگاه ووزارتخانه مستقیم است زن به خاطر ولایت بر سرایدار نیست که رئیس مدرسه می شود بلکه او بر محیط زنانه رئیس است حال در این محیط یک نف را رهم به عنوان خادم مرد آن هم از روی ضرورت گماشته اند نمی توان گفت که او رئیس شده تا بر مرد ولایت پیدا کند

وی ادامه می دهد:

حتی اگر بحث ولایت در این زمینه موضوعیت داشته باشد ، ولایت مجلسی ها پررنگ تر است زیرا مجلسی ها که تعدادی از آنان نیز زن هستند ، رسماً بر دولتمردان نظارت و به قدری قدرت دارند که حتی می توانند رئیس جمهور و وزیران را عزل کنند.
اگر امور کاری و اجرایی را مترادف با ولایت بدانیم و بر منع اعمال این ولایت از سوی زنان برمردان باور داشته باشیم ، آنگاه باید در اولین فرصت ، قانونی به تصویب برسد که زنان نماینده مجلس ، حق احضار و استیضاح و دادن رأی عدم اعتماد به دولت"مردان" را نداشته باشند و قانون اساسی هم بدین شکل اصلاح شود که نظارت بر دولت ، فقط در صلاحیت نمایندگان مرد مجلس است و نمایندگان زن در مسائلی مانند استیضاح ، صرفاً نقش مستمع آزاد را ایفا می کنند!

جواب:نمایندگی مجلس حسابش فرق می کند زنی که در میان نمایندگان رای می دهد یا استیضاح می کند به تنهایی این کار را نمی کند بلکه رای واستیضاح او مندرج در یک گروه است که اکثرا هم مرد هستند بعد هم سوال واستیضاح ورای اعتماد به معنی ریاست نیست بلکه مشارکت است ریاست آن است که یک نفر صاحب رای وتصمیم وقدرت باشد ویک نفر عزل ونصب کند نمایندگی وظیفه اش تصویب قوانین ونظارت بر اجرای قانون است واین در رده ریاست داخل نیست بلکه در قسم سوم این مقاله یعنی" مشارکت زن در فعالیتهای اجتماعی وسیاسی " داخل می باشد

وی می گوید:


کسانی که بحث منع ولایت زن بر مرد را مطرح می کنند و وزرات زنان را مصداق این موضوع می دانند ،به این پرسش پاسخ دهند چگونه حضرت خدیجه (س) به عنوان یک تاجر ثروتمند بر مردان تحت امرش مدیریت داشت و به عنوان کارفرما ، آنان را امر و نهی می کرد؟

جواب::

حضرت خدیجه یک ثروتمند بوده که خود او به عنوان یک زن نمی توانسته در جامعه به کار تجارت بپردازد و این پول را به مردان می داده تا برای او تجارت کنند و سود ومزدی را هم دریافت کنند حال این کجایش ولایت وریاست است بلکه صرفا یک نوع فعالیت اجتماعی است وباز داخل در قسم سوم این مقاله است

در جای دیگر می گوید:

مقام معظم رهبری نیز به عنوان ولی فقیه ، تا کنون ایراد شرعی و مسائلی از قبیل مترادف دانستن وزارت زنان با ولایت بر مردان و منع آن را مطرح نکرده اند.

بدیهی است اگر این امر خلاف شرع بود ، ایشان حتماً مانع می شدند.

جواب:

ما نمی گوییم که شرعا این مسئله حرام است بلکه بحث روی باید ونبایدهای دیگر است رهبری هم در مسئله ای که حرمت شرعی ندارد وظیفه ای برای دخالت نمی بیند مگر آنکه مربوط به مسائل حکومتی مربوط به خود باشد علاوه براین تنها رهبری که نیست که فقیه واسلام شناس است فقها واسلام شناسان ومراجع دیگری هم هستند که خیلی هایشان روی این مسئله اشکال واعتراض وارد نموده اند

ادامه می دهد:


این درحالی است امام راحل(ره) ، وقتی به گورباچف نامه نوشتند و در هیأت اعزامی شان به مسکو ، یک زن را نیز فرستادند و خانم دباغ همراه مردانی چون آیت الله جوادی آملی ، به شوروی سابق رفتند تا پیام هدایت امام را به آخرین رئیس جمهور آن کشور برسانند.
جواب:

این چه ربطی به مسئله ریاست زن دارد این قضیه یک نوع شرکت زن در مسائل سیاسی واجتماعی است که با مسئله ریاست فرق می کند

نقد مقاله  دوم سایت عصر ایران:

عصر ایران در دفاع از مسئله ریاست زن iفت دلیل را ذکر می کند:

1- عمده ترین موضوعی که هم اکنون درباره حضور زنان در سمت های ارشد مدیریتی مطرح می شود این است که چنین انتصاباتی خلاف شرع است! البته منتقدان نمی گویند که در کجای اسلام تصدی مدارج مهم مدیریتی توسط زنان حرام شده است؟

اگر واقعا وزیر یا استاندار شدن زنان حرام بود، حتما در رساله های علمیه مراجع تقلید اشاره ای بدان می شد و لابد حکم تعزیر احمدی نژاد به خاطر ارتکاب فعل حرام از سوی مراجع نیز صادر می شد.

کسانی که بر حرمت چنین انتصابی اصرار می ورزند، لابد یادشان رفته است که "حلال محمد، حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه" و البته فراموش نشود که مطابق آموزه های دینی، هر چیزی مباح و حلال است مگر آنکه حکم حرمت آن از سوی شارع مقدس صادر شده باشد، کما اینکه در دین اسلام بر حرام بودن شرب خمر تصریح شده است و دیگر کسی نمی  تواند آن را حلال بداند.

بنابراین، حرام شمردن کاری که در دین اشاره ای به حرام بودن آن نشده است، خود عین بدعت است و تفاوت چندانی با حلال شمردن حرام ها ندارد.

2- شاید گفته شود که نفس انتصاب یک زن به مقام وزارت و استانداری و پست های ارشد مدیریتی حلال است اما چون لازمه این مشاغل، حضور پر رنگ اجتماعی و تعامل با مردان است، شایسته نیست چنین سمت هایی به زنان داده شود.

اگر این توجیه را درست بدانیم، نه تنها انتصاب زنان به سمت های بالای مدیریتی بلکه اساسا حضور اجتماعی زن را باید به کلی منتفی بشماریم و در همان گام اول، حکم اخراج همه زنان کارمند در هر رده ای که هستند را صادر کنیم زیرا تقریبا همه اشتغالات کاری مستلزم تعامل با دیگران است.

همچنین، باید از منتقدان انتصاب وزیر زن و استاندار زن پرسید که چرا تا کنون در مقابل انتصابات پرشماری که برای زنان در سمت های مدیریتی مانند مدیرکل، شهردار، رییس اداره و ... صورت گرفته است، سکوت کرده بودند؟ به عنوان مثال همین خانم سوسن کشاورز که قبلا معاون وزیر و رییس سازمان آموزش و پرورش استثنایی بود، در آن سمت، با هیچ کس ارتباط کاری نداشت ولی اگر وزیر می شد، مجبور به اختلاط با نامحرم می شد؟!

این دوگانگی اساسا قابل توجیه نیست. اگر قرار است زنان با هیچ مردی مواجه نشوند با هیچ مردی سخن نگویند، چه  تفاوتی می کند بین زنی که از سر ناچاری و برای سیرکردن شکم یتیمان خودش با پیکان به ارث رسیده از شوهرش در خیابان های تهران از صبح تا شب مسافرکشی می کند و زنی که در عالی ترین مقامات اجرایی و دولتی عضو کابینه می شود؟ و اتفاقا مگر نه این است که گستره روابط اولی بسیار بیشتر است؟!

پس چرا درباره زن اول صدای حلال و حرام بلند نمی شود و کار زن اول را نیز ممنوع و دولت را موظف به تامین کامل معیشت او برای درنیفتادن در ورطه حرام کذایی نمی کنند؟! در کار دین که نمی توان یک بام و دو هوا کرد!

البته احکام شرعی، حد و حدود روابط زن و مرد را تعیین کرده است و تجاوز از این مقررات نیز طبق همان احکام، معصیت است چه در خلوت خانه و چه در مقام وزارت و لذا این مساله، اساسا به پست و مقام ربطی ندارد که بگوییم در فلان پست به بالا این روابط حرام است ولی آن پست و مقام کمتر، حلال!

3- اگر زنان را از عهده دار شدن پست های مدیریتی منع کنیم چون  که در آن پست ها ناگزیر از تعامل با مردان هستند، مردها را نیز باید از تصدی پست های مدیریتی منع کنیم چون آنان نیز در هر حال ناگزیر هستند با نیمی از جامعه یعنی زنان در ارتباط باشند!

با این توجیه در واقع همه باید خانه نشین شوند چون اگر مرد کار کند مجبور است با زن تعامل کند و اگر زن کار کند، ممکن است مجبور به هم کلامی و همکاری با مرد شود.
البته گروهی بدشان  نمی آید که کلا همه زنان را به اندرونی بفرستند و در جامعه فقط مردان حضور داشته باشند تا در محیط استریلیزه شده مورد نظر آنان، اساسا زمینه ای برای گناه وجود نداشته باشد!! وجود این تمایل و آرزو در میان برخی افراد و جریانات یک واقعیت تلخ است.

4- می گویند در کجای اسلام ، پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) حاکم زن منصوب کرده اند که ما هم چنین کاری کنیم؟ راست هم می گویند ولی یادشان نرود که در زمان بعثت پیامبر (ص) چنان جایگاه پستی برای زنان وجود داشت که ساکنان شبه جزیره عربستان، وقتی می شنیدند صاحب دختری شده اند، از خشم، سیاه می شدند و از شرم، سر بالا نمی آوردند و برای آنکه این "ننگ" (!) را از دامن خود پاک کنند، دختران خود را زنده زنده زیر خاک دفن می کردند!

در چنان وضعیتی، کار بزرگی که حضرت محمد (ص) کرد، این بود که دختران را از زنده به گور شدن نجات داد و حق حیات را به ایشان باز گرداند و برای زنان حقوق اجتماعی مقرر و آنان را وارد مسایل اجتماعی کرد که از آن جمله می توان به پشتیبانی امدادی مجاهدین صدر اسلام در جنگ با کفار توسط زنان اشاره کرد.

بدیهی است که در جامعه مردسالار آن روزگار که زنان تازه از گور نجات یافته و حق حیات پیدا کرده بودند نمی شد بلافاصله آنان را وزارت و امارت داد.(در جامعه تحصیل کرده خودمان 30 سال پس از انقلاب این مساله مشکل زا شده، چه رسد به جامعه عرب 1400 سال پیش!)

بنابراین، اگر شرایط وقوع کاری در زمان پیامبر (ص) و حضرت (ع) محقق نبوده ، دلیل حرام بودن آن کار نیست کما اینکه پیامبر (ص) هیچ زنی را به عنوان فرستاده ویژه ، نزد پادشاهان آن روزگار، در ایران و یونان و ... نفرستادند ولی امام خمینی (ره) وقتی هیاتی را نزد حاکمان وقت شوروی سابق فرستادند تا پیام اسلام را به آنها ابلاغ نماید یک زن را نیز جزو هیات اعزامی منصوب کردند. آیا باید گفت که کار امام بر خلاف سیره نبوی در اعزام هیات های سیاسی نزد حاکمان وقت بوده است؟ پاسخ قطعاً منفی است.

5- از همه اینها که بگذریم، عقل نیز ایجاب می کند که برای مدیریت ها از بهترین ها استفاده کنیم. اگر در جایی یک زن، قدرت مدیریتی بیشتری داشته باشد عقل حکم می کند که او را به کار بگیریم تا آنکه مردی را بدان سمت منصوب کنیم که حضور بی کفایتش در آن مقام، هزار تالی فاسد داشته باشد.

6- واقعیت این است که نمی توان همه مقدمات را فراهم آورد ولی از آن انتظار نتیجه نداشت. در جامعه ما وقتی زنان همپای مردان و گاه حتی بهتر از آنان تحصیل می کنند، استخدام می شوند، کار می کنند و کسب تجربه می نمایند و ... عقلاً نمی توان به آنها گفت که شما حق ندارید مدیر شوید! معنای این سخن آن است که جامعه این همه هزینه برای رشد یک فرد می کند ولی در نهایت نمی خواهد ما به ازایش را از آن فرد دریافت کند.
بنابراین ، مدیریت زنان ، نه فقط حق زنان که حق جامعه است.

7- قانون اساسی نیز در فصل سوم و مشخصاً در اصل های 20 و 19 بر تساوی همگانی تصریح داشته است.

اصل 19 می گوید: "مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود."

و در اصل 20 نیز تصریح شده است: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند."

بنابراین چگونه می توان از یک سو ، دم از قانون اساسی زد که در آن به صریح ترین شکل ممکن از یکسانی حقوق زن و مرد در همه زمینه ها مانند حقوق سیاسی و اجتماعی سخن گفته شده است و از سوی دیگر قائل به تبعیض بین زنان و مردان شد؟!

 این اصل، نه تنها وزارت زنان بلکه حق آنها برای نیل به مقام ریاست جمهوری را دربردارد و لذا اگر از منظر قانون اساسی نیز به موضوع بنگریم ، انتصاب زنان در پست های ارشد مدیریتی در تطابق کامل با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است.

جواب ادله:

پاسخ دلیل اول: نفس ریاست زن بر مرد در اسلام کراهت دارد که قبلا ادله آن گذشت پس فی نفسه حرام نیست بلکه مکروه است  بلی در صورتی که این مسئله موجب وهن وضعف عفت یا خوف به گناه باشد ومروج حضور بیش از اندازه وافراطی زن در جامعه شود  به گونه ای که زن از وظیفه اصلی وفطری خود دور گردد قطعا حرام خواهد بود لازم هم نیست که حتما این مسئله در رساله نوشته شده باشد بلکه این مسئله در احادیث مصرح ونیز احکام مشابهی است که زن در آنجا ها از ولایت وجلو دار بودن نسبت به مرد منع شده حتی در مسئله  ای مثل نماز خواند ن گفته شده در یک اطاق که زن ومردی نماز فرادی می خوانند اگر زن جلوتر از مرد بایستد نماز مرد باطل است

پاسخ دلیل دوم:

 در اینجا بحث ولایت زن بر مرد با بحث کار وفعالیت اجتماعی زن ( بدون آنکه بر مرد ولایت داشته باشد خلط شده است) ثانیا بین زنی که از روی ناچاری وفقر به قول شما مسافر کشی می کند با زنی که شکمش سیر است وشوهر هم خرج ونفقه او را می تواند بدهد زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد ثالثا:  اینکه در جامعه زن ومرد مختلط کار می کنند دلیل بر مشروعیت این امر نیست فعل جامعه مشروعیت ایجاد نمی کند اگر حضور یک زن در پستی موجب این باشد که مردی از کار بی کار شوند یا عفت مداری درآن محیط  مورد خطر واقع گردد  باید کار را از او گرفت مسئله اختلاط زن با مرد در صورتی که منجر به حرام  حتی در بعد نگاه  یا شنیدن صدا ازروی لذت باشد قطعا حرام است ودر این مورد فرق نمی کند که زن رئیس باشد یا مرئوس نهایتا اگر زنی فقیر باشد که نیاز به کار داشته باشد کار حق اوست و گناه مرد  بر او نیست ولی اگر فقیر نباشد وپستی را که حق مرد است اشغال کرده باشد در هر گناهی که مرد مرتکب می شود او نیز شریک است اگر این خوف از جانب خود زن باشد واجب است که یا کار خود را ترک کند یا محیط خود  را عوض نملید به هر حال در اسلام اهمیت  کار مهم تر از اهمیت عفت نیست

جواب اشکال سوم:

بین ولایت مرد بر زن وولایت زن بر مرد زمین تا آسمان فرق است آنجا که مرد بر زن ولایت وریاست دارد مشکلی وجود ندارد مگر از حیث مسئله اختلاط وروابط وخوف گناه که جواب آن گذشت 

جواب اشکال چهارم

مسئله اعزام زن از سوی امام خمینی ربطی به مسئله ولایت وریاست زن بر مرد ندارد و این در مبحث بعدی ما داخل است واشکال کننده این دو را خلط نموده است 

 جواب اشکال پنجم

شما چگونه می توانید ثابت کنید که در این کشور فلان زن مدیریتش از دهها میلیون مرد بالاتر است حرف شما صرف ادعاست که اثباتش غیر ممکن است 

جواب اشکال ششم

اینکه  زنان گاه بهتر از مردان کار یا تحصیل می نمایند دلیل بر این نمی شود که بتوانند بر مرد ولایت داشته باشند بلکه باید آنها را در همان جایگاهی که هستند مورد تقدیر وتشویق قرار داد واگر می خواهیم به آنها مدیریت دهیم مدیریتشان بر زن باشد نه بر مرد 

جواب اشکال هفتم

بر داشت شما از قانون واصلا تساوی زن ومرد در اسلام غلط است پس اگر به قول شما زن ومرد با هم مساوی اند مردان نیز باید مانند زنان چادر بپوشند یا زنان نیز باید مانند مردان فاقد حجاب شوند پس چرا این گونه نیست یا اینکه  زنان باید  بتوانند قاضی شوند یا همان گونه که مرد بر زن پیش نماز می شود زن نیز بتواند بر مرد امام شود در حالی که  هیچ یک از اینها در اسلام نیست  بنابراین بهتر است  شما در دفاع از حقوق زنان کاسه داغ تر از اسلام نشوید " ولیس الذکر کالانثی"

2- شرکت زن در مشاغل اجتماعی:

حرف اسلام ابتدائا سکوت در این امر است وتایید ونفی مربوط به نوع شرایط و رعایت باید ها ونباید هاست

کار بیرون از خانه در وهله اول بر زن واجب نیست واسلام زن را از این امر معاف نموده چون وظیفه بیرون او را از وظیفه درون خانه معاف نمی کند مگر آنکه زن بتواند هر دو وظیفه را به نحو کامل انجام دهد وظیفه درون خانه این است که او بتواند مایه انس وکانون محبت برای همسر وفرزند باشد بنابراین اگر او با اعصاب وروان وجسمی خسته وارد خانه شود ووظیفه جهاد المره حسن التبعل را نتواند به نحو مطلوب انجام دهد در واقع ترک واجب به خاطر انجام امر مباح وترک اصل به خاطر انجام امری فرعی نموده است وترک وظیفه نیز بدون عذرگناه محسوب می گردد زن ومرد در اسلام از لحاظ حق علم وتحصیل مساوی اند ولی از لحاظ کار ، خیر

نوع شغل نیز معیار وملاک است:

در مشاغلی که تقریبا همه افراد مورد ارتباط زن هستند وعرف آن پست را مخصوص زن می داند حق اولویت شغلی با زن است منظور از افراد مورد ارتباط همکاران زن نیستند بلکه افرادی هستند که با شغل زن در ارتباطند وارباب رجوع او محسوب می شوند این مشاغل معدودند ، اما در غیر این مشاغل حق اشغال پست در صورت تزاحم با مرد است زیرا این مرد است که نیروی کار محسوب شده واصطلاحا نان آور به شمار می آید در صورتی که در جامعه مرد بیکار وجود داشته باشد وفرصت شغلی که حق اوست به زن داده شود حق مرد تضییع شده است واشغال زن غصب حق مرد است

ودر صورت تزاحم بین دو زن برای اشغال پست حق اولویت با زنی خواهد بود که همسر او توانایی نفقه ومخارج زن را ندارد ودر رده بعد اولویت با کسی است که از عفت وحجاب بالاتری بر خوردار باشد وبالاتر از این باید گفت که اصلا زن در جامعه اسلامی بودن مراعات کامل حجاب هیچ حقی برای اشغال کار ندارد چون تقوی و سلامت وآرامش جنسی جامعه یک اصل مهم است که با هیچ امتیاز دیگری قابل معاوضه نیست زنی که از زیبایی بهره ای چندان ندارد با زنی که جاذبه زیبایی بالا دارد اینها نیز در حق ورود به جامعه ومشاغل غیر خاصه در یک ردیف نیستند این مقوله ای است که باید از سوی مردان مورد توجه وتعصب باشد مردی که می بیند همسرش بهره بالایی از زیبایی دارد وجاذبه جنسی اش قوی است وقطعا نگاه مردان جامعه دنبال اوست باید بین خود ومردی که همسر او در سن کهولت است یا بهره ای از زیبایی ندارد در غیرت وحمیت فرق قائل شود

کار بیرون از خانه برای زن ظرافتها وباید ونباید های خاص خود را دارد و جایگاهش ومساوی با مرد نیست زن در جامعه دوشادوش مرد کار نمی کند بلکه پشت سر او کار می کند واین چیزی است که خود زن نیز مطالبه می کندعلاوه بر این زن موظف است نهایت مراعات را در مسئله حجاب ( چه حجاب صورت وچه سخن ) با مرد داشته باشد چیزی که متاسفانه امروز در ادارات وسازمانها خیلی کم به چشم می خورد

ناگفته نماند که بسیاری از زنان وظیفه وانضباط شغلی شان بالاتر از خیلی از مردان است اما ملاک ها وظرافتهای زیادی وجود دارد که باید همه آنها با هم در نظر گرفته شود وبه صرف اینکه یک زن در فلان پست وظیفه اش را خوب انجام می دهد نباید حکم به حق تساوی بین او ومرد داد

اذن همسر:

یکی از واقعیات منصوص دینی است که زن برای بیرون رفتن از خانه باید از طرف همسر ماذون باشد آیا راهکاری برای حذف این مسئله وجود دارد؟
آیا مرد می تواند در صورت عدم رغبت ، مانع از حضور زن در سر کار شود واو را مجبور به خانه داری یا تغییر فعالیت اجتماعی خود کند ؟

نکته ای که مسلم است اینکه احکام اسلام مقطعی نیستند آنچه واجب است ابدی است وآنچه حرام است نیز ابدی است مگر در موارد اضطرار ، اینکه عرف دنیا امروز چنین چیزی را نمی پسندند وآن را اجحافی بر حقوق زن می داند مشکل از عرف است نه از اسلام اگرامر دایر بین این باشد که عرف را رها کنیم وبه حرف اسلام عمل نماییم یا اینکه اسلام را رها کنیم وعرف را ملا حظه کنیم مسلما اولی مقدم است چون اسلام حکیم تر ومعصوم تر از عرف است

در مسئله شغلی بعضی زنان به هیچ وجه زیر بار تسلیم نمی روند وبه حرف اسلام اعتنایی ندارند واینکه اگر شوهر بخواهد که ایشان فعالیت اجتماعی خود را ترک کرده و اکثر وقت خود را در راه وظیفه فطری خود یعنی انیس بودن برای همسر ومادر بودن برای فرزند بگذارد مسئله ای است که خیلی زنان زیر بار نمی روند قانون نیز جرات نکرده که تا کنون این مسئله را جزوی از حقوق زن به حساب بیاورد واین را واگذار به تفاهم بین خود همسران نموده است

البته زنی که وظیفه همسرداری را به نحو مطلوب بتواند بجا بیاورد وکار بیرون مانعی در سر راه وظیفه اصلی او قلمداد نشود در محیط خانه از محبت وتوجه به شوهر چیزی کم نگذارد ودر بیرون خانه نیز به خواست همسر مبنی بر نوع حجاب وارتباط احترام بگذارد هیچ مردی با حضور زن در جامعه مخالفتی ندارد زمانی که زن از نظر عاطفی نسبت به خانواده خود کم توجه می شود وبه بیرون بیشتر از درون خانه اهمیت می دهد یا به خواسته مرد در مسائل ناموسی کم توجه می گردد مرد هم در صدد مقابله به مثل وبستن راههایی بر می آید تا زن را فقط از آن خود ومتوجه خویش سازد بله آتجا که مرد از ادای نفقه زن ابا دارد یا اصلا توانایی دادن نفقه او را ندارد حق ممانعت برای مرد نیست وزن می تواند برای کار وکسب در آمد بدون اذن شوهر از خانه خارج شود به شرط آنکه آنچه زن از نفقه می طلبد در حد عرف ومعمول باشد

آیا شرط کار برای زن می تواند به عنوان شرط ضمن عقد واقع شود؟

در اینکه چه مواردی می توالند الزام آور در عقد باشند تز لزل فقهی وجود دارد وفعلا کاربه لازم یا غیر لازم بودن شرط نداریم

گاهی زن وشوهر فعلا نسبت به چیزی حساسیت ندارند واصلا خود نمی دانند که با فلان شرایط می توانند کنار بیایند یا نه وهر شرطی را قبول می کنند بعد می بینند که به عسر حرج گرفتار شده اند آن مسئله ای دیگر است ولی بحث در مورد مسائلی است که قبل از عقد مورد توجه است وطرف می خواهد آن را به عنوان حق خود در عقد ملاحظه نماید

شرط گاه مربوط به انجام فعلی خاص یا ترک آن است که مربوط به حقوق نمی شود وفرق هم نمی کند که شرط، شرط فعل باشد یا نتیجه

وگاهی مضمون شرط سلب حق از یکی از طرفین است

مرد یا زن نمی توانند سلب حق از خویش را به صورت دائمی ومادام العمر در عقد مطرح کند یعنی اگر هم مطرح نماید برای آنها الزام آور نیست ولی مستحب است که تا جایی که می توانند به آن عمل نمایند این استنباط که مویدات روایی دارد قوی است ولی اگر این سلب حق از خویش مقطعی باشد و جهالت در آن نباشد وبا ماهیت عقد هم در تناقض نباشد صحیح والزام آور خواهد بود نه مثل شرطهایی که در شب عقد عروس وداماد بدون توجه به مفاد آن را امضا می کنند(البته مقطعی بودن هم باید زمان قابل عملی از نظر عرف باشد نه اینکه این زمان به حدی طولانی باشد که عمل به آن درصورت حرج در حکم ما لا یطاق محسوب گردد والبته اقوی این است که بگوییم عسر وحرج شدید نیز مختل لزوم شرط خواهد بود ولی عسر وحرج عادی خیر. بنابراین چون روایات این باب تزلزل دارد این مسئله قابل جمعی است که بنده از مجموع آنها بر داشت می نمایم)

3- زن وفعالیتهای اجتماعی:

در این بعد بین زن ومرد رتبه بندی قابلیتی و استعدادی چندانی وجود ندارد ولی وقتی بحث از حضور در اجتماع می شود باز همان مسائلی که قبلا بیان شد به عینه پیاده می شود زن می تواند مانند مرد والبته به شرط رعایت تمام نکات شرعی که قبلا بیان شدهرنوع فعالیت علمی و سیاسی و تجاری و هنری و وفرهنگی ودینی در جامعه داشته باشد اما حتی الامکان بهتر است که زن این فعالیتها را در محیط خانه یا محیطهایی که صرفا مربوط به خود اوست انجام دهد و از حضور غیر لازم در جامعه مردان وآمدوشد میان آنان خود داری کنددر واقع حضور فکری او در جامعه مشهود لکن حضور فیزیکی او در حداقل ممکن باشد برای زن برازنده این است که فعالیت او در زمینه هایی باشد که مردان استعداد یا قابلیت کمتری در آنها دارند فعالیتهایی که ریشه در احساس وعشق و لطافت روح وروان دارد در بحث علم ورشته های علمی نیز همین گونه است انتخاب رشته ای که وجود مردان در آن جایگاهها کفایت می کند یا ایشان از عهده فعالیت در آن بهتر بر می آیند برای زن چندان مناسب نیست

اسلام به زن در جهت نمایان کردن استعداد وقابلیت خود همان میدانی را داده که به مرد داده است لکن بحث در نحوه حضور وظهور زن وفعالیت او در جامعه است که اینجا هر دو با هم در یک میدان وجایگاه نیستند حتی مثلا در بعد عباد ی مستحب دانسته شده که زن نماز خود را در خانه بخواند ومسجد او خانه وی معرفی شده است با اینکه ثواب حضور در مسجد این همه زیاد است اما بحث عدم تداخل حریمها وسلامت جنسی جامعه برای اسلام آن قدر مهم است که باز در این سطح نیز بین آن دو تساوی کامل بر قرار نکرده لکن از طرفی هم به مرد سفارش شده که اگر همسر وی از او اذن برای حضور در مسجد خواست بهتر است که مانع نگردد (تا احساسات وتمایلات معنوی او نادیده گرفته نشود)

زن جانشین مرد است نه همکار او زن مرد را می سازد ومرد جامعه را در عین حال زن باید خود رادر مسائلی تعلیم دهد که در وقت نیاز بتواند جایگزین وجانشین مرد شود مثلا جهاد در اسلام بر زن واجب نیست اما زنان بایسته است که تا حدودی مسائل نظامی را تمرین کنند که اگر روزی کشور به دست دشمن افتاد وبه جنگ تن به تن نیاز شد آمادگی داشته باشند

همچنین در بعد سیاسی وظیفه ابتدایی زن دخالت وحضور مستقیم در جامعه نیست اما بهتر است که دور ادور مسائل سیاسی ووقایع جامعه را مطالعه کند وخود را برای روزی که به وجود او نیاز شود آماده نماید زن برای روزی باید خود را آماده کند که مرد نای و نفس کم بیاورد یا اصلا در صحنه نباشد سیره زنان بزرگ اسلام نیز بر همین منوال بوده است

در سیره حضرت فاطمه علیه السلام مشاهده می کنیم ایشان زمانی در فعالیت سیاسی وارد می شوند که امیر مومنان از ظلم حاکمیت وقت خانه نشین می گردند ولی تا زمانی که مرد او در جامعه حضور قوی دارد واز حق خود ودین خویش دفاع می کند ایشان ضرورتی برای نمایان کردن خود در جامعه احساس نمی کنند خانه داری ایشان به معنی ترک کامل اجتماع و مطالعه در آن نیست حضرت دورادور تمام حوادث ومسائل جامعه را پیگیری می کنند ودر وقت لزوم که نیاز به حضور در جامعه را حس می نمایند چنان عمل می کنند که همه را متعجب می سازند که چگونه یک زن خانه دار می تواند با این شجاعت و جسارت بیاید در مسجد سخنرانی سیاسی با آن فصاحت وبلاغت ایراد نماید

در مورد حضرت زینب سلام الله علیها نیز همین گونه است تا قبل از واقعه کربلا زینب چهره شناخته شده ای در سیاست وسخنوری وعلم نبود چون او با تمسک از سیره مادر بزرگوار خویش خود را در خانه برای روز مبادا پرورش داده است وکسی قبل از ظهور میدان عملی او را در این بعد کشف نکرده بود تا زمانی که مردان زنده بودند زینب همان نقش زن بودن را ایفا کردند وزمانی پا در رکاب وظایف ورسالت مرد گذاشتند که همه مردان از میان رفتنداو پرده نشینی است که در وقت لزوم پرده دری بی باک می شود  اگر ایشان قبل از این واقعه اهل مجاهدت وتعلیم وتهذیب نبودند ودر کنار وظایف زنانگی خود را برای جانشینی مرد در روز نیاز آماده نمی کردند نمی توانستند که از عهده مسئولیت طاقت فرسا ی کربلا بر آیند این سیره ای است که همه زنان باید به آن تاسی نمایند وبدانند که جایگاه وتعریفشان در بسیاری از جاهها با مرد فرق می کند خیلی چیزها برای مرد کمال وفخر است برای زن نیست وخیلی چیزها برای زن کمال وفخر وحسن است وبرای مرد نیست



-        جایگاه اجتماعی زن در اسلام 
بدعتها

نماز وحدت چه صیغه ای است بدعتهای مساجد: نوع سلام به ائمه - داخل کردن چیزهایی از نزد خود در ادعیه - قنوت - اذان برای نماز قضای شب قدر -

در رفسنجان یک آقای روضه خوانی شب امام معصوم به خوابش آمده وگفته که ما نعمت زبان را از تو می گیریم برای اینکه به گناه زبان آلوده نشوی ولی برای روضه خوانی زبانت را باز نگه می داریم این آقا با روایت این خواب برای مجلس خود جمعیتی گرد می آورد وقت خواندن روضه وزیارت عاشورا مثل بلبل چهچه می زده ولی در وقت عادی وصحبت نمی توانسته بکند حالا یک آدم با شعور هم پیدا نمی شود که در این مسئله تشکیک کند که آخر اگر قرار باشد کسی لال شود از بیخ وبن لال می شود بعد هم اگر قرار باشد برای گناه نکردن زبان از کسی گرفته شود پس باید همه را خدا بی زبان کند تا گناه نکنند



-         
جن

بعضی  مسائل که در کتابها وسایتها  در مورد جن عنوان  می شود  پایه واساس علمی ندارد   در لابلای اطلاعات صحیح ، مسائل وباورهای خرافی وغیر واقعی نیز از جن وجود دارد شنیده ها وداستان ها نمی تواند منبع مستدلی برای شناخت پیرامون جن قلمداد شود  مگر چیزهایی که در غالب  این نقل  ها وجه مشترک  باشد آنچه در این بین برای ما حجت است سه منبع بیشتر نیست  یکی اقوال قرآن و احادیث ( احادیثی که سندشان قابل قبول باشد) دوم وجوه مشترک در نقل ها وداستانهایی که در مورد جن مطرح می شود سوم نظریاتی که بر پایه ومبنای عقلی وعلمی  واستدلالی است اما گفتار کسانی که  مدعی ارتباط با جن هستند نمی تواند  حجت آور باشد زیرا اولا مسئله صدق وکذب در این ادعاها نامعلوم است وثانیا بر فرض ممکن  است کسی جن هم احضار بکند اما  معلوم نیست آنچه او می بیند واقعیت بوده یا جوابی که جن در برابر سوال او می دهد درست باشد  زیرا جن نیز می تواند مانند انسان اهل دروخ وتلبیس باشد  البته کسانی که عامل به تسخیر می باشند(نه  فقط احضار کننده) در صورتی که  ادعایشان برای همگان  ثابت ومحرز باشد حرفشان مورد قبول است زیرا جنی که تحت تسخیر است هر جوابی که به مسخر خود بدهد جوابی دقیق ودرست  خواهد بود بنابراین آنچه تسخیر کننده از زندگی جن می بیندیا از او می شنود دقیق است ولی مشکل اینجاست که  ادعای چنین افرادی قابل اثبات  نیست مگر کسی که خود از نزدیک جن موکل را ببیند

انسانها برترند یا اجنه؟

ملاک در برتری همان گونه که قرآن می فرماید تقوی است بنابراین بعضی انسانها از بعضی اجنه وبعضی اجنه از بعضی انسانها برترند معلوم نیست که جرا قدما واژه از ما بهتران را برای اجنه به کار می برده اند شاید ریشه استعمال این واژه در ترس وحسابی است که از قدیم انسانها از اجنه داشته اند  وخود را در مقابل قدرت آنها مقهور می یافته اند ولی هر چه باشد اگر همه اجنه از ما بهتر نباشند دنیای آنها از ما بهتر است یعنی اگر یک انسان بتواند پابه دنیای مثالی اجنه بگذارد دیگر میل به باز گشت نخواهد داشت

ماهیت جن:

جن در لغت به معنی هر امر پوشیده ومخفی است وجمع آن جانّ ( به تشدید نون ) است مشتقاتی مانند جان(بدون تشدید)- جنون - مجنون- جنین وجنان نیزریشه در همین معنا دارند مثلا از روح بدان  جهت که حقیقتی مخفی وناپیداست به جان تعبیر شده است " یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی وما اوتیتم من العلم الا قلیلا" همچنین مجنون یعنی کسی که عقلش پوشیده است  و جنین -اسم مفعول -  طفلی است که در ظلمات ثلاث یعنی شکم  - ظلمت رحم ومشیمه مخفی وپوشیده است " يخلقكم في بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق في ظلمات ثلاث" همچنین کلمه جنان به فتح جیم به معنی دل وقلب وبه کسر جیم به معنی بهشت ،باز از آن جهت که اموری سری ومخفی از فهم وشناخت انسانند به این نام خوانده می شوند

 اگر چه بین انسان وجن تمایزات وافتراقاتی وجود دارد  ولی در مجموع  جن شبیه ترین موجود پیرامون انسان نسبت به اواز لحاظ  جوهره وماهیت  است مهمترین وجه اشتراک این دو تفکر،اختیارو تکلیف ودر پی آن ثواب وعقاب است  پس این دو در مسیر  وهدف مشترکند " وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون" هر چند که ماهیت وجودی ونوع زندگی آنها از یکدیگر متمایز است تاریخ خلقت جن خیلی جلوتر از انسان است جن مانند انسان  موجودی اجتماعی است ازدواج وزاد وولد وغم وشادی  وخواب وبیداری  ومرگ دارد خیلی از خصوصیات  متخالف ما انسانها همچون حب وبغض را دارا هستند دارای احساس وعواطفند مرتبه وجودی  آنان پایین تر از فرشتگان  وبالاتر  از عالم ماست فرشتگان به عالم تجرد نزدیکترند واجنه به عالم جسم وترکیب  ، فرشته ،ازدواج وزادوولد و شهوت  وهوا وهوس  وخواب  (بنابر قول قوی )ومرگ ندارد بلکه مرگ آنها در هنگام نفخه صور است 

اجنه چون جسم نیستند درد وبیماری وخستگی بدنی وتنفس  ندارند ومرگشان طبیعی است چون قابل صدمه دیدن وکشته شدن نیستند (مگر درهنگام تجسم) آنها از هوا لطیف ترند  وجاذبه زمین بر آنها تاثیری نداشته بنابراین خارج از جاذبه می تواند سریع حرکت کنند وحتی در هوا وفضا نیز تا مسافتهای بسیار طولانی بالا روند آنها در هر مکانی می توانند زندگی داشته باشند از درون شکافهای زمین گرفته تا قله کوهها ودرون آبها اما تابع مکان نیستند وهیچ نیازی به عالم جسم ندارند  زمانی که به صورت جسمانی ظاهر می شوند تمام خصوصیات جسم را پیدا می کنند ودر واقع پا به دنیای خطر ومحدودیت می گذارند  برای همین است که خیلی کم وارد دنیای ما وارتباط با انسانها می شوند شهوت جنسی آنان به گونه ای متفاوت با انسان است ونطفه شان  جسمانی نیست

اجنه چون موجوداتی اجتماعی و عاقل و مختارند در بین خود آداب ورسوم  و قوانین  دارند  نام جن در قران به کرات آمده  ودر کنار سوره انسان سوره ای به نام جن نیز نازل شده است  در قرآن گاه انسان یا جن به تنهایی مورد خطاب  واقع شده اند وگاه نیز هر دو با هم مورد خطابند قرآن کتاب آسمانی جن وانس است البته غالب احکام  متوجه انسان است وفقط در بعضی واجبات ومحرمات اشتراک بین انسان وجن وجود دارد ولی دراصول دین واعتقادات خطاب قرآن نسبت به هردو مشترک است  جهنم انسان وجن یکی است اما دراینکه آیا بهشت این دو نیز مشترک است یا نه جای تردید است

دنیای جن دنیایی زیباتر وراحت تر وشادتر از دنیای ما ودر مجموع دنیای آنها برتر ازدنیای ماست ولی استعداد انسان در رسیدن به کمال بیشتر از جن است آنها در اطلاعات ومعلومات بالاتر از انسانها هستند ودر عوض انسان در قوه تحلیل واستنباط بالاتر از اجنه است

در میان آنها هم دانشمند وجود دارد وهم جاهل هم زرنگ وجود دارد وهم ساده هم قوی وجود دارد وهم ضعیف هم کافر وجود دارد وهم مسلمان هم رئیس وجود دارد وهم مرئوس

غالب ما جن را موجودی سطح پایین ومحروم ازمواهب زندگی وتمدن انسانی می دانیم ونگرش ما به او نگرشی تحقیر آمیز است در حالی که موهبت ها  - رفاه - ولذتهای زندگی اجنه از ما آدمها بیشتر است   وبلکه این ما هستیم که از دید آنها موجودات ضعیف ودست وپا بسته ومسخره ای به حساب می آییم اجنه نسبت به ما زیباییهای بیشتری را از عالم می بینند غم وغصه شان خیلی از ما کمتر است ورفاه بیشتری نسبت به ما  دارند همچنین به خاطر جسمانی نبودن نیازهایی متکثرما را ندارند ما از نظر آنان موجودات ضعیفی محسوب می شویم زیرا ما فقیر ونیازمند طبیعتیم وعلم وقدرتمان نسبت به آنان محدودتر است آنها کوچکترین نیازی به انسانها ودنیای ما وابزار وآلات ووسایلمان ندارند

مطالعه در زندگی وماهیت  موجودات ماورامی تواند  منجر به رشد معرفت وخداشناسی انسان گردد   ولی باید در نظر داشت که در مورد جن باید به حد مطالعه اکتفا کرد  واز آن جلوتر نرفت بعضی ها با مطالعه زندگی اجنه گاه هوس می کنند که راهی برای ارتباط با جن بیابند  این ارتباط کاری غلط - بی فایده وموجب  انحراف فکر وروح از مسیر زندگی انسانی است آدمهایی که می خواهند وارد این گونه مسائل شوند اگر با خطری هم مواجه نشوند حداقل تا حد قابل توجهی وقت گرانبهایشان تلف واز مسیر و انجام تکالیف عقلی  وشرعی غافل می شوند بنابر این مطالعه خوب است ولی اقدام برای وارد شدن در حیطه زندگی اجنه یا ارتباط با آنها کاری غلط بی فایده وحتی خطرناک است

عالم جن:

عوالم به ترتیب عالی به سافل عبارتند از عالم عقل - روح - نفس وجسم 

هر کدام از این عوالم در اصطلاح فلسفه یک جوهریا ماده  محسوب می شود  که هر جوهر خود به مراتب وصورتهای گوناگون متکثر می گردد البته اوج تکثر در عالم جسم است  اولین عالمی که خداوند  خلق نمود عالم عقل وآخرین آن عالم جسم می باشد  بین این عوالم فاصله مکانی وجود ندارد بلکه  فاصله آنها  شانی ورتبه ای است هر چه از جوهر جسم بیشتر فاصله گیریم عوالم  باطنی تر وزیباترومجردتر  می گردندوشائبه زمان ومکان در آنها کمرنگ تر می شود  فرق این عوالم  از لحاظ ظاهر وباطن   بوده و مانند فرق  پو سته وعمق است ما انسانها در عالم جسم و اجنه در عالم نفس(  مثال )زندگی می کنند بنابراین آنها جسم نبوده ودر حالت عادی قابل رویت نیستند  هر چهار جوهره عقل ونفس وروح در انسان نیز وجود دارد نفس ، برزخ بین جسم وروح وروح واسطه  وبرزخ بین نفس وعقل است همچنین در اجنه نیز  جوهره عقل وروح ونفس وجود دارد  انسان بعد از مرگ  مطابق با نوع کمال در یکی از این چهار عالم زندگی خواهد کرد اگر در عالم ناسوت وجسم باشد عالم درد ورنج وعذاب برای  اوست  وهر چه در عوالم بالاتر قرار گیرد رفاه وخوشی ونعمت برای او بیشتر خواهد بود در وقت مرگ تنها روح نیست که از بدن جدا می شود بلکه نفس وعقل نیز جدا می گردند جسم شاخصه خصوصیات ظاهری  ونفس شاخصه خصوصیات باطنی فردی  است روح وعقل هیچ گاه از نفس جدا نمی شوند ولی از جسم جدا می شوند  زندگی انسان بعد از مرگ در عالم روح یا عقل به معنی این است که اگر انسان مقام معنوی وعملی اش در این دنیا ازشا یستگی عالم نفس بالاتر باشد نفس در آن دنیا حجاب وپرده برای انسان نخواهد بود وانسان به عینه عالم روح وزیباییهای آن را درک می کند وزندگی در عالم روح یعنی همین . درزمان خواب تنها روح وعقل از بدن فاصله می گیرند اما نفس در بدن  باقی است  تفکر واراده واختیار انسان اموری است که با قوه روح انجام می گیرد  وامور حیاتی مثل تنفس -ضربان قلب -گردش خون و... اینها اموری است که به وسیله نفس انجام می شودهر چند که در ظاهر ما این امور را از لحاظ  فیزیکی قلب وشش ومغزوغیره  نسبت می دهیم

هر یک از عوالم بر عالم پایین تر از خود اشراف دارد ولی عالم سافل به عالم بالاتر از خود اشراف ندارد بنابراین اجنه مارا می بینند وقادرند هر زمان که بخواهند با ما ارتباط بر قرار کنند یا بر ما مسلط شوند ولی ما نسبت به آنها این کارها را نمی توانیم انجام دهیم مگر از طریق اعمال تسخیری

 فرشتگان از نور خلق شده اند و جن از آتش ،  اماماهیت فعلی جن آتش نیست همان گونه که انسان از خاک خلق شده ولی بالفعل نه خاک است ونه شباهتی به خاک وگل دارد   چیزی که به نظر من صحیح تر می رسد این است که جن وملک هر دو موجوداتی نفسانی (مثالی اند) لکن مراتب آنان در عالم نفس مختلف است همان گونه که در عالم جسم مراتب وجود دارد مثل جوامد - سیالات وگازها و باز در حیات نیز مراتب وجود دارد که عبارتند از جماد- نبات وحیوان ودر بین حیوان نیز مراتب وجود دارد  یک حیوان داریم که در مرتبه نازل است وفقط غریزه دارد وحیوانی دیگر در مرتبه عالی است که همان حیوان ناطق یعنی انسان است که علاوه بر غریزه قوه تحلیل  ودرک عقلی وعرفانی وعلمی نیز دارد در عالم نبات نیز مراتب حیاتی در یک حد نیست عالی ترین آن را بعضی درخت خرما میدانند که نزدیک ترین مرتبه به حیوانیت است یکی از دلایل آن را این می دانند که زمانی که او را از وسط قطع می کنند مانند انسانی است که گردنش قطع می شود ومی میرد او هم خشک می شود وآن گونه نیست که باز از اطراف شروع به رشد وجوانه زدن کند

در عالم نفس نیز مراتب وجود دارد یک مرتبه ایست که اجنه دارند وآن مرتبه سافل نفسانی است ویک مرتبه ای است که ملک دارد وآن مرتبه عالی  ونزدیک به تجرد است اینکه در قرآن شیطان  را گاهی از جن می داند ( کان من الجن )وگاهی از ملک  ( فسجد الملائکه  کلهم اجمعون الا ابلیس)در واقع او از هر دو است با ملک در جنس مشترک است وبا جن در نوع .

بدان جهت  می گوییم که ماهیت وجوهره ملک ،نفس است نه روح وزندگی اونیز  در عالم نفس است که قرآن خود ملک وروح را از یکدیگر تمایز داده ودر سوره قدر نزول فرشتگان را برزمین همراه با نزول روح برشمرده " تنزل الملائکه والروح" (ولی اینکه منظور از روح در این آیه چیست محل بحث مانمی باشد) پس جن موجودی نفسانی است که در عالم نفس زندگی می کند واز آتش  خلق شده همان گونه که ما موجودی جسمانی هستیم که در عالم جسم زندگی می کنیم واز خاک خلق شده ایم   مخلوق ومخلوق منه  باید در جوهره  یکی باشند همان گونه که خاک وانسان  هر دوجسمند پس باید گفت که جن و آتش در جوهره یکی اند آتش جرم وجسم نیست ریشه در جسم داشته  ولی ماهیتی  مستقل دارد  برای همین است که جن با اینکه نیازمند جسم نیست  اما به عالم جسمانی علاقه مند است واز آن جدا نمی شود جن غالب صفات آتش را دارد سرکش تر ومتحرک تر از انسان است وهمان گونه که گرمای آتش جسم را در می نوردد وبه جانب دیگر آن می رسد جن نیز می تواند از جسم عبور کند عاطفه وعشق ومحبت نمادش گرمی وحرارت است پس اجنه در عشق ودوستی بین خود بالاتر از ماهستند خاک وآتش هم صفات مثبت دارند وهم منفی  ولی نورهمه صفاتش مثبت است بنابراین فرشته که از نور خلق شده موجودی معصوم وفاقد عیب و نقص است


چگونه جن در قالب جسم ظاهر می شود؟


جن می تواند خود را به شکل انسان وهر صورتی که می خواهد در آورد اما چگونه؟ دو امکان اینجا وجود داردیکی اینکه بگوییم جن ماهیتش جسمانی است لکن جسم لطیفی است که از دید ما غائب است وهنگام رویت این جسم جمع وفشرده می شود وبه خود قالب یک صورت را می دهد یا اینکه او موجودی فرا جسم است که با بهره گیری از ماده اثیری خود را به صورت جسم متمثل می کند قول اول را ملا صدرا قائل است واین مسئله را به ابر تشبیه می کند وی می گوید زمانی که قطرات آب موجود در هوا فشرده می شوند ظهور ابر را ایجاد می کند بنابراین جن نیز تمثلش به همین صورت است اشکال این قول در این است که ما اصلا می گوییم جن ازجوهره جسم نبوده وتجسم وعدم تجسم او از نوع انبساط وانقباض نیست جن قابلیت عبور از سخت ترین اجسام را دارد واگر جسم باشد هر چند منبسط نمی باید که از میان جسم سخت بتواند عبور کند  علاوه بر این جن می تواند خود را در محفظه ای کوچک جای دهد بدون آنکه متمثل به جسم شود پس مسئله  بسط وقبض در کار نیست

پس حال که جن فرا مادی است باید دید آیا تمثل او به جسم در قابلیت وجود اوست یا اینکه این  تجسم از  راه کمک گرفتن ازجسم یا نیرو وانرژی خاص صورت می گیرد  مسلما چیزی که فرامادی است به خودی خود قابلیت واستعداد تجسم را از درون خود ندارد پس روح وجن هر دو برای تجسم یا حتی ایجاد صوت باید ابزاری خاص را در اختیار گیرند البته بحث ما در تجسم است وگرنه  سیطره بر اجسام وبه حرکت در آوردن آنها  وهر تغییری دیگربدون تجسیم هم برای جن وهم  برای روح امکان پذیر است حتی بدون دخالت اثیر

نفس انسان واسطه ارتباط روح با عالم جسم است ولی زمانی که انسان می میرد و نفس وروح از او جدا می شود نفس دیگر در خدمت جسم نیست بنابراین روح باید ازنفس مدیوم وماده اکتو پلاسم که روح آن را از اثیر به وجود می آورد کمک گیرد البته این در صورتی است که روح بخواهد با ما ارتباط مستقیم بر قرار کند مثلا ایجاد صوت نماید ولی در ارتباط غیر مستقیم نیازبه بهره گیری از اثیرندارد همان گونه که نفس واسطه ارتباط جسم با روح است  واسطه ارتباط روح با جسم نیز هست یعنی اگر روح بخواهد در جلسه احضار متمثل شود یا سخن گوید باید با واسطه نفس  یک انسان زنده این کار را بکند و ماده اکتو پلاسم شاید خود واسطه ای بین نفس وجسم باشد وعلت مرگ مدیوم  در صورت آسیب دیدن آن به دلیل واسطه شدن اثیر بین نفس وجسم است که اگر این رابطه قطع شود در واقع رابطه نفس وجسم قطع می شود ولی در حالت عادی اکتو پلاسم هیچ واسطه گری بین نفس و جسم نداشته  واصلا ماده ای با این خصوصیت در بدن انسان وجود ندارد 

جن نیز برای تجسیم  از اثیر کمک می گیرد جن نیاز به مدیوم نداردزیرا ساختار وجودی او مثالی است  اما اثیر در حالت عادی قابل رویت نمی باشد  وعلم فیزیک نیز  وجود آن را به عنوان شی تایید نمی کند اثیر را نمی توان فرا مادی دانست یعنی از حیطه ماده خارج نیست زیرا در آن صورت بازخود او برای تجسم نیاز به واسطه وماده دیگر خواهد داشت و هر چه فراماده است به خودی خود قابلیت تجسم را ندارد پس باید گفت که اثیر یا ماده است یا از شئون آن می باشد  روح  می تواند اشیای دلخواه را از ماده اثیری بسازد ولی سوال در اینجاست که آیا ماده اثیری  نوعی انرژی  خاص وفعال است که به ماده تبدیل می شود یا ماده متراکمی است که فشرده  یا ترکیب می گردد  می توان گفت ماده وجسم نیست بلکه از شئون ماده است چون هر ماده از ساختار اتمی وسلولی تشکیل می شود در حالی که کسی  در اجسام عادی  حتی بدن انسان ساختارهای  اتمی یا سلولی  غیر از سلولهای معمولی  واتمهای عناصر شناخته شده پیدا نمی کند که بتوان نام اثیر یا هر چیز دیگر بر روی آن گذاشت بنابراین  نمی توان اثیر را ماده مصوردانست

  اگر بگوییم که تجسم جن با بهره گیری از اثیر است پس این بحث فقط مربوط به اکتوپلاسم نیست  وتنها کاراییش ارتباط بین نفس وجسم نمی باشد شاید بتوان گفت که اثیر  بالاترین مرتبه ماده   ونزدیک ترین حالت به عالم مثالی است که از هوا وخلا لطیف تر ونامرئی تر است لکن این انرژی مرموزبرای نمایان شدن باید توسط نیرویی دیگر فعال شده و اجسام را تحت خود به هر عنصر وترکیب دلخواه تبدیل کند حالت اثیر مانند آب است که واسطه  برای ترکیبات وشکل دهی اجسام است   پس آنچه که به صورت جسمانی  مثل اکتو پلاسم می بینیم اثیر اصیل نیست اثیر اصیل به خودی خود قابل رویت نمی باشد در عناصر دیگر هم بعضا همین حالت وجود دارد مثلا  نمک از دو عنصر سدیم وکلر تشکیل می شود ولی خود عنصرسدیم به تنهایی قوام  نداشته وبه صورت آزاد در طبیعت یافت نمی شود با این فرق که اثیر  را باید اولین عنصر مادی دانست که سر منشا همه عنصرهاست ودر واقع خاصیت همه عنصرها را داراست وقابل تبدیل به هر عنصری است  تفاوت عناصر مادی در عدد اتمی آنهاست واثیر  حالتی دارد که اجسام را در قالب آن می توان  به هر عنصری تبدیل  وعناصر رانیز  به هر صورتی ترکیب کرد  اثیر اولین عنصرعالم ماده وبهتر است بگوییم شاه عنصری  است  که ظرف تمام عناصر عالم است نه ماده مصور است ونه مثالی

 اعتقادات عوام نسبت به جن :

معمولا آنچه در میان عوام  نسبت به جن مطرح است چندان وجه علمی ندارد بلکه غالبا بر اساس شنیده هاست گاه ممکن یک  چیزی میان مردم آن قدر زبان به زبان نقل شود که شکل یک اعتقاد وباوررا به خود گیرد  ولی در اصل واقعیت با آنچه مردم می گویند متفاوت باشد

مشهور است که اجنه از فلز تیز وبرنده مثل چاقو می ترسند آیا این واقعیت دارد؟

توجه داشته باشیم که جن جسم نیست وتا زمانی که به صورت جسم متمثل نشده هیچ جسمی  به او  صدمه نمی رساند این مثل آن می ماند که شما خواسته باشید با یک چاقو هوا را قطعه قطعه کنید ولی با توجه به آنکه یکی از ابزارهای تسخیر کنندگان به دور مندل ابزاری مثل چاقو یا هر فلز نوک تیز است می توان بر داشت کرد که این اعتقاد چندان از واقعیت تهی نیست والبته این به خاطر آن است که جن می داند که این ابزار آلات قتاله انسانهاست و نیز می داند که در صورت تجسیم آسیب پذیر شده و قابل کشته شدن توسط انسان با امثال این آلات وابزاراست

گفته می شود برای دور کردن اجنه اگر بسم الله بگوییم یا قرآن بخوانیم موثر است

جواب: اگر اجنه مسلمان باشند که خودشان اهل قرآن خواندن وذکرند ودیگر اذکار ما در آنها تاثیر ندارد واگر کافر باشند باید گفت اگر شما ذکر وقرآن بر یک آدمیزاد کافر بخوانید اگر دردور کردن او تاثیر داشته باشد پس در اجنه کافر هم تاثیر دارد بلی بعضی اذکاردفع جن  داریم   که  از بزرگان دین برای ما نقل شده اینها اگر با شرایط وآداب صحیح انجام شود تاثیر دارد

گفته می شود آب جوش به جن صدمه می رساند وحتی بعضی داستان ها نقل شده که مثلا کسی جایی آب جوش ریخته و ناخواسته سبب مرگ فرزند ی از فرزندان جن شده وآنها نیز در صدد اذیت وانتقام بر آمده اند

جواب: جن چون جسم نیست آب جوش وامثال اینها به او صدمه نمی رساند همان گونه که سرما وگرما در او تاثیری ندارد مگر آنکه در آن لحظه جن در قالب جسم در آمده باشد

آیا اجنه زمانی که به صورت انسان در می آیند ته پایشان گرد وشبیه سم است؟ 

دقتی که می گوییم جن می تواند خود را به هر صورتی در آورد یعنی اینکه می تواند پایش را هم دقیقا به صورت پای انسان ظاهر کند وکلا همه چیزش مثل ما باشد حال بعید نیست که بعضی اجنه  به این صورت ظاهر می شوند  تا این علامت جن بودن آنها برای انسان باشد

مهر طاعت چیست ؟

مهر طاعت  شی کوچکی است که جن آن را بعد از اعمال تسخیری به فرد مسخر می دهد این شی نشانه بندگی جن نسبت به شخص است وار تباط دهنده شخص با جن می باشد  ظاهرا این شی را جن از ماده اثیری می سازد  وواسطه وارتباط دهنده بین دو طرف است من اعتقادم این است که مهر طاعت فقط مربوط به اعمال تسخیری نیست بلکه اگر مثلا جنی خود را بر انسان مجسم کند وانسان بتواند او را بگیرد واو را در معرض تهدید مرگ قرار دهد جن برای رهایی خود در این گونه مواقع نیز مهر طاعت به انسان می دهد البته اگر شخص زرنگ باشد می تواند در این مواقع حد اکثر تعهد را از جن بگیرد وگرنه خود جن پیشنهاد حد اقل به انسان می دهد  یکی از دانش آموزان من می گفت که پد ر بزرگش کشاورز بوده وهنگامی که شبها به مزرعه می رفته گاه از سوی اجنه مورد اذیت واقع می شده واو را با ایجاد سر وصدا می ترسانده اند شبی پدر بزرگم موفق شده یکی از اجنه را که از کنارش عبور کرده بگیرد ودست روی گلوی او گذاشته  وجن که جان خود را در خطر دیده بود شی سفید رنگ کوچک وتخم مرغ شکلی  را در می آورد وبه پدر بزرگم می دهد و در قبال آزاد کردنش تعهد می دهد که دیگر نه او ونه هیچ جن دیگری در آن منطقه حضور نیابند ومزاحمش نشوند واین مهررا نشانه  تعهد خود معرفی کرده است  پدر بزرگم جن را آزاد کرده واز آن شب به بعد دیگر هر جنی که می خواسته باعث اذیت برای پدر بزرگم شود پدر بزرگم آن مهر را بیرون آورده ودر کف دستش می گذاشته شی شروع به لرزیدن کرده واجنه پراکنده می شده اند تا دیگر تا چند وقت کلا خبری از آنها نشد

جن یا باید از انسان خوشش بیایدوخودش با او رابطه برقرار کند  یا مورد تسخیر واقع شود یا جانش از طرف او در خطر واقع شود تا مهر طاعت به انسان بدهد


آیا جن از امور غیب خبر دارد؟

جن اطلاعاتش از ما انسانها بیشتر است ومی تواند  از بسیاری از اتفاقات  راجع به گذشته وحال با خبر گردد(به خصوص راجع به حال) ولی راجع به مقدرات ومسائل مربوط به آینده علمش تقریبل مثل ماست جن تنها از مسائلی که پیرامون زمین است با خبر می باشد واطلاعاتش راجع به خارج از زمین وماورا محدود است  بعضی گمان می کنند مثلا با داشتن موکل جن یا ارتباط با او می توانند مسائل آینده را بفهمند در حالی که این گونه نیست جن از آینده اطلاعات چندانی ندارد "وما یعلم الغیب الا الله" در داستان حضرت سلیمان علیه السلام آمده  زمانی که حضرت سلیمان علیه السلام ازدنیا رفت بر روی عصایش تکیه زده بود ولی هیچ یک ازخدمتگرارانش از جمله اجنه از مرگ او خبر نداشتند وگمان می کردند که او روی عصایش تکیه داده وایشان را می نگرد تا زمانی که موریانه عصای او را خورد واو به زمین افتاد آنگاه همه از مرگ  او با خبر شدند در اینجا قران می فرماید اگر اجنه از غیب با خبر بودند در عذاب خوار کننده حاصل از تمرد گرفتار نمی شدند وکاری می کردند که گرفتار سلیمان نشوند یا راهی برای فرار بیابند

فلما قضينا عليه الموت ما دلهم علي موته الا دابه الارض تاكل منساته فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين

در این آیه جن در واقع از مسئله واتفاقی بی خبر است که راجع به زمان حال است ولی باید دقت داشت که جن از هر مسئله فعلی  به صورت غیر اختیاری و.بالفعل باخبر نیست بلکه خود باید اراده کند که چیزی را بداند در این قصه هم اجنه به خطا فکر می نمودند که سلیمان زنده است وبر امر ظاهر قضاوت می کردند وچون شک وتردید در این مورد نداشتند برای فهم حقیقت مطلب هیچ کاری نکردند وتا آخر در جهالت باقی بودند بنابراین اگر جن بخواهد از هر اتفاقی در هر گوشه دنیا با خبر شود  برایش امکان پذیر است ولی این امر منوط به حرکت وتفحص  ورویت است واین گونه نیست که حوادث عالم پیش چشم او حاضر باشد

آیا ازدواج با جن امکان پذیر است:

داستانهایی در این زمینه نقل شده هم از ازدواج مرد جن با زن انسان وهم از دواج زن جن با مرد انسان البته برای امکان چنین ازدواجی جن باید به صورت جسم متمثل شود لکن مشکل اینجاست که در چنین مسائلی به داستان ونقل نمی توان استناد کرد چون از بس داستانهای دروغ در این بین زیاد است که داستانهای حقیقی برای ما نامعلومند بنابراین فقط به قران وحدیث ونقل اشخاصی که عدالت وراستگویی آنها برای ما محرز است می توان استناد نمود در باب ازدواج انسان وجن حدیثی از پیامبر  در بحار جلد 60 نقل نموده اند که ایشان ازدواج با جن را نهی کرده اند حال این نهی اگر دال بر حرام بودن نباشد حداقل آن کراهت است واین حدیث اگر از لحاظ سند مشکلی نداشته باشد دال براین است که ازدواج این دو با هم امکان پذیر می باشد لکن برای این منظور جن باید عاشق ودلبسته یک انسان شود که این مسئله بسیار به ندرت اتفاق می افتد اگر زن جنی عاشق مردی شودباید  خود را به صورت چهره زیبا بر انسان نمایان می سازد تا نظر او را به خود جلب کرده واو را شیفته خود سازد واما اینکه بعضی سوال  می کنند اگر بچه ای از این دو به دنیا آید حکمش چیست؟ باید عرض کنم که از این دو هیچ گاه فرزند متولد نمی شود چون ماهیت این دو با هم متفاوت است  نطفه ای که جن با آن باردار می شود غیر از نطفه ای است که زن انسان از آن بار دار می گردد  همان گونه که از مجامعت انسان واسب فرزندی متولد نمی شود از مجامعت انسان وجن نیز فرزندی شکل نمی گیرد ولی باید توجه داشت که اگر ازدواج بین این دو امکان داشته باشد آن ماهیت ازدواج بین دو انسان را ندارد ونمی تواند یک ازدواج دراز مدت باشد همان گونه که انسانها ازدواج هم نوع خود را با یک جن بر نمی تابند اجنه نیز به احتمال زیاد این مسئله را در دنیای خود نوعی جرم می دانند وظاهر ا جنی که با انسان ازدواج می کند باید جنی گوشه گیر وغیر اجتماعی  ومطرود از اجتماع جنیان باشد واما اینکه گفته می شود ازدواج بین انسان وجن ازدواجی کوتاه مدت است به خاطر این است که هیچ گاه بین انسان وجن آن  اشتراکات فکری وفعلی  وجود ندارد بنابراین نمی توانند به عنوان دو موجود وابسته وهم فکر با هم زندگی کنند و همان گونه که بعضی ها گفته اند این ارتباط صرفا یک ارتباط جنسی خواهد بود

دلیل حرمت این می تواند باشد که این دو از دو دنیای متفاوت ودو موجود مختلف از نظر ماهوی اند همان گونه که انسان واسب دو موجود متفاوتند

دلیل بر جواز این است که اینها هر دو موجود مختار وعاقل  ومکلفند ووجوه مشترک جن با انسان بیش از هر موجود دیگر است  ودلیل کراهت این است که ممکن است این رابطه هم از لحاظ جسمی وهم روحی برای انسان مضر باشد یا از آنجا که جن هر چند مسلمان تعهد چندانی نسبت به انسان ندارد ممکن است به محض کوچکتریم دلخوری به او صدمه بزند یا اگر خیلی وابسته او شده باشد دیگر حاضر به ترک او نشود

بعد هم برای طلاق بین این دو صعوبت وجود دارد چون نیازبه دو شاهد عادل است  واگر هم بدون طلاق از هم جدا شوند زن جنی یا زن انسان  دیگر نمی تواند با هم نوع خود  ازدواج کند مگر اینکه این نکاح به صورت منقطع باشد ولی در مجموع حکم به حرمت در این مسئله قوی تر به نظر می آیدمسئله مهم بعدی این است که مسلمان حتما با جن مسلمان ازدواج کنید چون همان گونه که مرد مسلمان نمی تواند بازن غیر مسلمان نکاح انجام دهد با زن جنی غیر مسلمان هم نمی تواندازدواج کند

جمعیت اجنه چه قدر است ؟

از جمعیت وتعداد نفوس جنیان کسی چیزی نمی داند ولی هر چه باشد این قدر مسلم است که تعداد آنها از از تعداد انسانها بیشتر است که قرآن کریم نیز به این حقیقت تصریح دارد " یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس "

چرا اجنه با ما ارتباط بر قرار نمی کنند:

اگر اجنه ما را می بینند ومانعی برای ایجاد ارتباط با ما نداردند چرا ارتباط آنها با انسانها بسیار کم ونادر است ؟

در جواب باید گفت اولا آنها نیازی به دست ما ندارند که بخواهند با ما رابطه برقرار کنند آنها هیچ نیاز وکمبودی در دنیای خود ندارند که گره شان به دست انسان باز شود بلکه این انسانها هستند که میل ورغبت به ارتباط با جن دارند وغالبا هم هدفشان این است که به وسیله  جن به قدرت یا ثروت یا راحتی  یا اطلاعات وعلوم مخفی برسند در حالی که اجنه غالبا چنین انسانهایی را گمراه ودست به سر می کنند " وانه کان رجتل من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا" در جهان هیچ موجودی ضعیف تر از انسان نیست زیرا همه موجودات بدون تکیه به موجود دیگر زندگی می کنند وآن قدر که انسان برای حیات خود به طبیعت تکیه کرده هیچ موجود دیگر این گونه وابسته به طبیعت نیست به عنوان مثال هیچ حیوانی ضعیف تر از انسان در مقابل سرما وگرما نیست وهیچ حیوانی  مثل او در برابر حوادث طبیعت  ضعیف تر وبی دفاع تر نمی باشدهیچ یک از موجودات مثل او از لحاظ قوت وزوروبازو ضعیف تر نیست حتی یک مورچه می تواند 50 برابر وزن خود را بردارد در حالی که انسان حتی یک برابر وزن خود را هم قادر نیست که از زمین بردارد واین همه پیشرفت انسان حاصل تکیه او به طبیعت است وهر چه او دارد دیگر موجودات هیچ نیازی بدان ندارند

اجنه نیاز به دوستی با ما هم ندارند چون در دنیای خودشان شادی ودوستی و عواطف به اندازه کافی هست بعد هم چون دنیا وافکار واعمال  ما با آنها مختلف است قطعا دوستی انسان وجن یک دوستی عمیق وپایدار نخواهد بود 

جنیان آن قدر سر گرم  زندگی و امور خویشند که التفات چندانی به انسانها ندارد درست مثل اینکه ما هر روز در حیاط خانه مان گربه ها را می بینیم ولی هیچ گاه هوس سر به سر گذاشتن با آنها یا وارد شدن در دنیای آنها را پیدا نمی کنیم اجنه هم غالبا اگر هم بخواهند با انسانی رابطه بر قرار کنند از باب سر به سر کردن وشوخی با اوست

دلیل چهارم: زمانی که جن بخواهد به صورت جسم برای انسان متمثل شود آسیب پذیر می گردد مثلا انسان می تواند او را بکشد بنابراین جن با توجه به این موضوع آن قدر باید به انسانی اعتماد کند یا آن قدر باید ساده باشد تا بتواند به صورت جسم ظاهر شده ووارد حیطه زتدگی انسان شود جن در دنیای خود قوی تر از ما ست وما در دنیای خود قوی تر از جنیم اگر ما بخواهیم وارد دنیای آنها شویم آنها قوی تر از ما هستند واگر آنها نیز بخواهند وارد دنیای ما شوند ما قوی تر ازآنهاییم

پنجم : مسئله زمان است  زمان در دنیای ما واجنه مساوی نیست در دنیای ما زمان کندتر ودر دنیای آنها سریعتر می گذرد زمانی که جن به صورت جسم در آید واز دنیای خود بیرون آید زمان زیادی را از دست می دهد مثلا اگر یک روز در میان ما باشد ودوباره به دنیای خود باز گردد حدود حدود دوهفته را ازدست می دهد واینکه گفته می شود عمر اجنه هزار وبالای هزار سال است حرف درستی است ولی باید توجه داشت که این هزار سال از دید ماست والا از لحاظ واقعی هزار سال آنها همان 60- 70 سال  است بنابراین جن حتی زمانی که بخواهد با انسان ارتباط بر قرار کند بدون ملبس شدن به جسم  ووارد شدن کامل به دنیای ما این کار را می کند

معمولا زمانی جن با انسان ارتباط برقرار می کند که انسان جایی تنها باشد به خصوص در بیابانها وجاههای خالی از وجود انسان ،این ارتباط می تواند هم به صورت تمثل به جسم باشد یا به صورت شبه یا به صورت کاملا غیر مرئی که مثلا فقط صدا یشان را بشنویم یا حرکت اجسام راببینیم  وانگیزه جن هم از این ارتباط می تواند یا از روی کنجکاوی باشد   یا شوخی وسر به سر گذاشتن با انسان ویا حتی کمک کردن به او

 رابطه اجنه با ما غالبا به صورت تله پاتی وظهور آنها نیز به صورت غیر جسمانی است


آیا جن مخوف است؟

خیلی از مردم جن را ترسناک می دانند  اما جن  فی نفسه مخوف نیست خوف وهراس  غالبا به خاطر بیگانه بودن ما با این موجود است  اجنه با اینکه ما را می بینند اما بسیار کم باعث اذیت انسان می شوند در حالی که اگر اجنه در دید ما بودند ما  انسانها نسبت به آنها موذی تر بودیم  در جواب اینکه آیا باید از جن ترسید یا نه باید متقابلا بپرسیم آیا باید ازانسانها ترسید ؟ خواهیم گفت  که این ترس بستگی به نوع آن آدم دارد که بدجنس وبد ذات باشد یا خوب وبا مرام ونیز بستگی به این دارد که  ما بخواهیم  اورا اذیت کنیم یا وارد زندگی خصوصی اش شویم یا کاری به کار او نداشته باشیم همین جواب در مورد جن نیز صادق است


آیا تسخیر جن امکان پذیر است؟

علم تسخیر را باید ریشه ومادر همه علوم غریبه نامید چون از طریق تسخیر است که می توان به اطلاعات دقیق در مسائل دیگر هم رسید به عنوان مثال کسی که جن را تسخیر کند از آنجا که جن فهم واطلاعاتش در زمینه اسرار وعلوم مخفی بیشتر از ماست می تواند ما را درپیمودن راههای سری دیگر راهنمایی کند

راههای رسیدن به قدرتهای ما فوق طبیعی سه راه است 1- عصمت وتقوی وبندگی محض خداوند توام با معرفت  مانند  ائمه اطهار که همه عالم مسخر آنان است 2-  ریاضتهای قاعده ای  در باب تسخیر وطلسم ، که استاد اوسعی در سایت خود به طور مفصل در  باب وماهیت این ریاضتها صحبت کرده اند ایشان اولین شخصی است که در این زمینه مسائل واسرار کاملا نو وجدید را بیان نموده است  3- ریاضتهای غیر قاعده ای و مرتاضانه که منجر به تجرد وخلع روح می شود وانسان می تواند هم به قدرتهای شگرف وروحی دست یابد وهم از امور خفیه تا حد زیادی باخبر گردد ولی هیچ انسانی در قدرتها وعلوم مافوق طبیعه در حد امامان معصوم نیست

تسخیر جن ممکن است  اما این تسخیر مانند تسخیر یک گنجشک نیست بلکه مانند تسخیر حیوان درنده   است مسئله ای که خیلی ها تفکیک نمی دهند فرق بین احضار وتسخیر است اعمال واذکار مربوط به احضار واعمال واورادوریاضتهای  مربوط به تسخیر با هم فرق می کنند در واقع کلمه احضار هم غلط است بلکه همان گونه که بعضی ها گفته اند باید بگوییم تماس با جن نه احضار، چون در احضار معنی اجبار وتسخیر وجود دارد در مسئله احضار روح هم همین مطلب وجود دارد شما هیچ گاه نمی توانید روح را مجبور به حاضر شدن کنید بلکه اوبرای تماس با شما باید اذن از موکلین عالم برزخ داشته باشد اذن هم اگر باشد او باز مختار به جواب دادن است چون کسی از عالم دنیا سیطره بر عالم برزخ ندارد به جز ائمه اطهار، ما می توانیم بر عالم خود سیطره داشته باشد یا عالم بالا می تواند بر عالم پایین سیطره یابد ولی عالم پایین بر عالم بالا تسلط ندارد بنابراین تسخیر روح وملک از اساس دروغ وباطل است وبعضی کسانی که گمان می کنند روح وملک احضار نموده اند در واقع جن احضار کرده اند وبعضی که گمان می کنند روح یا ملک تسخیر کرده اند در واقع جن را تسخیر نموده اند تنها تسخیر جن برای انسان ممکن است آن هم با اعمال وریاضتهای شاقه که استاد محمد اوسعی در مقالات خود شیوه قاعده مند تسخیر جن را تا حدی توضیح داده اند

تعداد انسانهایی که در تسخیر جن هستند بسیار بیشتر از تعداد اجنه ای است که در تسخیر انسانند جن برای تسخیر ما کار چندان مشکلی ندارد فقط کافی است وارد بدن ما شود وذهن واعمال ما را تحت کنترل خود  در آورد یا آنکه سیستم فهم ما را به هم بریزد و  به اصطلاح مجنون ودیوانه شویم البته بسیار کم جنی پیدا می شود که ابتدائا این کار را بکند اکثر افرادی که مسخر جن شده اند افرادی بوده اند که خواسته اند وارد زندگی اجنه گردند وآنها را تسخیر کنند اما جن تیز تر وزرنگ تر وقوی تر بوده وبر آنها پیش دستی نموده در صورتی که جن وارد بدن شخص گردد بسیار بعید است که به خودی خود اورا ترک گوید در ست مثل ویروس که به هیچ وجه نمی توان آن را از بدن بیرون آورد بلکه باید او را در بدن کشت جن را هم باید در بدن از بین برد که این کار توسط افراد خاص وبا اذکاری خاص صورت می گیرد که به آن اعمال جن سوزی می گویند یعنی جن را باید در بدن سوزاند چون اگر بیرون آید وارد بدن اولین شخصی می شود که در آن حدود باشد چندی قبل یک فیلم اروپایی دیدم که خیلی جالب بود داستان مربوط به یک اژدهای ترسناکی بود که وارد بدن انسانها می شد این اژدها وارد بدن هر شخص که می شد آن شخص را تحت تسلط واجرای فرمانهای خود قرار می دادواو دیگر اختیاری از خود نداشت وآن شخص مرتکب هر فعل و جنایتی می شد پلیس مجبور بود این اشخاص را بکشد  ولی به محض اینکه او را می کشتند اژدها سریع از بدن او بیرون می آمد وبه بدن شخص دیگری رسوخ می کرد وباز همه چیز از نو شروع می شد  در این بین یک پلیسی فهمیده بود که جریان از چه قرار است وراه کشتن اژدها را پیدا کرد در نهایت آخرین شخصی که  اژدها در بدن او رفت آن شخص را کشتند ولی این پلیس با  گاز آتش زا او را مورد حمله قرار داد وبه محض اینکه اژدها از بدن او بیرن آمد قبل از اینکه وارد بدن دیگری شود او را سوزاند ولی  پلیس هم در این بین زخمی شد وبعد از دنیا رفت

من تا مدتی فکر می کردم این داستان تخیلی است اما چندی بعد در مطالب استاد اوسعی دیدم دقیقا همین مسئله را در مورد جن بیان نموده است پس فهمیدم که  مسئله واقعیت دارد لکن فیلمسازان آن را به گونه ای تخیلی ساخته اند

ممکن است گفته شود که جن نیز ماهیت ودنیایش غیر از دنیای ماست پس چگونه تسخیر او امکان پذیر است؟ در جواب باید گفت اولا جن موجودی مختار است وورود هر یک از انسانها یا اجنه به دنیای دیگری منع عقلی وامکانی ندارد بر خلاف روح که اختیار او به دست موکلین است حتی اگر بخواهد به خواب کسی در این دنیا بیاید باید با اذن موکلین وبر اساس مصالح باشد بنا براین برای تسخیر نیز باید اذن موکلین عالم برزخ باشد که آنها هیچ گاه چنین  اذنی را نمی دهند واما عدم امکان تسخیر ملک به خاطر آن است که ملک مهار واختیارش به دست موکلین بالاتر است و هر یک از آنها برای وظیفه ای خاص خلق شده اند که نمی توانند از آن تخطی کنند " ما منا الا وله مقام معلوم" اما جن موکل ندارد بلکه موجودی آزاد ومختار است   در مورد احضار جن باید گفت زمانی که بواسطه اذ کار خاص با جن تماس بر قرار می کنیم واو را می بینیم جن خود از این مسئله با خبر می شود اگر خوشش نیاید ممکن است باعث اذیت شخص گردند ولی این تماس به صورت تماس فیزیکی نیست مگر آنکه جناب جن کاملا به شخص مقابل اعتماد کند یا جن ساده ای باشد یا دوستدار او شود به هر حال در همان احضار وتماس هم جای خطر است چه رسد به تسخیر ، در احضار ،جن مجبور به انجام هیچ کاری  برای شما نیست   وخیلی کسر شانش هم می آید که گوش به حرف شما داده واز شما اطاعت کند ولی در تسخیر ،جن کاملا مسخر ومطیع می شود البته به قول جناب اوسعی محدوده تعهد واطاعت در هر نوع تسخیرفرق می کند اما سوال اینجاست که وقتی شخص جن تسخیر می کند از میان جمعیت انبوه اجنه کدام یک به تسخیر در می آیند ؟ جواب : تسخیر کننده باید نام کامل جن را بداند وهمان جن منظور نظر او فقط به تسخیر در می آید البته ناگفته نماند که تسخیر جن شرعا حرام است به دوجهت یکی به خاطروجود خطر زیاد دوم به خاطر اینکه شما عملا موجود آزادی را تحت بند وقید خود می کشید همان گونه که زندانی کردن یک انسان جرم وگناه است . بعضی  ها می گویند که احضار روح از اساس دروغ است اما بنده این اعتقاد را ندارم چون خودم به شخصه در جلسه احضار روح یکی از نزدیکانم شنیدم که در مورد من مساتلی را بیان نموده که کس دیگری از آن خبر نداشته است  اگر دروغ بود احضار کننده از کجا این اطلاعات شخصی مرا داشته ؟ بعضی ها در مسئله احضار گمان می کنند تنها روش موثر روش خودشان است وتمام روش های دیگر را غلط ودروغ می پندارند در حالی که این گونه نیست ممکن است برای احضار جن یا حتی تسخیر او  تنها یک روش ومسیر وجود نداشته باشد البته هر روحی هم قابل احضار نیست یا به نحو دقیق ترما با هر روحی نمی توانیم تماس بگیریم  روحهایی که شان ومنزلتشان خیلی بالاست وروحهایی که بر عکس خیلی پایینند ودر عذاب برزخی اند قابل تماس نیستند  ومعمولا تماس با روحها ی متوسط الحال انجام می پذیرد.

اجنه  بیشتر تمایل دارند که برای رابطه برقرار نمودن با انسان از طریق الهام ووسوسه یا ایجاد تصویر ذهنی یا بیرونی یا حضور به صورت شبه وغیر جسمانی با ما رابطه بر قرار کنند که البته خود ما هم خیلی وقتها نمی دانیم که این وسوسه گر یا الهام کننده یک جن است

 آنها همان  گونه که می توانند بر ما به صورت فیزیکی متمثل شوند همجنین می توانند کاری کنند که ما صوتشان را بشنویم ولی خودشان را نبینیم من خود تا به حال دو بار صدای آنها را شنیده ام یک بار صدای اذانشان راودیگر  بار صدای گفتگوی یک جن مسن  را با چند جن دیگر

آیا همزاد واقعیت دارد؟

بعضی بر این معتقدند که هر فرد از انسانها همزادی در میان جنیان دارد که در نوع زندگی وسرنوشت ورفتار واخلاق وحتی ظاهر یکی اند و اگر جن ، همزاد انسانی خود را پیدا ا کند به او علاقه مند شده وبه او خدمت و کمک می کند

جواب: دلیل مستندی بر این مسئله نیست نقل هایی وجود دارد ولی داستان ها نمی توانند ملاک علمی واقع شوند ما منکر وجود همزاد نیستیم اما نه به این صورت داغی که بعضی ها می گویند همان گونه که بین انسان ها دو نفر ممکن است درفطرت و خصوصیات وافکارورفتار  خیلی شبیه هم باشند ووقتی همدیگر را پیدا می کنند به هم علاقه مند وحتی عاشق هم می شوند ممکن است بین یک انسان ویک جن هم همین حالت شکل گیرد اما اینکه اینها درست جفت هم باشند چنین مسئله ای هیچ وجه علمی ندارد علت اینکه گاه یک جن به انسانی علاقه مند می شود وحتی به او خدمت می کند ریشه در وجوه اشتراکی دارد همان گونه که دو انسان از یکدیگر متفرند ودو نفر به هم علاقه مندند دو نفر خصوصیاتشان  کاملا از هم دور ودو نفر به هم نزدیک است بین انسان وجن هم همین حالات وجود دارد ولی همزاد به آن معنایی که بعضی ها می گویند  نیست یعنی هیچ انطباق کامل و وابستگی ریشه ای  وناگسستنی  چه دررفتار چه در افکار چه در ظاهر وچه در سرنوشت بین هیچ انسان وجنی وجود ندارد  پس معنی همزاد بودن به معنی شبیه بودن است همان گونه که در میان انسانها نیز همزاد داریم واین همزاد می تواند از جنس موافق یا مخالف باشد




-        دانستنیهایی از جن 
سیری در اقتصاد اسلامی

بحث خمس


در همه امتهای قبل بوده

خمس از دادن کم نمی شود مانند درخت انگوری ککه هر چه ببریمشبیشتر می شود اعتقاد به برکت باید پر رنگ شود "ویزدهم من فضله" ما انقتم من شیی فهو یخلفه" ویرزهم من حیث مالا یحتسبون

خمس گریزی چیز صحیحی نیست

مال خمس مال خود انسان نیست یعنی از همان اول نیست

ندادن خمس مال حرام در زندگی است

خمس شکرانه است براینکه انسان سالم خلق شده وآبرومندانه وبی نیاز از مردم کار می کند

خمس بر خلاف مالیت به زور گرفته نمی شود ولی واجب است وبر خلاف مالیات که صرف امور حکومتی می شود خمس صرف امور دینی جامعه می گردد

چیزی را که انسان از آن ذاستفاده کرده باشد بدان خمس تعلق نمی گیرد مگر آن که آن استفاده تصنعی وبرای فرار از خمس باشد یا اینکه چیزی را که انسان زائد از نیاز ضروری بخرد که فقط جنبه تجملاتی داشته باشد مثلا اگر فرق بین مبلمان 700 هزار تومانی با 3 میلیون تومانی فقط در تجملات آن باشد به این مقدار زائد خمس تعلق می گیردیعنی 500 هزار تومان یا اگر کسی یک خودروی زانتیا ی سی میلیون تومانی بخرد در حالی که فرقی چندان از لحاظ استحکام ودوام بین یک خودروی 15 میلیون تومانی با
آن نباشد به این مقدار زائد خمس تعلق می گیرد



سال خمسی به اولین روز در آمد گفته می شود





خمس باعث می شود تورم مهار گردد زیرا این پول از بیرون تزریق نمی شود بلکه از خود مردم گرفته می شودواضافات زندگی خانواده ها ست وصرف خود انسانها ی محروم می گردد









کار در جامعه ما متاسفانه ارزش ذاتی ومعنوی ندارد شکاف طبقاتی در مشاغل نمود زیادی دارد در حالی که در اسلام همه شغلها محترمند بله بین عالم وجاهل فرق است ولی بین خدمات فرقی نیست به همان اندازه که جامعه به زشک نیاز دارد به نانوا هم نیاز دارد

تقوای شغلی:

احساس وظیفه شغلی اگر باشد جنس وکار مطلوب تر ارائه می شود واگر حس اجتماعی ما هم مثل حس خانوادگی ما باشد مصرف کننده هم در استفاده به بهترین وجه استفاده می کند

فلسفه اصلی خمس وزکات وغنیمت در این جمله قرآن متبلور است که: کی لایکون دوله بین الاغنیا"

اگر اضافت زندگی اغنیا جمع شود چنان کوهی از پول درست می شود که دیگر نیازی به تزریق پول در جامعه نخواهد بود

علی علیه السلام می فرمایند: ما رایت نعمه موفوره الا وفی جنبها حق مضیع" یعنی هیچ نعمت ومال انبوهی را ندیدم الا اینکه در کنار آن حق ضایع وپایمال شده ای رانیز دیدم



تجمل گرایی واسراف در جامعه باعث می شود که انرژی وامکانات مضاعفی صرف تولید وجایگزینی مجدد شود در واقع انسانها زحمت خود را دوبرابر می کنند اگر یکی نظم ومدیریت صحیح اداری وشخصی واجتماعی ودیگری استفاده بهینه وصرفه جویی وپرهیز از تجمل در جامعه حاکم شود انرژی ها ی صنعتی وانسانی نیز به نصف تقلیل پیدا می کند

تجمل گرایی - اسراف وتبذیر- مسئله خمس ومسئله ربا چهار عنصر اساسی در نوع ساختار اقتصادی یک کشور است

اسلام کار و پول را محترم می داند نه به تصاحب پول از راه آسان ونه به از دست دادن راحت آن راضی است حرمت قمار به خاطر همین است

اگر همین مسئله خمس در جامعه همه گیر می شد وتمام پولهای اضافی از زندگی مردم خارج می گردید چه کارها که نمی شد با این پول انجام داد علاوه بر این چلوی تورم هم گرفته می شد چون تورم زمانی شکل می گیرد دولت دائم پول چاب کند لکن زمانی که دولت جیبش از پول مردم بر باشد دوباره همان را خرج می کند

ما سه نوع برداخت در جامعه اسلامی داریم داریم - مالیات وعوارض- خمس وزکات وصدقه سه تا واجب ویکی مستحب است البته گاه کلمه زکات در شرع اعم از تمام اینهاست


اگر مردم به خمس وزکات پای بند بودن .ازاسراف وتجمل هم روی گردان تمام مشکلات اقتصادی جامعه حل می شد به شرط آنکه مصرف این پولها هم در جای دقیق ودرست ومورد نیاز باشد

مالیات به خود جامعه بر می گرددو خمس به خود شخص" وما انفقتم من شی فهو یخلفه"

\, پولی را که انسان یک بار خمس آن راداده باشد دیگر خمس ندارد

خریدن لوازمی که ضروری زندگی نیست خمس دارد اگر انسان در خرید چیزی ولخرجی کرده باشد یا جنس تزیینی ودکوری خارج از ضرورت باشد اضافه از ضرورت خمس دارد بنابراین راهی برای فرار از خمس نیست

بهترین راه برای فرار از خمس قرض است مثلا کسی که می خواهد خانه یا ماشین بخرد اگر بخواهد پولش را پس انداز برای این موارد کند خمس باید بدهد پس قرض می کند وآن پولی را که می خواهد پس انداز کند بابت قرض می دهد یا بابت قرض محبوس می کند تا خمس ندهد

در اسلام هم کار هم کار وهم پول ارزش مقدس دارد در اسلام بین مشاغل شکاف طبقاتی وجود ندارد هر شغل مورد نیاز جامعه در اسلام مقدس است بله خود افراد از لحاظ درجه علمی با هم متفاتند ولی کارهای مفید جامعه در یک حد است وبلکه کارهای سنگین ارزششان بیشتر است برای همین است که پیامبر دست کارگر را می بوسد

علم اقتصاد به مدیریت گره خورده است همیشه دولتی در زمینه اقتصادی موفق است که به مغزهای اقتصادی ومدیریتی را در کنار هم مورد مشورت قرار دهد



مجموعه دولت نه کارشناس اقتصادی است ونه مدیریتی در یک هیئت دولت تخصصها وسلایق متفاوت است حتی اگر رئیس جمهور بهترین مشاورین راهم در اختیار داشته باشد باز تصمیم گیرنده خود اوست واین نباید باشد ما دررزمینه مدیریتی واقتصادی باید کمیته ای داشته باشیم که هم نقش مشاور را داشته باشد وهم تصمیم گیری این گونه هم کار دولت راحت می شود هم تصمیم گیرهیا از سلامت بیشتری برخوردار هستند هم کار تمام گروههای اقتصادی مثل کمیسیون های مربوطه مجلس و سازمان های اقتصادی مثل برنامه وبودجه وبازگانی واقتصاد راحت تر می شود

به همان اندازه که به پیشرفت اقتصادی متعصبیم باید به عدالت اقتصادی نیز متعصب باشیم اگر رشد اقتصادی جلوتر از عدالت اقتصادی باشد به فساد منجر می شود

عدالت اقتصادی در پرداخت حقوق ودفاع از حقوق بگیر در جامعه اجرا نمی شود در همین مملکت بعضی هستند که با کد یمین ماهی 150 هزار تومان حقوق دارند وبعضی با کار هادی چند برابر این حقوق دارند در بخش آزاد کارفرمایان از نیاز افراد سو استفاده می کنند بیشترین کار را می کشند وکمترین حقوق را می دهند چون می دانند اینها چاره ای جز این ندارند واز هیچ برایشان بهتر است باید قانونی باشد که بگوید حداقل مزد برای هر ساعت کاری چه قدر است وهر کارفرما که از این مسئله تخلف کند مجرم باشد


فرق مالیات وخمس وزکات وفطریه وصرقه: مالیات عوارض دولتی است خمس وزکات وفطریه وجوه شرعی اند که باید به مرجع تقلید داد و صرقه وجه مستحب است مواردی که انسان مشمول خمس می شود با مواردی که مشمول زکات یا فطریه می شود فرق دارد موارد مصرف هر یک از اینها هم فرق می کند با دیگری

مال انسان با دادن خمس وزکات وصدقه کم نمی شود

خمس بر فقیر واجب نیست فقیر به کسی می گویند که ارز تامین ضروریات زندگی  عاجز باشد یعنی خوراک وپوشاک ومسکن( هر چند به صورت اجاره ای) بنابراین کسی که خانه وماشین شخصی ندارد ولی قادر به تهیه خانه استیجاری یا استفاده از وسیله نقلیه عمومی است فقیر به حساب نمی آید بعضی برای فرار از خمس می گویند که ما خود نیازمندیم وخرج داریم وهنوز باید بچه عروس وداماد کنیم اگر اینها راه فرار از خمس پس دیگر خمس بر هیچ کس واجب نیست چون هر زمان انیسان در زندگی نیازمندیهایی هنوز دارد



خمس را به مرجع تقلید باید داد ولی لازم نیست آن را به خود مرجع داد بلکه می توان آن را به مسئول خمس در هر شهر داد



اگر انسان اول سال خمسی خود را نداند باید مصالحه کند



روز خمسی روزی است که انسان اولین در آمد خود را کسب  می کند  چه حقوق  ماهانه باشد وچه مزد وچه سود وهر سال در همان روز  اگر چیزی  از پول یا جنس خریداری شده که در دست او اضافه مانده باید یک پنجم آن را به عنوان خمس بدهد به بیان ساده تر هر چه از این روز تا همان روز سال دیگر حقوق می گیرد ودر زندگی خرج می کند که هیچ آنچه در روز خمسی او از جنس استفاده نشده یا پول خرج نشده باقی می ماند باید خمس آن را بدهد واین روند تا آخر عمر ادامه دارد


آنچه که انسان در طول سال در مسائل مورد نیاز زندگی مثل خوراک وپوشاک وتهیه ماشین وخانه مورد نیاز وتفریح سالم ومتعادل خرج می کند خمس ندارد ولی آنچه که اسراف نموده یا تجمل گرایی اضافه نموده  یا اصلا مورد نیازش نبوده باید خمسش را بدهد مثلا اتومبیل برای به مقصد رساندن انسان است ویک پراید وسمند این کار را برای انسان انجام می دهند بنابراین اگر کسی داد یک اتومبیل سی میلیونی  یا پنجاه میلیونی خرید اضافه برای آن پول اضافه باید خمس بدهد زیبایی در زندگی تا حدی لازم است ولی اگر شخص تجمل گرایی بیش از اندازه کرد باید خمسش را بدهد پولی که در راه گناه نیز صرف می شود باید خمسش داده شود بنابراین اسراف وتبذیر وتجمل گرایی در اسلام جایی ندارد بعضی خانمها برای فرار از خمس دادن مثلا طلا به اندازه کافی دارند ولی می رند طلا می خرند ووآن را به گردن می اندازند ومی گویند ما جنس خریدیم واستفاده کردیم خیر این استفاده چون تصنعی است وفرد طلا به اندازه کافی داشته واین خرید دوباره اسراق=ف به حساب می آید باز خمس دارد


مالی را که انسان یک بار خمس آن را داده دیگر خمس ندارد

خمس امتحان است  والا خدا می توانست خودش همه نیاز مندان را بی نیاز کند

خمس یک نوع شکرانه است

در ست است که علم وتخصص مهم است اما اختلاف حقوق تا چه اندازه آیا اختلاف 300 - 400 در صدی امری معقول است



-         
ماهیت زن

خداوند ماهیت زن وتعریف دقیقی او را بیانکرده وزن تاریخ را از حیرانی وسرگردانی نجات داده یک بار تعریف  وتبیین را به صورت لفظی انجام داده ویک بار به صورت عملی که تبیین عملی آن وجود مقدس دخت نبی اسلام وقبل از آن حضرت مریم بوده












-         
پرورشی

جایگاه درس پرورشی:

 محتوای درس پرورشی وفرق آن دروس  دینی وقرآن:

در کلاس پرورشی معلم در دو بعد مسائل اعتقادی وعملی به نحو بازتر -عملی تر -عمیق تر وملموس تر دین را ترسیم وتنیین می کند در واقع پرورشی در سنینی که سن حیاتی در پرورش  دین واعتقاد دانش آموز حساب می شود به کمک دروس دینی می آید و به آن شاخ وبرگ و مفهوم ملموس تر  وجهت دارترمی دهدپرورشی نسبت به درس قرآن ودینی  درسی آزادتر وبازترحساب می شود ومعلم علاوه بر آنکه خود آنچه  را  که مقتضای سن ونیاز دانش آموزیا خلا وکمبود دینی جامعه  است بیان  می کند به سوالات موجود در ذهن دانش آموز نیز توجه خاص دارد و به آنها پاسخ می دهد امروز ما هر چه در زمینه دین کار کنیم باز کم است  زیرا تکثرات وجاذبه ها سریع انسان را از مسیر دین جدا می کنند

محتوا وموضوعات مورد تدریس بر اساس نیاز وتوجه به رده سنی انتخاب می شوند البته  اختلاف سن تکلیف  بین دختران و پسران ایجاب دیر تر یا زودتر بیان کردن برخی مسائل واحکام را دارد  که بعدا بیان خواهد شد درفضای تربیت وآموزش دینی هر سنی اقتضای یک نوع تربیت ویک نوع تعلیم را دارد در مقطع ابتدایی وسنین پایین این آموزش بیشتر مربوط به اصول دین می شود ودر رده راهنمایی بیشتر به بحث احکام . اول باید فکر را الهی کرد بعد عمل را

کار دینی دو مرحله را طی می کند اول مرحله تعلیم در این مسائل وضروریات دین به فرد آموخته می شود تا زمانی که جهان بینی او یک جهان بینی دینی شود وبقیه کلر را به خود او می ساریم چون زمانی که او شوق  ووظیفه دینی یدا کند بقیه راه را خود می رود ودر آنچه باید مطالعه می کند مرحله دوم مرحله یاد آوری وامر به معروف ونهی از منکر است در این مرحله که مربوط به سنین بالاتر می شود فرد  اکثر آنچه را که  واجب  به عنوان یک مسامان از دین خود بداند آموخته لکن  در آموخته ها  تا زمانی که تذکر ویاد آوری وامر ونهی در آن نباشد رنگ عملی خود را کم کم از دست می دهد



تعلیم وتزکیه:

ما دو بحث در حوزه دین داریم یکی بحث تعلیم ودیگری تزکیه هر دو شرط کمال انسان است هدف از رسالت ونبوت هم همین دو بعد تعلیم وتزکیه است" لیزکیهم ویعلمهم الکتاب  والحکمه"  تزکیه به دست خود شخص است اما در حوزه علم هم تعلم هست وهم تعلیم . در آیه شریفه تزکیه قبل از تعلیم آمده یعنی اینکه تزکیه مهم تر از تعلیم است لکن باید توجه داشت که مقدمه تزکیه تعلیم وتعلم است زیرا علم ودانایی هم انگیزه انسان را برای تزکیه بالاتر می برد وهم مانع از انحراف مسیر تهذیب شده و آن را هدایت می کند زیرا هر تهذیبی تهذیب توام با شعور وفهم نیست

نکته : ما در آیه شریفه دو کلمه به نام کتاب وحکمت داریم بین این دو فرق است منظور از کتاب همان حقایق عام دین  است ومنظور از حکمت  ، عرفان ، علم خاص لدنی است علم اول  مقدمه رسیدن به علم دوم یعنی عرفان است وتا به این هدف ختم نشود ارزش وبهای چندانی ندارد

تزکیه فرع جهان بینی دینی است وقتی که ما دانش آموز را صاحب این جهان بینی کردیم  هم تعلیم وهم تزکیه  راحت تر می شود اصلا خود او به دنبال مطالعه دینش می رود ونیاز نیست که همه چیز را ما به او بگوییم در واقع زمانی که فطرت دینی فرد زنده شود بقیه راه ومسیر را به دست خودش می سپاریم نتیجه اینکه تعلیم وتربیت دینی هم علت وپدید آورنده جهان بینی دینی است وهم نتیجه آن ، مثل تقوا  که از سویی علت به وجود آورنده ملکه تقواست واز سویی همین ملکه تقوا نتیجه وفائده اش تقوای عملی است تعلیم وتربیت دینی نیز نتیجه اش ایجاد جهان بینی دینی است واین جهان بینی هم شخص را به سوی تعلیم وتربیت وتهذیب بالاتر البته از درون وامی دارد

بهترین سن برای تعلیم وتعلم دین وتزکیه نفس:

مسلما تا انسان زنده است موظف به تعلم وتزکیه  است ولی مستعد ترین وآماده ترین سن برای تعلیم وتعلم دین  اواخر سن طفولیت واوایل سن نوجوانی است با توجه به تجارب چندین ساله ای که بنده در این باره دارم معتقدم بهترین سن برای پایه ریزی جهان بینی دینی وقالب بندی مذهبی بین 10 تا چهارده سالگی است منظور این نیست که فقط برای  این سن برنامه ریزی دینی کرد بلکه منظور این است که این سنین بیشترین حجم برنامه ریزی وکار را به خود می طلبد من قبلا دبیرستان بودم آنجا  برای شروع کار دینی با مشکل زیاد مواجه بودم  بعد مدتی به راهنمایی آمدم دیدم بچه های راهنمایی  نسبت به درس پرورشی مسعدتر و گیراتر و پر توجه ترند در واقع مانند آهن ربایی اند که حرفها را خیلی زودتر وسریع تر جذب می کنند  باز می دیدم که در همین مقطع هم کار دینی با کلاس اول راحت تر و پر شور از از کلاس دوم وبا کلاس دوم بهتر از کلاس سوم است اگر در این سنین کار پرورش دین شروع نشود سنین بالا دیگر دیر است نه اینکه جواب نمی دهد بلکه  خیلی سخت تر می شود روح بچه ها مانند آبی است که تا بچه اند به هر قالب دلخواه در می آیند ولی سن که بالاتر رود این آب منجمدتر می شود وبرای شروع دیگر باید آن راشکست  همان گونه که در بحث علم طفولیت ونوجوانی بهترین سن در اسلام معرفی شده در بحث پرورش دینی  نیز همین گونه است پیامبر اسلام می فرمایند : العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر والعلم فی الکبر کالنقش علی الماء- علم در کودکی مانند نقشی است که بر روی سنگ و در بزرگسالی مانند نقشی است که بر روی آب کشیده می شود

  بنابراین بهترین سن تربیت دینی همان همان سن برتر برای علم آموزی است

اما در زمینه تهذیب وتزکیه باید گفت این مهم دیگر به دست خود فرد است او زمانی که سرشار از اعتقاد وفهم شعور دینی شد انگیزه اش برای تهذیب رو به رشد می گذارد بازمناسب ترین سن و بیشترین انگیزه  برای تهذیب از اوان نوجوانی تا اوایل میان سالی است بعد از آن دیگر انسان آن انرژی وانگیزه اولیه را ندارد وهر چه می خورد بیشتر از اندوخته زمان  قبل است

فرزند تا 7 سالگی آزاد است:

این جمله یکی از معروف ترین قاعده های تربیتی و رشد در اسلام است  منظور از این آزادی این نیست که در این سنین هیچ کاری برای پرورش وتعلیم انجام داد بلکه منظور این است که در این پروش هیچ اجبار و تعصبی نباید وجود داشته باشد زیرا در روایات برای چنین سنینی نیز آموزشها وتعالیم   دینی چندی سفارش  شده است مسلما روان کودک حوادث را در خود ثبت می کند درست است که عقل او فعال نیست وقدرت استنباط وتعقل ندارد اما حوادث ورویدادها ودیدنی ها وشنیدنی ها در روح اوثبت می شود ودر آینده در نوع شخصیت وتفکر او تاثیر می گذارد مثلا اینکه گفته شده زمانی که بچه به دنیا می آیبد در گوش راست او اذتن ودر گوش چپش اقامه گفته شود حاکی از این است که این صوت وصدا وشنیدن در روح کودک ثبت وضبط شده ودر آینده اثر خود را نمایان می کند یا اینکه وقتی گفته شده زن وشوهر در هنگام معاشقه دور از چشم کودک باشند حاکی از این است که این دیدن تاثیر منفی خود را به خصوص در بلوغ زود رس جنسی کودک اعمال می کند

یکی از دستورات مهمی در زمینه آموزش دینی برای اطفال بیان شده تعلیم جملات مهم واصولی است  امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: وقتی كودك به سن سه سالگی رسید، از او بخواهید كه هفت بار عبارت «لا اله الا الله» را بگوید. سپس، او را به حال خود وا گذارید تا به سن سه سال و هفت ماه و 20 روز برسد. در این هنگام، به او آموزش دهید كه هفت بار بگوید: «محمد رسول الله». سپس، تا چهار سالگی او را آزاد بگذارید. در آن هنگام، از وی بخواهید كه هفت مرتبه عبارت: صلی الله علیه و آله» را تكرار نماید. سپس تا پنج سالگی او را آزاد بگذارید. در این وقت، اگر كودك دست راست و چپ خود را تشخیص داد، او را در برابر قبله قرار دهید و سجده را به او بیاموزید، در سن شش سالگی، ركوع، سجده و دیگر اجزای نماز را به او آموزش دهید. وقتی هفت سال او تمام شد، به او بگویید كه دست و صورت خود را بشوید (در مورد وضو نیز بتدریج وضو گرفتن را بیاموزید). سپس، به او بگویید كه نماز بخواند. آنگاه كودك را به حال خود وا گذارید تا نه سال او تمام شود... در این هنگام، وضو گرفتن صحیح را به او بیاموزید و او را به نماز خواندن وادارید(چه دختر وچه پسر)

 وجوب دو نوع است وجوبی که عقل بدان حکم می کند ووجوبی که شرع بدان دستور می دهد زمانی که  کودک فهمید خدایی هست واو آفریده اوست ونعمتها همه از آن خداست عقل او به بندگی وعبادت حکم می کند  ولی آن وجوبی که مربوط به سن تکلیف می شود وجوبی است فراگیر چه آنکه عقل بدان رسیده باشد وچه نرسیده باشد

علم واجب علم دین است:

اینکه  اسلام طلب علم را بر هر زن ومرد واجب شمرده است منظور علم دین است زیرا در روایتی دیگر به تقسم بندی علوم پرداخته شده وعلم دین در جایگاه واجب وعلوم دیگر به عنوان فضیلت معرفی شده اند بنابراین درسی که مربوط به حوزه دین است درس اصلی است نه فرعی واثبات این مسئله به دست مربی ومعلم است که با روش خاص خود در مهم جلوه دادن دین این باور را در ذهن دانش آموزان راسخ کند

بشارت وتخویف:

در پرورش دین هم سلاح رحمت نیاز است وهم تهدید وترعیب ،کار معلم دین همان کاری است که خداوند به وسیله قرآن انجام داده است  قرآن در یک کلام موضوع وهدفش امر به معروف ونهی از منکر است لکن این امر به معروف ونهی از منکر تماما به وسیله نصیحت نیست بلکه ابزارهای گوناگون ومتنوعی در آن به کار گرفته شده گاه به وسیله وعظ وامر ونهی گاه با داستان گاهی  تخویف از جهنم یا بشارت به بهشت گاهی به وسیله مدح خوبان وذم بدان گاهی به وسیله پرسش وسوال  وواداشتن افراد به تفکر گاه به وسیله مثل وتشبیه و....

در کار دین باید هم بشارت باشد وهم تخویف در سنین پاییین ما باید بیشتر از رحمت  وبهشت صحبت کنیم ولی زمانی که فرد در آیستانه سن تکلیف قرار می گیرد باید او را نسبا به شوخی گرفتن وتسامح در دین خود کاملا ترساند او باید بداند که در صورت عمل نکردن به واجبات چه عذابهای دردناکی در قیامت برای او وجود خواهد داشت اهمیت فرا گیری دین تا آنجاست که دین اجازه تنبیه بدنی را برای یادگیری احکام دین به معلم داده است " امام  باقر علیه السلام می فرماید" یا لیت السیاط علی روس اصحابی حتی یتفقهوا" ای کاش شلاق بالای سر شیعیان ما باشد تا دین شناس شوند وامام صادق علیه السلام می فرمایند" لو اتیت بشاب من شباب الشیعه لا یتفقه لادبته" اگر جوان شیعه ای را نزد من آورند به این جرم که احکام دین خود را نمی آموزد او را تنبیه می کنم

روایتی عجیب در کتاب منتهی الامال دیدم که از جمله کسانی که توسط امام زمان  در عصر ظهور به هلاکت می رسند جوانانی هستند که به سن بیست سالگی رسیده باشند واحکام دین خود را فرا نگرفته باشند

بنابراین در زمانی که دانش آموز به سن تکلیف می رسد دیگر جای شوخی و تسامح نیست اگر دیدید او عمدا کلاس را به شوخی گرفته یا از یاد گرفتن مسائل دین خود طفره می رود باید تنبیه شود تا جایی که به یقین برسند که اصلی ترین درس آنها درس دین است

اگر دانش آموز در ریاضی وزبان خود ضعیف باشد  ضررش به آخرت منتهی نمی شود ولی یاد نگرفتن مسائل دین مجازات  سنگین الهی را در پی دارد

البته مربی پرورشی همیشه باید رحمتش بر عذابش مقدم باشد ونسبت به دانش آموزان ودین آنها صبر وحلم وسعه صدر داشته باشد بعضی دانش آموزان مسائل دین را ممکن است دیر یاد گیرند اما شما می دانید که پشتکار دارند  لکن در جایی که دانش آموزی دین خود را به بازی ومسخره می گیرد باید تنبیه شود

ممکن است سوال شود خداوند گفته که در دین جای اکراه نیست در جواب باید گفت این آیه مال مسلمان نیست بلکه مال ادیان دیگر است یعنی بر یک مسیحی ویهودی اکراه واجباری برای پذیرش اسلام نیست ولی کسی که مسلمان به دنیا آمده ودر عهد الست ادعای اسلام وپذیرش آن را نموده مجبور به گردن نهادن بردین خود است  و حتی در فقه آمده اگر مسلمانی از دین اسلام خارج شود باید اعدام گردد در حالی که مسیحی که از ابتدا مسلمان نبوده بر مسلمان نبودنش هیچ مجازاتی ندارد 

نه تنها معلم بلکه یک قاضی نیز می تواند فردی را به جرم نماز نخواندن مورد تعزیر ومجازات قرار دهد

ندانستن جرم است:

در روز قیامت اهل عذاب دو گروهند گروهی که می دانستند وعمل نکردند وگروهی که نمی دانستند ولی شرایط واسباب فهم ویاد گیری برای آنها مهیا بوده است در قوانین اجتماعی خودمان هم گاه ندانستن دلیل جرم نمی شود وفرد مجازات می گردد مثلا کسی از چراغ قرمز عبور می کند وباعث تصادف وصدمه به دیکری می شود بعد به پلیس می گوید من حواسم نبود که اینجا چراغ راهنمایی بود واصلا آن را ندیدم این شخص درست می گوید ولی با این حال مجرم است زیرا هر راننده ای که به سر تقاطع می رسد باید اول کاری که کند به احتمال وجود چراغ رانمایی اهمیت دهد وکاملا همه جوانب را بنگرد  واز وجود یا عدم وجود چراغ رانمایی کاملا مطمئن شود ولی چون این شخص به این وظیفه واحتمال هیچ اهمیتی نداده مجرم ومستوجب جریمه است 

یاد گیری دین از قران خواندن مهم تر است  چون خواندن قران مستحب ولی یاد گیری مسلئل دین واجب است بعد از قران در هر خانه فرد مسلمان باید کتابهای ضروری دین از جمله رساله عملیه وجود داشته باشد باب شده که می گویند در خانه هر ایرانی بعد از قران دیوان حافظ است این کار وفرهنگ غا=لطی است بعد از قران باید در خانه هر مسلمان کتاب احکام وبعد مفاتیح وبعد کتابهای حدیث واخلاق باشد ودر آخر سر کتاب شعر ، امروز از هر کس بخواهیم چند بیت شعر بگوید فراوان حفظ دارد ولی نسبت به دین خود حدالق اطلاعات را دارند واین سیره مسلمانی نیست خود من شاعرم وشعر هم زیاد حفظم اما همیشه سعی ام بر این است که دین در درجه اول باشد

اهم ومهم:

ما کار اصلی تربیت دینی رل از مقطع اول رانمایی شروع می کنیم در واقع از اینجا کار خیلی جدی واساسی می شود در بدو شروع باید قطعا از اهم شروع کرد اهم در اسلام واجبات ومحرمات است خود واجبات ومحرمات هم به دو قسم اهم ومهم تقسیم می شوند یک سری واجبات اهم داریم که همان فروع دینند  ویک سری واجبات مهم داریم که غیر از فروع دینند در بحث محرمات هم دو نوع حرام وگناه داریم یک دسته گناه کبیره ویم دسته گناه صغیره بعد وارد بحث غیر مهم یعنی مستحبات ومکروهات می شویم

حال ما از واجبات اهم شروع می کنیم بعد وارد گناهان اهم می شویم  بحث از محرمات وواجبات مهم  ونیز مستحبات ومکروهات را به مقطع بالاتر وامی گذاریم

پس در مقطع راهنمایی دو بحث اساسی داریم واجبات اهم وگناهان کبیره

در واجبات اهم اولین مسئله مسئله تقلید وتهیه رساله است

تقلید:

 متاسفانه مسئله تقلید در جامعه ما خیلی کمرنگ وضعیف است بنا براین این مسئله باید از همان بچگی برای همه جا افتد

تقلید دو نوع است تقلید منفی وتقلید مثبت ولازم 

مسائل عقیدتی مثل اصول دین تقلیدی نیستند بلکه هر شخص خود باید به حقیقت این مسائل به صورت وجدانی دست یابد البته در این مسیر باید تحت تعلیم واقع شود ولی در نهایت امر رسمیت این اعتقاد به استقلال  فهم است  در شب اول قبر از اصول دین انسان سوال می شود در آنجا انسان با قوه حافظه وزبان جواب نمی دهد بلکه با دل جواب می دهد اگر این اعتقادات در این دنیا تقلیدی باشد در آنجا انسان از جواب باز می ماند ولی اگر رسوخ در جان او شده باشد او خود به یقین واعتقاد رسیده باشد آنگاه خواهد توانست که جواب دهد

ولی در مسائلی که حقیقتشان بیرونی است نه فطری ودر نیاز به تخصص دارند باید تقلید نمود زمینی که شما اتومبیلتان معیوب می شود به متخصص رجوع می کنید زمانی که مریض می شوید به متخصص رجوع می کنید در مسائل دین هم باید به متخصص رجوع کرد احکام عملی دین چیز بسیار گسترده ووسیع است وفقط کسی که عمر خود را در راه فهم اسلام وقران وحذیث وتفسیر وفهم قواعد استنباط واستخراج  سپری کرده می تواند صاحب نظردر ابیان احکام باشد فروع دین غالبا احکام تعبدی اند وبا عقل قابل فهم نیستند بنابراین باید به متخصص دین رجوع کرد ما اگر صد سال هم بنشینیم وفکر کنیم از عقل خود به این نتیجه نمی رسیم که اعمال نماز را باید به چه صورت انجام داد مناسک حج را باید چگوونه به جا آورد قواعد وقوانین روزه چیست خمس چه شروطی دارد اینها همه مسائل تعبدی اند یعنی حنما باید ببینیم خدا چه گفته خوب اعظم مسائل واحکام در قرآن نیست بلکه در روایات است آنهم دهها هزار روایتی که همه باید بررسی شوند واین فقط کار یک کار کشته ومتخصص است خود همین متخصصین هم در استنباط بعضی احکام حرفشان با هم مختلف لست این اشکال ندارد درست مثل دو پزشک که یکی یک تشخیصی می دهد ودیگری تشخیص دیگر دو فقیه هم از یک کلمه یک معنا یا مصداق را استخراج میکند ودیگری کعنای دیگر حرف هر دو هم حجت است ولی مقاد باید ازاعلم تقلید کند یا اگر اعلم مشخص نیست از یکی از چند نفری که در اعلمیت تقریبا مساوی اند تقلید کند وزمانی که تقلید را شروع کرد دیگرتا آن مرجع زنده است نمی تواند از او بر گردد مگر اینکه آن مرجع یکی از شروط مرجعیت مثل عدالت یا اعلمیت را از دست بدهد

تقلید امر واجبی است ودر زمان غیبت دستور داده شده که باید از فقهای عادل وعالم اطاعت نمود امام زمان علیه السلام می فرمایند در زمان غیبت از راویان سخن ما اطاعت کنید آنها حجت من بر شما ومن حجت خدا بر ایشانم ودر روایت دیگر رد آنها را مساوی با رد ائمهوپیامبر دانسته شده " والراد علیهم کالراد علینا"

اگر کسی به سن تکلیف برسد وتقلید نکند عبادات او با اشکال وبطلان مواجه می شود وهر زمانی که بعدا بخواهد تقلید کند اگر بدانداعمال او با حرف مرجع تقلید یکی نبوده باید همه آن اعمال را مثل نماز یا روزه را قضا کند

اما کسی که تقلید می کند هر چند که بعدا مرجع تقلید از یک فتوای خود برگردد ورای خود را عوض کند او لازم نیست عبادات خود را قضا نماید زیرا در مسئله تقلید هم مرجع تقلید زحمت خود را کشیده ونزد خدا معذور است وهم مقاد به وظیفه خود عمل کرده پس هیچ سبیلی بر آنها نیبست

متاسفانه امروز در جامعه ما آنجا که مردم خود باید فکر کنند وتقاید جایز نیست اهل تقلیدند وفکر را تعطیل کرده اند وآنجا که باید اهل تقلید واطاعت باشند خود را مجتهد وهمه چیز فهم می دانند

بنابراین از آنجا که مسئله تقلید یک امر واجب بر هر مسلمان است باید ددانش آموزان را مجبور به تهیه رساله عملیه کنید کاری که من خودم چند سال است انجام می دهم بچه ها را از همان اول راهنمایی واز همان ۀغاز سال ترغیب به خریدن رساله می کنم آنهایی که در این سن به سن تکلیف رسیده اند که واجب است رساله بخرند وتقلید کنند وآنها هم که نرسیده اند چند صباحی دیگر می رسند وباید مسائل دین خود را قبل از سن تکلیف بیاموزند

خریدن این رساله اولا آننها را با دریای عظیمی از احکام روبرو می کند ومی دتنند که دین خیلی وسی7ع وپر شاخ وبرگ است وشوخی را کنار می گذارند ثانیا خانواده های آنان هم اگر با اجکام وتقاید آشنا نیستند با این امر آشنا می شوند فقط یادتان باشد تهیه رساله را باید اجباری کنید نه اختیاری

شما اسم چند مرجع تقلید اعلم  که زنده هستند را می نویسید و آنها را مخیر می کنید که از هر کدام که بخواهند می توانند تقلید کنند فقط انگیزه سیاسی خود را در انتخاب یا حذف هیچ مرجع تقلید مطرحی اعمال نکنید یادتلن باشد حتما وچند بار یاد آوری کنید که فقط از همان مراجعی که نوشته اید رساله تهیه کنند وهر گز رساله مرجع تقایدی که در قید حیات نیست را نخرند چون کسی که تازه به سن تکلیف می سرسد نمی تواند لز میت تقلید کند بر خلاف کسی که مدتی تقلید می کند وبعد مرجع او از دنیا می رود در این صورت اکگر مرجع او نسبت به مراجع زنده از لحاظ اعلمیت بالاتر یا مساوی باشد همچنان می تواند از او تقلید نماید

اما روش ندریس با کتاب رساله:

لازم نیست که شما از روی رساله درس دهید وهمه رساله را با دانش ـموزان کار کنید اولا که خیلی از قسمتهای رساله فعلا مربوط به رده سنی انها نیست مثل احکام جهاد وازدواج وطلاق و وصیت و خرید وفروش و...لکن همین مسائل هم بی فایده نیست چون خیلی دانش آموزان خودشان کنجکاوانه در این ابوتب وتارد شده ومطالعه می کنند از اینکه بعضی مطالب مثل احکام زنان والفاظی مثل نزدیکی وغیره در رساله وجود دارد هیچ اشکالی وجود ندارد چون دانش آموزان با این واژه ها به دید احکام شرع می نگرند نه صرفا مسائل جنسی وتازه می دانند که این مسائل تنها جنبه حیوانی ندارد بلکه روی اینها کلی احکام شرعی بار می شود

بچه ها برای کلاس رورشی باید یک دفتر مخصوص تهیه کنند ومطالب را بگویید وآنها بنویسند بعضی مطالب مربوط به احکام می شود وبعضی مربوط به غیر احکام  لازم نیست که از روی رساله درس دهید بلکه شما در هر باب مثلا احکام پاک ونجس یا احکام نماز جماعت و.. و کلیات واهم مسائل را می گویید وتوضیح می دهید ودانش آموزان می نویسند آنگاه در مسائل اختلافی از دانش آموزان می خواهید که رساله را باز کنند وفتوای هر مرجع تقلید برای آنها خوانده شود بعضی مسائل رساله هم نیاز به نوشتن ندارد بلکه فقط تو ضیحشان می دهید مثل مسئله استبراء ....

خود شما هم باید یک رساله که جامع تمام نظرات مراجع تقلید است را تهیه کنید مسائل اختلافی دیگر نیاز به نوشتن ندارد بلکه فقط آنها را بیا کنید پس شما کلیات واهم احکام را می گویید وجزییات آحکام را به خود دانش |آموزان وامی گذارید تا مطالعه کنند فقط شما باید کاری کنید که دانش آموزان خود راغب ومایل به خواندن رساله شوند مجبورشان به خواندن نکنید بلکه شوق خواندن ومطالعه را در وجودشان ایجاد کنیدبه آنها تاکید کنید که در حفظ درست این کتاب کوشا باشند وجایگاه عظیم مرجعیت واحترام نسبت به آنها را یاد آور شوید  واینکه شخصی را که کسانی که به سن تکلیف می رسند شخصی را که به عنوان مرجع انتخاب می کنند تا آخر همان مرجع ایشان است

بحث تهیه رساله هم شامل دختران می شود وهم شامل پسران درست است که دخنران قبل از این سن به تکلیف رسیده اند اما خواندن رساله برای آنها کمی زود وسخت است نهایتا مسائل مربوط به نماز وروزه آنها باید توسط مربیان ووالدین در حد لازم وضروری  گفته شود

تکات  مهم در تدریس رساله  :

1- نجاسات ومطهرات :

در وهله اول  بچه ها باید فرق بین نجس وکثیف ونیز تمیز وپاک را بدانند

پاک ونجس اصطلاح شرعی وتمیز وکثیف اصطلاح عرفی اند وبین آنها فرق است وهیچ ملازمه ای نیست که اگر چیزی از نظر شرع نجس است عرفا هم کثیف باشد یا اگر چیزی از نظر شرع پاک باشد عرفا تمیز محسوب شود پاک در اصطلاح شرعی با پاک در اصطلاح عرفی و لغوی به یک معنا نیستند

ما در اسلام بعضی چیزها را نجس می دانیم مثل خون- منی - ادرار - و...

نجس به پلیدی های مشخصی گفته می شود که نماز خواندن با لباس یا بدنی که به آنها آلوده شده اشکال دارد مثلا اگر ذره ای بول وادرار در لباس باشد تا زمانی که با آب کر یا قلیل وبا شرایط گفته شده تطهیر نگردد نمی توان با آن لباس یا بدن نجس نماز خواند

حال فرض کنید لباسی را نو خریده اید و از نظر شما اصلا کثیف نیست ولی این لباس به یک قطره کوچک از ادرارآلوده می گردد در اینجا لباس عرفا تمیز وشرعا نجس است یعنی اینکه نمی توان با آن نماز خواند بر عکس یک لباسی خیلی چرک شده وعرق به خود گرفته است ولی آلوده به هیچ یک از نجاسات شرعی نیست این لباس عرفا کثیف وشرعا پاک است یعنی می توان با آن نماز خواند بنابراین پاک ونجس شرعی فقط مربوط به مسئله نماز است والا خود شرع هم عرفا کثیف را کثیف وتمیز را تمیز می داند وهیچ کس مثل شریعت اسلام به امر تمیزی ونظافت اهمیت نداده تا جایی که نظافت را جزوی از ایمان می داند

مرحله دوم بیان نجاسات است بعضی چیزها نجس بودنشان بین فقها اتفاقی است  ودر بعضی نیز اختلاف است مثل عرق جنب از حرام   آنها که اختلافی است باید دقیقا فتوای هر مرجع را بیان کنید بعضی از نجاسات که مبتلا به نیستند را  هم اصلا لازم نیست بحث کنید مثل عرق شتر نجاست خوار  آنها که اختلافی است باید دقیقا فتوای هر مرجع را بیان کنید این رویه در تمام مراحل تدریس رساله تا آخر باید مد نظر باشد

 در مرحله دوم شما باید نجاسات را بیان کنید که عبارتند ازبول - غائط- منی - خون - مردار - شراب وهر چیز مست کننده -  سگ وخوک -

اما  کافر وعرق جنب از حرام اختلافی اند که باید این را بگویید

هر کدام از این نجاسات ولو به مقدار بسیار کم در لباس یا بدن موجب بطلان نماز می شود غیر از خون که مقدار کم آن (به اندازه یک سکه کوچک) اشکال ندارد

در بحث مست کننده تنها شراب وآبجو نیست که حرمت می آورد بلکه هر چیزی که عقل انسان را زائل کنذ که قرصها ومواد روانگردان نیز از این جمله اند

اما آب انگور وآب جو در صورتی نجسند که دو سوم آنها بجوشد وتبخیر شود

علت حرمت شراب: علاوه برضررهای جسمی وروحی دلیل اصلی آن در اهانت به عقل است اول چجیزی را که خدا خلق کرد عقل بود " اول ما خلق الله العقل"خداوند از بهترین چیزها شروع به خلق کرد وبهترین چیز عقل است شما وقتی به یک شخصیت  والا ومحترم توهین می کنید گناهتان سنگین است بنابراین خوردن شراب هم نوعی توهین به عقل است که گناهش به مراتب سنگین تر است

در مورد سگ وخوک ممکن است دانش آموزان از نگهداری سگ در خانه سوال کنند نظر اسلام  نهی وکراهت در این مسئله است مگر نگهداری سگ نگهبان  برای مزرعه یا خانه بزرگ یا دام  آنهم به شرط اینکه در دورترین نقطه از خانه سکنی داشته باشد

در مورد نجاست کافر دقت  داشته باشید که کافر دو نوع است یکی کافر کتابی ودیگری غیر کتابی قول اصح این است که کافر کتابی نجس نیست  این اختلاف به خاطر آیه قران است که می فرمید " انما المشرکین نجس" حال اینکه آیا منظور از مشرک مطلق کافر است یا کسی است که خدارا قبول ندارد ویا غیر مسلمانی  است که با اسلام وتعالیم انبیا مخالفت وعناد دارد این جای اختلاف است


فرق مقطع ابتدایی وراهنمایی:

در مقطع ابتدایی  چه پسرانه وچجه دخترانه به خصوص در کلاس چهارم وپنجم معلم دینی باید بیشتر پیرامون اصول دین صحبت کمد آن هم با زبان شیرین و ساده در بحث توحید باید باید چنان سخن گفت که آنها به تفکر وسوال واداشت خدا چیست وچگونه است صفات ذاتی صفات مربوط به خلقت وبه خصوص آنچه در باره معرفی خدا در قران گفته شده برای بچه ها با زبان ساده بیان شود به گونه ای که آنها را به سوال بیشتر وتفکر عمیق فرو برد

در بحث نبوت  علاوه بر بحث جایگاه ومنلت نبوت وبه خصوص پیامبر اسلام داستان های قرانی پیامبران را بیان کنید

در بحث امامت علاوه بر بیان شان ومنزلت امامت  داستانهای شیرین وپند آموز ائمه را بیا نمایید (از هر امام چند داستان)

در بحث معاد از مسائل بهشت وجهنم واتفاقاتی که بعد مرگ برای انسان رخ می دهد وداستانهایی که در این زمینه وجود دارد سخن گویید

در واقع بیشتر کار بیان واقعه وداستان به خصوص داستان باشد

بحث از عدالت شاید برای این مقطع زود باشد  ولی  تا جایی که در فهمشان است بگویید

مقداری هم از مسائل پاک ونجس به دانش آموزان بگویید وبه همین مسائل بسنده کنید

حال در مقطع راهنمایی که اعتقاد وایمان دانش آموز به حد کافی رشد کرده است وقت بیان مسائل عملی تر می رسدتعایم دین جدی وعمیق وباز خواست از تعالیم گفته شده آغاز می شود



سن تکلیف:

از مسائل بسیار مهمی که باید در مقطع اول راهنمایی به دانش آموزان بگویید زمان تکلیف است غالبا این تصور را دارند  که زمان  آغاز تکلیف فقط سن 15 سالگی است در حالی که تنها این سن ملاک نیست دو نشانه دگیر هم وجود دارد که هر یک از آنها که در شخص پدیدار شود آغاز سن تکلیف او خواهد بود ولو اینکه در سن 11 سالگی باشد پدر ومادرها که غالبا نسبت به این مسئله جاهلند یا اگر هم بدانند نمی گویند خود دانش آموزان هم که به نحو اولی در این مسئله جاهلند حال اگر مربی پرورشی هم  نگوید گناه ندانستن دانش آمور بر گردن اوست |س وظیف شرعی شماست که این مسئله را باز گو کنید ودر دین جای ترس یا شرم وجود ندارد این مسئله مربوط به پسران می شود چون دختران که در سن 9 سالگی به سن تکلیف می رسد در واقع آن دو نشانه بعدی بعد از این سن به وجود می آید ولی در مورد پسران غالبا یکی از این ذدو نشانه قبل از سن 15 سالگی ظاهر می شود خود من که سر کلاس اول راهنمایی این مسئله را می گویم وقتی آمار می گیرم می بینم حداقل یک سوم دانش آموزان به سن تکلیف رسیده اند وخودشان هم نمی دانسته اند این سه نشانه عبارتند از 1- خارج شدن منی (برای دانش آموزان تئضیح دهید منی آبی است سفید رنگ که با لذت از انسان خارج می شود چه در خواب چه در بیداری چه با اختیار چه بی اختیار لکن تاکید کنید که اگر با اختیار باشد گناه بزرگی است)

2- روییدن موی زبر در اطراف ناحیه تناسلی(فقط در اطراف ناحیه تناسلی)

3- در صورتی که قبل از سن پانزدن سال قمری هیچ یک از دو نشانه قبلی آشکار نشوند آنگاه سن پانزده سال قمری سن تکلیف خواهد بود ( فرق سال قمری وشمسی را به آنها بگویید وایتکه 15 سال قمری به سال شمسی حدودا 14 سال وهفت ماه می شود)

ممکن است گمان شود گفتن این مسائل بد آموزی دارد خیر این گونه نیست چون شما دارید از جنبه دین وشرع این الفاظ را به کار می برید واگر هم برای بعضی نحریک آور باشد یا عده ای بخندند اشکال ندارد چون دیگر به مرور این مسئله برایشان عادی می شود بالاخره از یک سن ویک جایی باید شروع کرد در ثانی شما اگر به خاطر ملاحظه آنهایی که این علایم را ندارند بخواهید این مسئله را کتمان کنید نسبت به آنهایی که به سن تکلیف رسیده واین علایم در آنها آشکار شده اجحاف کرده ومسئولیت شرعی به گردن شما می آید


کار دینی غیر از کار فرهنگی است:

امروز حجم اعظم کارهای پرورشی مربوط به مسائل فرهنگی  می شود در حالی که کار فرهنگی کار درجه دوم وکار دینی در درجه اول است   رتبه اینها مانند رتبه واجب نسبت به مستحب است فعالیتهای فرهنگی در جای خود مفید لازم وخوب است ولی نه اینکه  مهم تر و مقدم بر کار دینی شود فرهنگ مانند دیواری است که زمین آن دین است اگر زمین سست باشد دیوار فرو می ریزد و هزاران کار فرهنگی نیزروی باد وهواست به قول سعدی:

خانه از پای بست ویران است/ خواجه در فکر نقش ایوان است

درست است که بعضی  از کارهای فرهنگی جنبه دینی هم  دارد ولی کار دینی که در قالب کلاس وتعلیم واستدلال وبحث نباشد  کلیشه ای ونمادین وسطحی است  نه ریشه ای کار فرهنگی مربوط به بیرون از کلاس است وکار دینی مربوط به  داخل کلاس . غافل شدن از دین واصل قرار دادن فعالیتهای فرهنگی مثل این است که لباس غواصی بر تن کسی بپوشیم  اما او را هیچ گاه با عمق آب آشنانکنیم وفقط بر سطح آب گردشش می دهیم اگر بخواهیم دانش آموز را از راه فرهنگ به سوی دین سوق دهیم کار خیلی سخت و کم نتیجه ای را انتخاب کرده ایم متاسفانه ما به ظواهر بیشتر اهمیت می دهیم تا به باطن می خواهیم همیشه کاری انجام بدهیم که ظاهرش زیبا وقشنگ باشد  وحتما همه آن راببینند واگر این گونه نباشد گمان می کنیم که هیچ کاری انجام نگرفته فکر می کنیم کار تا ظاهر وسرو صدا ونقش ونگار نداشته باشد کار نیست  کسی که جهان بینی اش دینی نشده هر چه قدر ظواهر دین را جلوی چشمش بگذارید یا در گوشش فرو کنید بی فایده است مثلا ممکن است کسی در همسایگی دیوار به دیوار مسجد باشد وهر صبح وشام صدای اذان وقرآن را هم بشنود ولی اصلا نماز نخواند وممکن است کسی صدای اذان هم به او نرسد اما برای نماز در مسجد حاضر شود چون ریشه وجودش از دین بر آمده است

امروز علی رغم بودجه های زیادی که در کار پرورشی صرف می شود فقر دینی همچنان موج می زند واین حاکی از آن است که به فرعیات  وظواهر ونمادها بیشتر  می پردازیم  تا ریشه واصل بله اگر مربی در کار دینی سنگ تمام بگذارد وآن را اصل ومحور قرار دهد  آنگاه فعالیت فرهنگی هم در کنارش خوب وثمر بخش است وگرنه بی فایده یا کم فایده است چون اگر فرهنگ وسیاست روی دین بنا نشود یا روی دین سست بنا شود یا فرو می ریزد یا کج بالا می رود پس حرف ما اشکال بر  کار فرهنگی نیست بلکه اصل قرار دادن آن است

در حیطه پرورشی پول خیلی خرج می شود اما دین همچنان ضعیف است به خاطر آنکه  کازر زیر بنایی نمی شودیا آنکه در آموزش دین تخصص وتبحر نداریم

پیشنهاد:

لازم است که درکلاس چهارم وپنجم ابتدایی نیز  درس پرورشی  گنجانده شود تا اصول اعتقادی دانش آموزان در این رده سنی که مستعدترین سن برای این منظور است به نحو کافی مستحکم گردد ولی در مقطع دبیرستان  خیلی نیاز به درس پرورشی نیست  در عوض  بهتر است درس پرورشی مقطع راهنمایی  دو ساعته شود چون  رده سنی یاد شده بهترین ومناسب ترین سن برای تعلیم وتربیت دینی است واهم مسائل دین وشریعت را می توان در همین رده سنی بیان کرد علاوه بر اینکه دو ساعته شدن درس پرورشی رسمیت  واصالت بیشتری به این درس می بخشد

هدف ما این نیست که دانش آموزان را متخصص در دین کنیم چون برای تخصص دهها سال وقت لازم است وجای گرفتن تخصص در مدرسه نیست بلکه در حوزه های علمیه است لکن باید از دین آنچه را که نیاز دارند یاد گیرند مثلا همه ما اتومبیل داریم مکانیک ومتخصص هم نیستیم ولی باید از مکانیکی یک چیزهای کلی و مورد نیاز وضرورت را بلد باشیم پزشک متخصص نیستیم ولی باید از پزشکی چیزهای ضروری وابتدایی را بلد باشیم در دین هم باید آنچه که به عنوان یک مسلمان باید بدانیم یاد بگیریم به خصوص اینکه در عدم این یادگیری و عمل مجازات الهی نیز در انتظار ماست   در کلاس پرورشی  ابتدائا باید اصل واساس ومحکمات  ومهمات اعتقادی وعملی دین را  بیان کرده وریشه را مستحکم کنیم شاخ وبرگ ومیوه  دیگر خود حاصل می شود در واقع نقش ما مثل کسی است که به دیگری آموزش رانندگی می دهد این تعلیم دهنده لازم نیست او را به تمام جاده ها ببرد او اساس وکلیت رانندگی را یاد می گیرد بعدشخص دیگر  خودش در هر جاده ای می تواند رانندگی کند لازم نیست که ما تا آخر بغل دست او بنشینیم ما فقط استارت را می زیم یا اتومبیل را هل می دیم تا روشن شود بقیه راه را خودش تا آخر می رود ولی مهم در همین است که چه چیز را باید بیان کنیم  چه چیز محکمات است وچه چیز متشابهات وهر سنی چه اقتضایی از تعلیم وتربیت دینی را دارد و در نهایت شیوه تعلیم وتربیت دینی به چه شکل باید باشد


خصوصیات  معلم پرورشی:

ظاهر مناسب ومتشرعه داشته باشد

نه سبک باشد ونه خشک

سنگینی وابهت داشته باشد

جاذبه ودافعه قوی داشته باشد

اهل مطالعه عمیق وسنگین در مسائل دین باشد

در پرورش  دین دانش آموز اهل تعصب ، دلسوزی وجدیت باشد

استدلالی بحث کند وفقط ما وقع دین را نگوید بلکه برای هر حرف دین دلیل ارائه دهد

اهل صبر وحلم باشد

عمل او خلاف گفته او نباشد

محرم راز وسر  باشد ودانش آموزان او را پشتوانه  وبهترین هم صحبت ومشاورخود بدانند

دانش آموزان را به رقابت علمی ومعنوی وهیجان دینی در آورد

حداکثر تشویق مادی ومعنوی را در کلاس پرورشی اعمال کند

زنگ و کلاس پرورشی:

نه سبک باشد ونه خشک

به گونه ای عمل شود که دانش آموزان زنگ پرورشی ومسائل دین را درس اصلی بدانند نه فرعی

معلم در بیان درس از فکر ونظر دانش آموزان نیز سوال کند وبه آنها اهمیت بدهد

نکات تدریس:

کار تحقیقی به صورت سوال به دانش آموزان بده (البته نه به صورت اجباری)

استفاده از حالات متنوع  بیان و چهره وبدن متناسب با نوع موضوع حالات مختلف مثل   نشستن- بر خاستن- قدم زدن - ایستادن - هیجان- غم- غضب- تعجب- تنفر- بلند یا آهسته .یا شمرده وسریع صحبت کردن و....

روش تدریس:

1- جواب هر سوال را که درست نمی دانید  تحقیق کنید  وبرای جلسه بعد بیان نماییداز ابراز ندانستن ترس نداشته باشید پیامبر اسلام می فرمایند " من ترک قول لا ادری اصیبت مقاتله" کسی که جمله نمی دانم را ترک کند خود را به هلاکت دچار کرده است . اگر جواب اشتباه یا ناقص به دانش آموز دهید یک عمراو را به اشتباه وغلط می اندازید

2- اول هر جلسه یک حدیث برای بچه ها بنویسید وآنها را هم مجبور به یادداشت کنید حدیث حتما متن عربی اش هم نوشاه شود وگوینده آن هم معلوم باشد هیچ حدیثی را بدون توضیح وا نگذارید احادیث از احادیثی باشد که برای بچه ها جالب و تفکر برانگیز و سوال برانگیز باشد ولازم هم نیست که حدیث حتما متناسب با درس باشد همچنین سعی شود احادیث متناسب با خلا و ضعف  و نیاز فکری یا عملی دانش آـموزان  جامعه باشد

3-دانش آکوزان نباید فکر کنند که فقط درس دینی وقران وپرورشی دروس الهی اند ودرس ریاضی وعلوم وغیره هیچ ربطی به خدا نمدارند برای همین از معلمان دیگر در.س بخواهید که قبل از شروع درس یک حدیث برای بچه ها بنویسند خیلی خلاصه وبدون متن عربی

4- تدریس شما باید استدلالی باشد هر چیز که از دین می گویید تا حد ممکن دلیل آن را هم پیدا کنید وبگویید

5- بچه ها را دست کم نگیرید عقل آنها کامل است با آنها درست مثل یک بزرگ سای حرف زده وبر خورد کنید چون آنها واقعل بزرگند

6- شما معلم اخلاق آنها هستید پس آنها بیش از آنکه از کلام شما الگو گیرند از رفتارتان الگو می گیرند

7- همیشه دو وظیفه اصلی واساسی آنها را یاد آور شوید یکی تعلیم علم ودوم خودسازی ورشد معنویت

 ودل به این خوش نکنند که عمر هنوز طولانی است بله ولی توفیق - فرصت - حوصله - انگیزه وتوان و انرژی همیشگی نیست کسی که در سن سی وچهل سالگی است به هیچ وجه شادابی وانگیزه علمی ومعنوی اش به اندازه یک نوجوان 12 و 13 ساله نیست یک اتومبیل صفر میلومتر قابل مقایسه با اتومبیل 20 سال کار کرده نیست اگر شخص در این سن وبه وظیفه خود عمل نکند مجبور خواهد شد در زمانی این وظیفه را انجام دهد که هم برایش سخت تر است وهم وظایف دیگر نیز به آن اضافه می شوند هر وظیفه ای باید در سن وموقع خودش انجام شود وگرنه انجام آن در خارج از وقت خود بیسار سخت وطاقت فرسا می شود از عوامل غم وغصه واندوه از دست دادن فرصت است یعنی کاری را که انسان می باید در وقت خود انجام بدهد نداده است " اضاعه الفرصه غصه"

8- گاهی برای تنوع آموزشی از سی دی سخترانی یک شخصیت استفاده کنید دانش آموزان را در یک ستلن جمع کرده وفیلم سخنرانی که متناسب با فهم ونیاز دانش آموزان است یا فیلم یک رویداد وسرگذشت پند آموز ومستند را برای آنها بگذارید

بحث سیاسی:

به هیچ وجه در کلاس بحث سیاسی نکنید چون اولا بحث سیاسی جزو وظایف تعریف شده شغلی یا شرعی  یک معلم نیست   ثانیاشما یا تفکرتان اصلاح طلبی است یا محافظه کارانه، در هر صورت هیچ یک از این دو تفکرحق مطلق نیستند وهمان طور که من در مقاله " حکومت اسلامی وبیماریهای سیاسی "گفته ام  سیاست باید عین دیانت وهمچنین عین فقاهت باشد بنابراین فقط فقها ودین شناسان سطح بالایند که می توانند در این زمینه نظریه پرداز باشند شما گاه فکر می کنید فکر وایده شما حق است وحتی  با دلیل هم حرف می زنید  وگفته خود را به قران وحدیث هم استناد می دهید اما فراموش نکنید که قران  برای ما ذوالوجوه است  اگر شما می توانید برای اثبات حرف خود به یک آیه استناد کنید دیگری  نیز می تواند برای اثبات حرف خودش به آیه دیگری استناد کند  ودلیل دیگری  در مقابل دلیل شما بیاورد بنابراین ما در حد او لو الالباب نیستیم

تنها شما درصورتی که به فرا جناحی بودن خود ایمان ویقین دارید بحث سیاسی کنید به شرط آنکه این بحث سیاسی -اخلاقی باشد نه سیاسی صرف ولی با این حال باز هم به فرا جناحی بودن خود مطمئن نباشید در دنیای سیاست هوای نفس وانحصار طلبی  وانا الحق  گفتن ها فراوان است پس نه خود ونه دانش آموزان را وارد این حیطه نکنید

اگر دین درست پایه گذاری شود سیاست وفرهنگ و...هم خود به خود در مجرای صحیح ومسیر دین وتقوا  قرار می گیرد  ودیگر نیاز به این نیست که شما برای تعلیم سیاسی باب جداگانه باز کنید چند روز پیش معاونت پرورشی استان چند کتاب برای مربیان پرورشی چاپ کرده بود که یکی از آنها سیاسی بود وقتی این کتاب را یک دوره مختصر کردم دیدم  که آن آقایاتی که این کتاب را نوشته اند کاملا از دیدگاه جناحی خودشان حرف زده اند یکی از منابع مهم این کتاب هم مقالات روزنامه کیهان بود که یکی از تند رو ترین تفکرات موجود در جامعه است به هر حال بحث سیاسی هم اگر باشد باید گوینده آن کاملا فرا جناحی باشد که  چنین افرادی بسیار نایابند

پرهیز ازتشتت گرایی واعمال سلیقه :

متاسفانه در نظام پرورشی سلیقه ای عمل می شود هر کس هر چه خوشش می آید وبه مذاقش خوب جلوه می کند  می گوید ودانش آموز را را در میان معلومات  گسترده دینی سر گردان می کند{بعضی هم کمتر چیزی که یاد دانش آموز می دهند دین است } دانش آموز نمی داند از آنچه به او تعلیم داده شده چه چیز اصل وچه چیز فرع است  وروال اهم به مهم  ومهم به غیر مهم  به صورت منظم طی نمی شود  بایدذهن دانش آموز را نظم بدهیم واو بداند هر مطلبی که می آموزد جایگاهش  کجاست؟  در رده اهم است یا مهم یا مستحب ومکروه است یا مباح ؟ واصلا  ریشه کدام است وشاخ وبرگ کدام؟ درخت چیست ومیوه وثمر کدام؟

 بعضی معلمان اهم را که واجب وحرام واصول وفروع دین  است رها می کنند ومثلا از همان اول می آیند ذکر یاد دانش آموزان میدهند  یک بارمعاونت پرورشی یک  کتاب پرورشی برای مقطع راهنمایی چاپ کرده ومسائلی را برای تدریس پیش روی معلمان گذاشته بود که  دیدم یا سیرشان از اهم به مهم نیست واز هر باب  خوشه ای چینی کرده بودند یا اینکه در خور رده سنی راهنمایی نبود  همچنین در این کتاب   فصلی به نام بازیهای پرورشی گنجانده بودند در حالی که در رده سنی راهنمایی دیگر جای بازی وتفریح نیست در این رده دین باید به طور جدی و سختگیرانه به دانش آموزتعلیم وتفهیم  شود   این گونه مسائل  نشان از عدم کار کارشناسی در این حیطه دارد  

زمانی که نظم وروال اهم به مهم وفهم اصل از فرع حاکم بر کار  باشد کار 10 روزه را در یک روز می توان انجام داد زیرا بی نظمی وبی روالی در تعلیم دینی گاه مثابه این است که هیچ کار انجام نگرفته است  اصل فعالیت ملاک نیست چون چه بسا کسی انرژی زیادی را مصرف کند اما کار مفید ش حداقل باشد  وچه بسا کسی که انرژی کمی مصرف کند و حد اکثر کار مفید  را انجام دهد اگر در تعلیم دین از هر دری بگوییم وهیچ روال وهدف مشخص وطبقه بندی شده ای در کار نباشد نتیجه این می شود که دانش آموز در بعد عملی حرکتش بدون نظم وفکرش مغشوش شود وفکر مغشوش به عمل نمی انجامد خود ما اگر برنامه ریزی ونظم در کارمان نباشد گاه صبح تا شب انرژی صرف می کنیم وآخر هیچ کار را هم انجام نمی دهیم

نوجوانی بهترین سن تربیت دینی:




فعالیتهای فرهنگی:

در صورتی که فعالیت دینی اصل ومحور قرار داده شود در کنار آن فعالیت فرهنگی نیز مثمر ثمر است ودر خدمت پرورش دین یا تقدویت استعدادهای اجتماعی یا هنری  دانش آموزان می انجامد بعضی بخشنامه های مربوط به کارهای فرهنگی دست وپا گیر وووقت صرف کن ودر عین حال کم فایده اند لازم نیست شما هر بخشنامه ای را اجرا کنید باید به محیط وشرایط بنگرید اگر تشخیص می دهید فلان بخشنامه تاثیر عملی چندانی ندارد یا چندان مورد استقبال دانش آموزان قرار نخواهد گرفت لازم نیست آن را امجام دهید به هر آن کسانی که از بالا بخشنامه می نویسند همه کارهایشان هم روی کارشناسی و تخصص نیست گاهی برای آنکه بیکار نباشند به ذهنشان فشار می آورند ویک طرح وبرنامه ای را ارائه می دهند

اما مهم ترین کارهای فرهنگی که ثمر بخش وخوب است:

1- تشکیل شورای دانش آموزی وبه کار گیری آنها برای به ثمر نشاندن اهداف مورد نظر دینی وفرهنگی و...


2- روزنامه دیواری که تهیعه وتنظیم آن توسط خود دانش آموزان صورت گیرد این روزنامه دیواری هر هفته با موضوعات مختلف از جمله مقاله وعکس وخاطره داستان ولطیفه وضرب المثل و وحدیث وغیره شکل می گیرد ایام خاص سیاسی ومذهبی هفته نیز در آن گنجانده می شود این کار وتهیه تنظیم بیشتر از طریق اینترنت می تواند انجام گیرد

3- فعالیت کتابخانه مدرسه

4- بر کگزاری مسابقات فرهنگی - هنری که همه ساله در مدارس انجام می شود این مسابقات به دو بخش دینی( مسابقات احکام- قرائت- نهج البلاغه- حفظ - مفاهیم قرآن- انشای نماز - اذان) ومسابقات هنری مثل طراحی ونقاشی و خوشنویسی و ... که با هدف یک موضوع وطرح ارائه می شود ولی فعالیتهای هنری مثل گروه سرود وتئاتر از آنجا که وقت گیرند وخیلی هم مثمر ثمر نیست وفقط کار تفریحی است فقط در صورتی که کس دیگری عهده دار آن شود مثلا اعضای شورای دانش آموزی  خوب است

در کنار این فعالیتها فعالیتهای کم ثمر ونمادین هم وجود دارد مثل بسیج دانش آموزی



مسلما مدرسه مناسب ترین محیط رشد فکری وعلمی ومعنوی برای انسان است از این جهت که آمادگی وتاثیر پذیری در این سنین بیشتراز دیگر سنین عمر است تاکید اسلام هم بر آموزش وهم پرورش در سنین طفولیت است وفرموده اند العلم فی الصغر کالنقش علی الحجر واعلم فی ... کالنقش علی الماء یعنی.... وهم در پرورش از آنجا که مثلا نماز را در سن 8 سالگی دستور داده که بر فرزند تحمیل کنید
گیرایی وآمادگی معنوی نیز در این سنین بیشتراست یعنی سنی که انسان در مرحله بلوغ وتحمل تکالیف الهی وشرعی است بنابراین بیشترین حجم کار پرورشی باید متمرکز دراین سنین یعنی سن قبل وحین تکلیف شود والا اهمال وگکوتاهی مسئولین امر پرورش باعث می شود در سنین بالاتر کار برای پرورش واطلباع رسانی دینی دانش آموزان سنگین تر گرددروح انسان درست مثل آبی می ماند که اگرتا زمانی که آب است شکل وظرف به خود نگیرد کم کم منجمد شده ودیگر به زحمت می توان به آن شکل وقالب داد وگاه کار غیر ممکن می گردد بنابراین با توجه به اختلاف سن بلوغ پسران با دختران باید بیشترین حجم کار پرورشی دختران در سن دبستان وبیشترین حجم پرورشی پسران در سنین راهنمایی باشد واگر در این سنین کار اصلی ومهم صورت نگیرد سن دبیرستان برای پسران وراهنمایی برای دختران دیر می باشد بنده خود با تجارب پرورشی که هم در دبیرستان وهم راهنمایی داشته ام واقعا دیده ام دانش آموزانی که در محیط قبل از دبیرستان خوب به رشدوفهم دینی نرسیده اند واقعا کار روی آنها بسیار مشکل بوده ولی در محیط راهنمایی گیرایی معنوی وتوجه وسوالات بچه ها در مسائل دینی بیشتر بوده لذا در کار پرورشی صرف هزینه وکثرت نیروی انسانی ملاک در پیشرفت معنوی دانش آموزان نیست بلکه اگر کار با کارشناسی کامل صورت گیرد وبه جای رو آوردن به مسائل اصلی، پرورشی معاونین ومربیان وقت خود را صرف کارهای فرعی کنند می توان با حداقل هزینه ونیروی انسانی بزرگترین قدمها را برداشت امروز متاسفانه علی رغم دل خوشی ما به وجود خرج ومخارجهای عمده در زمینه پرورشی ووجود معونت پرورشی ومربی فقر معنوی ودینی همچنان در میان بسیاری از مدارس مشهود است مشکل اینجاست که عمده وقت وهزینه در زمینه پرورشی صرف کار های فرهنگی ومناسبت ها و.. می شود نه کار دینی که رکن واساس وزیر بنا محسوب می شود
تنبیه: من اصالتا با تنبیه بدنی مخالف هستم اما نه مطلقا ومعتقدم جاههایی جز تنبیه راهی باقی نمی ماند در مسائلی که مربوط به استعداد اشخاص است که قطعا چون همه استعدادها یکسان نیستند نمی توان به جبر وتنبیه اشخاص را مجبور به یاد گیری کرد واینجا تنبیه ممنوع است اما در دو جا به نظر من تنبیه می تواند وجهی پیدا کند یکی در مسائل انضباطی آنهم نه در وهله اول بلکه بعد از اغماض ونصیحت گاهی اوقات نمره منفی برای دانش آموزی می تواند بدتر از تنبیه باشد ولی گاه بچه هیچ چیز برایش اهمیت ندارد در اینجا باز باید دید آیا این بچه مشکل خاص خانوادگی دارد یا مشکل دیگر اگر مشکل خاصی ندارد وبی انضباطی او از بد ذاتی اوست در اینجا می تواند تنبیه به عنوان یک راهکار وبیرون آمدن از بن بست تلقی گردد از جاههای دیگر در بحث دین دانش آموز است

نماز جماعت:

در امر نماز جماعت دو مسئله مهم حائز اهمیت است اولا اینکه اصل نماز بر فرد بالغ واجب می باشد اما شرکت در نماز جماعت مستحب است بنابراین چیزی را که دین واجب نکرده ما نیز حق نداریم واجب  کرده  ودانش آموز را مجبور به شرکت در نماز جماعت کنیم  به خصوص  دانش آموزی که  به سن تکلیف هم نرسیده باشد اگر کسی  مایل باشد که نماز را در خانه بخواند نمی توان اورا مجبور کرد که باید حتما نماز خود را در مدرسه به جا آوردبنابراین شرکت در نماز جماعت  باید کاملا اختیاری باشد واین منافاتی با این ندارد که مربی دانش آموزان را تهییج وتشویق به ادای فریضه نماز در اول وقت  وبه جماعت نماید ومسلما اختیار در این امر هیچگاه باعث نخواهد شد که نماز خانه مدارس از شرکت کننده خالی بماند

2- در نماز جماعت عادل بودن امام جماعت شرطی  لازم است وباید عدالت او برای کسی که می خواهد به وی اقتدا کند محرز باشد  اگر خود دانش آموز نسبت به این شرط جاهل باشد ومربی او را مجبور به شرکت در نماز کند یا آنکه نزد دانش آموز عدالت پیش نماز محرز نباشد  نمازاوباطل است  متاسفانه مسئله عدالت که  مهمترین شرط برای امامت جماعت است امروز خیلی ساده وبی اهمیت گرفته می شود  حتی اگرسازمان تبلیغات  هم کسی را که برای امامت جماعت معرفی می کند باید عدالتش را احراز کرده باشد دلیل براین نمی شود که هر کس روحانی بود پس لاجرم عادل است  چندی پیش از خود من برای اقامه نماز جماعت در مسجدی دعوت کردند ولی خود مدعوین به طلبه بودن من اکتفا نکرده بودند واز دو روحانی سر شناس شهردر مورد من سوال کرده بودند

نکته دیگر اینکه گاه بعضی مربیان  یکی از دانش آموزان را جلو می فرستند تا امامت جماعت را بر عهده گیرد  با تصور اینکه با این کار به خود آنها شخصیت وارزش می دهیم این کار در صورتی به جاست که  دانش آموز خود به سن تکلیف رسیده باشد عدالت او محرز باشد قرائت نمازش هم کاملا صحیح باشد اینکه باید بالغ باشد به خاطر این است که اگر نابالغ باشد وآنگاه کسی به او اقتدا کند که بالغ است نماز آن شخص باطل می شود ولی اگر بدانیم که تمام این افراد یعنی هم امام جماعت وهم مامومین هیچ یک به سن تکلیف نرسیده اند اشکال نداردبه علاوه کسی که می خواهد در نماز جماعت شرکت کند باید اول احکام ومسائل نماز جماعت را یاد گرفته باشد

با اقامه نماز جماعت بچه ها نماز خوان نمی شوند نماز جماعت یک امر دینی ظاهری  است دین اصلی وریشه ای را باید در داخل کلاس تعلیم وتفهیم نمود  اگر ما جهان بینی دانش آموز را دینی کنیم واو یک نماز خوان شود به هدف رسیده ایم ولو اینکه در هیچ مدرسه ای نماز جماعت برگزار نشود نماز جماعت چیز خیلی خوبی است ولی اینکه فکر کنیم با این ظواهر دیگر کار دینی خود را به سرانجام رسانده ایم وبچه ها دیندار شده اندفکر غلطی است زمانی به هدف رسیده ایم که دانش آموز نماز خوان شود ولو اینکه همه نمازهایش را فرادی بخواند 



جلسه سوم:تعریف مرجع تقلید - عواقب تقلید نکردن- چرا رساله ها مختلفند؟-دین عمیق است وباید فقط به متخصص رجوع کرد- اصول دین تقلیدی نیستند ولی فروع دین تقلیدی اند چون عقل به خودی خود به آنها راه نمی برد مثل اینکه نماز صبح دو رکعت است -- در شب اول قبر اصول دین باید در جان انسان رخنه کرده باشد تا بتواند جواب دهد والا اگر اصول دین انسان تقلیدی باشد آنجا نمی تواند جواب دهد- فرق فتوا با استفتا- اختلاف فقها در بعضی مسائل مثل اختلاف دو پزشک در تشخیص بیماری است- تقلید دونوع است تقلید مثبت ومنفی- گفتن نشانه های تکلیف (سه نشانه)- شرایط مرجع تقلید- اگر مرجع تقلید اشتباه هم بکند معذور است هم او وهم ما بر خلاف جایی که ما تقلید نکنیم عبادتمان باطل است اشتباه مرجع تقلید نزد خدا اشکال ندارد چون هم او وظیفه اش را انجام داده وتلاش خود را کرده وهم ما به وظیفه خود عمل کرده ایم وعبداتمان درست است درست مثل اشتباه یک پزشک که گاه تشخیصی می دهد ولی بعد معلوم می شود اشتباه بوده ولی اگر یک انسان غیر متخصص چنین اشتباهاتی کند مجازات می شود - در صورتی می توان از میت تقلید کرد که انسان قبلا از او تقلید می کرده -

جلسه چهارم : بیان مسائل پاک ونجس - فرق بین پاک ونجس وتمیز وکثیف-





ممشکل نماز جماعت
دین داری اجباری است
لزوم انتخاب مرجع تقلید
دلیل تمام محرمات را به دانش آموز بگویید
لزوم زبان رحمت وعذاب
لزوم داشتن رساله در سر کلاسها
لزوم بودن امتحان پرورشی
لزوم گفتن احکام بلوغ بی پرده واینکه خود من هم با انتقاد مواجه شدم ولی...
تنبیه در کار دین جایز است
فرق کلاس پرورشی با دینی در اهتمام به امر احکام است
متاسفانه ما که درست می کنیم خیلی از پدر ومادرها خراب می کنند (قضیه موسی وشبان)
آیات وروایات عذاب را باید گفت واینکه اگر کسی نماز نخواند
چه می شود
روایات مربوط به آخر الزمان وکشته شدن کسانی که احکام دین خود را فرا نگرفته اند
اساس کار بر نماز خواندن کردن باشد اگرستون درست نشود هر چه که رویش بنا گردد فرو می ریزد
باشد
بدون رساله نمی شود احکام به دانش آموزان گفت چون هر کدام

از آنها باید از مرجع خودش تقلید کند
لزوم حذف بخشنامه های سلیقه ای ودست وپا گیر
پرورشی امروز مدارس فقط بچه ها را می برند دریا را نشانشان می دهند ولی در دریا شنایشان نمی دهند

احکام واجب است وقرآن خواندن مستحب
از گفتن احکام بلوغ خجالت نکشید اینها بچه نیستند ودر عقل کاملند و
پرورشی دو قسم است امور دینی وامور فرهنگی باید تقسیم کار شود مربی دست اندرکار امور دینی ومعاون پرورشی دست اندکار امور فرهنگی شود
چیزهایی که اولویت دارند برای تدریس : احکام- لزوم گفتن وبر شمردن گناهان مخصوصا گناهان کبیره -بر نامه ریزی درسی - قرائت نمازودر کنار اینها مستحبات ومکروهات چه در مسائل عبادی وچه رفتاری واخلاقی وپاسخ به سوالات وشبهات دانش آموزان وفضایل اخلاقی (ایثار وبخشش - ایمان -و..) همچنین باید فرق بین درس دینی وپرورشی وقرآن معلوم گردد

سعی شود افراد ظاهر الصلاح وبا اطلاعات بالا مربی شوند
تکرار هرساله مطالب پرورشی یکی دیگر از معضلات است
شرم وحیا در گفتن مطالب شرعی باید کنار گذاشته شود واگر دانش آموز در این مسائل روشن نشود گناه آن به گردن مربی است وحقوق او اشکال دارد شرم حیا در دین جایی ندارد
همه احکام را لازم نیست که بگوییم
پرورشی درس اصلی است نه فرعی
در کا پرورشی فقط به نیاز جامعه فکر می شود نه نیاز خود شخص
قصه وخاطره ولطیفه وحدیث وشعر بخشی از درس پرورشی به حساب نمی آیند بلکه قالبی هستند برای بیان درس ومسائل اخلاقی واحکام بنابراین آنچه درس اصلی پرورشی محسوب می شود یکی احکام ودیگری گناه شناسی و مستحبات ومکروهات عبادی وعملی ودیگری حفظ آیات مهم وسوره های کوچک قرآن همراه با معنی آنهاواعمال وادعیه روزها وماههای سال دیگری پاسخ به سوالات وشبهات ودیگر صحت قرائت نماز است(که همینها برای ساختار زیر بنایی دینی کافی است) البته نه هر سوالی بلکه سوالی که دانستن آن برای بچه ها فایده داشته باشد
بازی در درس پرورشی مدارس جایی ندارد مگر در مقطع ابتدایی
در کار پرورش هم باید سلاح رحمت قوی باشد وهم شدت ومربی موفق کسی است که هم جاذبه اش شدید باشد وهم دافعه اش ولی در عین حال همیشه رحمت او بر غضبش پیشی داشته باشد خدا نیز در پرورش وتربیت انسانها از هر دو سلاح استفاده می کند " نبا عبادی انی...
مربی باید تمام حرفهایش مدلل به دلیل باشد مخصوصا در مسائل گناه که چرا فلان چیز در اسلام حرام شمرده شده است وبهتر این است که این دلیلها را به عنوان تحقیق به خود دانش آموز واگدار کند
در باب پرورشی دو نظریه می تواند عنوان گردد 1- فقط سلاح رحمت ومهربانی از آن جهت که تصویر بچه ها از دین یک تصویر خشن نباشد وبه سوی دین جذب گردند 2- رحمت وتنبیه از آن جهت که دانش آموز خاطی وبی توجه به مسائل دین بداند که دین امری شوخی بردار نیست وتوجه او به امر دین در رتبه اول اهمیت در زندگیش او باید باشد وجدی بودن دین ونماز وعمل به احکام را بداند
اما به نظر مکی آید تز دوم مناسب تر باشد از آنجا که قرآن نیز در امر پرورش از هر دو سلاح وبرخورد یاد می کند وروایات نیز موید همین تز در امر پرورش است اما باید به گونه ای باشد که فرد لذت دین را هم بچشد وهنر مند کسی است که بتواند دین را به گونه ای معرفی نماید که متعلم هم حقیقت رحمت ولذت آن را بچشد وهم حقیقت نقمت و چدی بودن آن را

احکام از قران مقدم تر است زیرا قران خواندن مستحب ولی یادگیری احکام واجب می باشد

فرق درس پرورشی با در س قرآن ودینی آن است که در کلاس پرورشی همان دروس دینی وقرآن به نحو عملی تر وملموس تر وموشکافانه تر ومدلل تر بحث می شود

در کار پرورشی باید چند هدف وعنوان کلی را مد نظر گرفت وبه عنوان هدف قرار داد وبعد طبق آن اهداف کلی برنامه ریزی شود نه اینکه از همان اول در جزییات فرو رویم بدون آنکه معلوم شود کجا هستیم وبه دنبال چه هدفی می باشیم واین هم باید فراموش نشود که اگر ما بخواهیم همه اسلام را وهمه مستحبات ومکروهات وذکرها را به بچه ها یاد دهیم نمی شود باید بهترین ها را انتخاب کرد وبه فرموده قرآن" فاتبعوا احسن ما انزلنا الیکم"

یکی دیگر از کارهای پرورشی برنامه ریزی درسی برای دانش آموزان ویاد دادن روش مطالعه می باشد همراه با نکات روان شناختی که در بالا بردن حافظه و یا یادگیری موثر می باشند

قصه موسی وشبان واینکه ما مثل ان چوپان نیستیم که هیچ آداب وترتیبی نجوییم ودینمان خودسرانه باشد

عواقب اهمال در یاد گیری علم دین

بعد دینی در پرورش شامل دو نوع می شود مسائل اعتقادی ومسائل عبادی که مسائل عبادی خود شامل قرآن نماز های واجب ومستحبی - روزه های واجب ومستحبی - ذکرها - دعاها - و... می باشد

اردوهای میان درسی شرعا اشکال دارد

بخش عمده ای مرحله پرورشی به بیان فضائل اخلاقی تعلق می گیرد که جزو واجبات ومحمات نیستند اما وجود آنها برای کمال لازم است وخود یک ارزشند مثل رضا - توکل - ایثار - تفکر - صبر عفو ......



جلسه اول : اهمیت علم در اسلام

1- علمی که واجب است که علم دین است وعلمی که یاد گیر ی آن فضیلت وحسن است ولازمه جامعه آن است که هر کس در یک زمینه علمی تخصص داشته باشد

2- علم دین بر همه واجباست هر چند که بعضی در آن متخصص می شوند لکن در حد ضرورت همه باید مسائل مورد ابتلا وحکام آن را بدانند وبر معرفت دینی خود روز به روز بیفزایندمثلا درست است یک پزشک متخصص است وهمه باید به او برای بیماری رجوع کنیم ولی همه مردم باید یک سری اطلاعات پزشکی ودرمانهای همگانی را بلد باشند تا در وقت نیاز بتوانندانجام دهند و متخصص دیگران را از لزوم فراگیری مسائل کلی ومورد نیاز پزشکی بی نیاز نمی کند

3- بیان چهارتا حدیث درباب علم

اطلبوالعلم ولو بخوض اللجج.... می خواهد بگوید که اگر خون انسان در علا ریخته شود ارزش دارد

اطلبوالعلم ولو من اهل النفاق... می خواهد بگوید هر چند که رابطه با کافری که دشمن اسلام است یا منافق مورد نهی است اما ارزش علم آن قدر بالاست که می توان این مورد را استثننا کرد ما باید علم آنها را بیاموزیم ولی عقیده آنها را خیر

اطلبو العلم ولو بالصین

اطلبوالعلم من المهد الی الحد

اولی حد مکانی را بر می دارد ودومی حد زمانی را

سوال: چگونه می شود که از گهواره علم یاد گرفت چواب: گفتن اذان واقامه در هنگام تولد نشان از این دارد که این کلمات در روح فرزند نقش می بیند یا اینکه گفته اند در سه سالگی لاله الا الله ودر چهارسالگی .... (کحدیث پیدا شود) اینها نشانه تاثیر این آموزشها دارد هر چند که در آن زمان خود او نفهمد اینها یعنی چه/مداد العلما افضل من دماء الشهدا


علمی که انسان دانشمند در جامعه نشر می دهد ارزشش از خون شهید بالاتر استهیچ فضیلتی بالاتر از مقام شهید وخون او نیست ولی علم آن قدر مهم است که...

اما در مورد .. تاگور= داستان ابوریحان بیرونی

حال بچه ها غربی ها واروپایی ها به این احادیث بیشتر عمل کرده اند یا ما؟

- بیان داستان خضر (اینکه اولا انسان در راه کسب علم نباید غرور داشته باشد ودیگر اینکه هر چه قدر انسان دانشمند باشد اما خیلی چیزها را باز نمی فهمد

داستان سکاکی

اضاعه الفرصه غصه

وظیفه شما بچه ها فقط دوچیز است 1- علم 2- خودسازی اگر این دو وظیفه را امروز انجام ندهید فردا وظایف سنگین تر را نمی توانید انجام دهید فکر نکنید که عمر دراز است بله ولی توفیق - حوصله وانرژیسی همیشگی نیست اوج انگیزه ونشاط وتوان برای کسب علم وخودسازی در ایتن=ن سن است هر چه در این سن عادت شود برتی همیش8ه می ماند وآنچه در این سن عادت بد داشته باشیم وترک نکنیم دیگر مشکل است


خدا به همان اندازه که به ما عقل واستعداد داده از ما سود می خواد

5- عواقب یاد نگرفتن علوم دین ندانستن در روز قیامت مواخر=ذه دارد هم کسانی که می دانستند وعمل نکردند وهم کسانی که نمی دانسته اند لکن خ ا به اندازه ای که به انسان ااده تکلیف از او می خواهد به یکی کمتر داده کمتر به یک کسی بیشتر داده اتظار وتوقعش بیشتر است (داستان موسی وشبان که ما مثل شبان نیستیم) نانستن عقوبت دارد اگر کسی از چهار راه بگذرد وکسی را بزند بکشد بعد به پلیس بگوید من چراغ راهنمایی را ندیدم این دلیل وعذر نمی شود تو که به چهارراه رسیدی می باید احتمال می دادی که اینجا باید چراغ راهنمایی وجود داشته باشد





نگویید هر وقت به سن تکلیف رسیدیم آنگاه شروع به یاد گیری می کنیم خیر انسان باید تمرین ویادگیری را قبل از ورود به میدان انجام دهد کسی که می خواهد رانندگی یاد گیرد اول باید در جای خلوت یاد گیرد وآیین نامه را مطالعه کند وکسی کنار او بنشیند بعد وارد میدان رانندگی شود کسی که می خواهد ورزشکار شود مثلا وزنه برددار شود باید قبلش تمرین داشته باشد .کسی هم که می خواهددر سن تلکیف یک مسلمان واقعی شود باید قبل از سن تکلیف تمرین وممارست کند سن تکلیف سن فعلیت وعروج است نه سن حرکت وشروع

مسائل دینی دو دسته اند 1- مسائلی که باید به آنها معتقد باشیم 2- مسائلی که باید آنها را انجام دهیم تا ترک کنیم دسته اول اصول دینند دسته دوم واجبات وحرامه هستند

هواپیما برای بلند شدن از روی زمین باید مقداری در روی زمین حرکت کند بعد عروج نماید در بعد دین هم باید بچه ها را قبل از بلوغ حرکت داد تا در وقت وسن تکلیف عروج کنند این سن سن عروج است نه شروع



متاسفانه در جامعه ما خیلی از مردم در آنجا که باید تقلید کنند خود مجتهدند ودر آنجا که باید خود فکر ومطالعه کنند تقلید می نمایند




ترک هر کدام از فروع دین گناه کبیره است چون این واجبات اهم واجباتند پس ترک اینها نیز مجازاتش سنگین تر است

آنچه در مقطع ابتدایی باید مشترکا برای دختر وپسر بیان شود اصول دین وداستانهای قرآنی است و آنچه برای دختران باید اختصاصی بیان شود مسائل مربوط به نماز وروزه وحجاب است





مکن است بعضی دانش آموزان سوال کنند که چرا سن تکلیف در دختر وپسر متفاوت است به این سوال جواب دهید 1- زن در زنانگی خود زودتر کامل می شود تا مرد در کردانگی خود عقل زن غیر از عقل مرد زن در عقلی که لازمه زن بودن است در 9 سالجگی تقزیبا کامل می شود


دبستان بحث رحمت وراهنمایی انذار وآیه عذاب باید خوانده شود

اگر کسی بعد از عمری بداند که نمازش یا روزه اش اشتباه بوده وتقلید وسوال نکرده باشد باید از نو همه نمازها یا روزه های خود را قضا نماید


بهتر است پرورشی از دبیرستان حذف شود وبه جایش در سال چهارم وپنجم ابتدایی گنجانده شود وراهنمایی هم دوساعت پرورشی داشته باشند

نماز جماعت: آن کس که به سن تکلیف نرسیده برایش واجب نیست آن کس هم که رسیده باز جماعت واجب نیست شاید امام جماعت را عادل نداند نکته: هیچ وقت خود بچه ها را جلو نفرستید اول هم احکام جماعت را یادشان دهید بعد



داستان خر برفت وخر برفت برای بیان تقلید نابجا

استفاده از داستانهای قرآن ومثنوی مولوی هر سنی اقتضای یک نوع تربیت خاص را می کند در یک سن از رحمت خدا باید گفت ودر سنی دیگر باید آیات عذاب را هم خواند ما نمی توانیم تمام اسلام را به آنخا بگوییم پس مجبوریم اهم را بگوییم یعنی آنچه ندانستنش موجب خسارت در دنیا وآخرت می شود ما باید مثل آموزگاه رانندگی باشیم تا یک مدتی بغل دستشان بنشینیم بعد که راه افتادند دیگر همه را به خودشان واگذار کنیم ماشین را هل بدهیم راه ک.ه افتاد دیگر خودشان بروند امروز دانش آموزان را فقط سیاسی بار می آورند کار فرهنگی نیز کار دینی را نمی کند اصل وفرع را نمی دانیم تا اصل را یاد نداده ایسم سراغ فرع نرویم مقطع راهنمایی دیگر جای شوخی وخنده نیست در ابتدایی عمدتا اصول دین ودر راهنمایی فروع دین باید یاد داده شود در واقع اول باید فمر را درست کرد بعد عمل را آموزش را باید قبل از سن تکلیف شروع کرد هواپیما اول باید مقداری راه رود بغ=عد اوج بگیرد سن تلکیف سنی است که دانش آموز باید اوج گیرد

لازم نیست حدیث اول کلاس متناسب با درس باشد

برای دخترلن راهنمایی به جای مبحث مهدویت بحث حجاب مطرح شود وبه جای خمس احکام عادت ماهیانه در مقطع ابتدایی نیز اصول دین داستانهای قران واحکام پاکی ونجس

قران مستحب است ولی فراگیری احکام شرعی واجب

بیان فلسفه تفاوت سن تکلیف دختر وپسر واینکه اولا آنچه دختر باید بداند در این سن کامل است ولی مرد چیزهای بیشتری باید بداند ویاد گیرد وثانیا اینکه دختران زودتر از پسران به فساد دچار می شوند پس باید برای تحکیم حجاب وعفت تحکیم تکلیف وجود داشته باشد

مسائل مهم دین

1- اعتقادی= اصول دین

2- عملی = واجبات(فروع دین) محرمات(کبیره)

فروع دین با همان رساله عملیه قابل بیان است هر چند که تمام واجبات در رساله نیست مثل حجاب و جواب سلام دادن و... همچنین همه گناهان نیز منحصر به گناهان کبیره نیستند بنابراین باید گفت هم واجبات به دو بخش اهم ومهم تقسیم می شوند وهم محرمات به دو بخش کبیره وصغیره


سر کلاس صغیره را به گناه کوچک تعبیر نکنید بلکه از آن به گناه دست دوم تعبیر کنید


در بعد دین دو کار مهم باید انجام دهیم یکی تعلیم ودوم تربیت که پیامبر هم مامور به همین اصل است  لیزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمه  فعلا مربی پروشی کارش تعلیم دین است تزکیه رتبه اش بعد از تعلیم است خود تعلیم یا انگیزه وشوق تزکیه را در شخص به وجود می آورد یا اگر این شوق وانگیزه در وجود شخص هست تعلیم به آن جهت می دهد وآن را در مسیر درست هدایت می کند چون هر ریاضت وتهذیبی هم ممکن است دینی وعقلانی نباشد


زیر بنای همه ابعاد دین است اگر فرهنگ وسیاست واقتصاد هم بر روی دین بنا نشود فایده وکمالی برای انسان نمی آورد در مدارس کار سیاسی وفرهنگی مثل ایام 22 بهمن و13 آبان و شورای دانش آموزی و بسیج دانش آموزی ویره زیاد انجام می شود ولی اگر اینها اصل گرفته شوند وکار دینی فرع زیان بار است هم  وغم اصلی در مدارس باید دین باشد آن هم نه یک تعلیم  گذرا وسطحی وخشک وغیر مستدل واحساسی وشعاری وکلیشه ای   شما دین بچه ها را درست کنید سیاست وفرهنگ خودش درست می شود این مثل این می ماند که ریشه درخت دارد خشک می شود وشما دارید به شاخ وبرگ رسیدگی می کنید

خانه از پای بست ویران است خواجه در فکر نقش ایوان است

کلاس نه باید خشک باشد ونه سبک  واین در گرو این است که خود معلم نه خشک باشد ونه سبک معلم باید با هیجان وشوق درس دهد مثال- کنایه - آیه - حدیث - گفتار بزرگان ضرب المثل - داستان  باید همه باید برای بیان مطلب به کار گرفته شوند 

نگویید گناهان کبیره وصغیره بلکه بگویید گناهان عادی وبزرگ

ایمان وعمل هر دو رکنند " الداعی بلا عمل کالرامی بلا ونر" ادعای بدون عمل ایمان را هم به هدف نمی نشاند نسل وجامعه ما بیش از آنکه جامعه عمل باشد جامعه ادعاست کسی را به صرف شیعه بودن به بهشت نمی برند وکسی را هم به صرف مسیحی یا یهودی بودن به جهنم نمی برند


در مراسم صبحگاه حتما معنی قران خوانده شود 

در دبیرستان بیشار کار فرهنگی ودر راهنمایی بیشتر کار دینی لازم است



-         
مهدویت

الحمدلله الذی یومن الخائفین وینجیّ الصالحین ویرفع المستضعفین ویضع المستکبرین و یُهلک ملوکا ویستخلف آخَرین والحمدلله قاصمِ الجبارین ومُبیرِ الظالمین مدرک الهالکین نکال الظالمین وصریخ المستصرخین

منزلت امامت :

در قدم اول لازم است بدانیم اتنکس که منتظر اوییم کیست ؟ زیرا بدون معرفت نسبت به حقیقت وجودی حضرت حجت اتظار انتظاری حقیقی نخواهد بود

سخن گفتن از حقایق مهدویت دشوار است زیرا برای فهم واقعیت وجودی حضرت حجت باید اول حقیقت کلی امامت را دانست وحقیقت امامت امری معرفتی است و جز از راه کشف وسیر حاصل نمی شود وبا گفتارو بیان به نحو دقیق قابل تفهیم نیست حقیقت واقعی امامت در عصر ظهور ورجعت برای مردم معلوم می گردد در عصر ما که عصر جهل وحجاب است این مسئله به صورت عینی قابل فهم ودرک مگر برای عده ای بسیار قلیل نیست

توحید - نبوت وامامت سه مثلثند که شناخت واعتقاد نسبت به هر یک مستلزم شناخت  واعتقاد به دیگری است کسی نمی تواند مدعی معرفت  امامت باشد مگر آنکه حقیقت توحید را به نحو مطلوب فهمیده باشد وکسی نمی تواند مدعی فهم توحید باشد مگر آنکه حقیقت امامت را درک کرده باشد : اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی"خدایا خودت را به من بشناسان که اگر تو را نشناسم رسولت را نتوانم شناخت خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر او را نشناسم حجت وامام تو را نتوانم شناخت خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر او را نشناسم در  دین خود گمراه خواهم شد

این  مانند این می ماند  که کسی با دیگری ازدواج می کند لازمه این پیوند دو طرفه آن است که با پیوندهای آن پیوند نیز مرتبط می شوید  واقوام وخویشان طرف شما نیز با شما خویشاوند وحتی محرم می شوند

امامت دروازه توحید است وبدون گذر از این مسیر نمی توان به حقیقت توحید دست یافت در زیارت جامعه نیز خطاب به ایشان می خوانیم که شما ارکان توحید وخالص شده در آنید ودر زیارت یاسین امام زمان را باب الله میخوانیم پس در واقع راهی برای رسیدن به حقیقت توحید بدون گذر از این باب وجود نداردواین سه لازم وملزوم یکدیگرند مانند نسبتی که شما با شخصی پیدا می کنید این نسبت تنها یا خود او نیست بلکه با تمام اقوام او نیز مرتبط وخویش وقوم می شوید

علت سجده فرشتگان برآدم:

این سجده سجده بر پیکره آدم نبود چون سجده بر غیر خدا گناه است بلکه سجده بر جوهره آدم بود جوهره ای که شاهکارترین وپیچیده ترین ودقیق ترین ساختار خلقت را در خود جای داده است نسل آدم ومیلیاردها انسان سیاهی لشکر نه تنها لایق سجده بلکه لایق اعتنا هم نیستندزیرا انسان هر چند در درون خود جوهره وگنج عظیمی را حمل می کند ولی بالفعل از این گنج بهره چندانی نمی برد"انا عرضنا الامانه علی السموات والارض فابین ان یحملنها واشفقن منها وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا"

گنج گنج عظیمی است ولی حامل آن جاهل وظالم ونالایق ، پس سجده بر محمول است نه حامل چرا که حتی خود آدم نیز با آنکه حجت وپیامبر خداست نتوانست این بار امانت را به طور مطلوب به منزل برساند" ولم نجد له عزما"

این امانت چیست

1-- اطاعت محض 2 - عشق تام 3- توحید خالص


اما اطاعت نه اطاعت " خلطوا عملا صالحا وآخر سیئا" بلکه آن اطاعت محض است که کسی جز چهارده معصوم از عهده آن بر نیامد ه ونخواهند آمد ارزش این اطاعت از آنجاست که انسان مختار در عمل است نه مانند فرشتگان "یفعلون ما یومرون" و "لا یعصون الله ..." این اطاعت در جنب وساوس وکشش های شیطان است بنابراین مانند اطاعت فرشتگان نیست ه ویچ یک از اوصیا وپیامبران نیز در اطاعت وعصمت وورع به حد چهارده معصوم نمی رسند {المطیعون لله القوامون بامره العاملون بارادته}

اما عشق ، عشق لاهوتی وتوحیدی است که احدی از مخلوقات نمی توانند به این حد برسند این عشق محصول سلوک ومعرفت تام است که باز نهایت این عشق وجذبه در وجود مقدس ائمه اطهار است" والتامین فی محبه الله"

واین سجده نه به خاطر عبادت است زیرا عبادت جوهره ووجه مشترک تمام موجودات است که حتی سنگ وخاک وگیاه هم عبادت او را می کنند لکن عبادت موجودات از روی عقل یا غریزه یا خوف ورهب است ولی هنر خلیفه الله در عبادت توحیدی است که هیچ یک از موجودات را یارای رسیدن بدین مقام نیست

بنابراین ما انسانهای سیاهی لشکر که از عقل - عشق و معرفت تام دوریم وعبادت وطاعتمان با یک گربه وگنجشک فرقی ندارد وبلکه چه بسا حیوان مقرب تر از ما به خدا باشد که ما صاحب هزاران گناهیم واو بی گناه پس مسلما از زمره خاسرانیم لکن پروردگار، راه را برای جبران این نواقص نشان داده است وآن بدین است که متمسک به کسانی شویم که در عقل ومعرفت وعشق وطاعت وتوحید کامل گشته اند وجز این راهی نیست زیرا ما نزد خدا چیزی برای عرضه نخواهیم داشت وآنچه نزد ماست وبدان فخر می کنیم نزد خدا به جویی نمی ارزد حتی اعمال صالح وعبادات نیز از آنجا که فاقد روح اخلاصند هالک ورفتنی اند " کل شی هالک الا وجهه" یا با گناهان محو ونابود می شوند پس ما می مانیم ودست تهی لکن حب وتمسک به صاحبان و موکلین واقعی آستان عشق - توحید و عبودیت محض می تواند قیمتی به ما بخشد

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود

بدون تمسک وارادت بر این درگاه وآستان دست یابی به کمال مطلوب ناممکن است سعادت - بقا وارزش

در خاکبوسی وخاکساری وجود مقدس ایشان است

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم/ دولت در این سرا وگشایش در این در است

در زیارت جامعه می خوانیم" واللازم لکم لاحق والمقصر فی حقکم زاهق" هر کس که ملازم شما باشد به سر منزل مقصود می رسد وهر که دستش از دامان شما کوتاه باشد ودر ادای حق طاعت ومحبت شما اهمال کند هلاک ونابود می گردد

سعدی اگر جوانی کنی وعاشقی / عشق محمد بس است وآل محمد

آنان که خوی منیت وخودیت وادعا دارند خداوند بر زمینشان می زند وآنان که در وجود مقدس ایشان فانی شوند وخاکسارکوی ایشان باشند خداوند رفعتشان می دهد وجاویدشان می کند

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما

...

طفیل هستی عشقند آدمی وپری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری

....

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند/ اظهار بندگی کن واقرار چاکری

....

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نتیجه: اگر سجده فرشتگان بر آدم به خاطر عقل- معرفت - عشق- طاعت اختیاری - وعبادت ناقص باشد که دیگر انسانها و موجودات همه اینها را در حد ناقص دارند بنابراین باید گفت این وجود باید در مسجود به نحو کامل باشد وواین کمال جز در ائمه معصومین وجود ندارد پس مسجود چهارده معصومند ووخلیفه الله جز ایشان کس دیگری نیست

ممکن است کفته شود که چرا عقل وعبادت وایمان و اخلاص وعلم و غیره را در فلسفه سجده فرشتگان بر آدم ذکر نکردیم؟

در جواب باید گفت هر چند ائمه اطهار در این ابعاد نیز از همه موجودات عالم وانسانها بالاتروممتازترند اما ویژگی خاص انسان وخلقت او وعلت سجده در امتیازاتی بود که قبل از انسان در دیگر موجودات وجود نداشته است یا اگر داشته به صورت ناقص بوده است مثلا در بعد عبادت فرشتگانی هستند که تمام عمر خود را در عبادت سپری کرده اند لکن از آنجا که عبادت معصوم توام با معرفت اشد است که فرشتگان از فهم آن محرومند ارزش این عبادت از تمام عبادتهای موجودات بالاتر است همچنین در بعد ایمان وعقل نیز همین گونه است چون تا ایمان تام نباشد توحید وعرفان تام حاصل نمی شود وتا عقل تام نباشد عصمت واطاعت تام حاصل نمی شود ونیز لازمه توحید وعشق کامل اخلاص کامل است ونیز لازمه اطاعت محض وتوحید کامل کشف تمام حجابها وسیطره بر تمام عالم وکمال در علم است چنین انسانی هیچ علم ودانشی از او غایب نیست وهر گاه که اراده فهم وآگاهی از امری را کند آن امر بر او مکشوف می گردد بنابراین کسی که در این سه بعد تام و افضل باشد در تمام فضیلتهای دیگر نیز تام و افضل است چون هر فضیلت دیگری را که در نظر بیاوریم یا ملزوم ویا لازمه این سه بعد ند

بنابراین اگر عقل را هم در فلسفه سجده اضافه کنیم باز مسجود عقل خلیفه الله است نه دیگران چون اگر دیگران عقل داشتند گناه نمی کردند واصل وفرع زندگی را با هم خلط نمی نمودند وبه راه خطا نمی رفتند پس یک نقصان هم در این باب انسان را از مقام مسجودیت کنار می زند

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد / در خرابات بپرسید که هوشیار کجاست

ممکن است بعضی موجودات عالم غیر از انسان نیز در عقل کامل باشند ولی در مورد ائمه اطهار می گوییم آنها در همه چیز کاملند تمام حسنها ومواهبی که خدا برای هر موجودی جداگانه خلق کرده در وجود آنها یک جا جمع نموده است لذا ائمه اطهار هم در فضیلتهای کلی موجودات عالی وسافل مثل ایمان وعقل و عبادت وهم در فضایل خاص انسان یعنی عشق و عرفان و اطاعت اختیاری از همه برترند

در واقع علت سجده جوهره عشق عصمت و توحید کامل است که فقط در ائمه اطهار وجود دارد وکسانی که در این سه بعد کامل واعلی با شند در تمام فضائل ملزوم ولازم مثل عبادت - عقل - ایمان و اخلاص وعلم ... نیز اعلی وبرترند چون کسی که توحیدش کامل است عبادتش برترین عبادت است کسی که به مقام اطاعت محض رسیده حاکی از کمال عقل وایمان اوست در واقع عقل ابزاری است در خدمت عصمت و عرفان عقل انسان را به بهشت می رساند که گفته اند: العقل ما عبد به الرحمن ویکتسب به الجنان "و توحید وعرفان انسان را به خدا ومقام رضوان،

خصوصیت ویژه امامان معصوم ورسول اسلام این است که آنها جامع تمام صفات ممتاز به نحو اشدند

آنکس که بتواند در سه بعد گفته شده جاوید گرفتار بماند و ساعتی از این سه مقام جدا نشود خلیفه الله است دیگران گذرشان در این سه مقام آمد وشدی واتفاقی است ممکن است کسی از انسانها در یکی دو صفت به حد آنها برسد اما در تمام صفات خیر واین عدم امکان ععقلی نیست بلکه وقوعی وتکوینی است باز رسیدن دیگران ازبعد کمی است نه کیفی بنابراین باز به حد امام نمی رسد مثلا اگر کسی مثل امام اهل جود باشد فضیلت جود وبخشش امام را ندارد یا اگر کسی بتواند مثل حضرت علی علیه السلام در یک شب هزار رکعت نماز بخواند این فقط تساوی کمی است نه کیفی زیرا روح معرفت واخلاص وتوحید وعبودیت آنان به حدی بالاست که بر عمل آنان نیز قیمت وقدری بسیار بیشتر می نهد

از آنجا که ارزش عبادت وعمل صالح با معیار عقل وتوحید واخلاص سنجیده می شود هر فعل وعبادت آنان ارزشی بسیار مضاعف تر از عمل صالح وعبادت دیگران را دارد خواب آنان برتر از نماز دیگران وطعام وشرب آنان نزد خدا محبوب تر از روزه دیگران است

ازاینجا معلوم می گردد ملائک که گفتند " نحن نسبح بحمدک ونقدس لک" چیزی را ماورای عبادت عقلانی نمی دیدند واز عبودیت وعبادیت توحیدی چیزی نمی دانستند وقول پروردگار که فرمود" انی اعلم ما لا تعلمون" ظاهرا اشاره به تمام کمالات خلیفه الله است چه کمالات مشترک با ملائکه وچه خاصه که با اکسیر عصمت وتوحید وعشق از تمام فضائل ملائک ودیگر موجودات بالاتر می رود ومسئله اسماءفقط نمونه وبخشی از کمالات است نه همه آن آن هم در حدی که ملائک بفهمند چون اگر خدا می خواست حقیقت عشق وتوحید را به آنها بنمایاند ایشان ظرفیت وقابلیت درک ان را نداشتند بنابراین با چیزی آنان را قانع نمود که در خور فهمشان باشد وشاید هم بیان چیزهایی ابتدایی وساده ای بوده که چون فرشتگان ندیده ونشنیده بودند گمان می کردند مسائلی خارق العاده است وقانع شدند ولی اصل مطلب چیز عظیمی بود که چون ایشان قدرت فهم آن را نداشتند خدا اصل مطلب را بیان نکرد " والله اعلم"

حدیث سلسله الذهب:

حضرت ثامن الحجج علیه السلام در مسیر خود به سوی طوس در جمع مردم نیشا بور حدیثی را بیان می کنند که به حدیث سلسله الذهب معروف است {چون این حدیث سلسله وار از پیامبر و بعد از خداوند نقل شده است } حدیث این است "کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی " {کلمه لا اله الا الله حصن وقلعه من است پس هر کس در آن وارد شود از عذاب من ایمن خواهد بود } بعد خود امام جمله ای را به این حدیث اضافه می کنند ومی فرمایند: " ونحن من شروطها" یعنی : ما ائمه از شروط توحیدیم این جمله معنی بسیار دقیقی را در خود جای داده است ومی نمایاند که چگونه توحید با امامت رابطه تنگاتنگ دارد وبنده خود آخرین منزل سیر توحیدی ام که در ماه شریف رمضانی صورت گرفت همین حقیقت " ونحن  من شروطها" بود

جمله " وانا من شروطها" دو احتمال را می رساند یا منظور این است که ما باب توحیدیم وبدون تمسک به ما کسی نمی تواند به سیر توحیدی راه یافته وموحد گردد ویا اینکه هر کس سیر توحید ی اش به ما ختم نشود توحیدش ناقص است و به هر حال معنی این است که ما باب توحیدیم وبدون گذر از این باب و اذن و اجازه ما کسی نمی تواند به شهر توحید وارد شود واگر از راهی غیر از ما وارد شود روح وجان او ممهور به مهر توحید نمی گردد چون این مهر را ما باید بزنیم وتا کسی ما را نشناسد ومعرفت توحیدی اش به ما ختم نشود توحیدش ناقص است این حدیث به خوبی جایگاه الوهیت امام را می نمایاند چون کسی می تواند موکل عالم توحید باشد که تمام صفات احدیت رادر بالاترین حد قابل دسترسی وامکان دارا باشد به خاطر همین اتحاد شگرف آنان با عالم عقل وتوحید است که رد آنان مساوی بار رد خدا ودخول در کفراست" من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک" {بنابراین اگر کسی در مورد ظالمین به حق امام بگوید که لعن مسلمان جایز نیست خواهیم گفت که ظالم به حق ایشان طبق این جمله کافر است}واین مانند رابطه خورشید ونور اوست هر کدام را انکار کنیم دیگری را هم انکار کرده ایم و این تداعی کننده همان حدیثی است که می فرماید اگر مردم حقیقت واقعی ما را بدانند در مورد ما غلو خواهند نمود همان حقیقتی که در زیارت جامعه نیز از آن یاد نشده وبراستی همین گونه است واین سری است که فقط نزد اهلش نهاده شده ودر خط وگفتار وبیان نیامده است شاید در عصر رجعت این حقیقت برای مردم مکشوف شود چون ظاهرا عقل وعرفان بالای آن عصر کشش درک این مسئله را خواهد داشت
بنابراین:
خلیفه فقط انسان کامل است انسانهای دیگر هر چند خوب وپرهیزگار باشند ولی حداقل یک گناه یا حتی ترک اولی یا یک نقصان عقلی ومعرفتی وتوحیدی آنها را از مقام خلیفه اللهی کنار می زند ونهایتا خلیفه خلیفه الله هستند

چرا خلیفه فقط انسان کامل است ؟چون خلیفه باید تمام شئون مخلف عنه را داشته باشدمگر شئونی که امکان عقلی نداشته باشد مثل مخلوق نبودن وممکن الوجود نبودن در واقع فرق این دو تنها در مخلوق وخالق بودن وعابد ومعبود بودن است وبس والا خلیفه اللهی معنا ندارد خلیفه الله باید در تمام فضائل ولوازم عبودیت کامل باشد

اینکه در صفات الوهیت کاملند به خاطر انکه در صفات عبودیت کاملند کمال در صفات الوهیت آنان را در تمام صفات وجودی در رتبه دوم بعد از خداوند قرار می دهد تمام علم و قدرت وعقل وتوحید وتمام عصمت وجمال وجلال بعد از خدا نزد انان است

هر گونه نقص در مقام بندگی او را از مقام خلیفه اللهی کنار می زند چون لازمه نقص در مقام عبودیت نقص در مقام الوهیت است وکسی که در مقام الوهیت ناقص است دیگر خلیفه الله نیست با توجه به این نکته باید گفت
خلیفه به هر حجت ونبی گفته نمی شود بلکه این مفام منحصر به نبی اسلام وائمه اطهار است
زیرا هر پیامبری یا در علم کامل نبوده یا ترک اولی داشته ویا نقصان در کمالات معنوی دیگر همین عدم کمال در حتی یک بعد موجب عدم انطباق کامل صفات خلیفه با مخلف می شود واو را از این مقام ساقط می کند واینکه بعد از جمله : انی جاعل فی الارض خلیفه " ملائکه می گویند " اتجعل فیها ومن فسد فیها... " این جمله دوم اشاره به خلیفه نیست بلکه اشاره به انسانهایی است که در جنب خلقت خلیفه خلق می شوند وسیاهی لشکرها وطفیل وجود خلیفه اند ( ظاهرا صله من موصول در اینجا به افراد لازم وضمنی بر می گردد) این باعث شده که به اشتباه اکثرا فکر کنند که خلیفه یعنی همه انسانها یا نوع انسان بله همه انسانها استعداد این مقام را دارند ولی خلیفه بالفعل 14 معصومند

بنابراین حجت اعم از خلیفه ومقامی نازل تر از آن است قوام عالم به وجود حجت است وقوام حجت به وجود خلیفه برای همین است که گفته اند لو لاالحجه لساخت الارض واهلها زیرا حجت در مجموع نماینده ومظهر اسما ء الله است وعلت خلقت است ممکن است گفته شود قوام عالم وعلت جهان خداست می گوییم خدا اگر عالم را آفریده به خاطر وجود حجت وخلیفه است پس اگر نباشند علت غایی وجود نخواهد داشت وچون وجود ندارد دلیلی برای وجود عالم نخواهد بود ودر هم فرو می رود بنابراین زمین هیچ گاه خالی از حجت نخواهد بود {لا تخلوا الارض من قائم لله بحجه اِماّ ظاهرا مشهورا واِمّا خائفا مغمورا}

حتی در عصر فترت نیز حجت وجود داشته هر چند که این حجج نه نبی بوده اند ونه امام اما خلیفه فقط چهارده معصومند وخلیفه اللهی حجت اکبر است ومقامی بالاتر از حجت دارد حجت از انسانهای عادی بالاتر است وخلیفه از حجت بالاترقوام عالم به مقام حجت است وقوام حجت به مقام خلیفه اللهی ، برای همین است که همه حجتها وانبیا قبل از هر چیز به دین اسلام وچهارده نور عصمت ایمان آورده اند واصلا ایمان به دین ونبوت آخر الزمان شرط نبوت همه انبیا ء الهی است دین آنها دین حقیقی نبوده بلکه شریعت ومنهاج بوده اند که همه به سوی دین اسلام ختم می شوند انبیاء نیز نسبت به چهاده معصوم در مقام خادم و عبدند در زیارت جامعه می خوانیم " فبلغ الله بکم اشرف محل المکرمین واعلی منازل المقربین وارفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق ولا یفوقه فائق ولا یسبقه سابق ولا یطمع فی ادراکه طامع حتی لایبقی ملک مقرب ولا نبی مرسل ....... الّا عرّفهم جلاله امرکم وعِظَمَ خطرکم وکبَرَ شانکم وصدق مقاعدکم وثبات مقامکم وشرف محلکم ومنزلتکم عنده وکرامتکم علیه وخاصتکم لدیه وقرب منزلتکم منه "

خلیفه از خلف می آید وبه چیزی می گویند که از پس چیزی می آید خلیفه الله یعنی انسانی که از حیث صفات وجودی بعد از خداست بنابراین هر صفتی را که در مورد خدا در نظر بگیرد امام دومین آن است حال هر امام در زمان وعصر حضور خویش صاحب تمام امور است همه چیز تحت اذن واختیار اوست البته اذن واختیار او همان اذن واختیار خداست واو ذره ای در مقابل خواست الهی قرار نمی گیرد ونیز اگر انسانی بخواهد از فیض امامی که از دنیا رفته برخوردار شود این باید از کانال امام حی انجام گیرد

امامت نور واحد ی است که متکثر شده است " طابت وطهرت بعضها من بعض" واختلاف آنها اختلاف در صورت است نه در سیرت بین آنان ذره ای اختلاف جوهری نیست هر چند اختلاف در مراتب وجود دارد مثلا مقام ومرتبه امیر مومنان از دیگر ائمه بالاتر است اما همه آنها در اصل معرفت وعصمت وعقل وعشق در مرتبه ای اند که هیچ کس را یارای رسیدن به آن قله نیست ممکن است کسی در یک بعد به حد امامت برسد اما در همه ابعاد نمی تواند تمام صفات ائمه را در خود جمع کند به هر کدام که توسل پیدا کنیم یا از هر یک که هدایت بجوییم همه آنها هدایت تام و منبع غنا واغنایند " بایهم اقتدیتم اهتدیتم" حتی فرموده اند حدیثی را که از ناحیه ما وارد شده ولی نمی دانید از زبان کدام یک از مابیان گشته می توانید به هر کدام از ما که خواستید نسبت دهید( چون ما نور وحقیقت واحد یم وسخن ما یکی است ) تمام زیارتی که در باب ائمه است زیارات جداگانه نیستند مضمون همه آنها غالبا یکی است لکن وقایع زندگی آنها گاه تمایزاتی با یکدیگر دارد که بعضی صفات نمودارتر از دیگر صفات شده است

امام نه تنها حجت بلکه مقام بالفعل خلیفه اللهی را دارد چون گفتیم که هرحجتی خلیفه نیست خلیفه آن کسی است که در عبودیت هیچ خطا ونقص وترک اولی نداشته باشد چنین شخصی مقام دوم الوهیت را بعد از خدا ا داراست چون خلیفه الله باید حداکثر صفات ممکن الهی را داشته باشد تا خلیفه الله باشد بنابراین او در تمام فضایل عبودیت والوهیت از همه مردم اول است متلبس به تمام صفات وجودی وبری از تمام صفات عدمی است او مظهر تمام صفات الوهیت بعد از خداست ومظهر تمام صفات عبودیت قبل از همه مردم است مانند:

علم- قدرت- تقوی - ورع- فقا هت- ایمان- عقل - حکمت - عرفان - محبت - جود - عبادت- اخلاص- صداقت - اعتدال-مجاهدت- توکل- رضا- یقین- شجاعت- قناعت- سماحت- ابهت- صبر- حلم- تفکر- عفو- تانی- ادب- نظم-پاکیزگی - شفقت- احسان- مروت- - عدل- کرامت- تواضع-فصاحت - بلاغت - ایثار- .....- ...- ...

تمام صفاتی که ما در جوشن کبیر می خوانیم مثل:

غیاث- رحیم - کریم- علیم- ولی- غافر- معطی- قابل- سامع- دافع- ناصر- فاعل- -حاکم- رازق- حامد- ذاکر- شاکر- منزل- - محسن- منشی- شدید- حنان- دیان- برهان- سلطان- رضوان- ذی البیان- مستعان- -کاشف-قوی- رفیع- واهب- قاضی- باعث- مانع- صانع- - نافع- جامع- شافع- واسع- مالک - ساتر- ملجا- عدّه - رجاء- مونس- صاحب- دلیل- غنا- مقلب- طبیب- منور- منفس- جلیل- جمیل- وکیل- کفیل- جار- امان- قبل- بعد- فوق- قاهر- مهیمن- مکوّن- معلن- مبیّن- مقسّم- - ممکّن و.......

امام مظهر تمام این صفات بعد از خداست مگر صفاتی که خاص ذات الهی است مثل قدیم- متکبر- احد ... .....

امام مسلط به تمام علوم است به هر زبانی تکلم می کند مسلط به همه صنعتها وهنرهاست وجامع تمام فضائل در حد اشد است اوهر گاه بخواهد در جای عابد قرار می گیرد ودر این صورت بنده ترین انسانهاست وهر گاه بخواهد در جای خدا قرار می گیرد وروح او با فعل واندیشه خدا یکی می شود هر گاه بخواهد به خویش مشغول می شود وچشمش را از همه چیز می بندد هر گاه بخواهد بر تمام عالم سیطره می یابد وهیچ امر مهمی از چشم او پنهان نمی ماند وبه عنوان خلیفه مدبر عالم هستی می شود از زاوه ودید خدا به جهان هستی می نگرد ودر جای او می نشیند

امام در اخلاص وتوحید آن چنان خالص است که گاه فقط یک فعل او برابری با تمام اعمال وعبادتهای انسانها می کند چنانچه پیامبر اسلام در باره فضیلت کار امیر مومنان در جنگ خندق فرمود" ضربه علی یوم خندق افضل من عباده الثقلین" ضربه علی علیه السلام در جنگ خندق (که عمربن عبدودرا از پای در آورد" فضیلتش از عبادت جن وانس بالاتر بود

امام و نبی جز از صلب امام ونبی به دنیا نمی آید او باید در صلب پاک قرار گیرد وتحت پرورش انسان بزرگ وپاک واقع شود وهر رحمی نیز قابلیت پرورش او را ندارد اگر به سلسله انبیا نگاه کنید هیچ یک را نمی بینید که از غیر نبی زاده شده باشد یا نسل او به نبی منتهی نگردد در زیارت امام حسی علیه السلام می خواهیم:"اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه والارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها ولم تلبسک من مدلهمّات ثیابها "

شهادت می دهم که شما و نوری در صلبهای انسانهای بزرگ وپرهیزکار ورحمهای پاک بوده اید که ناپاکی جاهلیت شما را به خود آغشته وآلوده نکردوهیچ گاه به این لباس متلبس نگشتید .

امام بالاترین مقام رضا را داراست مقام رضا جایی است که کسی میلی سوای خواست ومیل خدا دارد ولی پا روی میل خود گذاشته خود را در مرحله عمل با خواست خدا یکی می کند ولی بالاتر از این آن است که انسان آن قدر موحد وعاشق است که اصلا در وجود او میلی به سوی خواست خویش ندارد ودقیقا از همان ابتدا با خواست خد ا متحد ویکی می شود نه اینکه خواسته ومیلی سوای اراده ومیل خدا داشته باشد واز آن بگذرد

امام فائق بر زمان ومکان است او به هر نقطه ای از زمان که بخواهد سفر می کند یا آن را نزد خود حاضر می گرداند وهرلحظه که اراده کند در هر نقطه ای از زمین وآسمان حاضر می شود یا اینکه آن مکان نزد او حاضر می گردد بنابراین او هر گاه که بخواهد از بعد زمان ومکان خارج می گردد تمام عالم تحت اذن واختیار اوست وبه هر چه فرمان دهد همان می شود اراده او فائق بر همه طلسمهاست هیچ نحوست زمانی ومکانی بر او تاثیر ندارد ودعای او مستجاب است سب ایشان مستوجب قتل ورد ایشان مستوجب دخول در کفر است

بنابراین امام علاوه بر آنکه در خصوصیات مثبت مشترک بین انسانها از همه ممتازتر است دارای یک سری ویژگیها وخصوصیات شخصی است که محصول ولایت وعبودیت ممتاز اوست در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام نقل است که امام دیده اش به خواب می رود ولی قلبش نمی خوابد سایه ندارد و پشت سرش را مانند جلوی رویش می بیند"


بنابراین:

امامت حقیقت مسلم خلیفه اللهی است وآیینه تمام نمای حق است وجز حق چیزی از سرو روی آنان نمی بارد " والحق معکم وفیکم و منکم والیکم " اگر انسانها حقیقت باطنی امامت را می فهمیدند ومعرفتشان نسبت به آنان کامل می شد دیگر متوجه مصاحبت ومحبت غیر آنان نمی شدند در احوال مومنین اهل بهشت آمده است که آنها در وهله اول چنان در لذت همجواری ومصاحبت اهل بیت غرق می شوند وآنچنان جلوه دالای انان در بهشت چشمها ودلها را به خود خیره می کند که نسبت به خود ولذتهای دیگر بهشت غافل می شوند تا جایی که حوریان آنان زبان به شکایت می گشایند که مگر ما برای شما خلق نشده ایم وچرا اعتنایی به ما ندارید

قرآن ناطق وعملی:

خلیفه الله همان قرآن ناطق وترجمان آن است خطاب به امام زمان می گوییم " السلام علیک یا تالی کتاب الله وترجمانه" فعل وفکرت او همان قرآن است وذره ای از اراده وحکمت الهی فاصله ندارد ودر برابر آن قرار نمی گیرد امروز تفسیر قرآن تفسیر لفظی است ولی زمانی که امام ظهور کند مردم تفسیر قرآن را به صورت عملی وفعلی خواهند دید ما دو واقعه در تاریخ اسلام داریم که قرآن به نحو عملی در آن ترسیم وتفسیر شده یکی واقغه کربلا ودیگری واقعه ظهور که در آینده شاهد آن خواهیم بود انشاء الله

امامت منزلتی استحقاقی است نه تفضلی وتبعیضی:

انسانهایی که در عالم قبل از خلقت امتحان شده وتکلیفشان نزد خدا مسلم بوده دیگر در این دنیا نیاز به امتحان ندارند امتحان از ان کسانی است که نه در خیر ونه در شر تکلیفشان هنوز قطعی نشده است ائمه اطهار که درتمام فضائل پیشرو در عالم قبل از خلقت بوده اند در این عالم نیز از دیگران جلوترند وبلاها ومصیبتها برای دیگران امتحان یا تنبیه برای آنان ارتقای هر چه بیشتر مقام است در زیارت حضرت فاطمه سلام الله علیها می خوانیم

السلام علیک یا ممتنه امتحنک الله قبل ان یخلقک

سلام بر تو ای امتحان شده ای که خداوند تو را امتحان کرد قبل از آنکه تو را خلق کند

آن کس که در وادی الست تمام امانتها را به دوش گرفته ودر قبول همه آنها پیشتاز بوده در این دنیا خلیفه ودیگران تابع وطفیل آنانند

بنابراین این گونه نیست که خداوند به اختیار هر کس راکه بخواهدشقی وهر کس را که بخواهد سعید خلق کند زندگی انسان در این دنیا ادامه زندگی او در عالم الست است وهر کس طبق همان فطرت وجایگاهی که قبلا داشته خلق می شود

امامت نعمتی است قابل منت:

کمتر نعمتی است که خدا برای آن بر سر انسانها منت بگذارد واین نشان می دهد هر نعمتی که خدا برای آن منت بگذارد نعمتی بسیار بزرگ وبالاتر از استحقاق انسانهاست از آن جمله نعمت امامت ورسالت است در زیارت جامعه می خوانیم " خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی منّ علینا بکم فجعلکم فی بیوت ااذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه وجعل صلواتنا علیکم وماخصنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا وطهاره لانفسنا وتزکیه لنا "

در قرآن نیز تنها نعمتی که به خاطر آن بر سر بندگان منت نهاده می شود نعمت رسالت است " لقد من ّالله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم... ».

آنان گوهرهایی هستند که به خاطر دستگیری ما انسانها پا به زمین گذاشته اند وفرشتگانی هستند که در لباس انسان متجلی شده اند منزل و جایگاه آنان عرش است نه زمین خاکی آنان نیازی به طی کردن راه کمال از مسیر زمین ندارند چون آنان در کمال کامل وتامند لکن به خاطر تزکیه وهدایت ما انسانهاست که به اقلیم وجود این همه راه آمده وقدم خویش رنجه فرموده اند پس بر ماست که سپاس و شکر این نعمت را در اطاعت ومحبت ومعرفت جبران نماییم

سیطره امامت بر همه کائنات است:

امام تنها امام انسان نیست او بر هر چهار عالم یعنی عالم عقل ونفس وروح وجسم امام است وسیطره او بر تمام این عوالم گسترده است اوبر جن وانس و نبی مرسل وملک مقرب ولایت دارد لکن مرکز حکومت وزندگی او زمین است او از نازل ترین عالم بر عالی ترین عالم ولایت وحکومت دارد واینکه فرمود "انی جاعل فی الارض خلیفه "اشاره به محل استقرار او دارد ونفرمود انی جاعل للارض خلیفه او صاحب مقام کن فیکون است و لکن از آن جهت که امام در مقام رضای محض است این قدرت در جهت وسیر اراده الهی قرار می گیرد کن فیکون خدا همان کن فیکون امام وکن فیکون واراده امام همان کن فیکون واراده خداست وجود عالم ونظم آن متکی به وجود خلیفه الله است عدم وجود او ولو برای یک لحظه تمام عالم را در هم فرو می ریزد

شناسنامه امام زمان:


اگر بخواهیم امام زمان وکلا امامت را معرفی کنیم باید در اینجا تمام قرآن وتمام زیارت جامعه را بنویسم وبگوییم که امام همان قرآن است تمام صفات الهی را دارد متلبس به تمام صفات وجودی بشری وبری از تمام صفات عدمی است بنابراین برای شناخت امام زمان باید همه قران وهمه زیارت جامعه را بارها وبارها خواند

توصیف امامت باید از زبان امام باشد ما در فهم وتوصیف مقام ایشان عاجزیم وامام را کسی جز امام نمی شناسد " موالی لا احصی ثناء کم ولا ابلغ من المدح کنهکم ومن الوصف قدرکم" وجود مقدس ائمه اطهار مانند قرآن ظاهر وباطنی دارد ومنظور از معرفت در حدیث نبوی که می فرماید" من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه " همان بعد باطنی ائمه اطهار علیهم السلام است همین زیارت جامعه را گاه یکی لفظی می خواند ومعنای لفظی را درک می کند وگاه کسی به کنه حقیقت آن می رسد وتا به باطن نرسد فرق بین شناخت ومعرفت وبین حب وعشق را نمی داند لازمه معرفت عشق است تا کسی حقیقت باطنی " فمعکم معکم لا مع غیرکم" را درک نکند واز جان ودل به این عقیده نرسدادعایش در معرفت امام زمانش چیزی جز جهل مرکب نیست (1)ومرگ چنین شخصی مرگ جاهلیت خواهد بود معرفتی که در حدیث نبوی آمده به معنای شناخت عرفی  وظاهری نیست واینکه ما فقط بدانیم امام زمانی داریم و او بیش از هزار سال عمر کرده وروزی ظهور می کند وجهان را پر از عدل وداد می کند واینکه او فرزند کیست لقبش چیست شمائلش چگونه است اینها هیچ کدام معرفت نیست وبلکه بالاتر از آن احساس وارادت نیز معرفت محسوب نمی شود هر اشک ریزنده ومهدی بیا گویی را هم نمی توان عارف نامید هر چند در احساس وارادتش صادق نیز باشد عرفان مرتبه ای بالاتر از همه اینهاست عرفان انسان را به عشقی می رساند که شوق وصال محبوب دیگر سال شماری وماه شماری وروز شماری وساعت شماری نیست بلکه لحظه شماری است منظور از این معرفت عرفانی است که محصول فهم عمیق حقیقت فمعکم معکم لا مع غیرکم باشد در آن مرحله انسان دیگر نگاهی به غیر امام زمانش ندارد ونمی خواهد با هیچ کس جز او مصاحبت ومجالست داشته باشد وهمه را نزد او خس وخاشاک وموجودات ناقص وتهی بیش نمی بیند همان گونه که عاشثان صوری نیز چیزی را جز همان معشوق یا معشوقه نمی بینند واز مصاحبت غیر او متنفر وگریزانند وجز خلوت معشوق را نمی خواهند واو را همه چیز وهمه چیز را او می بینند

برای بیان بهتر فرق معرفت وشناخت مثالی می زنیم فرض کنید شما چند خانه آن طرف تر از خودتان همسایه ای دارید که یکدیگر را می شناسید فقط می دانید که همسایه هم هستید وفامیل هم را بلدید ودیگر هیچ ،شما نهایتا وقتی به هم می رسید دستی بالا می گیرید وسلام وعلیکی می کنید به این شناخت می گویند اما معرفت آن است که شما با کسی پیوند نزدیک - عمیق  و ناگسستنی داشته واز اسرار وجود یکدیگر با خبرید و هیچ امری از او بر شما پوشیده نیست وکنه وجود او را درک نموده  اید وقدر ومنزلت وجایگاه او را آنچنان که هست می شناسید و او را آن گونه می بینید که دیگران نمی بینند وآن گونه می شناسید که دیگران  غالبا از آن نوع معرفت عاجزند حال به خود بنگریم که آیا رابطه ما به امام زمان از نوع اول است یا دوم؟! نگاه ما به جهان هستی نیز یکی از این دوحالت را دارد یکی نگاهش صوری وگذرا وبدون تفکر است ودیگری نگاهش متفکرانه وعمیق ومعرفتی است  یک آدم عامی نگاهش به هستی از نوع اول است  ویک دانشمند ومتفکر مثل انیشتین ونیوتن نگاهشان معرفتی  ومتفکرانه است

زیارت جامعه شناسنامه امامت است زیارت آل یاسین ودعای ندبه مناجات کسانی است است که به کنه حقیقت ومعرفت امام زمان رسیده اند کسی آل یاسین خوان وندبه خوان حقیقی است که قبلا جامعه کبیره را چشیده باشد وکسی عظم البلا خوان ودعای فرج خوان حقیقی است که در زمره اهل انتظار وعشق باشد این دعاهایی که همگان در مجالس زمزمه می کنند غالبا چیزی جز لقلقه زبان نیست کسی که محرم امام نیست با دعای فرج وندبه وعهد نیز محرم نخواهد بود

امام باقیمانده نسل وسلاله انبیا واوصا در روی زمین است وشالوده وخلاصه شده تمام آنهاست ومیراث نبوت نزد اوست او مظهر تمام اسماء الله وبالخصوص مظهر اسم "فتاح" است وصاحب اصلی زمین وزمان است ما همسایه و مهمان خوان وجود ومنت پذیرخنجر منت گذار اوییم دنیا وهستی به عینه مال اوست آنچه امروز هست ونمی بینیم درعصر ظهور به عیان خواهیم دیداو اولی تر از ما به ماست صاحب زمین وما فیها اوست و با اختیار در آنچه مال خود اوست تصرف دارد حتی او صاحب ومالک مال واموال شخصی ماست قبل از آنکه ما مالک آنها باشیم وحق تصرف را بیش از ما وبدون اذن ما در آنها دارد مالکیت ما اعتباری است ومالکیت او حقیقی، او وارث ومالک اصلی زمین است ودیگران هر چه دارند به اذن واجا زه او دارند ما مهمانیم واو صاحب خانه ما گدائیم واو مالک ما نقطه تسلیمیم واو حکمران مطلق

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال/ پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

وانتظار ما نسبت به او انتظار مهمانی است که در خانه صاحب خانه نشسته ومنتظر آمدن اوست آن کس که منتظر است لاجرم خانه را برای حضورش به بهترین وجه آراسته می کند و از پا نمی نشیند


رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما وفرود آ که خانه خانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو ونشانه توست


فلسفه غیبت:

این امام نیست که غایب است اوشاهد تر از هر شاهد و مشهود تر از هر مشهودی است این جامعه است که به خاطر عدم لیاقت وظرفیت از حضور در محضر حجت ودرک او محروم می شود

جمال یار ندارد نقاب وپرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

در عصر غیبت ظرفیت وقابلیت فردی است که علت درک ومشاهده امام است لکن علت ظهور ظرفیت وقابلیت جمعی وکلی جامعه است درک امام در عصر غیبت بر طبق قاعده استحقاق وعدل است ودر عصر حضور برطبق قاعده لطف

فلسفه غیبت در یک کلام تهیا وآمادگی مردم و رسیدن آنها به ظرفیت درک امام وآشکار شدن قدر وجود امام در جامعه است

غیبت تنها غیبت شخص امام وفیزیک او نیست بلکه این غیبت به معنی غیبت تمام اثرات وجودی امام در جامعه می باشد نقصان برکت وعدل وعقل ومعرفت وعلم ودین ، اختلافات وزد وبندها، نکبت ها ونحوست ها مصائب وبلاهای بشری همه محصول فقد امام در جامعه است در روایات داریم زمانی که امام زمان ظهور می کنند زمین تمام برکات خود را نمایانده وسرسبزی همه جا را فرا می گیرد ودرختان چنان پر بار می شوند که شاخه هایشان شکسته می گردد این تاثیر وجود امام است که به زمین وزمان لذت وطراوت وسرور می بخشد که حتی تاثیر این بهجت ولذت به مردگان درون خاک نیز سرایت می کند وغیبت اوست که زمین را چنان مغموم و اندوهگین کرده که به انسانهای دیگر هیچ اعتنایی نکرده وبر کت خود را نمایان نمی دارد واگر نبود وجود او در تمثیل خورشید پشت ابر از همین هم دریغ می نمود ودر هم فرو می رفت " لساخت الارض واهلها"

اگر شما چشم معرفتی پیدا کنید خواهید دید که نمود امام زمان وتاثیر وجود او در عالم روشن تر ونمایان تر از آفتاب تابان است همان گونه که وجود خدا که قبل وبعد از هر شی است ونمایان تر از هر چیز به خود آن است لکن حجاب دل نمی گذارد که انسان این باطن وحقیقت را ببیند وجود امام زمان نیز در تمام رگها وشریان های زمان ومکان بعد از وجود خداوند جریان دارد لکن چون نگاه ما پرده سنگین حجاب را در پیرامون خود دارد از فهم این حقیقت غافلیم دیگران همه چیز را می بینند جز او را ولی حقیقت این است که در عالم چیزی جز او وجود ندارد


بزرگترین بلای متصور برای جامعه غیبت حجت است همه در دها وگرفتاریها از ناحیه نبود اوست وحضور او موجب برطرف گردیدن همه بلاها ودردهاست اگر سرسوزنی نعمت و رحمت از جانب خداوند بخواهد بر زمین نازل شود به خاطر وجود حجت است غیبت او ست که رحمت را کم نموده ولی قطع نکرده زیرا وجود او در غیبت وانقطاع کامل نیست یعنی همچون خورشیدی است که از پشت ابر می تابد دیده نمی شود اما فیض وروشنایی اش در همه عالم محسوس است واگر این خورشید در انقطاع وغیبت کامل باشد ظلمت روی همه زمین را فرا می گیرد ورحمت وفیض الهی به طور کامل از زمین قطع می گردد این است حقیقت " بکم فتح الله وبکم یختم وبکم ینزّل الغیث وبکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه وبکم ینفسُّ الهمّ ویکشفُ الضُّر..." ..." بنابراین برای اهل کشف مکشوف ترین چیز نمودوتاثیر وجود حجت در عالم هستی است حقیقتی که اهل حجاب آن را نمی بینند تاثیر وجود حجت در زندگی ما ونیاز ما به وجود او از هوایی که تنفس می کنیم بیشتر است لکن " اکثرهم لایعلمون"

هیچ حسن وکمال و معرفت وعلمی نیست که دیگری داشته باشد واو آن را در حد تام نداشته باشد او جامع تمام علوم وقدرتهاست وتمام فیوضات الهی که بر زمین نازل می شود از کانال وجود اوعبور می کند واز ناحیه او به دیگران می رسد

آنچه خوبان همه دارند اویک جا دارد وبلکه بالاتر از آنچه همه اهل خوبی وحسن دارند

اگر تمام علومی را که در مغزهای بشر هست جمع کنیم باز علم امام زمان بالاتر از آنهاست

اگر تمام قدرتهای بشر را جمع کنیم وروی هم بگذاریم قدرت او بالاتر خواهد بود

اگر تمام فضائل وکمالات بشر را جمع کنیم به قدر وقیمت فضلئل امام نمی رسد

اگر تمام عبادت های بشر را روی هم بگذاریم ارزش عبادت او ازآن بالاتر خواهد بود

امام زمان همچون خورشیدی است که زمانی که در آید همه ستارگان از خود نمایی وجلوه می افتند ودیگر با وجود او کسی نظر به غیر او ندارد شجاعان - دینداران- عالمان- عابدان- زیبارویان همه به پیش او خس وخاشاکی بیش نیستند حسن همه انسانها در مقابل حسن او قطره ای در برابر اقیانوس است او در همه چیز پیشتاز است در عقل- عشق- عرفان - تقوی- عبادت - اخلاص - علم - قدرت - توحید- صبر- حلم - شجاعت- سخاوت- رضا- .....

ان ذکر الخیر کنتم اوله واصله وفرعه وماواه ومنتهاه

اهداف ظهور:

دو نهضت وحرکت بزرگ در تاریخ اسلام داریم یکی نهضت امام حسین ودیگری نهضت حضرت مهدی علیهما السلام دو هدف اساسی در حرکت حسینی وجود دراد یکی نجات جامعه از جهالت ودوم راست کردن دین منحرف واصلاح اسلام مغشوش به بدعتها وهواها .

در زیارت اربعین می خوانیم" وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله وحیره الضلاله " او (امام حسین) خونش را در راه تو تقدیم نمود تا بندگانت را از جهالت وسرگردانی برهاند

در جای حضرت سید الشهدا هدف از حرکت خود را اصلاح دین جدش رسول خدا عنوان می نمایند" انی لا اخرج اشرا ولا بطراً وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ...


هدف دوم: : معرفت مردم نسبت به حقیقت توحید وامامت

هدف سوم : تحقق آرزوی دیرینه بشر در تحقق دنیایی که فطرت او همواره در جستجو وتشنه وجود آن بوده

همیشه آن چه انسان در درون آن را جستجو می کند قطعا در بیرون یا محقق است یا قابل وجود که باید حتما روزی محقق شود وگرنه نیاز درون خلقتی عبث است شما زمانی که احساس گرسنگی می کنید باید در بیرون غذایی باشد زمانی که احساس تشنگی می کنید باید در بیرون آب وجود داشته باشد زمانی که میل جنسی دارید باید محل اطفایی در بیرون وجود داشته باشد زمانی که بدن شما نیاز به تنفس دارد باید هوا واکسیژنی در بیرون موجود باشد بنابراین هر میل ونیاز درونی منطبقی در بیرون دارد در نیازهای معنوی نیز همین گونه است شما در درون همیشه به دنبال انسانی می گردید که فاقد نقص باشد و از بس که انسان ناقص دیده اید خسته شده اید

دی شیخ با جراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما/ گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

از همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا ورستم دستانم آرزوست

به دنبال دنیایی می گردید که همه آرزوهای خود را در آن محقق ببینید در رویای خود همیشه مدینه فاضله ودنیایی را می جویید که عدالت مطلق در آن حکمفرما باشد همه به یکدیگر اعتماد داشته باشند جود وبخشش همه جا را فرا گرفته باشد اخلاق وصفا حاکم باشد کسی به شما ظلم نکند جز خوبی از کسی چیزی نبینید هیچ گاه رنگ فقر را نبینید هیچ گاه غم طولانی بر شما مستولی نباشد همه دنیا سرسبز باشد افراط وتفریط وجود نداشته باشد از حماقت وجهالت کسی رنج نبرید انسان دورو ونیرنگ باز نبینید در فهم حقیقت سرگردان وحیران نباشد امنیت کامل داشته باشید حقوق انسانی تان همیشه مورد توجه باشد .... بشر همیشه در آرزوی دهکده جهانی بوده ، دهکده مظهر صلح وصفا وصمیمیت است در یک دهکده همه ساده وبی آلایش زندگی می کنند خلق وخوی روستایی خلق وخوی آشنایی ومحبت است در یک دهکده همه یکدیگر را می شناسند در وقت نیاز وگرفتاری به سراغ یکدیگر می روند غمخوار ومعین یکدیگر ند ودر غم وشادی یکدیگر شریک ، ادعایی ندارند ، آرزوهایشان کم وشادی شان فراوان است هیچ کس دیگری را نمی آزارد یا به او خیانت نمی کند چون همه یکدیگر را از خویش واز یک خانواده می دانند با یکدیگر صمیمی ونسبت به غریب مهمان نوازند مرز جغرافیایی بین آنان نیست آنچه هست فقط محله بالا وپایین است(2)

خوب همه اینها نیاز فطری انسان است پس باید یا چنین دنیایی در خارج موجود باشد یا حتما در آینده محقق شود وگرنه نیاز وخواست فطرت نیازی بیهوده است ودلیلی ندارد که خدا نیازی را در انسان خلق کند که هیچ تحققی برای آن وجود ندارد بنابراین حقیقت مهدویت ودنیای مهدوی بیش از آنکه یک مسئله نقلی باشد یک حقیقت فطری است درست است که در دنیای آخرت همه اینها محقق است اما ما از نیاز وآرزویی سخن می گوییم که مربوط به همین دنیاست چنین نیاز و آرزویی را حتی کسانی که به آخرت ایمان ندارند هم دارند علاوه براین باید فکرت "نمی توان ونمی شود "بشر در تحقق حق مطلق در دنیا شکسته شود واین امر جز به وسیله انسانی که ولایتش در حد ملکوتی وعرشی است حاصل نمی شود

بنابراین مهدویت حقیقتی فطری است هر چند که مردم در مصداق منجی اختلاف داشته باشند ولی اصل حقیقت انتظار وظهور یک منجی مورد اشتراک فطرت همه بشر یت است


عصر غیبت میدان اثبات درماندگی مدعیان :

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

کسی به حسن وملاحت به یار ما نرسد

عصر غیبت میدان ظهور مدعیان دین و سیاست وعدالت عقلانیت وعلم وتقوا است عصری است که صالح وطالح متاع خویش می نمایند وخیلی ها برای نجات بشر یا تحقق دین پا به میدان می گذارند ولی هیچ یک آنان چنان که باید مطلوب ومرضی دل آدمیان نمی شوند وهمچنان بشر تشنه ومنتظر است هرکدام یک گوشه کارشان درست است ویک گوشه آن خراب ،

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/ در خرابات بپرسید که هشیار کجاست

عصری است که قدر وجود امام فهمیده می شود وتا بشر قدر او را نداند والتماسش نکند ونازش را به جان نخرد او نیز پا در رکاب نمی نهد عصر غیبت عصر اثبات بی لیاقتی مدعیان وعدم توان آدمیان در تحقق دنیای سعادتمند بدون وجود امام است

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید/ هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند

امام که نباشد تلاش برای تحقق آنچه وجودش فقط ملزوم وجوداو ست مانند میخ بر سنگ کوبیدن است

" ارایتم ان اصبح ماءکم غورا فمن یاتیکم بماء معین"

امام زمانی خواهد آمد که بشردست نیاز به سویش دراز کند تا زمانی که انسان خود را از او بی نیاز می بیند اودلیلی برای پیشقدم کردن خود ندارد او برای بشریتی ظهور می کند که چون عاشق سراپا سوخته در برابرش اظهار فقر وعجز کند و در پرده دل خویش جز اندیشه او نگذارد وقتی کسی شما رابرای میهمانی بخواند تا خواهش وجدیت به خرج ندهد ومطمئن نشوید که او در خواست وخواهش خود جدی است دعوتش را اجابت نمی کنید

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

غیبت از مصائب عظمی است:

ما دو مصیبت بزرگ در اسلام داریم یکی مسئله عاشورا ودیگری غیبت

شاید برای ما که درد دین نداریم ودر رده پایین فهم قرار داریم مصیبت بودن غیبت را نفهمیم مانند طفلی که در رحم مادر است وهنوز دنیای بیرون را ندیده او تمام دنیا را همان رحم وتمام روشنایی را همان ظلمت می بیند لکن برای کسی که فهم ودرکش متعالی وملکوتی ودینش دین حقیقی است وآگاه است که چه افقهای زیبای دست نیافتنی در فراسوی دنیای ماست که جز با حضور وظهور حجت حاصل نمی شود می داند که در چه زندان وتنگنا یی به سر می برد وپیوسته شاکی است واز دنیای موجود ناراضی

در دعای افتتاح به خدا از نبودن پیامبر وحجت در میان خود شکایت می کنیم این شکایت مخصوص کسانی است که به معرفت تام ودرد دین رسیده باشند والا برای عوام که چیزی فراتر ازدنیای موجود نمی بینند ولذت وبهجتی بالاتر از آن نمی شناسند شکوه کردن معنی ندارد

"اللهم انا نشکوا الیک فقد نینا صلواتک علیه وآله وغیبه ولینا وکثره عدونا وقله عددنا وشده الفتن بنا وتظاهر الزمان علینا فصل علی محمد وآله واعنا علی ذلک بفتح منک تعجله وبضر تکشفه ونصر تعزه وسلطان حق تظهره..."

نمی بینم از همدمان هیچ بر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

دنیا بی حضور حجت مانند خانه ای ست بدون پدر که طفلان نادان وضعیف همیشه حیران وسرگردان ودر نزاعند وحیله وفکرتشان راه به جایی نمی برد آمدن حجت مانند حضور پدر بر سر فرزندان یتیم است

وقتی او بیاید اختلافات علمی از میان می رود چون او تمام علم ودانایی است تمام اختلافات عرفا از میان می رود چون او تمام عرفان است همه اختلافات میان عقلا از میان می رود چون او عقل کامل است سرگردانی انسان تمام می شود چون او نور وهدایت تام است

در واقع زندگی در دنیای بدون امام زندگی نیست بلکه به قول مولوی : مرگی است به نام زندگانی



حقیقت انتظار:

دلم زصومه بگرفت وخرقه سالوس

کجاست دیر مغان وشراب ناب کجا

منتظر واقعی کسیست که مانند زندانی در انتظار روز آزادی است

انتظار سه نوع است گاهی انتظار چیزی را می کشیم که از وقوعش اکراه داریم گاه انتظار چیزی را می کشیم که وقوع یا عدم وقوعش برای ما مساوی است وگاه محل انتظار جایی است که بی صبرانه ومشتاقانه منتظر تحقق آن هستیم مثل کشاورزی که محصولش در معرض تشنگی وخشکسالی است وبی صبرانه منتظر باران است انتظاری که ما در باب مهدویت از آن سخن می گوییم ازاین نوع است واین انتظار مخصوص دینداران وعقلا وعارفان واقعی است که از نیامدن او بر سر محصول ایمان خویش چو بید می لرزند

"اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعز بها الاسلام واهله وتذل بها النفاق واهله.وتجعلنا فیها من الدعاه الی طاعتک والقاده الی سبیلک وترزقنا بها کرامه الدنیا والاخره ..."

هر اشک ریزنده ومهدی گو یی را نمی توان منتظر نامید مصداق اهل انتظار همانهایی اند که در حقشان گفته اند یاتی علی الناس زمان الصابر علی دینه کالقابض علی الجمر" زمانی می آید که نگه داشتن دین مانند نگه داشتن آتش در کف دست است

بین منتظِر ومنتظَر باید تشابه وسنخیت وجود داشته باشد در واقع باید منتظر عاشق باشد نه محب وبرای عاشق بودن باید به معرفت تام رسیده باشد منتظران واقعی همان 313 نفرند از انجا که اینها در تمام فضائل ازجمله تقوی ومعرفت وعقل از همه بالاترند غربت آنها در این دنیا بیش از همه وهمخوانی آنان با روح معشوق ودر نتیجه عشق آنان نسبت به معشوق از همه بیشتر است ما از عشقی صحبت می کنیم که محصول معرفت است نه احساس صرف ما از انتظاری سخن می گوییم که مثل آن مثل انسان زندانی است که بی صبرانه انتظار آزادی را می کشد کسی که دنیای موجود برای او گلستان است ودین موجود برای او مرضی است وآن را همان دین منزل می پندارد نمی تواند منتظر باشد امام زمان غریب وطرید است وفقط غریب وتنها او رادرک می کند " هو الطرید الوحید الغریب" انتظاری انتظار حقیقی است که از معرفت تام ناشی شود واگرنباشد امید وصال یا اجل مسمی هر آینه صبر عاشق به نهایت رسیده وترک دنیا می کند کسی منتظر واقعی است که لحظه شماری کند نه سال شماری ونه روز شماری بعضی می گویند انتظار یعنی عمل نمودن وحرکت کردن ومقدمه سازی برای ظهور، درست است اما این مرحله دوم انتظار است گذشته از این هر عاملی را هم نمی توان منتظر نامید ودلیلی ندارد که " افضل الاعمال" را عمل جوارحی معنا کنیم بلکه خود انتظار در حکم یک عمل است . اصل انتظار این است که انسان به معرفت تام رسیده باشد وعشق به معنای حقیقی در وجود او موج زند واز خویش واز مردم ودنیای موجود به تنگ آمده باشد وبه نقص دین وعقل دیگران آگاه وتصور دنیای عصر ظهور زیباترین ترسیم در ذهن او باشد عاشق حق و پاکی باشد هر چند که خود در عمل پاک نباشد رویش زرد و افسرده و قلبش مالامال از اندوه واسف است عمر خود را بی حضور او از دست رفته می بیند و از مرام بی خبری وجهل مردم در غضب است دین موجود او را راضی نمی کند وعاقلان را عاقل نمی نامد ادعا ندارد وگوشه گزین است غریب وتنهاست واز مصاحبت غیر معشوق متنفر -که روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم -عقل وعرفان ودینمداری وتفقه او کامل است شادیش کم وغمش طولانی است راغب به مرگ واز زندگی اندوهبار دنیا خسته است .

منتظر واقعی آن است که امام نزد او از جان ومال وزن وفرزندش محبوب تر باشد وفقط به زبان نگوید " بابی انت وامی ونفسی واهلی ومالی واسرتی " بلکه باید بتواند در عمل همه اینها را برایش قربانی کند پیامبر اسلام می فرماید : لا یکمل ایمان امرء حتی اکون احب الیه من ماله وولده ونفسه" ایمان هیچ مسلمانی کامل نیست الا اینکه من نزد او دوست داشتنی تر از مال ونفس وفرزندش باشم

باغ بهشت وسایه طوبی و قصر وحور/ با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

والبته همه مدعیان ولایت در ادعای خود امتحان می شوند بعضی ذکر وطوافشان بر گرد حریم امامت صدا وطبلی بیش نیست " وما صلاتهم عند البیت الا مکاء وتصدیه" وفقط عده کمی از صافی امتحان معرفت وعمل عبور می کنند شاید خیلی از همینهایی که بارها دعای ندبه را زمزمه کرده اند زمانی که امام بیاید در دل بگویند " ای کاش که نمی آمد" چون فقط دم زده اند وخانه از غیر نپرداخته اند(3)

تنها کسی که در دنیا لایق عشق است اوست ولی کمتر کسی است که لیاقت ورود به وادی مقدس عشق او را دارد کسی که به عشق او نرسد حقیقت عشق ومستی را در نیافته ومدعی ای است که بی خبر در رنج خود پرستی خواهد مرد ولو با هزار عشق دیگر سودا کرده باشداگر یوسف مصری دوعاشق سوخته زار ونزار داشت باید بر درگاه عشق یوسف فاطمی وطاووس اهل بهشت که صد یوسف نزد او سر به گریبان خجلت فرو می برد صدها هزار عاشق پرو بال بسوزاننداگر حق عشق یوسف پیر ی زلیخا ونابینایی یعقوب است حق عشق مهدی مردن وفنا است اما افسوس که خلایق خواب زده وغافل به کوی عشقش گذاری نمی کنند ودر میدان وصالش سبقت نمی گیرند

گوی توفیق وکرامت در میان افکنده اند/ کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد؟

منتظر واقعی از ابر و باد ومه وخورشید وفلک در شکوه وتعجب است که بی حضور او چه میلی بر وزیدن وتابش و حرکت دارند از بودن خویش بی حضور او در زحمت وعنا است هیچ لدت ومقام و جایگاهی او را راضی نمی کند پیوسته گمشده ای دارد واگر امید وصل او نباشد از حرکت باز می ماند

مرا امید وصل تو زنده می دارد / وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

وچون درآید زمزمه خواهند کرد:

روز هجران وشب فرقت یار آخر شد

زدم این فال وگذشت اختر وکار آخر شد

آن همه ناز وتنعم که صبا می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی وشوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گوبرون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای درازوغم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست زبد عهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

منتظرترین انسان روی زمین خود حضرت است چرا که او بیش از هزار سال است که در انتظار نشسته
برای او در میان آدمیان هم سنخی نیست و بیش از همه غریب وتنهاست ممکن است ما در دل به عمر طدلانی حضرت غبطه بخوریم ولی خدای او می داند که در این مدت طولانی اسیر چه غمهای جان سوز بوده در عین حال اشتیاق او به امت بیش از اشتیاق امت به اوست واینکه فرمود شما خود را اصلاح کنید ما خود به سراغ شما می آییم نشان از قلت انسانهای صالح واشتیاق او به تربیت یافتن انسانها ویافتن هم سنخی برای خویش است حجا بهای بین ما واو همان حجابهای بین ما خدا ست یعنی جهالت وگناه ااشتیاق او به امت بیشتر است تا اشتیاق امت به او ، او شفیق بر مردم ورحمت واسعه بر آنهاست بر گناهان ما بیش از ما اندوه می خورد واستغفار می جوید کسی در عالم نیست که از روی معرفت او را بخواند وآن پادشه خوبان به حالش نظر نکند یا به او سلام کند واو پاسخ ندهد

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

چله گرفتن وذکر خاص برای رویت حضرت خواندن افتخار وهنر نیست هنر در رسیدن به قابلیتی است که حجاب بین عاشق ومعشوق از میان رود واو را از راه لیاقت واستحقاق کشف ودرک کنیم در همین عصر غیبت انسانهایی بوده اند که به مرحله ای از تقوا ومعرفت رسیده اند که حضرت را از این مسیر درک کرده وبه حضورش شرفیاب شده حتی خود حضرت میهمان خانه آنها می شده بی آنکه برای رویت او چله گرفته باشند او را با احساسات نمی توان درک کرد درک او محصول مجاهدت توام با معرفت وعشق ودرد است


انتظار از بدو خلقت بوده است:

همه پیامبران از ظهور پیامبر آخر الزمان ووجود مقدس ائمه اطهار ووقایع مهم این دین مثل واقعه کربلا وظهور امام زمان وتشکیل حکومت عدل در تمام دنیا با خبر بوده اند آنان قبل از هر چیز به دین پیامبرآخر الزمان ایمان آورده اند چرا که ان الدین عند الله الاسلام "

دینهای قبل شریعت ومنهاج و مقدمه سازبرای دین اصلی بوده ودین حقیقی نبوده اند وهمه پیامبران مرید دین اسلام وپیامبر واوصیای دین آخر الزمان بوده اند وبه همه بشارت حکومت عدل داده شده وهمه آنان جزو منتظران بوده اند

و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی‏ الصالحون

ودر جای دیگر عاقبت جهان را از آن جبهه تقوا ومتقین می داند

والعاقبه للمتقین

والعاقبه للتقوی


واینکه امام صادق علیه السلام می فرماید اگر من حضرت حجت را درک کنم خدمتش را می کنم بیانگر شدت تنگنا ها ومصائب بزرگ ائمه است ونشان می دهد که آنها بیش از همه در انتظار فرج نشسته اند وتنها چشم امیدشان به فرزند برومندشان مهدی بوده است

این وعده همواره موجب دلگرمی وآسایش خاطر انبیا واوصیا و همه مظلومان تاریخ بوده است و گاه وعده آن را به پیروان خود نیز می داده اند چنانکه حضرت موسی علیه السلام خطاب به قوم خویش می فرماید :

استعينوا بالله و اصبروا ، ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين

سنت به ارث رسیدن زمین برای بندگان صالح ومتقین سنتی غیر قابل تغییر است هر چند که زمان حکومت جور وحاکمیت اهل فسق بسیار به طول بکشد این سنت ووعده در چند جای قرآن به صورت شفاف بیان شده است مانند:

ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین.

وعدالله الذین آمنوا منکم وعملوالصالحات لیستخلفنهم فی الارض کمااستخلف الذین من قبلهم ولیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا ...

البته این استخلاف یک سیره همیشگی است که در پایان هر دوره مظلومیت وایستادگی رقم می خورد ولی تمکن واستخلاف اهل ایمان وصبر در زمان ظهوراوج ترسیم وتفسیر عملی این آیه خواهد بود

ظهور زمانی تحقق می یابد که صبر مردم به نهایت برسد و بلکه بعضی در تحقق وعده خدا به شک بیفتند این سیره الهی نیز جزو سنت هاست که در دو جای قرآن بیا ن شده است :

"ولما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم الباساء والضراء وزلزلوا حتی یقول الرسول والذین آمنوا معه متی نصرالله الا ان نصرالله قریب."

"حتی اذا استیئس الرسل وظنوا انهم قد کذبوا جا ء هم نصرنا"

نقش عینی حضرت در حفظ اسلام:

این مجاهدت عمرو وزید نیست که اسلام را حفظ نموده در تمام طول غیبت عنایات وتوجهات والقائات امام زمان بوده که خطرات وبلایا را از اسلام دور کرده است امام با وسیله قرار دادن دیگران به طور مستقیم یا غیر مستقیم این مهم را به انجام می رساند خدمات بزرگی که فقها در طول این دوره به اسلام نموده اند با الهام ویاری آن حضرت بوده است همان وظیفه ای که امام در زمان حضور دارد در زمان غیبت نیز خود را موظف به آن می بیند لکن از ورای حجاب وپرده امور اسلام وجامعه را اداره می کند به فریاد گرفتاران می رسد سائلین را راهنمایی کرده وخطاهای بزرگ را جبران می نماید بنابراین غیبت به تصور غلط بعضی کنار کشیدن از امور نبست بلکه غیر مستقیم عمل نمودن است که همه اثر را می بینند ولی موثر را نمی شناسند الهام را حس می کنند ولی ملهم را نمی بینند صدا را می شنوند ولی صاحب صدا را مشاهده نمی کنند به جز خواص که منبع الهام واثر را نیز می شناسند

مادر دعاها:

انتظار از آن کسی است که آرزوهایش را در ظهور منتظر محقق ببیند پس فقط عدالتخواهان واصلاح طلبان ودین شناسان عارف منتظران واقعی اند منتظران واقعی کسانی اند که فرج آنان در تحقق ظهور باشد ظهور تنها فرج امام عصر نیست فرج منتظران نیز هست زیرا که تمام مصائب وگرفتاری های اهل ایمان در آن عصر زائل می گردد رسول اسلام می فرمایند" واکثروالدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم" برای تعجیل درفرج امام عصر دعا کنید زیرا که فرج او فرج خود شماست " اگر ما بخواهیم یک دعا که مادر همه دعاهاست وجامع همه دعاها باشد را بیا ن کنیم همین دعاست زیرا مردم صبح و شام پیوسته بر چیزهایی دعا می کنند که ریشه همه اینها محصول غیبت است بالاخره یا از کسی به انسان ظلم رسیده که دست به دعا بر می دارد یا مشکلی در کارمی افتد  که حاصل جهالت شخص یا جامعه است یا از فقر دست به دعا بر می دارد یا از جهل یا از هر گرفتاری دیگر یا از حجاب و دوری به تنگ آمده است  ... در عصر ظهور دیگر نه فقری است نه جهل نه گرفتاری  عظیم است نه ظلم پس دیگر در آن روز کسی از ظلم واز جهل نمی نالد اگر هم گرفتاری باشد در سایه ایمان وعقلانیت رفیع آن روز صبر و عفت آسان تر ولذت بخش تر از امروز است بنابراین فرج امام زمان فرج همه ماست واستجابت دعای فرج استجابت بسیاری از دعاهای زیر مجموعه دیگر نیز هست

مصلحت دید من آنست که یاران همه کار

بگذارند وخم طره یاری گیرند


عامل غیبت وظهورمردمند :

دلیل غیبت عدم لیاقت مردم برای حضور در جامعه امامت است که همان جامعه خرد وعدل و عقل است

آنچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

غیبت تا زمانی است که مردم متنبه گردند وخسته شوند وبرای حکومت امام خود را تشنه ببینند هر چند که به کمال وعقل وعرفان کامل نیز نرسیده باشندولی تشنه خرد و عدل وعقل باشند ظهور زمانی تحقق می یابد که مردم آن قدر سر خورده وزجر دیده وشکست خورده از بی خردی وبی عدلی باشند که دیگر دامان امامت وانقیاد به او را رها نکنند چون هر دوره تاریخ که ملاحظه کنید زمانی مردم به حق روی آورده اند وزمانی دیگر سست شده اند در آن زمان که مردم حقانیت وشعور وحیات واقعی را درک ولمس می کنند دیگر به خود اجازه تمرد وسستی در حق را تا قیامت نمی دهند بنابراین زمانی ظهور تحقق می یابد که بشریت مجازات خود را ببیند وتوبه کار واقعی گردد وشعور او مستعد درک حضور امام وعدل وخرد متعالی شود ودیگر باطل را برای همیشه ترک کنند " قل جاء الحق وما یبدی الباطل وما یعید" اقبالی که دیگری هیچ ادباری از پس آن نیست

همان گونه که عامل غیبت مردمند عامل ظهور نیز آنهایند نه تنها خود امام زمان از وقت ظهور خود خبر ندارند بلکه شاید بتوان گفت خداوند نیز برای این زمان وقتی را در نظر نگرفته است وزمانی در لر لوح محفوظ مندرج نیست بلکه این فعلا از امور محو واثبات است این امر منوط به خود مردم است که کی آکاه شوند خداوند در این امر عجله ای ندارد این مردمند که باید عجله کنند اینکه پیامبر اسلام فرمودند" اگر از قیامت یک روز بیشتر باقی نباشد خداوند آن روز را آن قدر طولانی می کند که حضرت حجت ظهور نماید" بیانگر این است که نزد خداوند زمان مشخصی وجود ندارد واین امر منوط به اصلاح مردم وپیدا شدن 313 نفر است حتی اگر به یک روز قبل از قیامت بیانجامد وتا روز قیامت انتظار الهی طول بکشد بنابراین تا جامعه اهل فهم ودرد ودر نتیجه انتظار نگردد و برای رسیدن به منتظر ابراز شوق و اقبال لازم را تبه خرج ندهد امر ظهور همچنان به تاخیر می افتد

فلسفه 313 چیست؟

این افراد هسته مرکزی یاوری امام وحکومت او یند وبهترین ومهذب ترین وباایمان ترین  وعاقل ترین وعارف ترین و خالص ترین وعابد ترین انسانهای روی زمین بعد از حضرتند صاحب قدرت واعجازند واین حاصل ایمان وتقواوفضائل والای آنان است آنان مانند خود حضرت در گمنامی زندگی کرده ومنتظران واقعی محسوب می شوند این افراد فقیه ترین انسانهایند زیرا بدون فقه اداره حکومت اسلام با خطا ونقصان مواجه می شود آنان نقش حواریون را نسبت به امام دارند وبقیه یاوران در رده بعدی واقع می شوند خود امام این قدرت را دارد که به تنهایی همه چیز را را به تسخیر خویش وا دارد لکن سنت الهی در پیمودن راه از طریق عادی وبه کمک یاران است

درفلسفه و علت این عدد چیزی نمی دانیم ولی شاید این عدد بر مبنای تقسیم اقلیمی خاصی از زمین باشد که هر کدام امارت وفرمانروایی آن بخش را تحت امر حضرت حجت به دست می گیرند

عصر ظهور قیامت صغیر :

ندای آسمانی ظهور یاد آور صیحه آسمانی روز قیامت است زنده شدن بعضی مردگان به وسیله امام عصر ترسیمی از زنده شدن مردگان در روز قیامت است وافتراق وتمییز خبیث از طیب ومجرم از پرهیزگار یاد آور حقیقت " وامتازوالیوم ایها المجرمون" روز جزاست کیفر ستمکاران به دست حضرت یاد آور انتقام الهی در روز جزا وفراگیری رحمت وبرکت و نزهت وبهجت بر سر مومنین یاد آور بهشت نعیم است عدل حضرت یاد آور عدل الهی روز جزا ورحمت او یاد آور رحت الهی وشفاعت آن روز است کشف حجابها وبر ملا شدن بواطن امر حقیقت عینی " فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید" است در آن روز همان گونه که دیگر امتحان به پایان می رسد در عصر ظهور نیز اهل صبر وتقوی واهل گناه امتحان خود را پس داده اند آن روز ، روز دروست نه زرع وکشت "یوم یاتی بعض آیات ربک لاینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا"

فردا که پیشگاه حقیقت شودپدید/ شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد

(1) در زیارت اربعین می خوانیم فمعکم معکم لا مع عدوکم ولی در زیارت جامعه آمده : فمعکم معکم لا مع غیرکم، این غیر حتی مومنین را هم شامل می شود این معرفتی بالاتر می خواهد که اگر انسان به آن حد برسد حتی نظر به غیر امام ندارد وآنها را در نزد او خاشاکی بیش نمی داند جمله دوم کلام اهل معرفت وعشق است وکلام اول کلام اهل حب ودوستی وشناخت آنجا کلام کلام عوام است واینجا کلام خواص است وبحث بیش از این در این باب فایده ندارد چون حقیقت معرفت گفتنی نیست

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

(2) که البته در تحقق این دهکده غرب یک گام از ما جلوتر است چون آنان با تشکیل اتحادیه اروپایی دهها کشور را تبدیل به یک خانواده کرده و مرزهای جغرافیایی حکم همان محله بالا وپایین را پیدا کرده است

(3) ذکر یک خواب خالی از لطف نیست بنده چندین سال پیش در حوزه مروی تهران طلبه بودم ایام فاطمیه بود نماینده یکی از شهرهای فارس که آدم سید وروحانی هم بود همه ساله در این ده شب در خانه خود مراسم عزاداری داشت ومراسمش هم واقعا پر جاذبه بود ما هم که نزدیک به منزل ایشان بودیم گه گاه در این مراسم شرکت می کردیم یک شب که واقعا محو حضور کثیر جمعیت و اشک وماتم ونوحه بر آن حضرت بودم در دلم گذشت که دیگر فاطمه غریب نیست واگر در زمان خود آن همه مصائب داشت ودفنش هم در نهان انجام شد امروز بحمدلله این همه عاشق و شیفته دارد وقطعا به این همه انسان مرید عاشق می نازد ودوران غربت اهل بیت پایان یافته است این افکار مرا نسبت به مصائب حضرت کمی آرامش داد اما همان شب در وقت سحر خواب دیدم که از محلی عبور می کنم وزمان هم زمان سحر است به مسجدی بر خوردم که عده زیادی از مردان کنار مسجد ایستاده اند وگویا منتظر آمدن کسی هستند از یکی از ایشان سوال کردم اینجا چه خبر است ؟ گفت قرار است حضرت زهرا سلام الله علیها به این مسجد تشریف بیاورند ونماز بخوانند وما هم منتظریم که وقتی حضرت آمدند به وی اقتدا کنیم به ایشان گفتم آخر شما مرد هستید ومرد بر زن نمی تواند اقتدا کند ولی هیچ یک گوششان به این مسئله شرعی بدهکار نبود دیدم ارادت احساسی به حضرت آنچنان آنها را در بر گرفته که به مسئله وواقعیت شرعی توجه ندارند حال جالب اینکه اینها آن قدر منتظر شدند که خورشید طلوع کرد وحضرت هم نیامد ونماز صبحشان قضا شد ولی هنوز منتظر بودند که حضرت بیاید نماز بخواند خیلی از این جمعیت پریشان ومتعجب بودم از خواب بیدار شدم فهمیدم که این خواب جواب افکار دیشب من بود واین گونه هم که تصور می کردم نیست اهل احساس واشک زیادند ولی اکثرا جاهل ونادانند وعارف واقعی بسیار کم است وآنچه قیمتی است عرفان است نه احساس



-        . 
شبهات فاضلی {قسمت چهارم}

شبهه هجدهم:

در این فایل صوتی 5 شبهه ایراد شده است که یکی یکی به آنها اشاره می کنیم

1- زمان رسول تا قبل از آنکه به کاروان ابو سفیان دستبرد زنند وآن را در جنگ نخله غارت کنند حضرت علی وحضرت محمد دوتاییشان روزانه چندعدد خرما بیشتر نداشتند که بخورند(یعنی اینکه بعد از این غارت دیگه مالدار شدند وغارت هم به خاطر این بود که از گرسنگی وفقر نجات پیدا کنند )

جواب:

اولا که پیامبر چه قبل از این واقعه چه بعد از آن ساده ترین خوراک را داشت وبه گفته علی علیه السلام همیشه از گرسنگی سنگ بر شکم خود می بست نه اینکه نداشت که بخورد بلکه اهل زهد بود علی علیه السلام خود نیز همین گونه بود وقوت معمول او در شبانه روز دو عدد نان جو بودودر شب شهادتش که مهمان خانه دخترش بود زمانی که دید دخترش نان وشیر ونمک جلوی او گذاشته است ناراحت شد وفرمود دخترم تو کی دیده ای که پدرت از دو خورشت تناول کند شیر را بردار ومن با نان ونمک افطار می کنم به گواهی تاریخ پیامبر وعلی علیهما السلام اززاهد ترین انسانهای روزگار خود بوده اندتا جایی که پیامبر فرمود " الفقر فخری" آیااین زهد با حرص ومال طلبی جمع می شود

واما ماجرای جنگ نخله :

{چون رسول خدا (ص) از بدر اولی بازگشت، روزی بعد از نماز عشاء به عبد الله بن جحش فرمود:

«صبح با اسلحه خود بیا که تو را به جایی روانه کنم.»
فردا صبح عبد الله با تمام تجهیزات به نماز صبح پیامبر(ص) حاضر شد، پیامبر(ص) دستور دادند تا بر روی چرم چیزی نوشتند، آن نامه را سر بسته به دست عبد الله داده و او را به همراه هشت نفر از مهاجرین که عبارت بودند؛ از ابو حذیفة بن عتبة، عکاشة بن محصن، عتبة بن غزوان، سعد بن ابی وقاص، عامر بن ربیعة، واقد بن عبد الله و خالد بن بکیر، روانه مأموریتی اطلاعاتی کردند و فرمودند پس از دو روز راه پیمایی، این نامه را بگشا و طبق آن عمل کن و هیچ یک از همرامان را به همراهی مجبور نکن.عبد الله سئوال کرد، به کدام سو بروم؟ حضرت فرمودند:
«راه نجد را در پیش بگیر و بسوی چاهای آب پیش برو »
او هم پس از دو روز پیاده روی نامه را گشود، دستور چنین بود:
«هنگامی که نامۀ مرا خواندی راه خود را پیش گیر و در سرزمین"نخله"بین مکه و طائف فرود آی و در آنجا در کمین کاروان قریش باش و ما را از وضع آنها آگاه ساز
عبد الله به همراهان اعلام کرد که دستور پیامبر(ص) این چنین است، هر کس برای شهادت آمادگی دارد بیاید وگرنه آزاد است که برگردد، همه گفتند ما در این سفر همراه تو هستیم و به این ترتیب تمامی آنها راه را به سوی نخله کج کردند و به "بحران" که رسیدند، سعد بن ابی و قاص و عتبة بن غزوان شتر خود را گم کردند و برای پیدا کردن آن شتر از رفقای خود جدا شدند و راه بیابان در پیش گرفتند عبدالله بن جحش با شش نفر دیگر به راه خود ادامه دادند و در روز آخر ماه رجب به نخله وارد شدند و کمین کردند، کاروانی از قریش به سر کردگی "عمرو بن الحضرمی" از تجارت طائف به مکه بر می­گشت که کالاهای تجارتی مانند: کشمش و پوست و غیره به همراه داشت
عبد الله و همراهان خواستند به کاروان حمله کنند اما روز آخر ماه رجب (از ماههای حرام) بود به یکدیگر گفتند اگر اینان داخل حرم شوند جنگ با آنها به پاس حرم، جایز نمی­باشد و اگر اینجا با آنها جنگ کنیم حرمت ماه حرام را شکسته­ایم، سرانجام به کاروان حمله کردند، واقد بن عبد الله تمیمی از مسلمانان تیری به سمت عمرو بن الحضرمی پرتاب کرد و او را کشت و دو نفر از آنها را اسیر کردند و نوفل بن عبد الله نیز گریخت و بسوی مکه رفت، عبد الله بن جحش و همراهان با اسیران و غنائم کاروان قریش به مدینه باز گشتند.پیامبر (ص) از اقدام خود سرانه عبد الله و همراهان نارحت شد و از تحویل گرفتن اسراء و غنائم کاروان قریش خوداری کرد و به آنان فرمود من نگفته بودم در ماه حرام جنگ نکنید.
از طرفی باز تاب وسیعی در بین مسلمانان داشت که عبد الله و همراهان را سرزنش کردند و از سوی دیگر قریش از این جریان بهره برداری تبلیغاتی کردند و می­گفتند، محمد(ص) حرمت ماه حرام را شکسته و در آن خونریزی کرده و اموال مردم را گرفته است، یهود مدینه هم به سم پاشی پرداخته و این حرکت را به فال بد می­زدند و می­گفتند: این کار به ضرر مسلمانان تمام خواهد شد.
در این هنگام فرشتۀ وحی فرود آمد و آیه نازل شد:
«از تو دربارۀ جنگ کردن در ماه حرام سؤال می کنند بگو، جنگ در آن گناهی بزرگ است و لکن گناه جلوگیری از راه خدا و کفر ورزیدن به او و هتک احترام مسجد الحرام و اخراج ساکنان آن، نزد خدا بزرگتر است و ایجاد فتنه و جلوگیری از راه خدا و کفر ورزیدن و بیرون راندن مؤمنان از قتل در ماه حرام بدتر است و مشرکان پیوسته با شما می­جنگند تا اگر بتوانند شما را از آیینتان بر گردانند.»
با نزول این آیات که همراه با تبرئه ضمنی عبد الله و همراهان او بود، قریش عامل فتنه معرفی شدند و گناه آنها بزرگتر از قتل در ماه حرام معرفی شد و جو مسمومی که بر ضد مسلمانان به وجود آمده بود شکست و رسول خدا (ص) اسیران و غنائم را پذیرفت www.pajoohe.com}


2- در ماجرای بنی قریظه به شهادت تاریخ نقل شده که زبیر وحضرت علی یک روزه 700 یهودی راگردن زدند

جواب:

پیامبر بعد از استقرار در مدینه با یهودیان پیمان عدم تعرض و عدم خیانت بست، در عین حال که تمام حقوق شهروندی آنان در حکومت اسلامی را بدون مالیات وخراج به رسمیت شناخت، چون آیات خراج و حقوق اهل ذمه بعد ازنقض عهد آنان نازل شده است و به همین جهت آنان با مسلمانان از حقوق برابر بر خوردار بودند ولی آنان به اساس گزارش تاریخی به (خصوص نص قرآن) پیمان شکنی نمودند و با دشمنان که در حال جنگ بود برنامه ا ی بر اندازی حکومت نوپای رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» را با مشرکان ریختند.و این مطلب را قرآن بیان کرده است.

بعد از آنکه رسول خدا به مدینه تشریف آورد وهمین یهودیان را به اسلام دعوت کرد آنان از پذیرفتن دعوتش سرباز زدند ،ناگزیر رسول باآنا ن معاهده بست. پیامبر با ایشان که سه طایفه بودند بنام بنی قینقاع ،بنی نظیر،بنی قریضه ودر اطراف مدینه سکونت داشتند معاهده امضا کرد ،لکن هرسه طایفه عهد خود را شکستند،بنی قینقاع در جنگ بدر عهد خود را نقض کردند، .بنی قینقاع در ابتدای امر مسلمانی را به قتل رساندندوبعد هم به شورش پرداختند بنی نظیر نیز شورش کردند و قصد ترور پیامبر را کردند وبنی قریظه نیز در عمل واردجنگ شدند
http://www.kateb-hazara.net

پيامبر در برابر اين پيمان شكني و خيانت يهوديان بني قين قاع و بني نظير از آنان خواست كه مدينه را ترك كنند و از جامعه مسلمانان خارج شوند(در صورتي كه مي توانست مطابق پيمان نامه عمل كند و مردان آنها را كشته و زنان و كودكان آنها را اسير كند و اموالشان را ضبط كند اما با آنها با ملايمت برخورد كرد)

بنی قین قاع بر اثر خیانت و پیمان شکنی شان دستگیر شدند اما با میانجیگری خزرجیان که با آنان هم پیمان بودند بخشیده شدند و فقط از مدینه اخراج شدند.آنان پس از آن دوباره مشرکین را تحریک کردند و جنگ احد را به راه انداختند.

خلاصه ي ماجراي بني نظير نیز اين بود كه پس از شكست مسلمانان در جنگ احد يهوديان بني نظير به گمان اينكه سپاه اسلام ضعيف شده است درصدد شورش در مدينه و قتل پيامبر(ص) برخلاف پيماني كه بسته بودند برآمدند ودر جنگ احزاب در کنار دشمن قرار گرفتند

و در جنگ احزاب اگر تاكتيك نظامي خندق و كارداني پيامبر نبود نيروي عظيمي كه يهوديان بخشيده شده فراهم آورده بودند كار سپاه اسلام را يكسره مي كرد.

واما بنی قریظه :

تاريك ترين نكته اين ماجرا اين بود كه يهوديان يكتاپرست !!براي مقابله با مسلمانان يكتا پرست با مشركين بت پرست متحد شدند و آنان را تاييد كردند!

يهود بني قريظه نيز كه با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند عهد خود را نقض كرده به ساير يهوديان و مشركين قريش پيوستند.

خبر پيمان شكني يهود بني قريظه كه در جبهه داخلي مدينه مستقر بودند روحيه مسلمانان را تضعيف كرد.پيامبر سعدبن معاذ و سعد عباده را به بني قريظه فرستاد اما يهوديان به آنان و پيامبر اسلام دشنام داده و آنها را از خود راندند.

يهود بني قريظه در جنگ احزاب نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشت و مسلمانان را از پشت سر تهديد مي كرد.آنان قصد داشتند با 2000 سرباز از داخل قلعه وارد مدينه شده و خانه ها و زنان و كودكان مسلمانان را به غارت ببرند. اين خبر هنگامي به پيامبر(ص) رسيد كه مسلمانان سرگرم محافظت از خندق اطراف مدينه بودند تا مبادا دشمنان از آن عبور كنند.چرا كه عبور صف دشمنان از خندق برابر بود با قتل عام مسلمانان به دست سپاه عظيم دشمن!

پيامبر سريعا دو نفر به نام زيد بن حارثه و مسلمه ابن اسلم را با پانصد سرباز مامور كرد تا در ميان شهر پخش شوند و تكبير گويان از تجاوزات بني قريظه جلوگيري كنند تا زنان و كودكان مسلمين آرام گيرند.

سرانجام طولاني شدن محاصره مدينه و كشته شدن پهلوانان مشرك بدست علي(ع) و تنگ شدن كار بر اردوي دشمن به دليل شرايط بد جوي سبب شد تا دشمنان پراكنده شده و جنگ بدون درگيري سپاهيان خاتمه يابد.

آثار خستگي و فرسودگي در چهره مسلمانان نمايان بود كه پيامبر به فرمان خدا مامور شد كه كار بني قريظه را يكسره كند.بادستور پیامبر مسلمانان بلافاصله قلعه بني قريظه را محاصره كردند.

در يكي از روزهاي محاصره قلعه شاس بن قيس به نمايندگي از يهوديان نزد پيامبر آمد و در خواست كرد كه پيامبر اجازه بدهد بني قريظه مانند بني نظير و بني قين قاع اموال خود را برداشته از مدينه خارج شوند. اما پيامبر نپذيرفت و فرمود كه بايد بدون قيد و شرط تسليم شوند. شاس بن قيس حاضر شد كه اموالشان را هم در اختيار مسلمانان بگذارند و محيط مدينه را ترك نمايند. ولي پيامبر اين طرح را نيز نپذيرفت (واین عدم پذیرش نیز از جانب وحی بود )

نهايتا تصميم نهايي بني قريظه اين شد كه حكميت سعد بن معاذ انصاري را قبول كنند تا بين آنها حكم كند و هرچه او حكم كرد بپذيرند.زيرا سعدبن معاذ هم پيمان آنان بود.در گذشته يهوديان بني قين قاع به دليل خيانتشان بوسيله سپاه اسلام دستگير شده بودند و با ميانجيگري خزرجيان كه با آنان هم پيمان بودند بخشيده شدند.يهوديان بني قريظه گمان مي كردند كه سعدبن معاذ كه رئيس قبيله اوس است و با آنان هم پيمان است براي آنها ميانجيگري خواهد كرد و بخشيده خواهند شد.ولی سعد حکم کرد که سران وجنگجویان آنان کشته شوند وزنانشان اسیر شوند واموالشان به غنیمت گرفته شود

پيامبر(ص) داوري سعد بن معاذ را قبول كرد و گفت او هرچه بگويد و نظر دهد من خواهم پذيرفت.

اوسيان براي رقابت با خزرجيان سعد بن معاذ را تحت فشار قرار دادند تا همانطور كه پيامبر(ص) بني قين قاع را بخاطر خزرجيان بخشيد بني قريظه را به خاطر اوسيان مورد بخشش قرار دهد. اما سعد برخلاف اين پافشاريها، نظر داد كه مردان جنگنده آنها اعدام و اموالشان ضبط و زنان و فرزندانشان اسير شوند.(همان طور كه در عهدنامه امضا شده توسط طرفين آمده بود)


http://qrn.blogfa.com

اما درمسئله اعدام شرح بیان این نکات لازم است

1ـ میان پیامبر اسلام(ص) و بنی‌قریظه و دو طایفه دیگر بهود، پیمانی منعقد شده بود که براساس آن، تعهد کرده بودند که هرگز علیه پیامبر و یاران وی قدمی برندارند و با دست و زبان به آنان صدمه‌ای نرسانند، نیز اسلحه و مرکب در اختیار دشمنان حضرت قرار ندهند و اگر برخلاف این رفتار نمودند، پیامبر با آنان همانند دشمن رفتار نماید.

یادآوری این نکته ضروری است که همه جا، جای عفو و بخشش و ترحم نیست. پیامبر در موردی که آثار تربیتی و اخلاقی وجود داشت، نیز عفو و گذشت، سبب جرأت و جسارت دشمن نمی‌شد، نهایت عفو و گذشت را داشت اما در جایی که عفو و گذشت، موجب جرأت و توطئه چینی می‌شد، یا عواقب و آثار نامطلوب و غیر قابل جبرانی داشت، براساس جرم و جنایتی که انجام شده بود، حکم الهی را اجرا می‌کرد. جریان بنی‌قریظه از این گونه موارد بود.

2-ـ یهود بنی‌قریظه، در جریان جنگ احزاب، شهر مدینه را دچار ناامنی کردند و برای ترساندن مسلمانان به خانه‌های آنان ریختند. اگر مراقبت پیامبر نبود و گروهی را برای استقرار امنیت در شهر، از لشکرگاه به داخل شهر اعزام نمی‌کرد، چه بسا نقشه شوم بنی قریظه عملی می‌شد و شهر به دست آنان سقوط می‌کرد و مجاهدان مسلمان را می‌کشتند و اموالشان را به غنیمت می‌گرفتند و زنان و اولاد آنان را اسیر می‌کردند.

3ـ حکم تورات درباره جنگ چنین است: «هنگامی که به قصد نبرد، آهنگ شهری نمودید، نخست آنان را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره کن و چون بر شهر مسلط گشتی، همه مردان را از دم تیغ بگذران، ولی زن‌ها و کودکان و حیوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را به عنوان غنیمت بردار». وپیامبر نیز به حکم همان تورات با آنان عمل کرد

4ـ پیامبر پذیرفته بود که یهود بنی قریظه با وجود خیانتی بزرگی که کرده بودند، می‌توانستند اسلام بیاورند، تا از جنایات آنان صرف نظر کند و آنان به زندگی خود ادامه دهند، ولی لجاجت کرده، بر دشمنی نسبت به اسلام پافشاری کردند!

5ـ پیش از بنی‌قریظه، پیامبر(ص) یهودیان بنی‌قین قاع و بنی‌النضیر را بخشید اما آنان رفتند و کفار قریش را تحریک کردند، که جنگ بدر و احزاب را علیه مسلمانان راه انداختند و صدمات و خسارات زیادی به مسلمانان وارد شد! اگر مجدداً به یهودیان اجازه می‌دادند که از مدینه خارج شوند، باز علیه مسلمانان دست به توطئه و دشمنی می‌زدند.

7ـ گزارش‌ها درباره تعداد کسانی که کشته شدند، بسیار متفاوت است. حداکثر یک هزار تن و حداقل چهل تن ذکر شده است. ناهمگونی آمار، درستی گزارش‌ها را زیر سؤال می‌برد.

http://www.pasokhgoo.ir

آن چه این گزارش تاریخی را به مظان کذب می رساند اظطراب متن و مخالفت آن با قرآن می باشد.

چون اگر مضمون حدیثی با نص وظاهر قرآن در تعارض باشد فاقد اعتبار است . از نظر متن به اشکالات چندی بر می خوریم :

1-طبق نقل تاریخی پیامبر مردان بنی قریظه را در یک خانه ی یک زن جمع نمود و این جمعیت بزرگ(700 نفر) در خانه یک زن بیوه معقول نمی باشد.

2- اعدام این همه انسان مخالف سيره پيامبر مي باشد. چون پيامبر با بني نضير ، بني مصطلق و بنی قینقاع، فقط به جلاي وطن به آنان حكم كرد و موقعيت آنان و همكاري آنان با دشمن رسول خدا در يك مرتبه است و اين حكايت مخالف سيره و معارض مي باشد

http://www.kateb-hazara.ne


نخستین موردی که درستی ماجرا را دچار تردید می‌کند تعداد کشته شدگان است: ۷۰۰، ۸۰۰ و ۹۰۰ نفر نوشته‌اند. نهصد مرد بالغ نشانهٔ چهار هزار یا بیشتر جمعیت است. این درحالی است که در آن زمان در مدینه و پیرامون آن به چند هزار نفر نمی‌رسیدند، که چهار هزار نفر آنان بنی قریظه باشد.

دومین تردید پیرامون چگونگی کشته شدن اسیران است؛ که بسیار مشوش و مختلف است.
سومین تردید به خاطر سیره پیامبر اسلام در جنگ‌های پیشین (و پسین) است. با بررسی در جنگ‌های او همواره عطوفت و بخشش مقدم بر انتقام و کشتار است. همچنین از همان ابتدای ورود به مدینه رفتارش با دو تیره اوس و خزرج همواره چنان بود که تمایل هر دو جانب را به یک اندازه رعایت می‌کرد. بسیار بعید به نظر می‌رسد که در چنین موردی تبعیض قایل شود و یا دستوری دهد که به تبعیض بگراید(ویکی پدیا)

اما بر فرض بعید هم که بپذیریم که پیامبر دست به اعدام سران وجنگجویان این گروه به تعدادی که بعضی نوشته اند زده است باید گفت نکته ای که باعث شد پیامبر رفتار دو قبیله دیگر پیمان شکن را با بنی قریظه نکندد اطمینان وی از این مطلب بود که آنها بعد از آزادی بار دیگر علیه اسلام ومسلمانان وارد عمل خواهند شد

آیاتی که خداوند در مورد پیمان شکنان بنی قریظه بعد از پیروزی نازل فرمود:

وانزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم وقذف في قلوبهم الرعب فريقا تقتلون وتاسرون فريقا / واورثكم ارضهم وديارهم واموالهم وارضا لم تطاوها وكان الله علي كل شيء قديرا

وهمچنین تصریح به پیمان شکنی آنان:

"او کلما عاهدوا عهدا نبذه فریق منهم بل اکثرهم لا یومنون "

این آیه نیز شان نزولش در مورد یهودیان پیمان شکن است :

"ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لا یعقلون "

در مجموع یهودیان به فرموده قرآن پر عداوت ترین گروه علیه اسلام معرفی شده اند که شاید بتوان گفت بیشتر از مشرکین وبت پرستان مایه اخلال وسلب امنیت در جامعه اسلامی بودند:

"لتجدن اشد الناس عداوه للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا"

تا جایی که در سوره بقره دهها آیه درباره منافقین واهل یهود ومذمت آنان نازل شد ه است نه در اسلام در ادیان قبل از اسلام نیز اهل یهود نافرمان وبهانه جو بوده اند وسیره غالب آنها سرکشی از حق و آزار واذیت پیامبران بنی اسرائیل بوده است که قرآن به این نکته نیز اشاراتی دارد :

واذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نومن بما انزل علينا ويكفرون بما وراءه وهو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبياء الله من قبل ان كنتم مومنين


لقد اخذنا ميثاق بني اسراييل وارسلنا اليهم رسلا كلما جاءهم رسول بما لا تهوي انفسهم فريقا كذبوا وفريقا يقتلون

لعن الذين كفروا من بني اسراييل علي لسان داود وعيسي ابن مريم ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون


3- باز فاضلی در این فایل صوتی به طرح مسئله برده داری در اسلام وانتقاد شدید از این مسئله پرداخته است


جواب:

ه من قبلا جواب این مسئله را در لابلای مطالب قبلی داده ام اما کسانی که می خواهند دراین زمینه مطالعه جامع داشته باشند توصیه می کنم که به تفسیر نمونه جلد 21 تفسیر آیه 4 سوره محمد رجوع کنند


4- در این قسمت مستشکل اشکال دقیقی را مطرح نموده است وآن اینکه امامان شیعه از اولین آنها تا آخرین هیچ کدام یک دوخط ننوشته اند که از خود باقی بگذارند جواد فاضل که مترجم نهج البلاغه است در مقدمه آن می نویسد که اینها نوشته شیخ رضی است شیخ رضی چهارصد سال بعد از امیر مومنان زندگی می کرده وآمده یک مقدار حدیث جمع کرده وگفته که اینها را علی گفته است در حالی که حضرت علی نوشته ای از خود به جای نگذاشته است حضرت رسول هم قرآن را حفظی می گفته یک کلمه پیدا کنید که نشان دهد وی چیزی نوشته باشد حالا این را که به دستتان رسیده خوبه بده غلطه ماست مالی شده نشده هیچ معلوم نیست وسندیتی ندارد

جواب:

پیامبر اسلام هر چند که خطی از قرآن ننوشته است که به دست ما برسد اما کاتب داشته است واصلا در زمان قدیم بزرگان وامرا وپادشاهان هم همین گونه بوده اند سخنان آنها ووقایع موجود در حکومت را کاتبان مخصوص آنها می نوشته اند که البته از میان افراد مورد اعتماد انتخاب می شده اند پیامبر اسلام نیز کاتب داشته است واین افراد را خود وی انتخاب می کرده است که به آنان کتّاب وحی گفته می شود

در قدیم از آنجا که امر نگارش کار تقریبا مشکلی بود ومثل امروز کاغذ واسباب نگارش خیلی فراهم نبوده ونوشته ها را بر پوست حیوان یا الیاف دیگر می نوشته اند لذا امر نگارش را افراد خاصی بر عهده داشته اند که گاه اصلا شغلشان هم همین بوده است البته معمولا کتابهایی که ابتدائا نگارش می شده خود نویسنده به دست خود می نوشته است ولی بعدها برای نگارش مجدد کاتبان مخصوص این کار را انجام می داده اند سخنان ائمه وپیامبر علیهم السلام غالبا در قالب موعظه وسخنرانی یا جواب به سوالات است پس دلیلی نداشته که بنشینند اینها را بنویسند بلکه خود شنوندگان آنان را حفظ وضبط می کرده اندکه البته ما برای فهم صحت وسقم احادیث شرایط وضوابط خاصی داریم واصلا علم رجال ودرایه در همین باب تاسیس شده است وهر حرف وحدیثی را نمی توانیم قبول کنیم باید ناقل آن عادل یا ثقه باشد وتمام سلسله روات تا امام معصوم یا پیامبر نیز معلوم باشند وهیچ کدام از آنها مشهور به کذب نباشد در ثانی ممکن است روات همه معلوم باشند ومشکل اخلاقی ودینی هم نداشته باشند لکن متن حدیث با ظاهر قرآن مخالف باشد در اینجا هم ضوابط خاصی برای پذیرش یا عدم پذیرش حدیث وجود دارد باز هم بین احادیثی که مربوط به مسائل اخلاقی اند واحادیثی که مربوط به احکام فرق می کند

اما در مورد قرآن : پیامبر اصل قرآن را خود حفظ بوده وآن را بعد از نزول وحی بر کاتبان ابلاغ می نموده که عبارت بودند از حضرت علی علیه السلام -ابی بن کعب - زید بن ثابت - طلحه - زبیر -خلفای‌سه گانه ، ابوسفیان‌ و دو پسرش‌ معاویه‌ و یزید، سعیدبن‌ عاص‌ و دو پسرش‌ ابان‌ و خالد، سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌، عامربن‌ فهیره‌، عبدالله‌بن‌ ارقم‌، عبدالله‌بن‌ رواحه‌، عبدالله‌بن‌ سعدبن‌ ابی‌ سرح‌، ابی‌بن‌ کعب‌، ثابت‌بن‌ قیس‌، حنظلة‌بن‌ ربیع‌، شرحبیل‌بن‌ حسنة‌، علاءبن‌ حضرمی‌، خالدبن‌ ولید، عمروبن‌ عاص‌، مغیرة‌بن‌ شعبه‌، معیقب‌بن‌ ابی‌ فاطمه‌ الدوسی‌، حذیفة‌ وافراد دیگری که مجموعا به 43 نفر می رسند

لکن اصلی ترین کاتبان حضرت علی علیه السلام وزید بن ثابت بوده اند اکثر کتاب قرآن را نه تنها می نوشتند بلکه آن را حفظ هم می کردند

اما علت اینکه تعداد کاتبان این همه زیاد بوده این است که احتمال خطا ونسیان ویا تبانی در حذف یا خلق آیه ای وجود داشته نداشته باشد وراه هر گونه بهانه جویی برای ادعای تحریف قرآن بعد از رسول اسلام بسته باشد بنابراین پیامبر اسلام خو.د شخصا قرآن را بر کاتبان می خوانده وبر آنها نظارت داشته است همچنین گفته اند که

هرگاه‌ آیه‌ای‌ نازل‌ می‌شد پیغمبر کس‌ یا کسانی‌ از نویسندگان‌ وحی‌ را احضار نموده‌ و دستور نوشتن‌ می‌فرمود. نویسندگان‌ وحی‌ آیات‌ را با دقت‌ می‌نوشتند و بر پیامبر گرامی‌ می‌خواندند. گاه‌ بود که‌ او خود انگشت‌ بر روی‌ کلمه‌ می‌نهاد و آنرا می‌پرسید و یا دستور می‌داد که‌ هر آیه‌ای‌ را در کجا باید گذارد. در اواخر عمر گاهی‌ بر روی‌ درست‌ نوشتن، واضح‌ نوشتن‌ بعضی‌ از حروف‌ کشیده‌ و یا دندانه‌دار کردن‌ حرفهایی‌ نیز تذکراتی‌ می‌فرمود.

واما قرآن به روایت مختلف نقل شده 14 نوع روایت در نقل داریم اختلاف اینها در مضمون نیست بلکه صرفا در قرآئت است از این 14 نقل 7 نقل مشهور و7 نقل غیر مشهور است واز این هفت نقل مشهور مشهورترین ومعتبرترین آن از نظر شیعه ودیگر مسلمانان روایت حفص از عاصم است وعاصم نیز از علی علیه السلام بنابراین این قرآن با یک واسطه از علی علیه السلام نقل شده است تا جایی که من اطلاع دارم فقط در کشور مغرب است که قرآن آنهابر اساس روایت نافع از ورش می باشد

اما دلیل این تکثر در قرائت چه بوده آیا کاتبان عصر رسول خدا مرتکب خطا در نوشتن شده اند ؟ خیر از آنجا که در بدو امر در زبان عربی نه نقطه وجود داشته ونه اعراب گذاری وهر شهر وده وکوره عرب هم برای خود لهجه وقانون خاصی در تلفظ داشته اختلاف در قرائت واعراب امری عادی بوده اعرب گذاری ونقطه بعدا در رسم الخط عربی شکل گرفت البته همان گونه که گفتم این اختلافات در نقل صرفا در اعراب وقرائت است ولی اصل معنا ومضمون یکی است بنابراین این تکثرات موجب تحریف قرآن نمی شوندقرآن حفص اگر نگوییم که همان قرآنی است که بر پیامبر نازل شده است حداکثر اختلاف بین آن دو در چند کلمه آن هم در تلفظ واعراب است هیچ مستشکل ومستشرقی هم نتوانسته تا کنون دلیلی بر تحریف قرآن بیاورد ما نمی خواهیم به آیه قرآن که فرموده" انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظین" استناد کنیم چون ما در مورد کتابی که اصلش مورد نقد مخالفینی چون فاضلی است نمی توانیم از خود قرآن استناد کنیم لکن شواهد تاریخی به خوبی گویای ادعای ماست ـآقای فاضلی می گوید مترجمین قرآن همیشه سعی کرده اند آیاتی را که به نفع خدا نیست طور دیگر ترجمه کنند همین حرف نشان از عدم تحریف قرآن دارد چون اگر این آیات واقعا بر ضد خود خداست مترجمین ومفسرین اصلا اینها را حذف می کردند چرا ترجمه را عوض کنند یا خود لفظ عربی را عوض وبدل می کردند نه ترجمه را (که دستشان رو نشود!!!!)یا مثلا دوستداران پیامبر سعی می نمودند آیاتی را که چندان با بحث ارادت آنها به پیامبر سازگار نیست از قرآن حذف کنند یا اصلا خود پیامبر این کار را می کرد مثل آیات " ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین

یا آیاتی که در ظاهر بوی توبیخ داردمثل: لم تحرم ما احل الله لک

اما در مورد نقل حدیث:

همان طور که گفتم ما برای صحت وسقم حدیث ضوابط واصلا علم گسترده وخاصی داریم بنابراین آنچه امروز از گفتار ائمه اطهار در دست ماست از فیلتر خاص گذشته است درست است که پاره ای از احادیث هنوز بررسی نشده اند د ولی این روایات غالبا مربوط به مسائل اخلاقی واجتماعی اند که طبق فرموده ائمه اطهار اگر مخالف قرانند رد می شوند واگر موافق آنند د پذیرفته می گردند که باز هم این کار فقیه است نه عوام

در احادیث احکام ضوابط وشرایط پذیرش حدیث سخت تراز احادیث اخلاقی وغیره است واصطلاحا در باب اخیر تسامحی وجود دارد که در باب احکام وجود ندارد

واما در مورد نهج البلاغه :

نهج البلاغه شیخ رضی تما م گفتارها واحادیث علی علیه السلام نیست بلکه قسمتی از آن است که شامل سه بخش حکمتهای کوتاه- سخنرانیها و نامه ها می شود به هر حال نامه ها که مکتوب بوده وبه دست خود حضرت نوشته شده است وتوسط کاتبین وناقلین به آیندگان منتقل شده است وشیخ رضی هم با توجه به آن جایگاه علمی ومعنوی آدمی نبوده که همین طور فله ای هر حدیث وخطبه ای را که به دستش می رسیده بیان کند به هر حال او هم این احادیث را از لحاظ صحت وسقم بررسی می نموده واصلا این سیره تمامی علما از زمان غیبت تا کنون بوده است

علاوه براین ما در نهج البلاغه با چنان عظمت کلامی و فصاحت وبلاغتی روبرو هستیم که انتساب اینها به غیر امام معصوم ظنی بیهوده است

نکته مهمی که در نقل حدیث بوده اینکه از همان زمان قدیم کسی که حدیثی را از امام نقل می نموده حتما می باید سلسله راویان پیش از خود را نقل می کرده چون از همان زمان مسئله صحت وسقم حدیث در میان علما ومردم امری جدی بوده است وبلکه شخص برای نقل حدیث نیاز به اجازه از یک مجتهد وعالم فرهیخته داشته یعنی می بایست هم منقول الیه مورد اعتماد باشد وهم روایت برای منقول منه به حد حجیت در صدور ودلالت رسیده باشد

اما در مورد خطبه ها که معلوم است حضرت خطبه را بیان می کرده ونمی نوشته بنابراین باید اینجا کاتبانی در کار بوده باشند ولی آنچه بیش از همه چیز واضح است اراده الهی بر حفظ وضبط صحیح این گفتارهای ارزشمند بیش از همه چیز دخیل بوده است شما نگاهی به خطبه ها بیاندازید وببینید آیا می توان اینها را به شخص دیگری غیر از علی علیه السلام نسبت داد؟ آن هم در دنیای بی سوادی وجهالت آن روز آنها هم که با سواد بوده اند بازسطح پایین یا متوسط بینش وعرفان وعلمشان به گفتن این بیانات قد نمی داده است پس محکم ترین سندبرای نهج البلاغه خود نهج البلاغه است کلام علیٍ علیٌ

البته در این زمینه تحقیقات مفصلی نیز در موضوع سندیت نهج البلاغه صورت گرفته است مثل مصادر نهج البلاغه اثر آقای عبدالزهراء و مدارک نهج البلاغه اثر آقای رضا استادی

5- پنجمین ایراد در این فایل مربوط به برخی اعمالی است که گاها ازنظر دیگران شرک محسوب می شودما معتقدیم برخی سنت ها واعمال مسلمانان مصداق شرک است ولی بعضی چیزها را هم شرک نمی دانیم که البته فاضلی ظاهرا هر دو مورد را به تبعیت از طوایفی مثل وهابیون مصداق شرک معرفی می کند

جواب:

آن چیزی را که از آن دفاع می کنیم بحث ارادت وتوسل شیعه به ساحت ائمه اطهار است ما از آنجا که قائل به عصمت ایشان هستیم و جایگاه آنان را بلند وشامخ وایشان را مقرب می دانیم طبق فرموده قرآن که " فابتغوا الیه الوسیله" قائلیم که برای دعا واستغفار وسلوک توحیدی ومعرفتی باید به وسیله چنگ زنیم بعضی ارادتشان به ائمه اطهار فقط یک عشق خالی است این را رد می کنیم چون هر جا که عشق بدون معرفت در وجود انسان ریشه دواند سرانجام سر از بدعت یا غلو و شرک در می آورد ما به ساحت ایشان ارادت وعشق می ورزیم اما این عشق در عرض عشق ومحبت ما نسبت به خدا نیست همان گونه که اطاعت ما از ایشان درعرض اطاعت از خدا نیست بلکه این عشق واطاعت در طول ومفروغ از شناخت وارادت ما نسبت به خالق هستی است وخود پرودگار نیز در قرآن به هر دو جنبه عشق واطاعت از ایشان امر فرموده وهمچنین اطاعت از ایشان را در طول اطاعت خود معرفی می کند

قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفور رحيم

بگو اگر خدا را دوست دارید از من اطاعت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد وگناهانتان را ببخشد وخدا غفور ورحیم است

ودر جای دیگر به مسئله دوستی اشاره می کند که البته اشاره به اطاعت نیز هست چون دوستی همیشه در کنار خود اطاعت را نیز به همراه دارد والا دوستی ، دوستی حقیقی نیست

قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده في القربی

منظور از ذوی القربی هر خویشاوندی نیست بلکه اشاره به اهل عصمت دارد

اما این محبت وارادت در حد محبت نسبت به خدا نیست بلکه محدود است اگر به پرستش منتهی گردد کفر است اگر به غلو منتهی گردد شرک است سجده بر آستان آنها نیز که فاضلی به آن اشاره کرده نیز مصداقی از شرک است چون سجده تنها بر خدا جایز است این شرک هم گاه در عمل است وگاه در زبان متاسفانه بعضی مسلمانان نا آگاه در ارادت ورزی شان فقط یک عشق تو خالی وبدون فکر ومعرفت دارند واین نتیجه اش این می شود که شخص ه دف را با وسیله خلط کند وبگوید :

" خدای من حسین است "

یا اینکه فکر کند خود را در پیشگاه قدیسان ذلیل نشان می دهد ولی نمی داند که عملا دارد به آنها جسارت می کند آنجا که می گوید:

"همه عالم می دونن که من سگ رقیه ام"

وگاه همین عشقهای تو خالی سر از خرافات وبدعتها نیز در می آورد که اگر بخواهم اینجا یکی یکی اینها را بر شمارم مثنوی هزار من کاغذ می شود

به هر حال دو نوع اظهار عشق وارادت داریم یکی عین توحید ودیگری عین شرک است

دلیل دوم اینکه نفس شناسی - امام شناسی وخداشناسی به یکدیگر گره خورده اند به هر کدام که انسان معرفت تام پیدا کند به دوتای دیگر هم معرفت تام پیدا کرده است در دعا هم می خوانیم :" اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی "

واین نشان می دهد که توحید با امامت گره خورده اند واز هم جدا شدنی نیستند وحدیث سلسله الذهب نیز کاملا موید این معناست این حدیث بسیار معتبر ومشهورقدسی که از امام رضا علیه السلام نقل شده است چنین است :

کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

کلمه توحید حصن ومامن من است هر کس وارد حصن من گردد از عذاب من ایمن است

سپس امام فرمود وانا من شروطها یعنی من امام از شروط کلمه توحیدم (وبدون ولایت ما شما به وادی توحید راه نمی یابید ودر این حصن داخل نمی شوید)


پس عدم معدفت وشناخت نسبت به امام مساوی با محرومیت انسان از حقیقت توحید است وبلکه بالاتر از این مساوی با ضلالت دین است چرا که فرمودند :" من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه"کسی که بمیرد ونسبت به امام زمان خود معرفت پیدا نکرده باشد مرگش مرگ جاهلیت است

در اینجا منظور از معرفت شناخت تنها نیست بلکه در ک کردن حقیقت امامت در معنای کامل عرفانی است



شبهه بیست وسه:

منظور از شراب بهشتی چیست ؟
مستشکل با استناد به یکی از ترجمه های قرآن که مقداری درمعنای کلمه شراب مصلحت بینی به خرج داده وآن را آب ترجمه کرده باز گمان نموده که مترجمین خواسته اند به کمک خدا بیایند واشتباهات وغلط های او را بپوشانند وی فکر می کند که در طول تاریخ اولین نفری است که کلمه شراب را در قرآن دیده وهیچ یک از عوام قبل از این متوجه این موضوع نبوده اند باید به آقای فاضلی عرض کنم که قبل از تو میلیونها نفر این کلمه را در قرآن دیده اند اما آنها مثل تو جاهل نبوده اند که شراب بهشتی را همان شراب مست کننده دنیایی بدانند چون خود قرآن دارد می گوید " لا یصدعون عنها ولا ینزفون" یعنی آن شرابی است که بهشتیان از نوشیدن آن دچار سرسام وگیجی نمی شوند یعنی دقیقا خصوصیات شراب دنیایی را از آن نفی می کند آن شراب شراب مخصوصی است که هیچ کس آن را ننوشیده که بداند چیست برای همین خداوند صرفا از آن تعبیر به شراب یعنی نوشیدنی می کند ونه در اینجا بلکه در جاههای متعددی از قرآن " شراب" به معنی آب یا نوشیدنی به معنای کلی آمده است

مثل:

فانظر الي طعامك وشرابك لم يتسنه

اركض برجلك هذا مغتسل بارد وشراب

وما يستوي البحران هذا عذب فرات سايغ شرابه وهذا ملح اجاج

يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس

هو الذي انزل من السماء ماء لكم منه شراب ومنه شجر فيه تسيمون

اینجا فاضلی باز همان اشتباهی را مرتکب شده که در مورد کلمه " دبر" مرتکب شده بود وجواب ما اینجا مشابه همان جواب است شراب در لغت عرب به معنی نوشیدنی است حال این نوشیدنی آب می تواند باشد عرق می تواند باشد آب میوه وغیره می تواند باشد .... لکن به دلیل استعمال زیاد این کلمه در معنای مسکر ،منقول ومتبادر در همین معنا شده است و این بدان معنا نیست که معنی ریشه ای خود را ترک کرده باشد ودیگر نتوان آن را در معنای لغوی که معنای اعم دارد استعمال نمود بنابراین هر جا که این کلمه یا هر کلمه ای را بشنویم که دو معنای منقول ولغوی دارد وقرینه ای هم در کار نباشد آن را حمل بر معنای لغوی می کنیم به خصوص اینکه قرآن از مسکر به خمر تعبیر می کند نه شراب ثانیا در جای دیگر از شراب بهشتی به" شرابا طهورا"یعنی شراب پاک تعبیر می کند پس مسکرنیست چون شراب مسکر را خود شریعت نجس می داند حال مترجم هم اشتباه نموده ما نمی خواهیم از مترجمین دفاع کنیم چون قرآن واقعا برای ترجمه نیاز به دقت فراوان دارد به هر حال هر مترجمی کم وبیش مرتکب سهو در تر جمه می شود معنای شراب در این آیه نه آب است که آقای مترجم گفته ونه مسکر است که فاضلی می گوید بلکه به نوشیدنی خاصی است واگر مترجمی هم تر جمه به نوشابه کرده منظور آب نوشین ونوشیدنی گواراست مشکل فاضلی این است که انتظار دارد همه ترجمه ها دقیقا یکی باشند این گونه نمی شود چون جملات زبان عربی راخیلی اوقات تحت اللفظی نمی توان معنا کرد همان گونه که در ترجمه متون انگلیسی هم همین گونه است شما دوتا کتا ب یا متن را پیش روی چند مترجم بگذارید خواهید دید که در پایان ترجمه ها عین هم نیستند هرچند که همه آنها در کل یک معنا ومفهوم را می رساند

در جای دیگرطبق آیه " علی سرر موضونه" همین سوره اشکال کرده که در بهشت تخت های مرصع وجواهر نشان به چه درد آدم می خورد اینجا جواهر سرمایه است اما توی بهشت چه آن هم برای مردها ؟
جواب: اینجا جواهر سرمایه است آنجا زینت وابهت

حال اگر فاضلی از جواهروطلا خوشش نمی آید مشکل خودش است شاید دیگران خوششان بیاید



شبهه بیست وچهار:

فلسفه محلل

در قرآن ودر باب ازدواج وطلاق مسئله ای به نام تحلیل داریم به این صورت که در صورتی مرد سه باز زن خود را طلاق دهد دیگر نمی تواند با آن زن ازدواج کند مگر آنکه آن زن با کس دیگری ازدواج کند وباز از او طلاق بگیرد

فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يَتَرَاجَعَا إِن ظَنَّا أَن يُقِيمَا حُدُودَ اللّهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ

حال فاضلی اشکالش این است که چرا در بحث محلل زن باید به اجاره برود ومرد نباید به اجاره برود؟

جواب:

شاید فاضلی گمان کرده که منظور از ازدواج زن با یک مرد دیگر ازدواج موقت است در حالی که در آیه لفظ" طلقها" آمده پس منظور ازدواج دائم است چون در ازدواج موقت طلاق وجود ندارد ثانیا ازدواج موقت هم یک ازدواج حقیقی است ونامش اجاره نیست ثالثا: اگر مرد می بایست به اجاره برود باز اشکال می کردی که چرا مرد باید به اجاره برود نه زن

واما فلسفه تحلیل: اولا وقوع چنین موردی بسیار شاذ ونادر است ازآنجا کهخداوند به مسئله تحکیم بنیان خانواده اهمیت ویژه ای می دهد می خواهد کاری کند که در دفعه سوم مرد جرات طلاق نداشته باشد چون دو طلاق قبلی وبعد ازدواج یا رجوع دوباره نشان می دهد که او همچنان به همسر خود وزندگی با او علاقه مند است ودر دفعه سوم چون خوف این را دارد که بعد از طلاق زن او با کس دیگری ازدواج نکند یا اینکه ازدواج کند ودیگر طلاقی در کار نباشد وبه همان شوهر دوم علاقه مند گردد لذا دیگر جرات طلاق دادن را ندارد وخدا خواسیته بدین وسیله زن ملعبه دست مرد نشود که هر روز بتواند او را طلاق دهد علاوه بر این تکثر طلاق ورجوع دوباره حاکی از سست بوده اختلاف وعلت طلاق دارد پس دیگر باید با همسر خود راه مدارا وآشتی در پیش گیرد



شبهه بیست وپنج :

تنظیم فعلی قرآن بر اساس چه مدرکی است؟

اشکال خوبی است

فاضلی به بیان نویسنده ای به نام م- مهر آسادر مجله بیداری استناد کرده که گفته : هیچ یک از مومنانی که به تشریح وتوصیف قرآن پرداخته تا کنون نگفته ونمی گویند که آیا خدا قرآن را با چنین نظم وترتیبی سوره بندی کرده وسخنانش را با این قالب به زمین فرستاده است ویا قرآن را همان جمع کنندگان آیات به این گونه تنظیم کرده وسوره ها را با این اندازه ومقیاس آراسته اند زیرا اگر تنظیم از خداست پس باید تمام قرآن به صورت مجلد دست نویس یا چاپ شده از آسمان به زمین آمده وبا همین ترکیب وشمایل که در دست ماست به رسول اسلام تسلیم شده باشد واگر تنظیم این مصحف کار بشر پس از جمع آوری آیات است پس به طور قطع سوره بندی وتعیین محتوا واندازه سوره ها باید کار مومنان باشد بنابراین جمله بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدای هر سوره را مصححین قرآن جای گذاری کرده اندوتعداد آیات واندازه سوره هارا نیز همانها تعیین کرده اند وکاری است سلیقه ای ومطلبق میل واراده آدمی با این اوصاف وبا تنظیم بشر چگونه است که نبودن جمله بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدای سوره توبه را مومنان وشیفتگان دین جزو ابهامات الهی دانسته ومنتسب به خدا می کنند در حالی که گذاشتن این جمله در ابتدای هر سوره کار آدمیان بوده وبه تبع آن نگذاشتن آن در سوره توبه نیز از تمایل آدمی بر خاسته است

جواب:

اگر بگوییم تنظیم قرآن به صورت فعلی کار خداوندبوده یعنی به همین صورت وبا همین ترتیب وکمیت نازل شده لازمه اش این نیست که پس می باید به صورت یکجا ومدون نازل می شده است چون مصلحت الهی بر نزول تدریجی قرآن بوده است علاوه بر این جمع آوری قرآن بعد از پیامبر یک مسئله است ومدون نازل شدن یا نشدن قرآن مسئله ای دیگر زیرا جمع آوری قرآن می تواند جمع آوری قرآن مدون باشد یا غیر مدون

در ثانی طبق آیه " ان علینا جمعه وقرآنه" معلوم می شود که اراده الهی خود موثر در چگونگی تدوین قرآن از لحاظ قرائت وکمیت سور وآیات بوده است

اما آیا این کمیت مشخص در سور وآیات توسط جمع آورندگان صورت گرفته یا توسط خداوند یا شخص پیامبر ؟

جواب:

درست است که اختلافاتی در این مورد وجود دارد ولی آنچه مسلم است این است که وجود بسم الله الرحمن الرحیم از جمع آورندگان نیست بلکه آغاز نزول هر سوره با بسم الله الرحمن الرحیم بوده است واصلا این جمله جزوی از آیات قرآن است وچیز اضافه شده ای نیست در این مورد اختلافی وجود ندارد

اما در مورد ترتیب سوره ها وآیات بنابر قول اصح ومستند این ترتیب در زمان خود رسول اسلام وتوسط خود ایشان صورت گرفته است زیرا اگر بعد از رسول اسلام صورت می گرفت آنان می باست ترتیب سوره ها را یا براساس ترتیب نزول یا بر اساس ترتیب تعداد آیات از بزرگتر به کوچکتر یا بر عکس تنظیم کنند ولی چنین ترتیبی نشان از این دارد که فقط پیامبر می توانسته دخیل در این چینش ونظم باشد وبه گفته حضرت آیت الله معرفت : "يكي از معروف‌‌ترين اسامي سوره حمد، فاتحه‌الكتاب است و اگر قرآن در زمان پيامبر (صل‌الله ‌عليه‌ و آله‌ و‌ سلّم) جمع‌آوري نشده بود، چرا اين سوره را به اين اسم نامگذاري كرده‌اند؛ در حالي كه كه قطعاً اين سوره طبق ترتيب نزول، اولين سوره نازل شده نيست. پس مي‌توان نتيجه گرفت كه اين سوره چون از نظر نظم و ترتيب در اول قرآن قرار گرفته، فاتحه‌الكتاب ناميده شده است."

از ابن عباس نقل شده که زمانی که جمله بسم الله الرحمن الرحیم بر پیامبر نازل می شد وی می دانست که سوره قبلی پیایان یافته وسوره جدید نازل شده است "

این حاکی از آن است که تعداد آیات هر سوره نیز در زمان پیغمبر مشخص ومعلوم بوده بنابراین نتیجه این می شود که آن تدوین قرآن که در زمان خلفا صورت گرفته دستگاری در نظم سوره ها یا تعداد آیات نبوده بلکه جمع آوری همان قرآن با همان کمیتی بوده که بر پیامبر نازل شده است



شبهه بیست وشش:

ترجمه های غلط در قرآن

در این بخش فاضلی اشکالی در باب ترجمه بعضی لغات قرآن وارد کرده که وقتی من حرفهای او را گوش کردم دیدم همه حرفهایش درست است واتفاقا من خودم نیز قبلا در ترجمه قرآن با چنین اشکالاتی روبرو شده ام چند کلمه را فاضلی به عنوان نمونه آورده مثل

واقتلوا: جنگ کنید

واضربوهن: زنانتان را نصیحت کنید

عالمین: انسانها

بله این ترجمه ها سیاه کاری مترجمین است معنی واقتلوا: یعنی بکشید معنی واضربوهن: یعنی بزنید ومعنی عالمین یعنی عالمها که یا به عمد ویا به سهو وبه خاطر آشنا نبودن مترجمین با معنای ریشه ای کلمات این گونه معنا شده اند من خودم نیز بعضا به این نوع اشکالات برخورد کرده ام مثلا گفته

فاصبحوا من النادمین: صبحگاه پشیمان شدند

در حالی که اصبح در اینجا به معنی صبح کردند نیست بلکه اصبح از افعال قلبی است مثل جعل - صار ومعنا صرفا این است که آنان پشیمان شدند نه اینکه صبح روز بعد پشیمان شدند

ببینید یک جا هست که چند کلمه مرادف یکدیگرند بنابراین در ترجمه هر کدام را که اخذ کنیم چندان تفاوت ندارد مثل کلمه جور - ستم - ظلم یا مثل کلمه بهشت وفردوس ورضوان ، آوردن هر یک از اینها در ترجمه منعی ندارد حتی در خود قرآن نیز گاه از یک شی چند تعبیر شده مثلا در داستان حضرت موسی علیه السلام در مورد عصای موسی که با معجزه الهی تبدیل به مار می شود در یک جا از این مار تعبیر به "حیه "شده در جای دیگر "ثعبان "ودر جای دیگر تعبیر به "جان "شده یا در مورد آن گل وخاکی که خداوند آدم علیه السلام را ازآن خلق نمود در یک جا می گوید "طین" در جای دیگر می گوید "طین لازب" در جای دیگر" صلصال" ودر جای دیگر "حما مسنون "

حال معانی اینها:

طین لازب یعنی گل چسبنده

صلصال: گل خشک

حما مسنون: یعنی گل سیاه رنگ گندیده که شاید اشاره به گل لجن زار باشد (بنابراین ساختار انسان از منی وقبل از آن از گل گندیده است واین اشاره شاهکار الهی است که از پستترین شی بهترین و خارق العاده ترین موجود را خلق نموده همچنین بدین وسیله حقیقت اولیه انسان را به او یاد آورمی شود تا دچار غرور نگردد)


حال آیا همه اینها قابل جمعند وهیچ تضادی با هم ندارند

واما در مورد حیه- ثعبان وجان

حیه: مار

ثعبان: اسم جنس برای مار است

جان: حیوانی که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد است

حال من این سه معنا را از معتبرترین معجم عربی یعنی معجم الوسیط اخذ کردم در حالی که بعضی مفسرین در معنای این سه واژه چیزهایی گفته اند که اصلا من در معجم ندیدم مثلا ثعبان را گفته اند : مار عظیم ،حیه: مارزنده ، جان : مار بی آزار

در حالی که معنای حیه فقط مار است نه مار زنده واشتباه مترجم این است که چون فکر کرده حیه از ماده حی است پس معنای زنده بودن در آن وجود دارد در حالی که غافل است این اسم برای مار علم است ودیگر اشاره به ریشه لغوی خود ندارد بنابراین حیه هم در مورد مار زنده وهم مرده به کار می رود همچنین ثعبان در هیچ کجای این فرهنگ لغت به معنی مار عظیم نیامده بلکه گفته: اسم عام لکل حیوان من مرتبه الثعابین رتبه الحرشفیات من الزواحف (که اشاره به جنس مار دارد)

همچنین در معنای جان (به تشدید نون)آمده: هر حیوان بی آزاری که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد باشد

همه اینها در معنای کلی اشاره به یک مصداق دارند واختلافشان اعتباری ومبتنی بر خصوصیات جزیی است گاهی ما یک چیز را به صورت کلی وگاه به اعتبار یک خصوصیتی که در آن وجود دارد بیان می کنیم

اینها هیچ یک عیب واشکال نیست بله زمانی که در ترجمه قرآن چیزی خلاف حقیقت ومعنای اصلی کلمه آورده شود اینجا دیگر عملا تحریف صورت گرفته است

اما تحریفی که در یکی از ترجمه ها آمده وفاضلی هم مچ گیری خوبی کرده مربوط به سوره طارق وآیه" یخرج من بین الصلب والترائب " است

بهاء الدین خرمشاهی دیده در این آیه گفته که منی از میان استخوان کمر وسینه جهش می کند وچون دیده که این حرف با علم امروز نمی خواند آمده استخوان ترقوه را تبدیل به لگن خاصره کرده این را قبول داریم که تحریف صریح قرآن است اگر مترجمی واقعا به علم روز تسلط ندارد وحوصله اش را هم ندارد که برود تحقیق کند حق ندارد نص قرآن را تغییر دهد وگمان کند که خدا مرتکب اشتباه وسهو شده

به نظر من باید یک گروه ازاساتید علم ادبیات عرب بنشینند یک ترجمه درست وبدون ایراد وبدون دخل وتصرف ومصلحت بینی بر قرآن بنویسند واین اشکالات را بر طرف نمایندو فقط همان یک ترجمه حق چاپ داشته باشد درست همان کاری که عمر کرد که آمد جامعه آن روز را موظف بر تبعیت از یک قرآن نمود وتمام قرانهای دیگر را جمع آوری کرد

اما شرح آیه:

"یخرج من بین الصلب والترائب"

صلب به معنی پشت است و ترائب جمع تریبه یعنی بالای سینه در معجم الوسیط آمده ترائب: عظام الصدر مما یلی الترقوتین وموضع القلاده یعنی میان دو استخوان ترقوه جایی که گردن بند آویزان می شود

اما چند تفسیر در مورد این آیه می توان ارائه داد یکی اینکه صلب در مورد مرد وترائب در مورد زن است(بنابراین کلمه "بین" قبل از ترائب در تقدیر است) ولی اشکال این است که در ظاهر این حرف با واقعیات علمی سازگار نیست چون علم امروز چنین اعتقادی ندارد که منی زن از ناحیه سینه وپستان سرچشمه گیردمگر آنکه در آینده به واقعیت جدیدی دست یابیم لکن موید این مطلب حدیثی است از رسول گرامی اسلام که در پاسخ به پرسشی درباره جايگاه استقرار آب مرد و آب زن فرمودند: جايگاه استقرار آب مرد : آب او از سر آلت بيرون مي آيد و آن ، رگي است كه در پشت او جريان مي يابد تا هنگامي كه در تخم چپ ، استقرار بيابد . اما جاي آب زن : آب او از استخوان سينه ، آهسته به جنبش در مي آيد و پيوسته نزديك مي شود تا هنگامي كه زن ، كام بيابد(البته من بر حسب اتفاق درموقعی که سرگرم نوشتن این مقاله بودم به این حدیث برخورد کردم )

دیگر اینکه صلب وترائب هردورا مربوط به مرد بدانیم در این صورت منظور این نخواهد بود که محل سرچشمه منی مرد دو ناحیه است وکلمه بین قبل از ترائب مقدر باشد بلکه منظور این است که آب مرد از ناحیه بین پشت وسینه تشکیل می شود چون گفته شده عمده‏ترین مرکز پیدایش نطفه مرد، نخاع شوکی است، که در پشت مرد و سپس قلب و کبد است، و همین سبب شده که محل عبور نطفه، بین صلب و ترائب معرفی شود

دیگر اینکه بگوییم نطفه مرد در حقیقت از تمام اجزای بدن مرد گرفته می‏شود، از این رو هنگام خروج، همراه هیجان کلی بدن و سپس سستی آن است، بنابراین صلب و ترائب، اشاره به تمام پشت و تمام پیش روی انسان است(واین فقط یک کنایه است) وروایت امام صادق علیه السلام نیز گویا اشاره به همین مطلب است : مني ، آن چيزي است كه به سببش استخوان ها شل مي شوند و بدن سست مي گردد و موجب غسل استودراصول کافی جلد 4 نقل است که مـردى از عـامـه گـويد: من با امام صادق عليه السلام نشست و برخاست داشتم یک روز آنحضرت بمن فرمود: عطسه از كجا بيرون آيد؟ گفتم : از بينى ، فرمود: بخطا رفتى ، گفتم : قربانت از كجا بـيـرون آيـد؟ فـرمـود: از هـمـه بـدن ،چـنـانـچـه مـنـى از هـمـه بـدن بـيـرون آيد گرچه از احليل (يعنى آلت مردى ) خارج شود، سپس فرمود، آيا نبينى كه چون انسان عطسه زند همه اعضاء بدنش تكان خورد؟(اصول کافی جلد 4)






-        . 
شبهات فاضلی {قسمت سوم}

شبهه هفتم:

تغییر قبله

مستشکل در سلسله اشکالات خود به مسئله تغییر قبله پرداخته که چرا خدا ناگهان هوس کرده

قبله را از سمت اورشلیم به سمت مکه تغییر دهد!!!

اگر قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده چرا همان موقع خدا تصمیمش را نگرفته که بالاخره قبله کجا باشد!!! یعنی در کل این میلیونها سال نمیتوانست یک تصمیم قاطعانه درمورد جهت قبله بگیرد؟؟ حتما باید صبر میکرد بعد از نزول قرآن این تصمیم را عوض میکرد

جالب اینست که توی این آیات گفته میشود "صورتت را به سوی مسجدالحرام برگردان" در حالیکه در آن زمان هنوز مسجدالحرام ساخته نشده بود!!!!!

جواب: ما در علم کلام دو بحث داریم یکی بحث نسخ ودیگری بداء

تغییر اراده وحکم در مورد انسان می تواند هم از نوع نسخ باشد وهم بداء ولی در مورد خداوند فقط نسخ ممکن است وبداء محال می باشد

فرق نسخ وبداء: نسخ یعنی سرآمدن یک قانون وحکم به خاطر تغییر شرایط سبب ساز بیرونی وبداء نیز یعنی تغییر حکم لکن این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط ومتضیات بیرونی نیست بلکه به خاطر خطا یی است که در تاسیس قانون وحکم رخ داده است در واقع بداء دفع حکم است ونسخ رفع حکم

مسئله تغییر قبله از نوع نسخ است یعنی هم قانون قبلی درست بوده وهم قانون جدید قانون قبلی ناظر به مقتضیات ومصالح زمان خود بوده وقانون جدید نیز ناظر به مصالح ومقتضیات زمان جدید خدا هم علم ازلی اش به هردو تقدیر وحکم تعلق داشته واصلا این یک چیز بسیار پیش پا افتاده است ودر قوانین اجتماعی هم نظیرش فراوان وجود دارد گاه یک قانون عوض می شود به خاطر آنکه از اول نارسا وناقص بوده وگاه قانون جدیدی وضع می شود نه به خاطر آنکه قانون قبلی اشکال داشته بلکه آن قانون در زمان وشرایط خود درست بوده ولی در زمان فعلی شرایط جدید قانون دیگری را می طلبد واما شرایط و مقتضیاتی که موجب شده حکم قبله تغییر کند

1- مسلم است در جایی که عظمت وقداست خانه کعبه از تمام مساجد وعباد تگاهها از جمله بیت المقدس بیشتر است اولویت قبله با این مکان مقدس است "ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکا وهدی للعالمین "لکن از آنجا که در ابتدا اسلام پایگاه وقدرت چندانی نداشت مشترکات مذهبی می توانست یکی از راهبردهای ایجاد مسالمت بیشتر از سوی مسیحیان ویهودیان با اسلام وجذب بیشتر آنها به سوی این دین نوپا باشد ولی بعدا که اسلام قدرت یافت اراده الهی بر این تعلق یافت که اسلام در بعضی مناسک از جمله مسئله قبله مستقل از دیگر مذاهب شود به خصوص آنکه بعضی از یهودیان به پیامبر مکرم (ص) ایراد می گرفتند که تو تابع قبله ما هستی پیامبر (ص) سخت اندوهناک بود و دوست داشت که خداوند تبارک و تعالی قبله را تغییر دهد در بعضی شبها روی مبارک به طرف آسمان می گرداند و منتظر امر الهی بود تا اینکه روز شانزدهم محرم سال دوم هجری به مسجد بنی سلمه رفتند و مشغول نماز ظهر به طرف بیت المقدس بود ند که در رکعت دوم جبرئیل امین فرود آمد و دستور تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را آورد و عرض کرد : « قَد نَرَی تَقَلُّب وَجهَک فِی السّماء ، فَلَنُولینّکَ قِبلَهَ تَرضَیهَا فَوَلَّ وَجهَکَ شَطرَالمَسجدِالحرام و حَیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجُوهَکُم شَطرَهٌ و اِنّ الذّینَ اوتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ اَنُّه الحَقُّ مِن رَبّّهِم و ما اللهُ بِغَافلٍ عمّا یَعملون ؛ می بینم که رویت را به آسمان بمی گردانی و منتظر وحی راجع به قبله هستی ، پس ما می گردانیم روی تو رابه قبله ای که راضی هستی ، پس رویت را به سوی مسجد الحرام برگردان »


جبرئیل دست پیامبر را گرفت و به کعبه معظمه برگردانید و این حادثه بعد از بازگشت ایشان از جنگ بدر در سال دوم هجری اتفاق افتاد و آن مسجد به « ذو قبلتین » معروف شد ، چون بیت المقدس سمت شمال مدینه و مسجد الحرام سمت جنوب مدینه بود . پیامبر (ص) به عکس آن جهت که روی بدان داشت ، روی آورد و صف عقب جماعت صف پیشین شد.

در واقع تغییر قبله به در خواست پیامبر بود آیا در جایی که بنده ای دعا می کند وخدا دعای او را مستجاب می نماید نام آن تغییر عقیده خداوپشیمانی او از گذشته است ؟!

2- این مسئله همان طور که قرآن بدان اشاره کرده است از جهت امتحان مسلمانان نیز بوده که معلوم شود چه کسی مطیع است وچه کسی اشکال می گیرد وبر حکم خدا می تازد

وما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه وان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله ....

سوال: اگر ارزش واهمیت معنوی خانه کعبه از بیت المقدس بیشتر بوده وهست چرا قبله ادیان گذشته مکه نبوده ؟

جواب: اولا اسلام دینی است که ممتازتر وبالاتر از تمام ادیان گذشته است پس باید قبله او هم بالاتر از دیگران باشد واین خود یک امتیازویژه برای اسلام است همان گونه که هدف وجهت همه پیامبران به پیامبرودین آخر الزمان ختم می شود عبادتگاهها وقبله ها نیز به کعبه ختم می گردند ثانیا :از آنجا که سکنی وزندگی اکثر پیامبران به خصوص پیامبران بنی اسراییل حول وحوش بیت المقدس ومصر وشامات وعراق بوده وبا این خانه مانوس تر ونزدیک تر بوده اند لذا خداوند برای تسهیل امر عبادی آنها بیت المقدس را خانه وعبادتگاه مقدس آنان قرار داده بود ه

اما پاسخ از قسمت دوم اشکال:

مسجد الحرام به حریم خانه کعبه واصلا گاه به خود مکه گفته می شود مستشکل گمان کرده که مسجد همیشه به بارگاه ومناره خاص اطلاق می شود مسجد یعنی مکان سجده وعبادت وکلمه حرام نیز به معنی حرمتهایی است که این محل وجایگاه داراست بعدا که در کنار این خانه مسجد ساخته شد این مسجد نیز به تبع همان عنوان، مسجد الحرام نام گرفت لکن کلمه مسجد الحرام اعم ازبارگاه ومناره خاصی است که در آنجا ساخته شده است واینکه به ساختمان خاص مسجد گفته می شود دلیل بر آن ندارد که استعمال آن محدود به همین مصداق باشد



شبهه هشتم :

معنی دبر ودابر در قرآن

در سوره های انعام، اعراف ، انفال و حجر، الله تهدید به پاره کردن بندگانش میفرماید! در این آیات الله به وضوح عبارت "قـُطِع دابــِر هم " و یا عبارت "قـُطِع دابر القوم الذین ..." را بکار میبرد که معنی آن با عرض معذرت "جـــِـر دادن مقعد" میباشد.


این عبارت زشت را البته مفسرین فریبکار سعی کرده اند به شکلهای دیگری تفسیروتعبیر کنند تا شاید به خیال خودشان حرفهای الله را تصحیح کنند!! اما کمی دانستن زبان عربی کافیست تا هرکسی به اصل موضوع پی ببرد.

جواب:

این تفسیر از عدم آگاهی صحیح وی به زبان عربی ونوع استعمالات واصطلاحات آن دارد وی جمود روی لفظ به خرج داده دیده چون اصطلاحا دبر به معنای مقعد استعمال می شود پس همین معنی در قرآن مورد نظر است

عرض می کنم که بعضی لغات دارای دو معنا هستند یکی معنای لغوی ویکی اصطلاحی یا منقول معنای اصطلاحی معمولا مشهورتر است وباید بین معنای لغوی واصطلاحی نیز رابطه وپیوند معنایی وجود داشته باشد واین رابطه یا رابطه جزو است یا اعم یا لازم ویا ملزوم ، مثلا کلمه جن در زبان عربی یک معنای لغوی دارد وآن پوشش وپوشیدگی است واین کلمه به موجود ی خاص نیز اطلاق می شود به خاطر اینکه جن نیز موجودی پنهان ونادیدنی است حال از بس که ما این کلمه را در آن معنای خارجی استعمال کرده ایم که دیگر معنای لغوی آن به ذهن نمی آید معنای خارجی که نسبت به معنای لغوی اخص به حساب می آید یا مثل کلمه حج ، این کلمه در زبان عربی لغتا به معنی رفتن وطی طریق است بعدا این کلمه بیشتر در مورد رفتن به مکه استعمال شد ودر آن منحصر شد بین این معنای اصطلاحی ومعنای لغوی نیز ارتباط اعم واخص وجود داردیا کلمه "ذکر"در لغت به معنی مرد است ولی کم کم در عرف به معنای آلت مردی استعمال شده است وقتی که این کلمات را می شنویم اگر قرینه معینه ای در کار نباشد اصل براین است که معنای لغوی مراد است واراده معنای اصطلاحی یا عامیانه هر چند که مشهورتر از معنای لغوی باشد نیاز به قرینه دارد حال کلمه دبر هم همین گونه است این کلمه لغتا در زبان عربی به معنی پشت ودنباله است ولی از آنجا که در معنای مقعد بیشتر استعمال شده وقتی که این کلمه را می شنویم هر دو معنای اعم واخص می تواند مورد نظر باشد بنابراین در قرآن کلماتی به کار رفته که گاه همان معنای منقول مورد نظر است وگاه معنای اصلی مثلا لفظ صلاه یک معنای لغوی دارد به معنی دعا ویک معنی اصطلاحی دارد به معنی همان نماز وهردو معنا نیز در قرآن وجود دارد مثلا در جایی می گوید " وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم" که در این لفظ صلاه به معنی همان معنی لغوی یعنی دعاست

اشتباه آقای مستشکل این است که چون دیده در نظر ظاهر کلمه دبر به معنی مقعد استعمال می شود پس منظور قرآن هم همین معنای اصطلاحی است در حالی که اگر به یک معجم معتبر مثل معجم الوسیط هم رجوع می کرد می دید که نوشته:دبر: ظهر ، ظهر یعنی پشت آیا معنی پشت ومقعد از نظر شما یکی است ؟یا اینکه پشت معنای اعم دارد ؟ در زبان فارسی هم اگر کسی واژه پشت وعقب را استعمال کند شما معنایی اعم را از آن می فهمید

همچنین از این کلمه مشتقاتی مثل تدبیر - مدبر - ادبار- دبیر- و... ساخته می شود که همه با مصدر اشتراک معنی دارند مثلا مدبر یعنی کسی که در ورا وپشت قضیه وحادثه وامری پنهان است وآن را مدیریت وهدایت می کند .

ونیز کلمه دابر که از ریشه دبر است در فرهنگ لغت عربها به معنی تابع آمده یعنی دنباله هر چیز، فقطع الله دابرهم: ای: افناهم عن آخرهم پس معنی فقطع دابر ... یعنی دنباله وریشه ونسل وحرث آنان قطع شد درلغت عربی هر کجا که لفظ دبر با لفظ قطع همراه شود به معنی فنا ونیستی ونابودی است حالا به گفته شما فرض کنیم مفسرین دارند پنهان کاری می کنند با اهل لغت که مشکل نباید داشته باشید

ثانیا: اگرشما این است که این جمله به معنی جر دادن مقعد است این معنا با کلمه "قطع" در آیه نمی سازد چون آیه دارد می گوید قطع می کنیم نمی گوید که پاره می کنیم !!! اگر به آن معنیی بود که شما می گویید می باید به جای کلمه "فقطع" می گفت : فجُرَّ" بعد هم وی دابر را جمع دبر گرفته در حالی که جمع دبر ادبار است و دابر اسم فاعل است که معنای مفعول می دهد وجمعش دوابر است ودر تمام جاههایی که در قرآن لفظ دبر آمده است به معنی لغوی آن است که معنی اعم از مفهوم اصطلاحی دارد مثل:

واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر

ومن يولهم يوميذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فيه فقد باء بغضب من الله وماواه جهنم وبيس المصير

ثم ادبر واستكبر

والليل اذ ادبر

يقطع دابر الكافرين

فقطع دابر القوم الذين ظلموا والحمد لله رب العالمين

وقضينا اليه ذلك الامر ان دابر هولاء مقطوع مصبحين

این اشتباه درتشخیص معنای لغوی واصطلاحی گاه در زبان فارسی هم ممکن است برای بعضی پیش آید مرحوم مطهری در یکی از کتابهای خود داستانی نقل کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست می گوید زمانی یک اروپایی به ایران آمده بود وبازبان فارسی هم آشنایی داشت لکن به اصطلاحات عامیانه مردم آشنا نبود وهر چه از زبان فارسی می دانست معناهای لغوی بود وی زمانی که به کشور خود برگشته بود در خاطراتش از ایران نوشته بودکه ایرانیها رسم بسیار عجیبی دارند آنها زمانی که به هم می رسند یکی از سوالاتی که در احوالپرسی از یکدیگر می کنند این است که می گویند: آیا بینی شما چاق است؟

این آقای اروپایی شنیده بوده که بعضی در احوالپرسی می گویند: خوبی ؟ سلامتی ؟دماغت چاقه؟ ولی نفهمیده که اینجا نه دماغ به معنی بینی است ونه چاق به معنی فربه بلکه دماغ به معنی لغوی یعنی مزاج وحال وچاق هم به معنی خوب وسلامت بودن است که با چاق به معنی فربه فقط اشتراک لفظی دارد ووقتی می گوییم دماغت شما چاقه ؟ یعنی حال شما خوبه ؟




شبهه نهم:

لوح محفوظ وناسخ ومنسوخ

از یک طرف خدا می گوید که این قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده از طرف دیگر در قرآن آیات ناسخ ومنسوخ وجود دارد خوب آیاخدا نمی توانست همان روز که این قرآن در لوح محفوظ بود آن را ویراستاری کند که در اینجا مجبور نباشد یک آیه وحکم را نسخ کند وآیه وحکم دیگر به جای آن آورد ؟

جواب:

اشکال ،اشکال دقیقی است تدبر در آیات قرآن واستخراج این گونه سوالات چیز خوبی است ولی متاسفانه آقای فاضلی خیلی زود قضاوت به تناقض قرآن کرده وچندان وقت خود را برای پیدا کردن جواب صرف نکرده

اولا خدا نمی گوید قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده بلکه صرفا این را بیان می دارد که نسخه اصلی قرآن وآنچه فرو می فرستیم نزد ماست" یمحوالله ما یشاء ویثبت وعنده ام الکتاب" دلیلی وجود ندارد هر جیزی که در لوح محفوظ است ازلی باشد

تازه اگر هم بگوییم قرآن قدیم وازلی است یا اینکه بگوییم حادث است ولی در عین حال تمام آیات قرآن درلوح محفوظ مقدر شده است باز هردو مسئله می تواند درست باشد یعنی منافاتی نیست در اینکه هم اصل قرآن در لوح محفوظ باشد وهم ناسخ ومنسوخ در آن وجود داشته باشد ولی نکته اینجاست که آن قرآنی که در لوح محفوظ است نه قرآن ناسخ است ونه منسوخ بلکه مجموع آیات ناسخ ومنسوخ است

اما در مورد قدیم وازلی بودن یا مخلوق بودن قرآن اختلاف وجود دارد بسیاری از علمای شیعه شیعه قائل به ازلی بودن آنند لکن من این حرف را قبول ندارم که قرآن الا ولابد باید ازلی باشد می تواند حادث و مخلوق باشد بله کلیت قرآن واینکه خدا چه موضوعات ومسائلی کلی را باید بیان کند این حقیقتی ازلی است ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که جزئیات مسائل یا الفاظ قرآن هم ازلی باشد به خصوص در باب احکام ، شما ببینید خداوند در باب احکام فقط منظورش بیان چند مسئله از هر بابی است وبرای بیان اینها اهدافی وجود دارد از جمله اینکه تنها اصول واعتقادات در مسیر تکامل انسان کافی نیست بلکه التزام به احکام واعمال ومناسک نیز لازم وواجب است حال در انتخاب احکام خدا مختار است که کدام مسئله را بیان کند وکدام را بیان نکند واین چیز اجباری وتحمیلی بر خدا نیست که مثلا حتما باید در مسئله نماز، فلان حکم را در قرآن بیان نمایدیا اینکه فلان تشبیه یا مثل را الا ولابد باید در قرآن به کار گیرد اینها دلیلی بر ازلی بودنشان نیست

البته بحث قدیم یا حادث بودن قرآن خود به یک بحث کلی تر مربوط می شود وآن مسئله علم خداست(1) بعضی می گویند خداوند از ازل باید علم به تمام حوادث وشئون آینده داشته باشدچون لازمه قول به عدم علم ، ثبوت جهل در مورد خداست که محال است

اما حقیقت این گونه نیست که بعضی متکلمین گفته اند چون بحث علم باید در کنار اختیار قرار گیرد اگر خداوند در فعل خود مختار است یعنی می تواند فلان کار کار را انجام دهد یا ندهد اگردر همه چیز از ازل علم داشته باشد دیگر اختیاری وجود نخواهد داشت پس هر چیزی مقدر نیست درست است که خیلی مقدرات راخداوند برای آینده رقم زده است اما این مقدرات در امورمهم یا کلی عالم است وآنچه خود پرودگار بخواهد واراده کند لکن در مسائل جزیی وحوادث محدود دلیل نداریم که اینجاهها هم تقدیر وجود داشته باشدبه خصوص در مورد موجود مختاری مثل انسان مثلا لازم نیست خدا حتما بداند که من فردا ناهار چه می خورم چون این ندانستن جهل نیست بلکه خود یک تقدیر است که لازمه مختار بودن انسان است آن جهلی درمورد خدا محال است که مربوط به ماکان ومایکون باشدکه در اینجا قطعا عالم به همه امور است (یعلم ما فی البروالبحر وما تسقط من ورق الا یعلمها ولا حبه فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین")همچنین اگر تقدیری را برای آینده رقم زده باشد قطعا عالم به مقدرات خویش است ولی اگر چیزی را مقدر نکرده باشد وصفحه آن سفید وخالی باشد اینجا اصلا موضوعی وجود ندارد که خدا نسبت به آن جاهل باشد لازمه این مسئله جهل در مورد خدا نیست بلکه خود معلوم نبودن فعل آینده خدا یا انسان جزو مقدرات وطبیعت خلقت فعال لما یشاء ویخلق ما یشاءاست اگر قرار باشد همه چیز از ازل معلوم باشد اولا که دیگر صفت اختیار در مورد خدا وجود نخواهد داشت ثانیا همه انسانها در فعل خود مجبور خواهند بود

علم ازلی در مورد قرآن به چه معناست؟

یعنی اینکه اگرخداوند بخواهد بر حسب اختیار خود عالمی را خلق کند نظام احسن ایجاب می کند که خلیفه ای وجود داشته باشد واگر خلیفه ای وجود داشته باشد مصلحت آن است که باید در سختی وامتحان و من ورای حجاب به خدا برسد واگر باید در حجاب باشد خدا باید راه وهدف را به او نشان دهد ولازمه نشان دادن راه وهدف ،ارسال رسول وکتاب است ودر این کتاب باید کلیات واهم ابعاد دنیایی واخروی ترسیم گردد بنابراین علم ازلی خدا در مورد قرآن یعنی همین وبس

بعضی ممکن است از راه نظام احسن پیش بیایند وبگویند چون قرآن موجود دردست ما احسن التنزیل است پس از ازل در علم خداوند وجود داشته ولی جواب این است که درست است آنچه خدا می کند همان نظام احسن است اما باز در همین نظام احسن اصل فعال لما یشاء حاکم است یعنی این نظام یک نظام ثابت ولایتغیر وقابل اشاره در بیرون نیست بلی بعضی امورش ثابت ولایتغیر است واگر تغییر کند این نظام از احسنیت ساقط می شود ولی بعضی چیزهایش این گونه نیست مثلا تنبیه یا عفو گناهان انسان هم در وجه اِعمال عدالت وهم در وجه عفو هر دو مصداق نظام احسنند "یغفر لمن یشاء ویعذب من یشاء" اینکه تعداد قطرات بارانی که در فلان شهر می بارد 100 عدد کم یا زیادتر شود این تغییر اختلالی در نظام احسن ندارد یا اینکه یک انسانی را خدا بخواهد تا چهل سالگی زنده نگه دارد یا تا پنجاه سالگی نظام احسن در هیچ صورت به هم نمی خورد بنابراین اینکه در نظام احسن یک مقدر خاص وتعریف شده ای باید وجود داشته باشد حرف مضحکی است زیرا دیگراراده واختیار وجود نخواهد داشت وخدا در فعل خود مجبور خواهد بودبنابراین درست است که قرآن موجود احسن التنزیل است لکن احسن التنزیلی نیست که فقط یک عدد باشد یعنی اینکه خداوند نتواند یک آیه از آن را عوض وبدل کند

بعضی متکلمین به اشتباه فکر می کنند هر امری دو نوع تقدیر دارد یکی تقدیر مسلم وحتمی ویکی تقدیر متردد ، ولی این گونه نیست آینده نزد خدا یک صفحه ای است که بعضی جاهایش سفید وبدون تقدیر است وبعضی مسائل وحوادث نیزمقدر است لکن گاه تقدیر، حتمی ومسلم است وگاه متردد تقدیر متردد مثل اینکه خدا بر اساس گناهان بنده یا کفر او تقدیری را بر او رقم می زند ولی بعد این انسان توبه می کند وصالح می شود آنگاه خدا بر اساس تغییر رویه انسان تقدیر خود را نیز تغییر می دهد یا در مورد مرگ انسانهای عادی تقدیر یک تقدیر متردد است گاه این تقدیر ها عوض می شود وگاه نمی شود,{واحتمالا منظور از" وان علیکم لحافظین" محافظینی هستند که موظف بر اجرا ووقوع امور مقدرند ومانع شدن از آنچه خلاف تقدیر است مگر آنکه خداوند مقدر را عوض کند } بنابراین خدا مقدری را نسبت به این گونه مسائل در نظر نگرفته وآن را منوط به عمل خود بندگان کرده ودر لحظه وقوع است که خدا تقدیر یا عدم تقدیر را رقم می زند شنیده اید که در شب قدر مقدرات انسان رقم می خورد خوب این مقدرات بر اساس عمل ودر صد ایمان ونوع خواسته ها وفکر انسان رقم می خورد دعا نیز در تعیین نوع تقدیر موثر است تا جایی که گفته اند " الدعاء یرد القضا؟ ولی ممکن است همین انسان در طول سال رویه ومسیرش عوض شود آنگاه خدا نیز بر اساس تغییر رویه او بعضی مقدرات مربوط به او را تغییر دهد بنابر این لوح محفوظ به تقدیرات حتمی ومسلم گفته می شود ولوح محو واثبات به مقدرات متردد وهر امرمقدر یا از این نوع است یا آن نوع ،این گونه نیست که دو نوع تقدیر در مورد یک مسئله وجود داشته باشد بنابراین مقدرات آینده مربوط به امور مهم یا کلی می شود عمل بندگان در مقدرات حتمی ممکن است نقش داشته باشد وممکن است نداشته باشد ولی درمقدرات محو واثبات وغیر حتمی قطعا عمل بندگان نقش دارد از طرفی حتی امور مهم وکلی نیز ممکن است وقوعشان حتمی باشد ولی زمانشان نزد خدا مقدر نباشند وآن در جایی است که آن امر منوط به عمل بندگان باشد مثلا ممکن است وقت ظهور را خدا اصلا مقدر نکرده باشد چون این امر منوط به عمل واصلاح شدن خود بندگان است هر گاه جامعه اصلاح شد آنگاه خداوند این امر را مقدر می کند بنابراین یفعل ما یشاء در بحث تقدیر نیز جاری است یعنی هر چه را که خداوند بخواهد مقدر می کند وهر چه را که بخواهدمقدر نمی کند بعضی مقدرات بر اساس مصالح ، تغییر ناپذیر است که اصطلاحا در لوح محفوظ ثبت وضبطند مثلا مسئله عاشورا وکربلا از قبل در تقدیر الهی بوده وحتی پیامبران پیشین نیز از این امر آگاه بوده اند این یک تقدیر غیر قابل تغییر است آیا عمل بندگان در این تقدیر دخیل بوده بلی ولی عمل افراد خاصی در آن دخیل نبوده که بگوئییم اگر اصلاح می شدند کربلا نیز به وقوع نمی پیوست بلکه عمل کل جامعه وتاریخ بشری در آن دخیل بوده که کلیت آن همیشه بوده وهست پس کربلا برای تغییر رویه انسانها امری لازم نزد خدا بوده حال خدا کسانی را در این واقعه شرکت می دهد که می داند آن قدر شقی اند که عوض شدنشان در حد محال است وبرای همین واقعه کربلا قطعا به وقوع می پیوندد (چون تقدیر قابل تغییر نیست خداوند کسانی را رودر روی امام قرار می دهد که قابل تغییر نیستند) مثلا می داند که یزیدوشمر وعمربن سعد ذاتا وفطرتا پلید تر وشقی تر از آنند که در کربلا تغییر رویه دهند وبه حسین رو کنند پس همانها رارودر روی او قرار می دهد و یاران حسین را نیز از کسانی انتخاب می کند که می داند در ایمان سرآمدند واز حسین دل نمی برند پس همانها را در کنار حسین قرار می دهد

ببینید بحث ایمان وسعادت یا شقاوت انسان به قبل از دنیا بر می گردد انسان ها بر اساس تعهد وجوابی که به خواسته های خدا در عالم ذر داده اند خلق می شوند کسانی که در آن امتحان قبول شده اند در این دنیا اهل ایمان وکسانی که در آن امتحان رد شده اند در این دنیا اهل کفر وعصیانند پس الشقی شقی فی بطن امه والسعید سعید فی بطن امه " حال بعضی هستند که آن قدر خداوند به شقاوت وعدم رویکرد آنها به ایمان وعمل صالح آگاه است که دیگر امتحان در مورد آنها لازم نیست وآمدن آنها در این دنیا به خاطر مصالح دیگری است بعضی هم هستند که آن قدر خدا به ایمان وعبودیت وعصمت آنها مطمئن است که باز نیاز به امتحان ندارند یعنی در عالم قبل از دنیا آن قدر در پاسخ مثبت به الست بربکم ودیگر خواسته ها وسوالات الهی پیشتاز بوده اند که حالشان نزد خدا واضح تر از آن است که بحث امتحان در مورد آنها پیش آید لکن هبوط ایشان در این دنیا به خاطر تصدی مقام حجت وخلیفه اللهی است مثل ائمه اطهار وپیامبران ولی اکثر مردم تعهداتشان در عالم ذر نه آن قدر قوی ونه آن قدر ضعیف است که تکلیفشان بدون امتحان مجدد قطعی شوند اینها به دنیا می آیند که در مرحله عمل باز امتحان شوند بعضی از اینها ممکن است عوض شوند ولی اکثرا همان نمره امتحان قبل از دنیا را می گیرندبرای همین خداوند تقدیر خاصی را در موردسعادت یا شقاوت آنها قبل از امتحان عملی به طور قطعی رقم نزده بر همین اساس است که می فرماید "وتلک الایام نداولها بین الناس ولیعلم الله الذین آمنوا...یااینکه می فرماید: لیعلم الله من یطیعه بالغیب ویومن به"

"این به معنی جهل نیست بلکه خدا آنها را امتحان مجدد در چیزی می کند که لازمه اتمام حجت بر آنهاست و خود او تقدیر خاصی رااز لحاظ شقاوت یا سعادت قطعی قبل از امتحان برایشان رقم نزده است بنابراین به وسیله ارسال رسل و عقل ،حجت را بر آنها تمام می شود که مردودین نگویند اگرخدا ما را امتحان می کرد وبه ما مهلت می داد شاید راه درست را انتخاب می نمودیم:"لئلایکون للناس علی الله حجه"

خلاصه: همه امور مقدر نیستند وچون مقدر نیستند موضوعیتی وجود ندارد که لازمه اش جهل خدا نسبت به آینده باشد آنچه در لوح محفوظ است مربوط به مسائل مهم یا انسانهای مهم (اعم از شقی و سعید )است ونیز تمام اموری که در لوح محو واثبات است قطعا عمل انسان در مورد آنها تعیین کننده است ولی اموری که در لوح محفوظ است ممکن است خصوصیات انسان در آن نقش داشته باشد (وآن انسانهایی هستند که نزد خدا ذات وطبیعتشان کاملا معلوم است که قابل تغییر نیست ) وممکن است مربوط به عمل انسان نباشد وآنچه نیز مقدر نگردیده باز ممکن است مربوط به انسان باشد یا طبیعت

ه هر امروحادثه مهمی که وقوعش در آینده قطعی است ممکن است زمانش در لوح محفوظ مقدر نشده باشد ودر لوح محو واثبات باشد بنابراین مقدرات عالم ممکن است قرنها قبل از وقوع مقدر باشند ووممکن است یک ثانیه قبل از وقوع مقدر شوند

اما چرا در قرآن ناسخ ومنسوخ وجود دارد؟

در ابتدای اسلام خداوند نمی خواسته همه احکام را یکجا نازل کند اصطلاحی داریم به نام استدراج در نزول ، چرا اصل قرآن یکجا نازل نشده چون تازه مسلمانان باید به تدریج با احکام واسلام واقعی آشنا شوند .کشش یکباره برای تحمل اسلام را ندارندحال در ابتدا بعضی احکام را خداوند سربسته وجزیی بیان می کرد که بعدا آنها را کامل بیان نماید اگر از همان اول همه اسلام را یکجا می خواست نازل کند تازه مسلمانان در فهم یا انجام تمام مسائل اسلام در می ماندند ثانیا بعضی چیزهایی هم که خداوند حکم آنها را به کلی نقض کرد یا آنکه آنها را ساده تر کرد مثل بعضی از احکام روزه یا همبستری با زنان در شبهای ماه رمضان و... به خاطر پشیمانی خدا از احکام گذشته نبوده بلکه برای منت گذاشتن بر بندگان وتوجه آنان به سوی رحمت خویش است (الان خفف الله عنکم وعلم ان فیکم ضعفا)چون خداوند می تواند هم بر اساس عدالت سخت ترین قوانین وعبادات را برای انسان وضع کند وهم بر اساس رحمت این قوانین را آسان وروان کند هر دو بر خدا جایز است "فعال لما یشاء"پس نسخ آیه یا به خاطر استدراج در بیان احکام است یا به خاطر تسهیل ورحمت بر بندگان یا به خاطر امتحان آنها مثلا در مقطعی حکمی را برای گروهی وضع می کند بعد که امتحان سر می آید آن حکم را بر می داردپس معنی آیه " وما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها" این است که گفته شد "خیر منها" یعنی کامل تر یا آسان تر "مثلها" نیز مربوط به آیاتی متشابهی است که برای مصالحی مثل امتحان وضع شده یابراساس عمل مردم یا شرایط مقطعی بیان شده ولی بعدا که زمان امتحان به پایان می رسد یا رویه جامعه تغییر می یابد یا شرایط عوض می شود حکم نیز عوض می شود ومطابق با شرایط جدید حکمی دیگر وضع می شوددر این تغییر وتبدل حکم فلسفه دیگری هم هست وآن اینکه بندگان بفهمند بعضی احکام وتقدیرها نتیجه عمل خود آنهاست واینکه نگویند همه چیز براساس خواست شخصی خداست

سوال:ما می گوییم که بعضی مقدرات منوط به عمل خود انسانها ست ولی قرآن اختیار در عمل را نفی کرده وهمه چیز را به خود نسبت داده است

وما تشاوون الا ان يشاء الله

جواب: این آیه معنایش این است که خدا بر اساس آنچه شما انتخاب می کنید مقدر می کند یعنی" ما تشائئون در مرتبه زمانی اول است و" ان یشاء" دوم علاوه براینکه حقیقت "ان یشاء الله"می تواند اشاره به اراده کلیه خداوند باشد یعنی درست است که انتخاب را خود انسان می کند ولی حرکت کلیه وموتور اصلی عالم هستی که اراده شما هم انرژی اش را از آن می گیرد خداست

باز ممکن است گفته شود که طبق آیه "یضل من یشاء و يهدي من يشاء " هدایت وضلالت تبعیضی است پس خود انسانها نقشی در شقاوت وسعادت خود ندارند

جواب:

این ضلالت وهدایت بعد از امتحان انسانهاست کسانی که دیگر تکلیفشان نزد خود وخدا معلوم گشته آنگاه خداوند امرسعادت یا شقاوت را که متردد بوده ومنوط به امتحان می باشد قطعی می کند ونام شخص را در زمره اهل هدایت یا ضلالت برای همیشه ثبت می کندودیگر دریچه هدایتی را به روی آنها باز نمی کند چون می داند بی فایده است پس این ضلالت الهی بعد ضلالت اختیاری بندگان است ثانیا بحث خواستن یک خواستن دل بخواهی نیست ولفظ " یشاء" به معنی اختیار در عمل توام با مصلحت وتدبیر وعلت است شاهد اینکه در آیه ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض ولكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير اینجا یشاء به معنی یصلح (هر آنقدر که مصلحت می داند ) است چون سیاق قبل از آیه این است که اگر رزق وروزی را بیش از حد بر بندگان نازل کند طغیان می کنند پس کلمه" یشاء" خواستن دل بخواهی نیست بلکه خواستن توام با مصلحت وحکمت است در مسئله عذاب یا عفو ونیز هدایت یا ضلالت نیز همین گونه است

سوال: اینکه می گوید لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین واینکه می گوید " یمحوااله مایشا وثبت وعنده ام الکتاب منظور از ام الکتاب وکتاب مبین چیست ؟

جواب:منظور، تقدیرات شخصی بندگان که مربوط به نوع عمل آنها می شود نیست مربوط به ما کان ومایکون است واگر منظور آیه دوم ،قرآن باشد منظور از ام الکتاب یا مسائل کلی است که هنوز جزئیاتش مقدر نشده یا منظور محکمات است ویا منظور اصل همان قرآنی است که هم ناسخ در آن است وهم منسوخ ولی آن را به تدریج بر پیامبر خود نازل می کند

(1) آنچه مشهور بین متکلمین است این است که علم خدا قبل از خلق علم اجمالی است وعند الاراده وخلق علم تفصیلی است این مسئله با داخل کردن بحث اختیار کاملا حرفی یقینی می شود لکن اختلاف اصلی اینجاست که آیا اراده وعلم نزد خدا یکی است یا اینها از دو مقوله اند مسلم است که صفات ذاتی خدا عین یکدیگرند وتمایز آنها اعتباری است ولی صفات فعلی حقیقتا منفکند بعضی گفته اند که علم واراده از یک مقوله اند یعنی به محض اینکه خدا به چیزی التفات کند آن موجود می شوداین گونه نیست شاهد اینکه خداوند به بعضی چیزها در قرآن التفات کرده ولی موجود نشده است مثلا می فرماید "ولوشاءالله لجمعهم علی الهدی"در اینجا خداوند جمع بر هدایت را تصور نموده ولی ایجاد نشده یا می فرماید:ولو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین در اینجا خداوند همه این تصورات را کرده ولی وقوعی صورت نگرفته پس التفات عین خلق نیست بنابراین اراده خدا نیز همچون اراده ما دو مرحله دارد تصوری وعملی وقتی خداوند لباس زمان ومکان را می پوشد هر چیز که لازمه اش تغییر وحدوث است تغییر وحدوث در فعل وتلبس مکانی وزمانی خداست نه تغییر در ذات مثلا خود انسان روحش مجرد است ولی وقتی با جسم متلبس می شود با صفات جسمانی همراه می شود وتنزل او در این مقام تنزل اعتباری است روح تغییر نمی کند ودچار کون وفساد نیست هر چه تغییر است مربوط به جسم می باشد درست مثل دریا وموج ، در اینجا موج امری اعتباری وبر گرفته از همان آب است لکن هر چه تغییر وجنبش است در صورت آب است نه در ذات آب ، ذات آب وحقیقت آن همچنان ثابت ولا یتغیر است




شبهه دهم:

آیا بین علم خدا وامتحان واختبار تناقض است؟
حرف مستشکل این است : چگونه از یک سو می گویید خداوند از قبل از خلقت به مقدرات بندگان خویش آگاه است واز سوی دیگر آنها را امتحان می کند از طرفی می گویید خدا بندگان خویش را می شناسد واز ضمیر آنها خبر دارداز طرفی هم امتحانشان می کند واگر این گونه است یعنی آنها را نمی شناسد

جواب این سوال نیز در بطن جواب سوال قبل به طور کامل بیان شد ودیگر نیاز به تکرار نیست




شبهه یازدهم:

داستان قوم ثمود را حتما شنیده اید این داستان در چهار جای قرآن آمده سوره اعراف - شعرا - قمر وشمس

"و الی ثمود اخاهم‏صالحا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره قد جاءتکم‏بینة من ربکم هذه ناقة الله لکم آیة فذروها تاکل فی ارض الله و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذاب‏الیم و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بواکم فی الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بیوتافاذکروا آلاء الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین قال الملا الذین استکبروا من قومه للذین استضعفوا لمن آمن منهم‏ا تعلمون ان صالحا مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مؤمنون قال الذین استکبروا انا بالذی آمنتم به کافرون فعقرواالناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی‏دارهم جاثمین فتولی عنهم و قال یا قوم لقد ابلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین "

ترجمه آیات

و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را(فرستادیم)گفت: ای‏قوم!خدای یگانه را که جز او خدایی‏ندارید بپرستید، که شما را از پروردگارتان حجتی آمد، این‏شتر خدا است که معجزه‏ای برای شما است، بگذاریدش تا در زمین خدا چرا کند، و زنهار!به آن آسیب مرسانید که به عذابی دردناک دچار شوید به یاد آرید زمانی را که خداوند پس از قوم‏عاد شما را جانشین آنان کرد، و در این سرزمین جایتانداد، و اینک در دشتهای آن کوشک‏ها می‏سازید، و از کوه‏هاخانه‏ها می‏تراشید، به یاد آرید نعمت‏های خدارا و در این سرزمین فساد نینگیزیدبزرگان قومش که گردنکشی کرده بودند به کسانی که زبون‏به شمار می‏رفتند، (یعنی)به آنهایی‏که مؤمن شده بودند گفتند: شما چه می‏دانید که صالح پیغمبر پروردگارخویش است؟گفتند: ما به آیینی‏که وی را به ابلاغ آن فرستاده‏اند مؤمنیم(

کسانی که گردنکشی کرده بودند گفتند:ما آیینی را که شما بدان گرویده‏اید منکریم پس شتر را بکشتند و از فرمان پروردگار خویش سرپیچیدند، وگفتند: ای صالح اگر تو پیغمبری‏عذابی را که به ما وعده می‏دهی بیار
پس دچار زلزله شده و در خانه‏های خویش بی‏جان شدندآنگاه‏صالح از آنان دور شد و گفت: ای قوم!من پیغام پروردگار خویش را رسانیدم‏و به شماخیرخواهی کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست نمی‏دارید

هذه ناقة‏الله لکم آیة - این جمله بینه‏ای را که در جمله قبل بود بیان‏می‏کند ومقصود ازناقه همان ماده شتری است که خداوند آن را به عنوان معجزه برای نبوت صالح ازشکم‏کوه بیرون آورد، و به همین عنایت بود که آن را ناقه خدا نامید.

قوم ثمود براي اثبات حقانيت رسالت صالح (ع) از او خواستند تا شتر ماده‌اي را با ويژگي‌هاي خاصي از دل كوه بيرون آورد، در مقابل چشمان حيرت زده مردم، ماده شتر با همان ويژگي‌ها از صخره بيرون آمد، عده‌اي ايمان مي‌آوردند اما گروهي ديگر همچنان بر كفر خود باقي ‌ماندند.

صالح (ع) از ايشان خواست آب چشمه را يك روز در ميان در اختيار ماده شتر قرار دهند؛
« وَيَا قَوْمِ هَـذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّهِ وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ قَرِيبٌ »
«واي قوم من اين ناقه خداوند است كه براي شما نشانه‌اي است، بگذاريد در زمين خدا به چرا مشغول شود، هيچگونه آزاري به آن نرسانيد كه عذاب خدا شما را خواهد گرفت»
با تمام تاكيدهايي كه صالح (ع) درباره ناقه كرده‌ بود، شقي‌ترين افراد بنام «قدار بن سالف» مامور كشتن ناقه مي‌شودو او را از پاي در مي‌آورد:
« فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ »
«سپس ناقه را پي كردند»
قوم لجوج ثمود از صالح (ع) مي‌خواهند تا اگر راست مي‌گويد عذابي را كه وعده داده بود بياورد:
«يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ »
«و گفتند اي صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستي، آنچه ما را با آن تهديد مي‌كني بياور»
صالح به آنها اخطار كرد كه بعد از سه روز عذاب الهي آنها را فرا خواهد گرفت وهمان طور که صالح گفت بعد از سه روز عذاب نازل شد وهمه کافران به هلاکت رسیدند

بیان اشکالات

1- در داستان ثمود خدا یک جا گفته نهر ویک جا عبارت چشمه به کار برده

جواب:

این دو عبارت در ترجمه فارسی است والا در خود قرآن نهر وچشمه نیست بلکه کلمه " شرب" و" ماء" است و هر دو به یک معناست با این تفاوت که شرب (به کسر شین)به معنی آبی است که جیره بندی وتقسیم شده است ومهم برای ما لفظ قرآن است نه ترجمه بر فرض در ترجمه هم اگر گفته باشند چشمه ونهر باز تضادی بین آنها نیست چون رود را به اعتبار اینکه منبع آن از زمین است چشمه وبه اعتبار جریان داشتن آن نهر می گویند

2- فاضلی کلمه ناقه الله را به مسخره می گیرد وطبق عبارت هذه ناقه الله لکم آیه " شتر را آیت الله می نامد

جواب:

آیت در لغت یعنی نشانه و از آنجا که این شتر با معجزه الهی به وجود آمد واصلا از موجود دیگر خلق نشده بود آن را آیت ونشانه وحجتی بر دیگران خوانده است واین هم که می گوید ناقه الله نه این که خدا شتر واحشام دارد یعنی ناقه ای که از جانب خدا وبا اراده او به وجود آمده است


3- آیا ارزش یک شتر از جان انسانها بیشتر بوده که خدا به خاطر ان قومی را به عذاب دچار نمود؟

جواب:

هلاکت انسانها به خاطر شتر نبوده بلکه به خاطر کفر ونافرمانی آنها بوده مسئله شتر یک امتحان بیش نبوده است (مثل مسئله ممنوعیت ماهی گرفتن بنی اسرائیل در روز شنبه ) که البته قتل ناقه باعث شد که حجت خدا بر آنها تمام شود و مستوجب عذاب گردند گاه شما به زیر دست خود ده تا دستور می دهید هیچ کدام را انجام نمی دهد بعد از دستور دهم او را تنبیه می کنید تنبیه شما فقط به خاطر تمرد او از دستور دهم تنها نیست بلکه معلول همه نافرمانی هاست مسئله شتر وخلق آن بنا بر در خواست خود قوم ثمود بوده که خدا نیز آن را عملی می کند که همین خود اتمام حجتی بر این قوم بوده است که نشان داد حتی نتوانستند یک دستور ساده وابتدایی را از جانب خدا مراعات کنند ومسلم است زمانی که یک قوم از یک دستور ساده تخلف می کنند آیا انتظار آن است که دستورات بزرگ یعنی ایمان به خدا واعمال صالح ونماز وزکات را به جا بیاورند

بلی نه تنها ارزش شتر که حیوانی سودمند است بلکه ارزش یک سگ از انسان کافر وعصیان گر در برابر خدا بیشتر است نمی دانم چرا این آقای فاضلی این همه مدافع حقوق کفارشده ؟!!

4-باز می گوید یک جای قرآن گفته که او را زخمی کردند وجای دیگر می گوید که پای او را قطع نمودند وبین این دو تناقض است

جواب:

باز فاضلی به سراغ ترجمه رفته در حالی که یک کلمه را در فارسی به ده گونه می توان ترجمه کرد والبته بعضی مترجمین هم متاسفانه به معانی دقیق کلمات عربی توجه ننموده اند ببینید در قرآن عبارت" فعقروالناقه" است «عقر»، به معناى پى كردن است، يعنى قطع كردن عصب و رگ محكم و مخصوص پشت پاى اسب و شتر كه عامل عمده‏ى حركت آنهاست و با قطع آن، حيوان به زمين مى‏افتد و از راه رفتن باز مى‏ماند. حال یک مترجم گفته پای او را زخمی کردند ودیگری گفته پای او را بریدند اینها خیلی با هم اختلاف ندارد مهم خود لفظ قرآن است که یک لفظ ومعنا بیشتر نیست البته اینها تنها پای شتر رانبریدند بلکه ظاهر گفته مفسرین آن است که بعد از پی کردن او را کشتند


5- در یک جای قرآن می گوید بر آنهازلزله فرستادیم ودر جای دیگر می گوید آنها را دچار عذاب کردیم

جواب: بین این دو نیز تضادی نیست چون عذاب معنای اعم دارد تنها آتش جهنم که نیست می تواند زلزله باشد می تواندسنگ آسمانی باشد می تواند سیل یا طوفان باشد ...پس منظور از عذاب همان زلزله است

جالب اینکه این آقا که سواد خواندن درست قرآن را هم ندارد والاعراف را می خواند العراف وسوره الشعرا را می خواند سوره العشرا و النَّمل را می خواند النَّمَل حالا آمده مفسر قرآن شده است



شبهه دوازدهم :

هامان ایرانی وهامان مصری


قرآن هامان را وزیر فرعون می داند در حالی که طبق نقل تورات هامان وزیر خشایار شاه بوده است

جواب: وزیر خشایار شاه وفرعون مصری هردو نامشان هامان بوده ولی این دو یک نفر نیستند بلکه اشتراک لفظی دارند در ویکیپدیا هر دو نام آمده وگفته:

هامان : وزیر اخشورش پادشاه ایران

هامان: نام وزیر فرعون معاصر موسی

وبعد هامان وزیر خشایار شاه را این گونه معرفی می کند

هامان (عبری: به معنی شکوهمند) شخصیتی در کتاب استر در عهد عتیق است.

او پسر همداتای اجاجی و وزیر اَخْشُورُش‌ پادشاه ایران بود. از آنجایی که اجاج لقب شاهان عمالیقی بود، علمای یهودی تصور کرده‌اند که هامان از نسل خاندان سلطنتی عمالیقی باشد، و او یا پدرش به صورت اسیر وارد سرزمین پارس شده باشد. سجده نکردن مردخای در برابر او، باعث بدبینی او به یهودیان شد. وی توانست رضایت اخشورش را برای قتل یهودیان جلب کند.ملکه استر که همسر پادشاه و یهودیبود، پادرمیانی کرده، نقشهٔ‌ هامان خنثی شد و در نهایت‌ هامان به دستور پادشاه اعدام شد. یهودیان سالروز اعدام هامان را (بر اساس کتاب استر) در عید پوریم جشن می‌گیرند.

همچنین آقای بی آزار شیرازی در ضمن یک مقاله این چنین آورده است:

تا قرن هيجدهم هيچکس از نام هامان اطلاعي نداشت تنها در کتاب مقدس نام هامان به عنوان يکي از درباريان احشويروش (خشايارشاه) آمده که فرمان قتل عام يهوديان را صادر کرد ولي استر و مردخاي از آن جلوگيري کردند و سبب بالاي دار رفتن خود او شدند .

و اين هامان هيچ ارتباطي با فرعون زمان حضرت موسي (ع) ندارد در قرآن شش بار از هامان ياد شده که به دستور فرعون برج عظيمي با آجر بنا مي کند .

خوشبختانه در قرن نوزدهم ، نام هامان و تصاويري از کارگران و کوره هاي آجرپزي وي در ارتباط با فرمان فرعون زمان موسي (ع) در کتيبه اي توسط باستانشناسان کشف شده که نشانگر اعجاز قرآن کريم است .

در خطوط تصويري مصري مربوط به 2000 سال پيش نام هامان کشف شده و اين نسخه باستاني تا قرن هيجدهم ، هيچکس از آن اطلاعي نداشت .

اين خطوط تصويري کاملا منطبق به آيه 38 سوره قصص قرآن مجيد است ."

آقای فاضلی تاریخ را خوب مطالعه کرده ولی از طرفی هم دچار خلط ووهم شده در دنیا انسانهای بی شماری هستند که اشتراک اسمی دارند در قدیم هم همین گونه بوده وهمان طور که الفاظ ازیک زبان به فرهنگ دیگر راه پیدا می کند اسمها هم همین گونه اندعلاوه براین از آن جا که لغت هامان عبری است پس معلوم می گردد مصریان بیشتر از این نام بهره می برده اند واینکه نام یک ایرانی هامان بوده جای تعجب است نه نام وزیر فرعون در لغتنامه دهخدا نام برادر حضرت ابراهیم نیز هامان ذکر شده است ودر همین لغتنامه چنین ادامه می دهد:

هامان نام وزير فرعون بود و اين لغت عجمي است ونیز وزير اول اخشويروش (خشايارشا که او را با اردشير خلط کرده اند) بود که بر مُردَخاي يهودي غضبناک شد، زيرا که وي را تعظيم ننموده بود، بدين لحاظ پادشاه را بر آن داشت که فرماني صادر فرمود که يهودرا در تمام ممالک فارس به قتل رسانند. اما اِستر زن يهودي خشايارشا شاهنشاه هخامنشي ، اين فرمان را باطل نمود و هامان را بر همان داري که از براي مردخاي حاضر نموده بود دار کشيدند و روز چهاردهم و پانزدهم آن ماه را محض خلاصي يهود ازدشمنانشان عيد قرار دادند و عيد فور يا فوريم خوانده شد. و در اين دو روز در وقت ذکر اسم هامان ، يهود صفير استهزا ميزنند(لغتنامه دهخدا)

البته شاید هم کلمه هامان در ایران به همان معنای هامان در زبان عبری نباشد واصلا از آنجا نیامده باشد بلکه یک معنای دیگر داشته وصرفا بین این دو اشتراک لفظی برقرارباشد



شبهه سیزدهم:

معنی مکار بودن خدا

اشکال کننده این بار به سراغ آیه مکر آمده که وقتی گفته می شود والله خیر الماکرین(که البته همان ظاهر آیه را هم بلد نیست بخواند ومی گوید " والله ماکر المکارین" ) یعنی خدا موجود ضعیفی است چون مکر کار انسانهای ناتوان و زبون وبدبخت است کار آنهایی است که هیچ کار از آنها بر نمی آید بعد دست به حیله ومکر می زند

جواب: مکری که در مورد انسان عیب وگناه محسوب می شود واز ضعف ناشی می گردد(البته باز همه جا هم این گونه نیست) ولی در مورد خدا قضیه فرق می کند اولا خدا مکر را نسبت به مکر کنند گان به کار می برد نه انسانهای دیگر بعد هم این مکر از زبونی وناتوانی ناشی نمی شود بلکه مکر به معنی اضلال و گمراهی است گمراهی که خود مکر شوندگان در تقدیر وایجاد آن نفش داشته اند کسانی که به خیال خودشان می خواهند سر خدا کلاه بگذارندنمی دانند خدا زرنگ تر است وخیلی راحت تر سر آنها کلاه می گذاردویارای آن را ندارند که بااو در افتند بزرگترین مکر هم این است که خداوند آنها را به تمتع دنیا مشغول می کند ودر سرگردانی وگمراهی رهایشان می سازد ودر هنگامی که خوب به زندگی دنیا ومکنت خویش مغرور شده اند یکباره همه چیز را از آنان می گیرد وبه عذاب دردناک دچارشان می سازداین مکر مقابله به مثل وروشی عادلانه است خدا می تواند بدون مکراز همان اول به عذاب دچارشان سازدلکن مکر برای این است که آنان بیشتر به قدرت واستیلاء اراده خدا بر قدرت خودشان پی ببرند بنابراین مکر در مورد خدا نه تنها از ضعف ناشی نمی شود بلکه بر عکس خدا می خواهد با این کار قدرت وشکرد وغالب بودن امر خود را به آنها نشان دهد

مکر در مورد خدا یعنی استیلاء قدرت ودر مورد بندگان یعنی استحصال قدرت

حضرت علی علیه السلام زیبا می فرماید:

الوفاء باهل الغدر غدر عندالله والغدر باهل الغدر وفاء عندالله

وفا کردن به اهل خیانت ومکر نزد خدا خیانت است ومکر نمودن به اهل مکر نزد خدا وفا داری وعمل به پیمان است

بعضی صفات دیگر هم وجود دارد که وجود آن در انسان عیب وگناه است ولی همین صفت در مورد خداوند حسن محسوب می شود واصلا لازمه الوهیت اوست مانند صفت " تکبر" متکبر بودن برای انسان عیب ونقص است زیرا تکبر خاص کسی است که هیچ کس از او بالاتر وبرتر نباشد وآن خداوند است که تکبر وبزرگ منشی لازمه ذات اوست ولی باز هم خداوند جز در مقابل متکبرین تکبر نمی کند ومومنین نیز حق ندارند این روش را جز در زمان جنگ ودر مقابل اهل کفر به کار گیرند



شبهه چهاردهم:

دستورات وآیات قرآن روزانه نازل می شده است وبر مبنای محیط وکار می آمده است در موقع جنگ هیچ گاه سوره یا آیه صلح نازل نمی شده اگر حضرت رسول با همسرش مشکل داشته آیه انفال نازل نمی شده اگر می خواسته به مکه لشکر کشی کند ومردم نمی خواسته اند که همراه او بیایند خدا راجع به همان مسئله آیه می فرستاده است خدا نشسته بوده که ببیند حضرت رسول چه می کندوبعد برایش آیه بفرستد که راحت باشد

جواب: خدا می توانسته قرآن را یکباره بر پیامبر نازل کند ولی مصلحت در نزول تدریجی آن است که مردم کم کم با مسائل واحکام آشنا گردند در ثانی قرآن برنامه عملی زندگی است خداوند لازم می دانسته که در مورد جهاد صحبت کند بنابراین آیه جهاد را بهترین موقع یعنی هنگام جنگ نازل می کرده می خواسته حرف از طلاق یا ازدواج بزند آیه طلا ق وازدواج را در مناسبت خود نازل می کرده می خواسته در مورد گناه وبخشش حرف بزند در مناسبت خود نازل می کرده ....حال گاهی خطاب قرآن خطاب به همه مردم است مثل " یا ایهاالناس" وگاه خطاب به شخص پیامبر است مثل " یا ایهاالرسول" لکن آنجا هم که مخاطب پیامبر است در واقع خطاب به همه مردم است واین شیوه تبلیغی قرآن است تا بدین وسیله مردم را بر طاعت ترغیب نماید

قرآن جنبه عملی دارد و نزول آیات هم بر مبنای عمل وواقعه خاص آن بوده که مردم گمان نکنند که قرآن فقط مربوط به عقاید یا مسائل اخروی است واگر شان نزول آیات وقایع خاص بوده است دلیل بر این نیست که این آیه مال همان واقعه است بلکه مربوط به تمام وقایع مشابه می باشد مثلا آیه طلاق راهکاری است برای همه مردم ،آیه جنگ راهکاری است برای همه جنگهای آینده آیه عفت وحجاب راهکارودستوری است برای همه مردم تا قیامت آیه حج ترسیمی است برای همه کسانی که تا قیامت حج به جا می آورند لکن شان نزول آیه واقعه ومناسبتی خاصی بوده است مثلا خود شما گاه می خواهید راجع به موضوعی با یک نفر حرف بزنید لکن بهتر می دانید که صبر کنید تا مناسبت وبهانه ای پیش بیاید تا هم شما راحت تر حرفتان را بزنید وهم طرف دقیق تر به حرف شما توجه کند



شبهه پانزدهم:

فاضلی به تبعیت از بعضی مسیحیون قدیم که عیسی را فرزند خدا می دانسته اند او هم همین شعار را علم کرده که چه دلیلی داشته که خدا بچه اش را توسط روح القدس بفرستد که خونش ریخته شود( مثل امام حسین )که بتواند شفاعت من وتورا بکند او می گوید برای من سوال است که چرا خدا باید بچه اش را بفرستد وآن جور او را به صلیب بکشند تا بیاید شفاعت من وتورا بکند

جواب: چند جواب به این مردک احمق باید بدهیم

1- چه کسی گفته که عیسی پسر خداست این حرف را با دلیل ثابت کن اگر طبق اعتقاد خودت حرف می زنی که اینجا اول الکلام است که باید با دلیل ومنطق این موضوع را ثابت کنی اگر انجیل تحریف شده این حرف را زده که ما از قرآن تبعیت می کنیم نه از تورات و اگر از نظر قرآن می گویی که قرآن شدیدا این حرف را رد می کند

و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهيون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يوفكون

یهود گفتند که عزیر فرزند خداست ونصادی گفتند که عیسی پسر خداست بااین سخنان که اینها بر زبان می رانند خود را به کیش کافران مشرک پیشین (که اصلا به نبی وکتب آسمانسی معتقد نبودند نزدیک می کنند خدا آنها را هلاک ونابود کنند که نسبت به خدا دروغ می بندند

2- چه کسی گفته که عیسی را به دار زدند اگر طبق گفته انجیل تحریف شده می گویی که برای ما مسلمانان ملاک حرف قرآن است واگر از طرف قرآن حرف می زنی که قرآن این موضوع را رد وانکار می کند ند " وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم وان الذين اختلفوا فيه لفي شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن وما قتلوه يقينا"

3- بر فرض بپذیریم که عیسی را دار زده اند بر چه اساس باید گفت که خداعیسی را فرستاده تااورا به دار بکشند عیسی را فرستاده تا مثل دیگران زندگی کند ووظیفه بندگی ونبوتش را انجام دهد حالا اینکه بر فرض در آخر عمر او را دار زده اند دلیل براین است که خدا او را برای دار زدن خلق کرده است

4- اگر هم شفیع دیگران است به خاطر مقام نبوت وعصمت اوست نه به خاطر اینکه او را دار زده اند

وی در ادامه می گوید چه طور عیسی را دار زدند ومحمد را زهر خوراند ند وعلی وامام حسین رابا شمشیر کشتند واین خدا هیچ کار نتوانست بکند

جواب: هر انسانی عمری دارد قرار نبوده که پیامبر وعیسی وعلی وحسین علیهم السلام تا ابد در این دنیا بمانند بله اگر خدا تعهد داده بود که پیامبر باید تا دویست سال در این دنیا زندگی کند وآن وقت برای از دنیا رفتن زود هنگام او کاری نمی کرد جای انتقاد وسوال داشت ولی بحث این است که خود پروردگار از سرآمد عمر پیامبران ونحوه شهادت آنان خبر دارد وقرار هم نبوده که برای آنها کاری کند چون برای آنها وهمه مومنان راستین آخرت نیکوتر وجاودانه تر است" والاخره خیر وابقی" البته اگر تاریخ زندگی پیامبر را مطالعه کنید میبینید که خدا بارها او را ازمرگ وکشته شدن نجات داد که مهم ترین آن شب لیله المبیت بود که به وسیله وحی از نقشه دشمن برای قتل خویش آگاه شد ودیگری در جنگ تبوک بود که عده ای از منافقان نقشه قتل او را کشیده بودند که اینجا هم از طریق وحی از نقشه آنان با خبر گردید

در جای دیگر به قضیه دراز گوشی اشاره می کند که رسول اسلام شب معراج سوار آن شد وبه آسمان رفت وقضیه دیگر مسئله شق القمر اوست وی می گوید من اینها را باور ندارم وتو ذهنم فرو نمی رود

جواب: اینکه تو اینها را باور نداری مشکل شخصی خودت است نه دیگران واین دیگه نیاز به جار زدن وهوارکشیدن ندارد

ثانیا: آن موجودی که پیامبر بر آن سوار شد وبه اذن وفرمان خدا تمام افلاک را با آن در نوردید خر نیوده بلکه براق بوده که یک موجودسیاروبسیار سریعی است که مال این عالم هم نیست ومرکب مومنین در بهشت است حالا اگر تو هیچ کدام از اینها را باور نداری سرت را بکن توی رختخواب وتا می توانی فریاد بزن اینکه ما اینها را باور می کنیم یا نمی کنیم به خودمان مربوط است " لکم دینکم ولی دین"

وی در ادامه به بحث نسبی بودن حق اشاره می کند ومی گوید" الحق لمن غلب" یعنی حق از آن کسی است که زور وقدرتش بیشتر باشد وچون خدا زورش از همه بیشتر است پس می گوید که حق با من است وهر چه بگوید باید دیگران اطاعت کنند

جواب: حق با خداست ولی نه از آن جهت که زور وقدرتش بیشتر است بلکه از آن جهت که صرف الوجود و بسیط الوجود است وچون بسیط است شائبه لذت وشهوت وهوا در وجود او نیست وچون بسیط است عین علم مطلق وحکمت مطلق است وچون بسیط است عین عدل مطلق است وچون بسیط است صفات او همه وجودی است وصفت عدمی چون جهل - ضعف- خطا - حسد - دروغ - حرص و.. . در وجود او نیست چون بسیط است ازلی است وچون ازلی است حادث نیست وچون حادث نیست ابدی است وجهان هستی چون ممکن الوجود است پس حادث است وچون حادث است پس خدایی باید داشته باشد وچون خودش نمی تواند خدای خود باشدپس باید خالق او بسیطالوجود باشد واو همان خدایی است که تودر دنیا منکر او بودی ولی اکنون در آتش دوزخ ملتمسانه صدایش می زنی واو جوابت می دهد که "اخسئوا فیها ولا تکلمون"

در ادامه می گوید : نظام دین نظام خدا سالاری است ومی گویند ولایت وسرپرستی ما از آن خدا ورسول وامام است در حالی که سرپرستی مال انسان محجور ضعیف وصغیر است

جواب: اگر نظام دین نظام خدا سالاری است به خاطر آن است که ما بر خلاف شما خدا را خالق وذی نعمت مطلق می دانیم که همه اسباب ووسائط نیز از آن اویندوبه او ختم می شوند ووچون او را سرچشمه نعمت ورحمت ووجود وعلم و قدرت وکمال وزیبایی وخیر خواهی می دانیم با کمال میل ورغبت به نظام خدا سالاری تن می دهیم وافتخار می کنیم حالا حرفی دارید؟

واماسرپرستی هم که می گویی به معنای سرپرستی نیست که در مورد کودک وطفل ودیوانه گفته می شود منظور سرپرستی معنوی است یعنی انسانها به خاطر آنکه در سرگردانی فکری ومعنوی گرفتار نشوند باید خود را تحت سرپرستی کسانی قرار بدهند که اهل تقوی وعصمت وشعور ماورایی اند وخود با عالم غیب مرتبطند وبه صلاح وفسادوراه وچاه بیشتر از ما آگاهند حالا اگر فاضلی نمی خواهد کسی سرپرستش باشد وخودش راه وچاه را می فهمد حرفی نیست ولی ما که نمی فهمیم دوست داریم تحت سرپرستی وهدایت پیغمبر واولیا باشیم هر چه باشد اطاعت از کسانی که اهل عصمتند اولی از اطاعت از دیگران است حالا حرفی دارید؟




شبهه شانزدهم:

تفسیر لازم نداریم!!

فاضلی که ماشاءالله بعد از هزار وچهارصد سال حقاقی را از قرآن کشف کرده که عقل هیچ بشری تا به حال نتوانسته به چنین کشفهایی نائل شود !!! در شیوه ورمز وراز کشف این حقایق می گوید که من نیاز به کتاب تفسیر نداشته واصلا به تفسیر اعتقادی ندارم آن کس که قرآن را تفسیر می کند حرفش این است که خدا ورسول نفهمیده اندومن فهمیده ام واین که من می گویم درست است نه آنچه پیغمبر از آن فهمیده است مفسرین می گویند خدا ومحمد حواسشان نبوده که چه می نویسند وما درست می فهمیم وبعد می گوید:اگر قرآن نازل شده که من نفهمم چه فایده دارد واگر نازل شده که من بفهمم که می فهمم دیگر نیازی به تفسیر ندارم وبعد یکی دو آیه را مثال می زند ومی گوید معنایش چنین وچنان است واین دیگر نیاز به تفسیر ندارد وبعد هم می گوید که اصلا تمام مفسرین دنبال قدرت ونفع بوده اند.

کاش فاضلی در عمرش یک بار کتاب تفسیری را باز می کرد که اصلا بفهمد تفسیر یعنی چه وفرق آن با ترجمه چیست

واما جواب تفصیلی:

1- ترجمه محصول وشالوده تفسیر است وهیچ مترجم قرآنی حق ندارد بدون رجوع به تفسیر وبدون تسلط برکلمات واصطلاحات زبان عربی وبدون تسلط به علم صرف ونحو دست به ترجمه قرآن بزند که متاسفانه من خود در بسیاری از ترجمه ها اشکالات عمده ای را به وضوح دیده ام

2-ماهم این را قبول داریم که اکثر آیات قرآن قابل فهم برای مردمند به خصوص در باب اخلاقیات لکن در باب احکام وبعضی از آیات دیگر مثل آیات توحیدی وغیره این گونه نیست ممکن است ما ترجمه لفظی آن را بفهمیم یعنی معنای لفظ به لفظ را درک کنیم ولی مصداق آیه را نفهمیم مثل آیه " الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوه...." یا کلیت آیه را ممکن است بفهمیم ولی پی به کنه منظور آیه نبریم ونیاز به تفسیر داشته باشیم مثل آیه " يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنه مما تعدون " یا ممکن است مصداق یک لفظ مورد اختلاف باشد مثلا کلمه کوثر به معنی انبوه وکثرت است ولی در"انا اعطیناک الکوثر " هر چند مفهوم معلوم است ولی مصداق کوثر معلوم نیست که چیست یا ممکن است مرتبه مفهوم معلوم نباشد مثلا در آیه "جزاء الذین یحاربون الله " در فهم محدوده محاربه شک است ولی وقتی به شان نزول ونیز روایات رجوع می کنیم می بینیم که مصداق آن شهر السلاح است پس شامل مراتب دیگر نمی شود بعضی کلمات همان مفهومشان هم معلوم نیست که چه می باشد مثلا کلمه عرش که در مورد خدا به کار می رود مورد اختلاف است که به چه معناست بنابراین ما برای فهم موارد اختلاف یکی به شان نزول احتیاج داریم ودیگری به روایات ودیگری به تسلط بر ادبیات عرب وفهم دقیق اصول صرف ونحو ، از آنجا که روایات مبین قرآنند در فهم حقیقت هر آیه باید به روایات هم مراجعه کرد کما اینکه بسیاری از آیات احکام با روایات تخصیص وتقییید خورده اند تا جایی که گفته می شود " ما من عام الا وقد خص" همچنین در تفسیر قرآن باید به اصول وقوانین علم منطق ونیز اصول فقه آشنا بود به عنوان مثال ما در علم اصول بحثی به نام منطوق ومفهوم داریم که آیا همان گونه که منطوق حجت است مفهوم نیز حجت است واصلا یک کلام کجاها دارای مفهوم هست وکجاها نیست مثلا آیه می گوید " ان جاء کم فاسق بنبا فتبینوا " اگر فاسقی برای شما خبری آورد شما تحقیق کنید ، حال این منطوق است وحجت هم هست آیا مفهوم آن هم درست است که بگوییم اگر غیر فاسقی خبری آورد تحقیق لازم نیست ؟ اینجاجای بحث است وداشتن مفهوم یا نداشتن ،کلی در مسئله تکالیف انسانها نقش ایفا می کند یا اینکه آیا غایت دارای مفهوم است یا خیر ؟ وآیا مغیی در حکم ماقبل د اخل است یا در حکم ما بعد مثلا قرآن می گوید وكلوا واشربوا حتي يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر" یعنی در شبهای ماه رمضان نوشیدن وآشامیدن تا زمانی است که خط سفید در طرف مشرق پیدا شود حال آیا خوردن وآشامیدن تا قبل از پیدا شدن سفیدی فجر است یا آن را هم شامل می شود اینها نیاز به کار دارد یا مثلا حروف زبان عربی هر کدام معانی مختلفی دارند بر فرض حرف فی" باء " من" یا" الی"و... هر کدام در زبان عربی معانی مختلفی دارند حال در فلان آیه اگر مامثلا لفظ "فی" را به این معنا بگیریم مفوم کلمه یا آیه یک چیز می شود به آن معنا بگیریم مفهوم چیز دیگری می شود مثلا در آیه " یا ایها الذین آمنوا اطیعو الله واطیعو الرسول واولی الامر منکم" اینکه" من" به معنای "فی "باشد یا من تبعیضیه باشد در مصداق او لی الامر تغییر ایجاد می کند

اینها را به عنوان نمونه عرض کردم والا صدها مورد از این مسائل در قرآن وجود دارد که بحث از آن کار متخصص است نه امثال من وفاضلی وغیره
تفسیر چیست؟ تفسیر روایات ائمه در تبیین آیات قرآن است تفسیر شان نزول است که گاه همین شان نزول خیلی اختلافات در باب مصداق ومفهوم آیه را حل می کند تفسیر یعنی فهم دقیق کلمات وعلم صرف ونحو عربی که بتوان با آن ترجمه دقیق قرآن را به دست آورد

3- خود ائمه فرموده اندکه" للقرآن سبعه ابطن" یعنی قرآن هفت باطن دارد همچنین خود آنها از تفسیر به رای نهی نموده اند و فقط به تفسیری که بر گرفته ازنظر وتحقیق انسانهای متخصص به علوم شریعت است بها داده اند قرآن نیز تفسیر واقعی قرآن را تفسیری می داند که از زبان خدا ورسول اسلام واولوالالباب یعنی فقهای عالم وعادل نقل شود بنابراین عوام یک چیز ظاهری را که از قرآن فهمیدند نباید زود برای آن تفسیر بتراشئند بلکه باید به تفسیر رجوع کنند واگر چیز دیگری ندیدند آنگاه می توانند همان ظاهر را اخذ نمایند


5- چرا فاضلی این همه با تفسیر مخالف است چون می داند اگرمردم به تفسیر رجوع کند دست خودش ودروغ گوییهایش رو می شودوبرای توجیه مطلب می گوید که مفسرین مشکل دارند کدام مفسری ادعا کرده که خدا وپیغمبر نفهمیده اند ومن می فهمم وکدام یک از اینها از راه تفسیر قرآن به مال ومکنت وقدرت رسیده اند ؟آنها به ما معرفی کن که ما هم آنان را بشناسیم

هیچ مفسری نه تنها چنین ادعایی ندارد بلکه بر عکس حرف همه مفسرین آن است که مابه دنبال آن چیزی از قرآن هستم که خدا وپیغمبر فهمیده اند وما ودیگران نفهمیده ایم

7-
اصلا خود قرآن اشاره به این می کند که در قرآن آیات محکم ومتشابه داریم برای محکمات دو معنا می توان قائل شدیکی اینکه محکمات به آیاتی گفته می شوند که ظاهر وباطنشان یکی است ونیاز به تفسیر ندارند لکن تشخیص این آیات واینکه کدام محکم است وکدام متشابه همه جا قابل تشخیص نیست بلکه نیاز به متخصص ومفسر دارد معنای دیگری که برای محکمات می توان گفت این است که محکمات به اصول وقوانین لا یتغیر وثابت گفته می شود ومتشابهات به قوانین نسبی یا تعبدی قرآن

اما توی نفهم که سابقه تفسیر کردنت نشان می دهد در همان ترجمه کردن هم مشکل داری وپنهان کاری ات بیشتر از همه مفسرینی است که به گفته تو پنهان کارند خود را بی نیاز از تفسیر می دانی وفکر کرده ای آنچه را که از قرآن فهمیده ای هیچ مغزی تا به حال نفهمیده وبا خواندن دو کلمه از ظاهر قرآن علامه دهر شده ای



شبهه هفدهم:

این در واقع به یک جوک بیشتر شبیه است تا شبهه

وی می گوید در صدر اسلام اعراب در مسجد جمع می شدند وهله هوله می خوردند وبادهایی از آنها خارج می شد خدا برای نهی آنها از این کار گفت که نماز ووضو با باد باطل می شود ولی غافل از این بوده که در همان زمان گفته که نماز عمود وستون دین است وآخر این چه طور ستونی است که با یک باد ویران می شود

جواب: اولا که این قصه ساخته وپرداخته خود فاضلی است ثانیا: آن چه با یک باد باطل می شود صورت نماز است وآن چه ستون دین است باطن نماز می باشد














-        . 
شبهات فاضلی {قسمت دوم}

حال می رسیم سر بیان وقایع تاریخی واولین سوال این است که آیا ما در صدر اسلام جنگ ابتدایی داشته ایم یا خیر آنچه تاریخ صدر اسلام نشان می دهد همه جنگهای پیامبر جنبه دفاعی یامقابله به مثل و مجازات داشته اند گاه دشمنان حمله می کرده اند وپیامبر اسلام دفاع می نموده است یا آنکه عهد شکنی وفتنه می کرده اند وپیامبر به خاطر دفع با آنها وارد جنگ می شده اند

اما جنگهایی که در زمان خلفا صورت گرفت از جمله حمله به ایران را می توان نمونه ای از جنگ ابتدایی نامید نه اینکه بگوییم خلفا امام معصوم بوده اند بلکه از آن جهت که امیر مومنان علی علیه السلام این جنگها را تایید می نمود وحتی امام حسن وامام حسبن علیهما السلام در این جنگها شرکت می جستند اما جنگها وکشور گشاییهای دیگری که در زمانهای دیگر توسط خلفا صورت گرفت جنگ ابتدایی نیستند بلکه یا اهداف شخصی وقدرت طلبی در کار بوده که به هیچ وجه نباید آنها را به پای اسلام نوشت یا از نوع جنگ دفاعی بوده اند مثل جنگهای صلیبی

اگر در ضمن جنگی چه جنگ ابتدایی یا دفاعی اعمال ناشایست وخلاف اخلاق از مسلمانان سر زده باشد(که همین حربه دست عده ای برای حمله به اسلام شده است ) باز مربوط به اسلام نیست بلکه مربوط به مسلمانان متمرد است واسلام آنچه را که خلاف خواست وقانون اخلاقی خویش است تایید نمی کند هر چند که آن کار به اسم وبرای اسلام انجام گیرد

2- جهاد دفاعی:

زمانی است که جامعه اسلامی از درون یا بیرون مورد تجاوز قرار گیردچه آنکه متجاوزین مسلمان باشند وچه کافر در این صورت حکومت اسلامی جنگ با آنها وارد جنگ می شود حال جنگ اسلام علیه آنان گاه به صورت حمله ودفاع است یعنی حمله ودفاع به صورت همزمان است وگاه به صورت حمله برای مقابله به مثل ومجازات است

واکنون یکی یکی به بیانات فاضلی جواب می دهیم :

مسئله پول وغنیمت :

مسلم است که نه در قانون اسلام بلکه در تمام جنگهای دنیا هر آنچه در جنگ نصیب لشکریان می شود غنیمت محسوب می گردد دشمن حربی در اسلام نیز نه جان ونه مالش هیچ یک محترم نیستند بنابراین آنچه در جنگ به دست مسلمانان بیفتد از آن آنها خواهد بودلکن گاه جنگی صرفا به خاطر گرفتن غنیمت وتصاحب اموال دیگران است وگاه جنگی به خاطر مسائل بالاتر ومهم تر است و به دست آمدن غنیمت هم امری مفروع است بحث واختلافی بعد از جنگ بدر که اولین جنگ مسلمانان بود بین سپاهیان در گرفت که غنایم به دست آمده از آن چه کسی است که آیه نازل شد وفرمود که غنایم از آن خدا ورسول است " یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول" حال آقای فاضلی گمان کرده اینکه گفته انفال از آن خدا ورسول است یعنی اینکه خداو ورسول به تنهایی آن را می خورند خیر یعنی آنکه این مال مالی است که خدا ورسول طبق مصالح تصمیم می گیرند که کجا خرج شود کما اینکه پیامبر تمام غنایم جنگی بدر را بین سربازان تقسیم نمودند علاوه بر این اصلا یکی از عوامل بروز جنگ بدر این بود که کفاروبت پرستان قریش اموال مسلمانان مهاجر را در مکه تصرف کرده بودند وآنها در مدینه در فقر وتنگدستی به سر می بردند واین جنگ یک نوع مقابله به مثل برای به دست آوردن اموال مسلمانان از دست دشمن بود که با دست پر از سفر تجاری بر می گشتند درست است که جنگ در راه خداست ولی مسئله غنایم هم امر مهمی است که چگونه وکجا تقسیم شود واگر اختلاف وبحثی در این مورد بوده بجا بوده است

اگر به قول آقای فاضلی همه جنگهای پیامبر برای گرفتن پول وغنیمت بوده است پس چرا در فتح مکه پیامبر هیچ غنیمتی از کسی نگرفت در حالی که در این جنگ بیشترین غنایم در دسترس پیامبر بود واگراسلام دین جنگ ورعب وبی رحمی است پس چرا بدترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را بخشید ودر فتح مکه عفو عمومی صادر کرد

اگر تاریخ را مطالعه کنید می بینید که همه جنگهای پیامبر برای مقابله یادفع فتنه وآشوب یا تنبیه متخلفان از پیمان وبه فرمان الهی بوده است و حالا اگر غنیمتی هم در این جنگها نصیب می شده دلیل بر این نیست که هدف اصلی این جنگها رسیدن به غنیمت بوده است

آیه دیگری که وی برای اثبات این حرف خود بدان استناد نموده آیه 29 سوره توبه است

قاتلوا الذین لایومنون بالله ولا بالیوم الاخر و لایحرمون ما حرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن ید و هم صاغرون

بجنگید با کسانی که به آنها کتاب داده شده به خدا وروز قیامت ایمان ندارند وحرام نمی کنند آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده اند وبه دین حق نمی گروند بجنگید تازمانی که به دست خویش وبا ذلت جزیه ومالیات به حکومت اسلام بپردازند

اولا معنی "ولا یدینون دین الحق" یا این است که وظیفه وتعهد وذمه خود را نسبت به دین حق یعنی اسلام ادا نمی کنند ویا این است که به دین حق نمی گروند ولی منظور از دین حق صرفا اسلام نیست بلکه لازمه های اخلاقی است که زندگی در جامعه اسلامی بر آنها ایجاب وتحمیل می کنددر هر دو صورت اصلا جبر واجباری برای وادار شدن آنها به پذیرش دین اسلام وجود ندارد

ثانیامنظور، کسانی اند که به دروغ خود را جزو اهل کتاب جا می زنند وقتی از طرفی عبارت من اهل الکتاب دارد واز طرفی می گوید " لا یومنون بالله.. معلوم می شود که انتساب آنها به دین یهود یا نصاری یک انتساب لفظی بیش نموده ولی در عمل به هیچ اصل اعتقادی که مهمترین آن ایمان به خدا وروز قیامت است پای بند نبوده اند پس اینها اهل کتاب واقعی نیستند وامر به قتال در اینجا امری است منوط به عدم ایمان آنها به خدا وعدم رعایت شئون جامعه اسلامی هر چند که عملا چنین قتالی در نگرفته است وبعد از فتح مکه ورسمی شدن دین اسلام هیچ طایفه ای از اقلیتها تا جایی که من سراغ دارم از پیمان اجتماعی خود به طور همگانی وعلنی آن گونه که قتال با آنها لازم شود تخلف نکردند

اما این امر به قتال آیا جهاد ابتدایی محسوب می شود یا دفاعی؟ جواب: اگر به جهت عدم پای بندی آنها به کلمه توحید است (که این اصل میان همه ادیان مشترک است)جنگ ابتدایی است واگربه جهت عدم رعایت حرمتها باشد که در واقع یک نوع خروج علیه حکومت است جنگ دفاعی محسوب می شود

اما دین حق آن چنان که بعضی مفسرین گفته اند اضافه صفت به موصوف نیست بلکه اضافه حقیقیه است ومنظور پای بندی به مقررات وشئون اجتماعی اسلام ومحرمات عمومی در جامعه والتزام به کلمه توحید است حال اینکه می خواهند به دین مسیح پای بند باشند یا اسلام آورند ومنظور از حرام حرمتهای اجتماعی اسلام مثل زنا وشراب وقمار و سلب آرامش واذیت وآزار و...است چون هر اقلیتی که در جامعه اسلامی زندگی می کند در بعد شخصی ودر چهار دیواری خانه خود یا کلیسا وکنیسه می تواند به آن چه مقتضای دین خود است عمل کند ولی در بعد اجتماعی باید پای بند به ظواهر ورعایت شئون اسلام باشد بنابراین منظور از دین حق اسلام است ولی نه به این معنا که آنها مجبور به پذیرفتن اسلامند بلکه منظور با توجه به کلمه" یدینون" این است که آنها دین وضمانتی را که نسبت به دین اسلام دارند به جا نمی آوردند پس با آنها قتال کنید تا زمانی که متعهد وضامن به کلمه توحید ورعایت شئون اسلامی گردند هر چند که در دین خود باقی باشند

اما اشتباهی که آقای فاضلی کرده این است که گمان کرده هدف از قتال فقط گرفتن جزیه است خیر هدف به تسلیم واداشتن آنها به کلمه توحید وتعهد گرفتن به رعایت اخلاقیات اجتماعی است لکن جزیه ذکر خاص بعد از عام است یعنی ادای دین نسبت به دین حق یکی از مواردش جزیه است پس جزیه یک مورد از اهداف قتال است نه تنها هدف ، جزیه هم یک پول مفت نیست بلکه این مالیات را حکومت اسلامی می گیرد ودر عوض جان ومال وناموس وامنیت اهل کتاب را در جامعه تضمین می کند در واقع این پول صرف تامین امنیت آنهامی شود

اما منظور از کلمه وهم صاغرون: این مسئله در مورد اهل کتابی که خود شئون اسلام را رعایت کرده وبه ذمه خود پای بندند نیست بلکه در مورد افرادی است که به خاطر تمرد وسرکشی با آنها قتال می شود وبعد به تسلیم واداشته می شوند واین ذلت تنبیهی است برای آنان که دیگر در مقابل حکومت سرکشی ونافرمانی نکنند

در تفسیر نمونه نیزشرح آیه این چنین آمده است :

وظيفه ما در برابر اهل كتاب در آيات گذشته سخن از وظيفه مسلمانان در برابر ((بت پرستان )) بود، آيه مورد بحث و آيات آينده تكليف مسلمين را با ((اهل كتاب )) روشن مى سازد. در اين آيات در حقيقت اسلام براى آنها يك سلسله احكام حد وسط ميان ((مسلمين )) و ((مشركين )) قائل شده است ، زيرا اهل كتاب از نظر پيروى از يك دين آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند، ولى از جهتى نيز شبيه به مشركان هستند، به همين دليل اجازه كشتن آنها را نمى دهد در حالى كه اين اجازه را درباره بت پرستانى كه مقاومت به خرج مى دادند، مى داد، زيرا برنامه ، برنامه ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده است . ولى در صورتى اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را مى دهد كه آنها حاضر شوند به صورت يك اقليت سالم مذهبى با مسلمانان زندگى مسالمت آميز داشته باشند، اسلام را محترم بشمرند و دست به تحريكات بر ضد مسلمانان و تبليغات مخالف اسلام نزنند، و يكى ديگر از نشانه هاى تسليم آنها در برابر اين نوع همزيستى مسالمت آميز آن است كه ((جزيه )) را كه يك نوع ماليات سرانه است ، بپذيرند و هر ساله مبلغى مختصر كه حدود و شرايط آن در بحثهاى آينده به خواست خدا مشخص ‍ خواهد شد، تحت اين عنوان به حكومت اسلامى بپردازند. در غير اين صورت اجازه مبارزه و پيكار با آنها را صادر مى كند، دليل اين شدت عمل را در لابلاى سه جمله در آيه مورد بحث روشن مى سازد. نخست مى گويد: ((با كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند، پيكار كنيد)) (قاتلوا الذين لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر) اما چگونه اهل كتاب مانند يهود و نصارى ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند، با اينكه به ظاهر مى بينيم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را، اين به خاطر آن است كه ايمان آنان آميخته به خرافات و مطالب بى اساس ‍ است . اما در مورد ايمان به مبداء و حقيقت توحيد ((اولا)) گروهى از يهود - همانطور كه در آيات بعد خواهد آمد - عزيز را فرزند خدا مى دانستند، و مسيحيان عموما، ايمان به الوهيت مسيح و تثليث (خدايان سه گانه ) دارند. ثانيا همانگونه كه در آيات آينده نيز اشاره شده آنها گرفتار شرك در عبادت بودند، و عملا دانشمندان و پيشوايان مذهبى خود را مى پرستيدند، بخشش گناه را كه مخصوص خدا است از آنها مى خواستند، و احكام الهى را كه آنان تحريف كرده بودند به رسميت مى شناختند. و اما ايمان آنها به معاد، يك ايمان تحريف يافته است ، زيرا معاد را چنانكه از سخنان آنها استفاده مى شود، منحصر به معاد روحانى مى دانند. بنابر اين هم ايمانشان به مبداء مخدوش است و هم به معاد. سپس به دومين صفت آنها اشاره مى كند كه آنها در برابر محرمات الهى تسليم نيستند، و آنچه را كه خدا و پيامبرش تحريم كرده ، حرام نمى شمرند (و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله ). ممكن است منظور از رسول او موسى (عليه السلام ) و مسيح (عليه السلام ) باشد، زيرا آنها به محرمات آئين خود نيز عملا وفادار نيستند، و بسيارى از اعمالى كه در آئين موسى (عليه السلام ) يا مسيح (عليه السلام ) تحريم شده است مرتكب مى شوند، نه تنها مرتكب مى شوند، گاهى حكم به حلال بودن آن نيز مى كنند!. و ممكن است منظور از رسوله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، يعنى اين كه فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است كه آنها در برابر آنچه خداوند به وسيله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تحريم كرده تسليم نيستند، و مرتكب همه گونه گناه مى شوند. اين احتمال نزديكتر به نظر مى رسد . ممكن است گفته شود در اين صورت آيه از قبيل توضيح واضحات خواهد بود، زيرا بديهى است كه غير مسلمانان همه محرمات آئين اسلام را قبول ندارند. ولى بايد توجه داشت كه منظور از بيان اين صفات بيان علت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است يعنى به اين دليل جهاد با آنان جايز است كه محرمات اسلامى را نپذيرفته و آلوده گناهان زيادى هستند، اگر مقاومت كنند و از صورت يك اقليت سالم خارج شوند مى توان با آنها مبارزه كرد. بالاخره به سومين صفت آنها اشاره كرده ، مى گويد: آنها به طور كلى آئين حق را قبول ندارند)) (و لا يدينون دين الحق ). باز در مورد اين جمله دو احتمال گذشته وجود دارد، ولى ظاهر اين است كه منظور از ((دين حق )) همان آئين اسلام است كه در چند آيه بعد به آن اشاره شده است . ذكر اين جمله بعد از ذكر عدم اعتقاد آنها به محرمات اسلامى ، از قبيل ذكر عام بعد از خاص است ، يعنى نخست به آلوده بودن آنها به بسيارى از محرمات اشاره مى كند، زيرا اين آلودگى مخصوصا چشمگير است : آلودگى به شراب ، رباخوارى ، خوردن گوشت خوك ، و ارتكاب بسيارى از بيبند و باريهاى جنسى كه روز به روز در ميان آنها بيشتر و گسترده تر مى شود. سپس مى گويد اصولا اينها در برابر آئين حق تسليم نيستند يعنى اديان آنها از مسير اصلى منحرف شده بسيارى از حقايق را به دست فراموشى سپرده اند و انبوهى از خرافات را به جاى آن نشانيده اند، به همين دليل يا بايد انقلاب تكاملى اسلام را بپذيرند و دنياى فكرى مذهبى خود را نوسازى كنند، و يا حد اقل به صورت يك اقليت سالم در كنار مسلمانها قرار گيرند، و شرائط زندگى مسالمت آميز را بپذيرند. پس از ذكر اين اوصاف سه گانه كه در حقيقت مجوز مبارزه با آنها است مى گويد: ((اين حكم درباره آنها است كه اهل كتابند)) (من الذين اوتوا الكتاب ). كلمه ((من )) به اصطلاح در اينجا ((بيانيه )) است نه ((تبعيضيه )) و به تعبير ديگر قرآن مى گويد همه پيروان كتب آسمانى پيشين (متاءسفانه ) گرفتار اين انحرافات مذهبى شده اند و اين حكم درباره همه آنها است . بعد تفاوتى را كه آنها با مشركان و بت پرستان دارند در ضمن يك جمله بيان كرده و مى گويد اين مبارزه تا زمانى خواهد بود كه جزيه را بپردازند در حالى كه تسليم باشند (حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون ). ((جزية )) از ماده ((جزاء)) به معنى مالى است كه از غير مسلمانان كه در پناه حكومت اسلامى قرار مى گيرند گرفته مى شود و اين نامگذارى به خاطر آن است كه آن را به عنوان جزاء در برابر حفظ مال و جانشان به حكومت اسلامى مى پردازند. (اين مطلبى است كه از سخنان راغب در كتاب مفردات استفاده مى شود) ((صاغر)) از ماده ((صغر)) (بر وزن پسر) به معنى كسى است كه به كوچكى راضى شود و منظور از آن در آيه فوق آن است كه پرداختن جزيه بايد به عنوان خضوع در برابر آئين اسلام و قرآن بوده باشد، و به تعبير ديگر نشانه اى براى همزيستى مسالمت آميز و قبول موقعيت يك اقليت سالم و محترم در برابر اكثريت حاكم بوده باشد. و اينكه بعضى از مفسران آنرا به عنوان تحقير و توهين و اهانت و سخريه اهل كتاب كرده اند، نه از مفهوم لغوى كلمه استفاده مى شود و نه با روح تعليمات اسلام سازگار است و نه با ساير دستوراتى كه درباره طرز رفتار با اقليتهاى مذهبى به ما رسيده است تطبيق مى كند. نكته قابل توجه ديگر اينكه در آيه فوق گر چه در ميان شرائط ((ذمه )) تنها ((جزيه )) مطرح شده است ، ولى تعبير به ((هم صاغرون )) يك اشاره اجمالى به ساير شرائط ذمه است ، زيرا از آن استفاده مى شود كه آنها فى المثل در محيط اسلامى دست به تبليغات بر ضد مسلمانها نزنند، با دشمنان آنها همكارى نكنند، و در راه پيشرفتهايشان سد و مانعى ايجاد ننمايند، زيرا اين امور با روح خضوع و تسليم و همكارى سازگار نيست . جزيه چيست ؟ ((جزيه )) يك نوع ماليات سرانه اسلامى است كه به افراد تعلق مى گيرد، نه بر اموال و اراضى ، و به تعبير ديگر ماليات سرانه سالانه است . بعضى معتقدند كه ريشه اصلى آن غير عربى است و از ((كزيت )) كلمه فارسى باستانى كه به معنى مالياتى است كه براى تقويت ارتش اخذ مى شود، گرفته شده ولى بسيارى معتقدند كه اين لغت يك لغت عربى خالص است ، و همانگونه كه سابقا نقل كرديم از ماده جزاء گرفته شده ، به مناسبت اينكه ، ماليات مزبور جزاى امنيتى است كه حكومت اسلامى براى اقليتهاى مذهبى فراهم مى سازد. ((جزيه )) قبل از اسلام هم بوده است ، بعضى معتقدند نخستين كسى كه جزيه گرفت انوشيروان پادشاه ساسانى بود، ولى اگر اين مطلب را مسلم ندانيم ، حد اقل انوشيروان كسى بود كه از ملت خود جزيه مى گرفت ، و از همه كسانى كه بيش از بيست سال و كمتر از پنجاه سال داشتند و از كاركنان حكومت نبودند، از هر نفر به تفاوت 12 يا 8 يا 6 يا 4 درهم ماليات سرانه اخذ مى كرد. فلسفه اصلى اين ماليات را چنين نوشته اند كه دفاع از موجوديت و استقلال و امنيت يك كشور وظيفه همه افراد آن كشور است ، بنابر اين هر گاه جمعى عملا براى انجام اين وظيفه قيام كنند، و عده اى ديگر به خاطر اشتغال به كسب و كار نتوانند در صف سربازان قرار گيرند وظيفه گروه دوم اين است كه هزينه جنگجويان و حافظان امنيت را به صورت يك ماليات سرانه در سال بپردازند. قرائنى در دست داريم كه اين فلسفه را در مورد جزيه چه قبل از دوران اسلام و چه در دوران اسلامى تاييد مى كند. گروه سنى جزيه دهندگان در عصر انوشيروان كه هم اكنون نقل كرديم (ما بين بيست تا پنجاه سال ) گواه روشنى بر اين مطلب است ، زيرا اين گروه سنى در حقيقت مربوط به كسانى بوده است كه قدرت حمل اسلحه و شركت در حفظ امنيت و استقلال كشور را داشته اند، ولى به خاطر اشتغال به كسب و كار بجاى آن جزيه مى پرداختند. گواه ديگر اينكه در اسلام جزيه بر مسلمانان لازم نيست ، زيرا جهاد بر همه واجب است و به هنگام لزوم همگى بايد در ميدان نبرد در برابر دشمن حاضر شوند، اما چون اقليتهاى مذهبى از شركت در جهاد معافند بجاى آن بايد جزيه بپردازند، تا از اين طريق در حفظ امنيت كشور اسلامى كه در آن آسوده زندگى مى كنند سهمى داشته باشند. و نيز معاف بودن كودكان اقليتهاى مذهبى و هم چنين زنان ، پير مردان و نابينايانشان از حكم جزيه دليل ديگرى بر اين موضوع است . از آنچه گفته شد روشن مى شود كه جزيه تنها يك نوع كمك مالى است ، كه از طرف اهل كتاب در برابر مسئوليتى كه مسلمانان به منظور تاءمين امنيت جان و مال آنها به عهده مى گيرند، پرداخت مى گردد. بنابر اين آنها كه جزيه را يك نوع حق تسخير به حساب آورده اند، توجه به روح و فلسفه آن نداشته اند، آنها به اين حقيقت توجه نكرده اند كه اهل كتاب هنگامى كه به صورت اهل ذمه در آيند حكومت اسلامى موظف است آنان را از هر گونه تعرض و آزارى مصونيت بدهد. و با توجه به اينكه آنها در برابر پرداخت جزيه علاوه بر استفاده از مصونيت و امنيت هيچ گونه تعهدى از نظر شركت در ميدان جنگ و كليه امور دفاعى و امنيتى بر عهده ندارند، روشن مى شود كه مسئوليت آنها در برابر حكومت اسلامى به مراتب از مسلمانان كمتر است . يعنى آنها با پرداخت مبلغ ناچيزى در سال از تمام مزاياى حكومت اسلامى استفاده مى كنند، و با مسلمانان برابر مى شوند، در حالى كه در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند. از جمله دلايل روشنى كه اين فلسفه را تاءييد مى كند، اين است كه در عهدنامه هائى كه در دوران حكومت اسلامى ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه جزيه منعقد مى شد، به اين موضوع تصريح گرديده است ، كه اهل كتاب موظفند جزيه بپردازند، و در برابر، مسلمانان موظفند امنيت آنها را تامين كنند، و حتى اگر دشمنانى از خارج به مقابله و آزار آنها برخيزند، حكومت اسلامى از آنها دفاع خواهد كرد. اين عهد نامه ها فراوان است كه به عنوان نمونه يكى را ذيلا مى آوريم ، و آن عهدنامه اى است كه ((خالد بن وليد)) با مسيحيان اطراف ((فرات )) منعقد كرد. متن عهدنامه چنين است : ((هذا كتاب من خالد بن وليد لصلوبا ابن نسطونا و قومه ، انى عاهدتكم على الجزية و المنعة ، فلك الذمة و المنعة ، و ما منعناكم فلنا الجزية و الا فلا، كتب سنة اثنتى عشرة فى صفر)). <41> ((اين نامه اى است از ((خالد بن وليد)) به ((صلوبا)) (بزرگ مسيحيان ) و جمعيتش ، من با شما پيمان مى بندم بر جزيه و دفاع ، و در برابر آن شما در حمايت ما قرار داريد و ما دام كه ما از شما حمايت مى كنيم ، حق گرفتن جزيه داريم ، و الا حقى نخواهيم داشت ، اين عهدنامه در سال دوازده هجرى در ماه صفر نوشته شد)). جالب اينكه مى خوانيم هر گاه در حمايت از آنها كوتاهى مى شد، جزيه را به آنها باز مى گرداندند، و يا اصلا از آنها نمى گرفتند! توجه به اين نكته نيز لازم است ، كه جزيه اندازه مشخصى ندارد، و ميزان آن بستگى به توانائى جزيه دهندگان دارد، ولى آنچه از تواريخ اسلامى به دست مى آيد اين است كه غالبا مبلغ مختصرى در اين زمينه قرار داده مى شد. و اين مبلغ گاهى در حدود يك دينار در سال بيشتر نبود، و حتى گاهى در عهدنامه ها قيد مى شد كه جزيه دهندگان موظفند به مقدار توانائيشان جزيه بپردازند. از مجموع آنچه گفته شد ايرادهاى گوناگون و سمپاشى هائى كه در زمينه اين حكم اسلامى مى شود، از ميان خواهد رفت ، و ثابت مى شود كه اين يك حكم عادلانه و منطقى است(تفسیر نمونه)

اما مطلب بعد در مورد آماری است که آقای فاضلی ارائه می دهد ومی گوید 25 در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند وبقیه هم به زور شمشیر

معلوم نیست که وی این آمار را ازکجا آورده یا شاید آن زمان در عربستان مرکز آمار گیری بوده ولی به هر حال یک جواب برای آقای فاضلی کفایت می کند وآن اینکه پیامبر کسی را مجبور به همراهی در جنگها نمی کرد وبا این حال هزارن نفر از روی عشق وعلاقه در کنار پیامبر علیه دشمن می جنگیدند اگر ایمان مردم به پیامبر عاشقانه نبودپس چرا در جنگ بدر سپاه سیصد نفری بر سپاه نهصد نفری قریش پیروز شد ودر جنگ احد سپاه هزار نفری بر سپاه سه هزار نفری فائق آمد مامعتقدیم که نه چند نفرمثل ابوذر وسلمان ومقداد بلکه دهها هزار نفر از روی عشق به پیامبر ایمان آوردند مثلا همین هجرت پیامبر از مکه به مدینه به خاطر دعوت مردم مدینه از شخص پیامبر بود واگر ماجرای استقبال گسترده مردم مدینه از پیامبر را نخوانده اید حتما بخوانید مگر در طول سیزده سالی که پیامبر در مکه بود شمشیری برداشت وبا کسی جنگید پس چه شد که این همه افراد به او ایمان آوردند وحتی از مدینه مردم برای بیعت با او به مکه می آمدند ودر ماجرای غدیر که یکصد هزار نفر دراطاعت از پیامبر با علی بن ابی طالب بیعت کردند آیا کسی آنها را مجبور به بیعت کرده بود

شما که دایه مهربان تر از مادر برای کفار شده اید تاریخ را مطالعه کنید وببینید که اینهادر طول بیست و سه سال بر سر مسلمین وپیغمبر چه آوردند در مکه چه شکنجه هایی رابر پیکر آنها وارد کردند ودر مدینه چه ضربه ها وخیانت هایی که از ناحیه اهل به ظاهر کتاب متوجه آنها نشد آیا پیامبری را اهل خشونت وآزار می دانید که هیچ پیامبری به گفته خود ایشان اذیت وآزار ندید "ما اوذی من نبی مثل ما اوذیت"

واما آیه 5 سوره توبه:

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

ترجمه: پس چون ماه‏هاى حرام (چهار ماه مهلت و حرمت تعرض) پايان يافت مشركان را هر جا كه يافتيد بكشيد (در داخل حرم و بيرون آن، در ماه‏هاى حرام و خارج آن) و آنها را دستگير نماييد و در محاصره قرار دهيد و برايشان در هر كمينگاهى بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز را برپا داشتند و زكات دادند راهشان را بازگذاريدومزاحمشان نشوید ، كه همانا خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است

این آیه مرتبط به آیا ت قبل این سوره است که قبلا توضیح آیه اول این سوره گذشت این آیه بعد از فتح مکه نازل شده است واشاره به اولتیماتوم چهار ماهه علیه مشرکینی دارد که پیمان خود را نقض کرده یا در آیین بت پرستی سیر می کنند اگر مورد دوم منظور باشدمربوط به جهاد ابتدایی است که خاص امام معصوم است ودیگران اجازه چنین جنگی را ندارند اما بقیه مطلب را از تفسیر نمونه بیان می کنم وای کاش منتقدین حداقل نگاهی روی کتب تفسیر می کردند وبعد قضاوت می نمودند

شدت عمل تواءم با نرمش ! در اينجا وظيفه مسلمانان پس از پايان مدت مهلت مشركان ، يعنى چهار ماه بيان شده است ، و شديدترين دستور را درباره آنها صادر مى كند و مى گويد: ((هنگامى كه ماههاى حرام پايان گيرد، بت پرستان را هر كجا يافتيد به قتل برسانيد)) (فاذا انسلخ ، الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) <21> سپس مى گويد: ((آنها را بگيريد و اسير كنيد)) (وخذوهم ). ((و آنها را در حلقه محاصره قرار دهيد)) (و احصروهم ). ((و در كمين آنها در هر نقطه اى بنشينيد و راهها را بر آنها ببنديد)) (و اقعدوا لهم كل مرصد) <22> در اينجا چهار دستور خشن در مورد آنها ديده مى شود: ((بستن راهها، محاصره كردن ، اسير ساختن ، و بالاخره كشتن )) و ظاهر اين است كه چهار موضوع به صورت يك امر تخييرى نيست ، بلكه با در نظر گرفتن شرايط محيط و زمان و مكان و اشخاص ‍ مورد نظر، بايد هر يك از اين امور كه مناسب تشخيص داده شود، عملى گردد. اگر تنها با اسارت و محاصره كردن و بستن راه بر آنها در فشار كافى قرار گيرند از اين راه بايد وارد شد. و اگر چاره اى جز قتل نبود كشتن آنها مجاز است . اين شدت عمل به خاطر آن است كه برنامه اسلام ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده ، و همانطور كه سابقا نيز اشاره كرده ايم ، مساءله آزادى مذهبى ، يعنى ترك اجبار پيروان مذاهب ديگر براى پذيرش ‍ اسلام ، منحصر به اديان آسمانى و اهل كتاب مانند يهود و نصارى است ، و شامل بت پرستان نمى شود، زيرا بت پرستى مذهب و آئين نيست كه محترم شمرده شود، بلكه انحطاط و خرافه و انحراف و بيمارى است كه به هر حال و به هر قيمت بايد ريشه كن گردد. ولى اين شدت و خشونت نه به مفهوم اين است كه راه بازگشت به روى آنها بسته شده باشد، بلكه در هر حال و در هر لحظه بخواهند مى توانند جهت خود را تغيير دهند، لذا بلافاصله اضافه مى كند: ((اگر آنها توبه كنند و به سوى حق باز گردند و نماز را بر پا دارند و زكوة را ادا كنند، آنها را رها سازيد و مزاحمشان نشويد. (فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فخلوا سبيلهم ). و در اين صورت با ساير مسلمانان كمترين تفاوتى را ندارند و در همه احكام و حقوق با آنها شريكند. ((زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است ))، و كسى را كه به سوى او باز گردد، از در خود نميراند (ان الله غفور رحيم ). سپس اين موضوع را در آيه بعد با دستور ديگرى تكميل مى كند تا ترديدى باقى نماند كه هدف اسلام از اين دستور تعميم توحيد و آئين حق و عدالت است ، نه استعمار و استثمار و قبضه كردن اموال يا سرزمينهاى ديگران ، و مى گويد: اگر يكى از بت پرستان از تو درخواست پناهندگى كند به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود)) (و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ). يعنى در نهايت آرامش با او رفتار كن ، و مجال انديشه و تفكر را به آنها بده تا آزادانه به بررسى محتواى دعوت تو بپردازند، و اگر نور هدايت بر دل آنها تابيد آنرا بپذيرند. بعد اضافه مى كند كه ((او را پس از پايان مدت مطالعه به جايگاه امن و امانش برسان )) تا كسى در اثناء راه مزاحم او نگردد. (ثم ابلغه مامنه ). و سرانجام علت اين دستور سازنده را چنين بيان مى كند كه : ((اين بخاطر آن است كه آنها قومى بى اطلاع و ناآگاهند)) (ذلك بانهم قوم لا يعلمون ). بنابراين اگر درهاى كسب آگاهى به روى آنها باز گردد، اين اميد مى رود كه از بت پرستى كه زائيده جهل و نادانى است خارج شوند، و به راه توحيد و خدا كه مولود علم و دانش است گام بگذارند. در منابع شيعه و اهل سنت نقل شده كه يكى از بت پرستان پس از الغاى پيمان آنها، به على (عليه السلام ) گفت : اى فرزند ابوطالب اگر كسى از ما بعد از گذشتن اين چهار ماه بخواهد پيامبر را ملاقات كند و مسائلى را با او در ميان بگذارد و يا سخن خدا را بشنود، آيا در امنيت خواهد بود؟! على (عليه السلام ) فرمود آرى ، زيرا خداوند فرموده ((و ان احد من المشركين استجارك فاجره ...)) <23> و به اين ترتيب سختگيرى فوق العاده اى كه از آيه اول استفاده مى شود، با نرمشى كه در آيه دوم به كار رفته ، تعديل مى گردد، و راه و رسم تربيت همين است كه هميشه شدت عمل را با نرمش بياميزند و از آن معجونى شفابخش بسازند. در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد 1 - منظور از اشهر حرم در اينجا چيست ؟ گرچه مفسران در اين باره بسيار صحبت كرده اند ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور از آن ، همان چهار ماه مهلت است كه براى مشركان مقرر گرديده كه آغاز آن روز دهم ذى الحجه سال نهم هجرى و پايان آن روز دهم ماه ربيع الثانى سال بعد بود، و اين تفسير را بسيارى از محققان پذيرفته اند، و مهمتر اينكه در روايات متعددى نيز به آن تصريح شده است . <24> 2 - آيا نماز و زكات شرط قبول اسلام است ؟ از آيات فوق در بدو نظر چنين استفاده مى شود كه براى قبول توبه بت پرستان ، اداء نماز و زكوة نيز لازم است ، و به همين دليل بعضى از فقهاى اهل سنت ترك نماز و زكوة را دليل بر كفر گرفته اند. ولى حق اين است كه منظور از ذكر اين دو دستور بزرگ اسلامى آن است كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام مشكوك به نظر برسد - همان گونه كه در مورد بت پرستان آنروز غالبا چنين بود - انجام اين دو وظيفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند. و يا اينكه منظور اين است كه آنها نماز و زكات را به عنوان دو قانون الهى بپذيرند و به آن گردن نهند، و به رسميت بشناسند، هر چند از نظر عمل در كار آنها قصورى باشد، زيرا دلائل فراوانى داريم كه تنها با ترك نماز و يا زكات انسان در صف كفار قرار نمى گيرد، هر چند اسلام او بسيار ناقص ‍ است . البته اگر ترك زكات به عنوان قيام بر ضد حكومت اسلامى باشد، سبب كفر خواهد بود، ولى اين بحث ديگرى است كه ارتباط به موضوع ما ندارد. 3 - ايمان زائيده علم است از آيات فوق اين نكته نيز استفاده مى شود كه عامل مهم بى ايمانى جهل است و سرچشمه اصلى ايمان علم و آگاهى است ، لذا براى ارشاد و هدايت مردم بايد امكانات كافى براى مطالعه و انديشه در اختيار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پيدا كنند نه اينكه كوركورانه و يا از روى تقليد اسلام را پذيرا شوند.(تفسیر نمونه)

آنهایی که می گویند پیامبر آئیینش شمشیر بوده واسلام به زور شمشیر پیش رفته است فقط ظاهر جنگ را دیده اند ولی به ریشه جنگها وعلت بروز آنها التفاتی ندارند این است که در قضاوتشان نمی توانند منصف باشند مثلا فرض کنید من جایی می بینم که جمعیتی جمع شده اند برای اینکه یک نفر را می خواهند دار بزنند من اینجا فقط ظاهر را می بینم که یک نفر را با قیافه ای هراسان ودر ظاهر مظلوم وبی یاور می خواهند بالای دار ببرند ولی از علت این مجازات ونوع جرم خبر ندارم وچون خبر ندارم در ظاهر برای آن مجرم ممکن است دل هم بسوزانم ولی وقتی ریشه را بررسی کنم و از علت نوع جرم او سوال کنم وبدانم که این شخص یک یا چند انسان مظلوم وبی گناه را به طرز فجیع وناجوانمردانه به قتل رسانده است حاضر نمی شوم که خون او را رنگین تر از خون مقتول بدانم

اینها چنان از آیین شمشیر حرف می زنند که گویا کفار ومشرکین همین طور بی دفاع ومظلوم نشسته اند وپیامبر ویارانش هم گردن آنان را زده اند در این جنگها به همان اندازه که از سپاه دشمن کشته شده است پیامبر نیز کشته وزخمی داده است ووقتی ریشه را بررسی کنید می بینید که عامل اصلی بروز جنگ خود مشرکین بوده اند وحتی در بعضی جنگها مثل جنگ موته واحد سپاه اسلام متحمل شکست نیز شد علت بروز جنگ موته این بود که فرستادگان پیامبر به سوی سرزمین ذات الطلوع که 15 نفر بودند همگی به جز یک نفر به دست کفار کشته شدند همچنین فرستاده دیگر پیامبر به نام حارث عمیر ازدی که با نامه‌ای از طرف پیامبر به سوی فرمانروای شام در حرکت بود در دهکده موته به دست شرحبیل که فرماندار سرزمین‌های مرزی بود، به شهادت رسید به ‌دنبال این حوادث، پیامبر اکرم فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار نیروی مسلح جهت شرکت در جنگ، اعلام آمادگی کردند.
پیامبر فرمود:
« به منطقه‌ای که در آن سفیر اسلام را کشته‌اند، می‌روید؛ اگر اسلام آوردند که انتقام نمی‌گیرید (جنگ برای اسلام آوردن نبوده بلکه برای تنبیه بوده لکن اسلام آوردن تبصره ای بوده که باعث می شده مسلمانان از قتال با آنان خودداری کنند چون به هر حال جرم قبل از اسلام بخشیده می شود )وگرنه با آنان نبرد می‌کنید. با راهبان و زنان و کودکان و پیران نیز کاری نداشته باشید. فرمانده لشگر، پسر عمویم، جعفربن ابیطالب، است و پس از او زید ابن حارثه و پس از او عبدالله بن رواحه.»

اما در این جنگ سپاه اسلام در مقابل سپاه تا دندان مجهز روم نتوانست کاری کند وهمه فرماندهان این سپاه وعده زیاد دیگری به شهادت رسیدند وسربازان باقی مانده سپس به سوی مدینه باز گشتند

غزوه تبوک : علت اصلی این جنگ تعرضات وتهدیداتی بود که از سوی روم متوجه مرزهای اسلام می شد پیامبر پس از تهیه سپاه سی هزار نفری وتحمل مشقات فراوان وگرمی هوا وکمبود غذا که حتی گفته اند یک عدد خرما را چند نفر می مکیدند ومی خوردند خود را به مرزهای روم رساند دشمن ترسید وعقب نشینی کرد پیامبر با آنکه می توانست آنها را تعقیب کرده وشهرهایشان را تصرف نماید واز آنها انتقام گیرد وبا غنیمت هنگفت بر گردد این کار را نکرد و به امضای صلح نامه وگرفتن تعهد مبنی بر عدم تعرض از فرمانروایان مرزی اکتفا نمود
همچنین جنگهای پیامبر باطوایف یهود همه ریشه در پیمان شکنی وتعرض وقتل وفتنه جویی آنها داشته که خودتان مطالعه کنید

واما آیات دیگری که فاضلی آنها را نشانه خشونت طلبی اسلام دانسته استیکی آیه 33 سوره مائده است که می فرماید :
انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا ولهم في الآخره عذاب عظيم

جز اين نيست كه كيفر كسانى كه با خدا و رسول او مى‏جنگند و در زمين به فساد و تبهكارى مى‏پويند (با اسلحه سرد يا گرم به منظور ترساندن و سلب امنيت و تجاوز به حقوق مردم ظاهر مى‏شوند) اين است كه كشته شوند، يا بر دار آويخته گردند، يا دست‏ها و پاهايشان (چهار انگشت يك دست با چهار انگشت يك پا) بر خلاف جهت يكديگر بريده شود و يا از آن سرزمين تبعيد گردند. اين براى آنها خفّت و خواريى در دنياست و آنان را در آخرت عذابى بزرگ است

بنده در مقاله " اسلام ومجازات اعدام" در مورد این آیه به تفصیل صحبت کرده ام این آیه ریزه کاری ها ومباحث فقهی خاصی دارد ولی خلاصه عرض می کنم که این آیه در مورد اهل بغی است چه مسلمان وچه غیر مسلمان کسانی که علیه حکومت دست به قیام مسلحانه می زنند ودر صدد براندازی حکومت اسلام وایجاد رعب ووحشت ونا امنی در جامعه اند جزای اینها یکی از موارد چهارگانه عذاب در آیه است نه در اسلام در همه کشورها کودتاچیان وکسانی که در صدد محاربه وجنگ علیه جامعه ه اند مجازاتشان سنگین است شدت مجازات اینها برای آن است که جرم خیلی سنگین است این نوع مجازات برای آن است که دیگران درس عبرت بگیرند وموجودیت نظام وجامعه اسلامی را هدف قرار ندهند(رجوع شود به بحث اسلام ومجازات اعدام - قسمت فساد فی الارض)

آ,یه بعد:

يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار وليجدوا فيكم غلظه واعلموا ان الله مع المتقين

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد (ابتدا طبق مصالح و قواعد) با كسانى از كفار پيكار كنيد كه به شما نزديك‏ترند و حتما بايد در شما شدت و صلابت (در عمل) بيابند، و بدانيد كه خداوند با پرهيزگاران است

آیه دیگر:آیه 4 سوره محمد

فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد واما فداء حتي تضع الحرب اوزارها

پس چون با كسانى كه كفر ورزيده‏اند برخورد كنيد،آنها را بکشید.تا چون آنان را از پاى درآورديد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيدسپس يا [بر آنان] منت نهيد [و آزادشان كنيد]و يا فديه از آنها بستانید تا جنگ خاتمه یابد اين است [دستور خدا]؛و اگر خدا مى‏خواست، از ايشان انتقام مى‏كشيد،ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد،و كسانى كه در راه خدا كشته شده‏اند، هرگز كارهايشان را ضايع نمى‏كند.

آیه اول که بحثی در آن نیست چون مربوط به زمان جنگ است ودر جنگ هم کسی شیرینی وخرما تقسیم نمی کندچونجای درگیری و کشتن وکشته شدن است هر سپاهی سعی می کند طوری خودرا در مقابل حریف نشان دهد که بیشترین رعب وترس را در جبهه مقابل ایجاد کند واینکه گفته کافران را بکشید کافر بی گناه نیست بلکه کافر حربی است واین غلظت ونشان دادن قوت نیز در هنگام جنگ است

واما شرح آیه دوم: همان طور که بعضی مفسرین گفته اند ضرب الرقاب کنایه از قتل است نه اینکه حتما سرهایشان زده شود در تفسیر این آیه هم دو قول است بعضی گفته اند که منظور از کفار ،کفار غیر کتابی یعنی بت پرستانند (که در این صورت جنگ با آنها ابتدایی ومخصوص معصوم است) وقول دوم این است که منظور کفار غیر کتابی اند که به شرایط ذمه وتعهدات خود پای بند نیستند وهمین قول دوم اصح است ( زیرا هر جا در قرآن کلمه مشرک بیاید دو گروه ممکن است منظور نظر باشند یکی بت پرستان ودیگری اهل کتابی که برای خدا شریک قائلند یا اصلا از دین خود مرتد شده اندواین به خاطر آن است که غالبا کلمه شرک در قرآن در مورد یکی از این دو گروه استعمال شده است ولی وقتی که لفظ کافر به میان می آید اصل این است که منظور کافران کتابی اند مگر آنکه دلیل وقرینه ای در کار باشد ) حال هر کدام از این دو گروه که باشد علت قتال را قبلا در مورد آنها بیان کرده ایم ونیاز به تکرا ر نیست اما باز هم آقای فاضلی اشتباه کرده چون هدف جنگ گرفتن فدیه نیست بلکه فدیه یک مسئله ای است مربوط به اسرا ،حکومت اسلامی دو اختیار دارد یکی اینکه طبق تشخیص خود ورحمت اسلامی آنها را بدون فدیه آزاد کند (در صورتی که ضعیف ومستضعف باشن)یا اینکه از آنها غرامت گرفته می شود این فدیه باج نیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند یک غرامت جنگی است البته راهکار سومی هم وجود دارد که در آیه نیامده ودر روایت به آن تصریح شده است وآن به بردگی گرفتن آنان است که قبلا فلسفه بردگی را در اسلام توضیح دادیم وفرقی که بین برده داری در جامعه ظلم با جامعه اسلامی است وکسانی که مایلند به طور مفصل در این زمینه مطالعه کنند به تفسیر نمونه جلد 21 صفحه 413 مراجعه نمایند

آیه دیگر که در این باب مورد اشکال مستشکل است آیه 23 سوره توبه است

یا ایهالذین آمنوا لا تتخذوا آباءکم واخوانکم اولیاء ان استحبوالکفر علی الایمان ومن یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون

ای کسانی که ایمان آورده اید شما پدران وبرادران خود را نباید دوست داشته باشید در صورتی که آنها کفر را بر ایمان ترجیح دهند وکسی که آنها را دوست بدارد از ظالمین است

جواب: آیه منع از دوستی در حالت عادی نمی کند چون اصلا اسلام دین محبت ودوستی است ( انما المومنون اخوه) بلکه مربوط به کفر آنان به خداست وباز با توجه به شان نزول آیه منظور از کفار، کفار کتابی نیستند بلکه بت پرستانند که هیچ اعتقادی به خدا ندارند کلمه " یتولهم" که از ولایت می آید هم به معنای اطاعت می تواند باشد وهم دوستی ، انسان ممکن است در حالت عادی پدر یا برادر خویش را از آن جهت که با او هم ریشه است دوست داشته باشدهر چند هم که کافر باشد مثل نوح که در هنگام عذاب به خاظر حس وشفقت پدری همچنان برای فرزند خود دعا می کرد و منظور آیه این نوع دوستی بیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند دوستی است که مانع ازعمل اجرای حکم خدا شود یعنی در جایی که تضاد بین حس شفقت و دوستی بااجرای حکم الهی است انسان باید تابع حکم خدا باشد واحساسات خود را بر عدالت فائق نگرداند

شاهد اینکه در همین قرآن در مورد پدر ومادر مشرک آمده که اگر آنان تلاش بر این نمودند که انسان را به شرک وادارند نباید از آنان اطاعت کرد لکن باید با آنان خوش رفتاری حسن سلوک به خرج داد (و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا)): اگر آنها به تو اصرار کردند كه چيزى را كه شريك خدا نمى دانى براى او شريك قرار دهى هرگز از آنها اطاعت مكن ولى در زندگى دنيا با آنها به نيكى رفتار كن .(یعنی احترام پدر ومادر آن قدر در اسلام بالاست که حتی در صورت کفر وشرک نیز حق قطع رحم و بد رفتاری با آنها وجود نداردواطاعت از آنها جز در آنچه خلاف دین شخص است جایز نیست)

از آنجا که آیه 23 به آیه 24مرتبط است ودر آیه بعد بحث از جنگ وجهاد است کاملا روشن می گردد که این عدم ملاحظه در روابط خویشاوندی در حین تضاد بین عمل به حکم خدا وتبعیت از احساسات عاطفی وخانوادگی است در واقع منظور آیه این نیست که آنها رادوست نداشته باشید چون دوست داشتن یا نداشتن امری اختیاری نیست بلکه منع از تفوق احساسات در مرحله عمل است جریان این بوده که وقتی مسلمانان مهاجر امر به جهاد با مشرکین مکه شدند از طرفی ممکن بود در میان اینها اقوام وخویشان خودشان هم باشند واز طرفی اموال وخانه های آنان در مکه که به دست مشرکان بود دیگر به آنان مسترد نمی شد واین مقداری آنها را نسبت به وظیفه جهاد سست کرده بود روی این اصل این دو آیه نازل گردید

واما آخرین آیه:

يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الْمُشرِكُونَ نجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسوْف يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ إِن شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكيمٌ(28 توبه)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد مشركان ناپاكند لذا نبايد پس از امسال نزديك مسجد الحرام شوند و اگر از فقر مى ترسيد خداوند شما را از فضلش ، هر گاه بخواهد، بى نياز مى سازد خداوند دانا و حكيم است

جواب: اولا منظور از مشرکین ،اهل کتابی که به دین خود پای بند ومقیدمی باشند نیستند بلکه منظور کسانی اند که به خدا وروز قیامت ایمان ندارند چه بت پرستان وچه کسانی که خود را منتسب به نصاری ویهود می دانند ولی در واقع به خدا وآحکام تورات وانجیل ایمان ندارند که بعضی آیات قرآن مشعر به این حقیقت است مثل:

ان الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين في نار جهنم ...

يا اهل الكتاب لم تكفرون بآيات الله وانتم تشهدون

قل يا اهل الكتاب لستم علي شيء حتي تقيموا التوراه والانجيل وما انزل اليكم من ربكم

يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل وتكتمون الحق وانتم تعلمون

(در اینجا ممکن است آقای فاضلی بگوید که به خداوپیغمبر مسلمانان چه که اهل کتاب ایمان می آورند یا نمی آورند شما به همان دین خودتان بچسبید وکار به دین دیگران نداشته باشید در جواب می گوییم که انگار فراموش کرده اید که خدای مسلمانان خدای یهودیان ومسیحیان هم هست وپیغمبر ما پیامبر همه پیغمبران است وهر پیامبری به نبوت پیامبر آخر الزمان که اشرف خلایق ودینش اکمل از تمام ادیان است ایمان آورده واورا تصدیق کرده است وبدون این ایمان هیچ پیامبری به پیامبری نرسیده است }

ثانیا هیچ مفسری به صراحت ویقین نگفته که منظور از نجس، نجاست ظاهری وبدنی است چون منظور از این نجاست می تواند هم ظاهری باشد وهم باطنی وهمان گونه که در مجمع البیان آمده نجس به هر چیزی می گویند که طبع انسان از آن متنفر است به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مى رود كه درمفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد مثلا دردهائى را كه دير درمان مى پذيرد، عرب نجس مى گويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مى شوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز نجس مى نامندوجای تعجب است که بعضی مراجع تقلید ومجتهدین با توجه به صدرسوره متوجه نشده اند که این آیه مربوط به اهل کتاب نیست وحکم به نجاست بدنی هم در مورد مشرکین وهم اهل کتاب داده اند این فتوا فتوایی عجیب است واز آیه قرآن چنین چیزی برداشت نمی شود

حالا در همین قرآن دهها آیه مربوط به صلح و عفو وبخشش ورحمت وحسن سلوک وجود دارد اینها را دیگر ندیده اند یا دیده اند و فاکتور گرفته اند انصاف این است که منتقدین همه این آیات را در کنار هم گذارند وبعد قضاوت کنند اسلام دینی است که رحمت او بر غضب او سبقت وپیشی دارد ودر بیان صفات الهی هم در دعا آمده " یا من سبقت رحمته غضبه" ودر قرآن نیز هدف اصلی خلقت را رحمت ذکر می کند" ولذلک خلقهم" جنگ وپیکار نیز زمانی لازم می آید که جامعه تمام تلاش خود را برای صلح به کار گیرد وموثر واقع نگردد چنانکه در قانون جنگی اسلام می بینیم که پیامبر وعلی علهیما السلام قبل از جنگ به ارشاد ونصیحت جبهه مقابل می پردازند وتا حجت را بر آنها تمام نکرده اند وتا زمانی که دشمن جنگ را شروع نکرده است دست به شمشیر نمی برند اسلام دین صلح است ولی زمانی هم که دشمن جنگ را بر او تحمیل کند با قاطعیت وصلابت در مقابل او صف آرایی می کند البته ناگفته نماند که بیان الهی در مورد قتال ومجازات نوعی تهدید است که دشمن احساس ترس وخطر بکند تا کار اصلا به جنگ کشیده نشود همان گونه که در سیره بیانی همه کشورهای دنیا این گونه است که وقتی دشمن می خواهد به آنها حمله کند از هر بیان ومانوری برای تهدید وترساندن آنهاودر نتیجه کاهش روحیه وکم کردن ضریب حملهاستفاده می کنند یا مثلا در مورد مجازات های چهارگانه ای که در باب اهل بغی وجود دارد (انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض)یکی از این مجازاتها قطع دست وپا از خلاف است ولی در صدر اسلام شنیده نشده که کسی به این مجازات گرفتار شده باشد چون در مرحله عمل رافت اسلامی باز ایجاب می کند که تا حد ممکن عذاب اشد به کار گرفته نشود چون این عذاب از اعدام هم بدتر است

اشکال دیگر: خدا از یک طرف انسانها را خلق می کند واز طرفی به گروهی دیگر می گوید شمشیر بر دارید وآنها را بکشید این آیا یک بازی مسخره نیست؟

جواب: خدا انسان را برای بندگی و طاعت ونزول رحمت خویش خلق کرده وبه قول مولوی :

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بربندگان جودی کنم

لکن زمانی که انسان با اختیار خویش راه عصیان را بر می گزیندودر هیچ صراط مستقیمی قرار نمی گیرد سزاوار مجازات است مثلا خود شما فرزندی به وجود می آورید همین فرزند وقتی بزرگتر می شود ممکن است در مقابل شما فحاشی یا عصیان گری هم ممکن است وشما نیز او را تنبیه می کنید آیا شما فرزند آورده اید برای اینکه او را تنبیه کنید خیر هدف شما از فرزند آوردن در ست بر عکس این قضیه است ولی زمانی که او ناخلف می شود دیگر راهی جز تنبیه او نمی بینید

نمونه ای از قوانین جنگی در اسلام:

و من وصيه له عليه السلام لعسکره قبل لقاء العدو بصفين لا تقاتلوهم حتی يبدؤوکم ، فانکم بحمد الله علی حجه ،و ترککم اياهم حتی يبدؤوکم حجه اخری لکم عليهم فاذا کانت الهزيمه باذن الله فلا تقتلوا مدبرا ، و لا تصيبوا معورا ، و لا تجهزوا علی جريح ، و لا تهيجوا النساء باذی ، و ان شتمن اعراضکم ، و سببن امراءکم ، فانهن ضعيفات القوی والانفس والعقول ، ان کنا لنؤمر بالکف عنهن و انهن لمشرکات ، و ان کان الرجل ليتناول المراه فی الجاهليه بالفهر او الهراوه فيعير بها و عقبه من بعده

از سفارشهای امام عليه السلام به لشکرش پيش از روبروشدن با دشمن درصفين :

با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله [ برای حقانيت خود ] دارای حجت و دليل هستيد وخویشتن داری شما بر اینکه آنان جنگ را شروع کنند حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند

درفقه شیعه نیز آمده:در هنگام جنگ قطع درخت وخراب کردن خانه ها وکشتن حیوانات ومثله کردن کشتگان دشمن وارسال آب برروی آنها جایز نیست مگر آنکه تنها راه دفاع وغلبه منوط به این امور باشد قتل کودکان وزنان ومجانین نیز جایز نیست هر چند که در جنگ به سپاهیان خود یاری رسانند همچنین قتل پیرمردان در صورتی که به دشمن یاری نرسانند جایز نیست از شبیخون زدن به دشمن وریختن سم درآب یا غذای آنان نیز نهی شده وجالب اینکه به احترام رسم وسنت اعراب مبنی بر حرمت جنگ در ماههای چهارگانه این جهار ماه در اسلام نیز حرام دانسته شده است




شبهه پنجم:

"در قران آمده اگر در روز شنبه ماهی بگیرید بوزینه می شوید"

جواب: اولا که این عبارت را خود آقای فاضلی درست کرده وعربی آن در قرآن نیست ثانیا مسئله مسخ وبوزینه شدن مربوط به قومی است در بنی اسراییل که قصه اش تمام شده بنابراین آقای فاضلی می تواند با خیال راحت روزهای شنبه را ماهی بگیرد واز چیزی هم نترسد

سیره الهی براین است که به نافرمانان وگردنکشان مهلت می دهد وصبر وحلم می نماید وتا حجت را بر آنها تمام نکرده به عذاب مبتلایشان نمی کند "وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم مایتقون "ولی زمانی هم که عذاب او نازل شود چیزی جلودار آن نیست وعدالت نیز اقتضایی جز این ندارد آیا شما زمانی که زیردست ونمک پرورده تان در برابرتان گردنکشی ونافرمانی می کند به غضب نمی آیید و تا چه هنگام می توانید بخشش وچشم پوشی داشته باشید ؟ اگر شما حق خشم وغضب را به خود می دهید مولا وخالق انسان به نحو اولی حق تنبیه بنده طغیان گر وشریر خود را دارد ونافرمانی در برابر او که حقش از همه بر انسان بالاتر است جرم وگناهی نابخشودنی تر است

عذاب خدا هم بر هر گروه وطایفه فرق می کند " فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون" هر گروه ازاهل گناه را به گونه ای مجازات می کنیم بر بعضی باد وطوفان نازل می کنیم بعضی را با صیحه آسمانی نابود می کنیم بعضی را در زمین فرو می بریم بعضی را غرق می کنیم وخدا به انها هیچ ظلمی نکرده بلکه خود به خویش ظلم نمودند .

ازجمله مجازاتهای الهی " مسخ" است که گاه فرد یا گروهی ممکن است به خاطر شدت وحدّت کفر ونافرمانی به چنین عذابی گرفتار شوند تنبیه الهی گاه متناسب با نوع نافرمانی است این قومی که در این آیات داستانشان ذکر شده خدا را به مسخره گرفتند خدا نیز با مسخ کردنشان آنها را به مسخره گرفت واین تلافی کاملا عادلانه ای بود

یکی از اقوام سرکش ونافرمان تاریخ انبیا قوم بنی اسراییل بوده اند با اینکه خداوند بارها به آنها لطف وعنایت می کرد وایشان را مورد عفو و رحمت قرار داده ویا از دست ستمگران نجاتشان می داد اما دوباره به بهانه گیری و نافرمانی و گاه حتی کفر به خدا باز می گشتند به خصوص در عهد موسی علیه السلام که جریان الطاف خداوند بر ایشان ونافرمانی هاوبهانه جوییهای آنها بارها در قرآن ذکر شده است مرحمت خداوند در حق این قوم تا آنجا بوده که ایشانرا سرآمد بر تمام اقوام کرده بود « یابنی اسرائیل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين» لکن آنها در مقابل ، اکثر آنها، سیره نافرمانی- استهزا-کفر وبهانه جویی را پیش می گرفتند وحتی گاه انبیاء ورسولان الهی را به قتل می رساندند

اما سرگذشت مسخ شدگان از تفسیر نمونه:

اين سرگذشت ، چنانكه در روايات اسلامى به آن اشاره شده مربوط به جمعى از بنى اسرائيل است كه در ساحل يكى از درياها (ظاهرا درياى احمر بوده كه در كنار سرزمين فلسطين قرار دارد) در بندرى بنام ايله (كه امروز بنام بندر ايلات معروف مى باشد) زندگى مى كردند و از طرف خداوند به عنوان آزمايش و امتحان دستورى به آنها داده شد و آن اينكه صيد ماهى را در آن روز تعطيل كنند اما آنها با آن دستور مخالفت كردند و گرفتار مجازات دردناكى شدند كه شرح آنرا در اين آيات مى خوانيم .
در نخستين آيه مى فرمايد: ((از قوم يهود معاصر خويش ماجراى شهرى را كه در كنار دريا قرار داشت سؤ ال كن )) (و اسئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر).
(و به ياد آنها بياور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوزمى كردند)) (اذ يعدون فى السبت ).
زيرا روز شنبه تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها اين دستور را زير پا گذاردند.
سپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بيان كرده بود چنين شرح مى دهد به خاطر بياور ((آن هنگام را كه ماهيان در روز شنبه در روى آب آشكار مى شدند و در غير روز شنبه ماهى كمتر به سراغ آنها مى آمد)) (اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا).
بديهى است جمعيتى كه در كنار دريا زندگى مى كنند، قسمت مهمى از تغذيه و درآمدشان از طريق صيد ماهى است ، و گويا به خاطر تعطيل مستمرى كه قبلا در روز شنبه در ميان آنها معمول بود، ماهيان در آن روز احساس امنيت از نظر صيادان مى كردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتند!
اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته ، و يا يك جنبه فوق العاده و الهى ، وسيله ای بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت لذا قرآن مى گويد: ما اين چنين آنها را به چيزى كه در برابر آن مخالفت مى كردند آزمايش ‍ مى كرديم (كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون ).
در حقيقت جمله ((بما كانوا يفسقون )) اشاره به آن است كه آزمايش ‍ آنهابه چيزى بود كه آنها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى كرد و همه آزمايشها همين گونه است ، زيرا آزمايش بايد ميزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به سوى خود نداشت ، آزمايش مفهومى نمى داشت .
هنگامى كه اين جمعيت از بنى اسرائيل در برابر اين آزمايش بزرگ كه با زندگى آنان كاملا آميخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسيم شدند:
((گروه اول )) كه اكثريت را تشكيل مى دادند، به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند.
((گروه دوم )) كه قاعدتا اقليت كوچكى بودند، در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند.
((گروه سوم ))، ساكتان و بى طرفان بودند، كه نه همگامى با گناهكاران داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند.
آيه بعد مى گويد: سرانجام دنياپرستى بر آنان غلبه كرد ((و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آنها را كه از گناه نهى مى كردند رهائى بخشيديم ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم ))

(فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون ).
شك نيست كه اين فراموشى ، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود، بلكه آنچنان بى اعتنائى به فرمان خدا كردند كه گوئى به كلى آنرا فراموش نموده اند.
سپس مجازات آنها را چنين شرح مى دهد: هنگامى كه ((در برابر آنچه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده در آئيد)) (فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين )

چگونه دست به گناه زدند؟
در اينكه اين جمعيت ، قانونشكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است ، از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچه هائى ترتيب دادند و راه آنرا به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، و ماهيانفراوان همراه آب وارد آنها مى شدند، اما به هنگام غروب كه مى خواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مى بستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آنها مى كردند و مى گفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكرده ايم بلكه تنها آنها را در حوضچه ها محاصره نموده ايم !(تفسیر نمونه).







شبهه ششم :

گفته های ضد زن در نهج البلاغه

مستشکل می گوید به نهج البلاغه رجوع کنید وببینید کسی که همسرش فاطمه ودخترش زینب است در باره زن چه می گوید وچه نکوهشهایی در مورد زن کرده است
جواب:
بعضی گفته ها در ظاهر نکوهش است اما در نگاه دقیق این گونه نیست وتفسیر دارند ثانیا بر فرض هم این گونه باشد که شما می گویید گفته های حضرت توهین وافترا نیست بلکه حقیقت وذات زن را آنچنان که هست بیان کرده درواقع حضرت نظر شخصی خود را در مورد زن نگفته بلکه زن را آنچنان که واقعیت خارجی دارد تشریح کرده و چیزی که وجود دارد وهست بیان کردن ونکردنش حقیقت موجودرا عوض نمی کند البته ما قائلیم که همه این گفته ها تفسیر دارند وتک تک این جمله ها را شرح می دهیم

1-المراه عقرب حلوه اللبسه
زن عقربی است که نیش زدنش شیرین است

2- المرأة شرّ کلّها و شرّ ما فیها انّه لابُدّ منها
زن همه اش شر است وبدتر از آن اینکه چاره ای از زندگی کردن با نیست
در جمله اول نکوهشی در مورد زن وجود ندارد وبلکه این تشبیه خیلی هم لطیف وزیبا است در لسان عرب به خصوص در ادبیات قدیم چنین تشبیهاتی خیلی عادی بوده در هر فرهنگی هم فرق می کند ممکن است یک تشبیه ونسبت درعرف و فرهنگی تعریف وتمجیدیا بر عکس تحقیر ونکوهش محسوب شود ولی در فرهنگ دیگر این گونه نباشد بنابراین اینکه زن را عقرب می داند عقرب سنبلی از خصلتها است که هم در مرد می تواند وجود داشته باشد وهم در زن در جایی دیگر در نهج البلاغه حضرت زن را به گل و ریحان تشبیه می کند بنابراین اشاره به هر کدام از این سنبل ها بستگی به این دارد که ما در چه مقامی تکلم می کنیم ودر صدد بیان چه چیز هستیم
ثانیا با توجه به عبارت بعدی یعنی" حلوه اللبسه" کلام از نوع مدح شبیه به ذم می شود یعنی حضرت می خواهد بگوید شیرینی ولطافت انوثیت ومحبوبیت زن باعث می شود که اذیت از ناحیه او نیزبه مذاق، شیرین وگوارا بیاید گاهی اوقات کسی شما را اذیت می کندو هیچ علاقه ای هم به او ندارید مسلما تحمل شما در برابر آزار او کمتر است ولی اگر موجود دوست داشتنی شما این کارها را بکند به خاطر محبوبیت او تحمل واغماض شما بسیار بیشتر خواهدبود مثلا کودک شما خیلی اهل ریخت وپاش وگریه وبهانه و جیغ وفریاد است اما شما دائما تصدقش می روید ونوازشش می کنید وبرایتان هیچ یک از اینها اهمیت ندارد چرا ؟چون لطافت وشیرینی او اذیت او را هم شیرین می کند

در مورد جمله دوم هم باید گفت که کلمه شر در این حدیث به معنایی که ما در ذهن داریم نیست بلکه ما باید به مقام تکلم نگاه کنیم همان طور که گفتیم زن موجود محبوب ودوست داشتنی دستگاه خلقت است بنابراین وقتی کلمه شر را در مورد این موجود به کار می بریم معنای لطیف تری نسبت به ریشه لغوی خود پیدا می کند این جمله از نوع طرائف الحکم وطنزاست که در قرآن هم گاه از این بذله گوییها وجود دارد مثلا در مورد عذاب اهل جهنم می گوید " ذق انک انت العزیز الکریم" عذاب را بچش که تو عزیر وبا کرامتی یا در جای دیگر به نحو لطیفه گویی می فرماید: ان الذین کفروا وظلموا لم یکن الله لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا الا طریق جهنم"

بنابراین مقام ، مقام تسریح کلامی است ببینید ما گاهی به یک فرد بزرگسالی می گوییم "شر یا شیطان" این کلمه توهین است ولی گاه به یک طفل شیرین چنین حرفی می زنیم که معنایی نغز پیدا می کنند لطافت وشیرینی زن نیز ایجاب می کند که هر کلمه ای که در مورد او اطلاق شود تبدیل به معنایی لطیف گردد این مثل همان جمله ایست که می گوییم: زن بلاست الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد

علاوه بر اینکه در این کلام همان حالت مدح شبیه به ذم که در عبارت قبلی بود نیز وجود دارد چون کلمه " لابد منها" یک تعریف وتمجید وتکریمی نسبت به زن محسوب می شود یعنی هیچ مردی را یارای آن نیست که بدون زن بتواند زندگی دلخواه ودلچسبی داشته باشد پس بودن بااو بهتر از نبودن با اوست واگر شر در اینجا به معنای متعارف لغوی بود مسئله عکس این مطلب می شد چون دلیلی ندارد که انسان ناچار باشد با چیزی که سراسر شر وبدی است مجالست وهمزیستی داشته باشد

3-جهاد المراه حسن التبعل
جهاد زن خوب شوهر داری کردن است
این جمله برای شخصی مثل فاضلی اگر قابل هضم وفهم نباشد چیز عجیبی نیست چون جهان بینی او با جهان بینی دینی فاصله بسیارداردیک تفکر عرف گرای مادی نمی تواند با جهان بینی که بر اساس فطرت وعقل ملکوتی پایه ریزی شده به راحتی سازگاری یابد ما برای تبیین این جمله باید به قهقرا برگردیم وروی ریشه ها بحث کنیم چون تعریف ومفهوم وفلسفه زن در اسلام با آنچه در ذهن امثال فاضلی است کاملا متفاوت است اگر بخواهیم وارد این بحث شویم خود یک کتاب می شود ولی اختصارا عرض می کنم
اولا: معنای این جمله آن نیست که دین مانع از کار ومشغولیت اجتماعی زن در خارج از خانه است و بگوید که زن فقط وفقط باید در خانه بنشیند وشوهر داری کند بلکه تنها وظیفه اصلی او را که نه یک وظیفه شرعی بلکه یک وظیفه فطری است یاد آور ی می کند واینکه کار بیرون نباید به گونه ای باشد که از وظیفه اصلی خود باز ماند وبه آن لطمه وارد گردد واز خصوصیات اصیل زنانگی دور شود چه بسا زنانی که هر دو وظیفه را به نحو احسن انجام می دهند واین خیلی خوب است
شوهر داری هم به معنای کلفتی وخدمتکاری نیست بلکه به معنای این است که برای همسرقوت قلب وتکیه گاه و مایه انس ونشاط باشد قرآن نیز وظیفه اصلی زن را در همین مسئله می داند " و من ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها "
ثالثا : بحث کار با بحث علم وتحصیل فرق می کند اسلام کار را ابتدائا وظیفه مرد می داند ولی در بحث علم وتحصیل هر دو را مشترک قرار داده وهیچ یک را مقدم بر دیگری نکرده است علم را فریضه وواجبی بر هر زن ومرد قرار داده وبرای همین است که مانع شدن برای زن در جهت تحصیل علم(علمی که برای او سود مند باشد ومفسده ای هم نداشته باشد) جزو گناهان ذکر شده است
ثالثا: این خود یک احترام نسبت به زن است هر زنی که این کلام را بشنود نفس راحتی می کشد که اسلام بار اضافی بر عهده او نگذاشته و در واقع همان خواست قلبی اکثر زنان را یاد آور شده اسلام زن را از مسئولیت های بیرون از خانه معاف نموده نه محروم کار بیرون برای مرد ارزش است چون فطرت وطبیعت وشریعت هر سه این وظیفه را از او می خواهند ولی برای زن این گونه نیست نه فطرت ونه شریعت ونه طبیعت هیچ یک چنین انتظاری از زن ندارند مگر آنکه خود او مایل به کار باشد بنابراین مسئله شغل در مورد زن مفهوم وجایگاه جدایی نسبت به مرد پیدا می کند اگر مردی خانه داری کند یک عاطل وبیکار است ولی همین خانه داری برای زن یک شغل مقدس است بنابراین خیلی خصلت ها وافعال برای زن حسن وبرای مرد عیب یا بر عکس برای مرد حسن وبرای زن عیب محسوب می شوند که خود حضرت جمله زیبایی در این باره دارند ومی فرمایند:
خيار خصال النساء شرار خصال الرجال : الزهو ، و الجبن ، و البخل ، فاذا کانت المراه مزهوه لم تکن من نفسها ، واذا کانت بخيله حفظت مالا و مال بعلها ، و اذا کانت جبانه فرقت من کل شی ء يعرض له
{بعضی}خصلتهای نيک زنان خصلتهای بد مردان است [ مثل ] تکبر ترس و بخل زیرا هرگاه زنی متکبر باشد بيگانه را به خود راه نمي دهد و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حفظ مي کند و زنیکه ترسو باشد از هر چيزیکه به آبروی او صدمه بزند مي ترسد و فاصله مي گيرد .
این سه مورد را حضرت به عنوان مثال آورده اندولی خصلتهای دیگری هم هستند که عیب یا حسن بودنشان بین زن مرد یکی نیست مثل " غیرت- شرم -اجتماعی بودن - احساساتی بودن- زود رنج بودن - اهل زور وبازو بودن و...
مثلا حضرت خود در جای دیگر می فرمایند:
غيره المراه کفر ، و غيره الرجل ايمان
غیرت برای زن ،کفر وبرای مرد ،ایمان است
فلسفه این گفتار چیست؟ این است که به تعبیربعضی بزرگان اولی جلوی حلال را می گیرد ودومی جلوی حرام را
اینکه مرد نسبت به زن خود غیرت دارد ونمی گذارد کسی چشم بد به همسرش داشته باشد این عین ایمان است چون هر زن فقط از آن یک مرد است ولی اینکه زن بخواهد نسبت به همسر خود غیرت داشته باشد ونگذارد که شوهرش طبق حق مشروع همسر دیگری اختیار کند در واقع جلوی حلالی را گرفته است ومنع از حلال یعنی قبول نداشتن حکم خدا وقبول نداشتن حکم خدا یعنی کفر

4- نامه حضرت به امام حسن مجتبی علیه السلام
اياک و مشاوره النساء فان رايهن الی اَفن ، و عزمهن الی وَهن واکفف عليهن من ابصارهن بحجابک اياهن ، فان شده الحجاب ابقی عليهن ، و ليس خروجهن باشد من ادخالک من لا يوثق به عليهن ، و ان استطعت الا يعرفن غيرک فالفعل و لا تملک المراه من امرها ما جاوز نفسها ، فان المراه ريحانه ، و ليست بقهرمانه و لا تعد بکرامتها نفسها ، و لا تطمعها فی ان تشفع لغيرها

از مشاوره با زنان بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است . از طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت .خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد غير مطمئن را در بين آنان راه دهی. اگر بتوانی که غير از تو ديگری را نشناسند اين کار را بکن . احترامش را به حدی نگهدار که او را به فکر نيندازد که برای ديگری شفاعت کند . بر حذر باش از اينکه در غير جائي که بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کنی زيرا اظهار بي اعتمادی و سوءظن ، زنان را به ناپاکی و بيگناهان را به آلودگی سوق مي دهد .
بخشهایی از این حدیث نیاز به تفسیر وتبیین ندارد ولی چند بخش آن که در ظاهربرای بعضی نا مفهوم است باید مو شکافی شود
اول بحث نهی از مش